تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - برای خواهرم


می‌بینمت. چشم‌هایم برق می‌زند. خوش‌بختی را بغل کرده‌ای. باید خوش‌بختی هم تا آخر عمر بغلت کند. هنوز بیشتر از همه می‌توانم زخم‌هایم را کنارت پهن کنم. می‌توانم با تو به برف‌ها آب نشدن را یاد بدهم، به گنجشکی که بال‌هایش شکسته نترسیدن را و باز بی کفش و جوراب زیر باران بدویم و به همه بگوییم کاری کنند که چترها به خیس نشدن عادت کنند. هم‌پایی و رفاقت تو همیشه بس بود که دوست زیاد داشته باشم و رفیق کم. بس بودی و هستی. اما دلم برای روزهایی تنگ شده که فکر می‌کردم بیشتر از من دوستت دارند، غمگین می‌شدم و حالا حاضرم برگردم و آن‌جا بمانم و تا آخر همه عمرم فقط تو را دوست داشته باشند و به لبخند‌هایت قانع باشم، که دوست داشتن با تو آفریده شد. تا می‌توانم می‌بویمت. باید عطرت را توی سرم ببرم. عطر تو را و مادرم را، که برای دلتنگی بسید. شاید عادت بدی‌ست، که همیشه زیادی دلتنگ می‌شوم و کمتر حواسم به دلتنگی‌ست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |