
من پشیمانِ هیچ «دوستت دارم»ی نیستم. اما نمیدانم چکار باید کرد وقتی هیچکدام ته ندارند! نمیدانم باید خوشحال باشم که همیشه خودم از دوست داشتنهایم کنار کشیدهام، جا زدهام، یا غمگین اینکه حالا تو جا میزنی. «تو بهترین هووی دنیا بودی.» این را میگویی و میخندی و نمیدانی چقدر خوشحالم که نمیتوانی گریههای کسی را ببینی که این روزها حالش خیلی خراب است، خراب است، خراب و هر بهانهای کافیست تا... خب درست هم نیست که تو که «بچه»ای اشکهای من را ببینی که «بزرگ»ام و حداقل الان باید نقش انسان بزرگتر از تو را بازی کنم. نمیدانم چرا بلد نیستم زیاد از آب و هوا بگویم، به جاده خاکی بزنم، الکی بخندم و بخندانمت. هیچ وقت بلد نبودم. روزهای غمگینیست. من هم که توی دورهی تخریبیام هستم (دیشب به این نتیجه رسیدم که دورههای افسردگی و دلگیری من پریودیک نیست، برای همین از این به بعد به جای عبارت غریب و بیگانه پریود مغزی از دوره تخریبی استفاده میشود) حتا الان آنقدر بانمک بازی بلد نیستم که یک پرانتز را باز کنم و تویش یکسری مزخرفات بنویسم که فضا عوض بشود. میدانم توی صف مدرسه اگر شلوار مشکی برزنتی هم تنم باشد طوری توی خودم میشاشم که کل صف زرد شود، چه برسد به شلوار مشکی برزنتی من!
میگویم: «نمیدانی هفته گذشته برمن چطور گذشت.» نمیدانی! هیچکس نمیداند. حتا آن کسی که از خواندن نامهام قلبش درد گرفته بود نمیتواند حالم را بفهمد. نمیدانی که وقتی همینطوری حالت بد باشد، توی خانه مثل جنازه افتاده باشی و کسی هم بیاید پیشت که اگر حرفی نمیزند همهاش تلخ تلخ است و خندههای زورکیاش مسخرهتر از همیشه به نظر میرسد چطور میشوی. نمیدانی برای من که از بیرون به قصه نگاه میکردم و همیشه از این قصه لبخندش مال من بود، چون میدیدم دو نفر چه ساده و راحت همدیگر را دوست دارند. انگار مهم نبود شاید «بعد» و «فردایی» بعید باشد و توی یک سال و نیم، یکبار هم «نبودن» را تجربه نکردهاند و بهانهای دست «نبودن» ندادهاند، و من هم به اینکه یکبار میبینم که دونفر قصه را طور دیگری مینویسند میبالیدم. اما انگار همهی «بیست و هفت خرداد»یها عادت دارند که بازی را خودشان توی اوج تمام کنند تا سوت داور باختشان را یادشان نیاورد! گفتم کاش از «بودن» لذت میبردید. گفتم لذت باهم بودن بهتر از این تنهایی نبود؟ میگویم... اما خودم هم میدانم که انگار «بیست و هفت خرداد»یها فقط برد میخواهند و باخت یک- صفر و صد به هیچ فرقی برایشان ندارد.
میگویی «خوب بود باهم بودید، همین که یک نفر پیشت باشد، هرچند منفی و تلخ بهتر از تنهاییست.» اشکها همینطوری پایین میریزد و چیزی ندارم که بگویم. فقط اینروزها دارم ضعیف بودن را با تمام وجود تجربه میکنم. خیلی ضعیف شدهام. خیلی! زورم تمام شده و واژهها را گم کردهام. از اینهمه ناتوانی حالم به هم میخورد. از اینکه «چیزی بلد نیستم، بگم تا تو رو دلداری بدم...» *
راستی! یک چیزی هم میخواهم به «تو» یی بگویم که: «زن باید شبیه تو باشه که نیست، من باید خراب تو باشه که هست.. که هست..»** (این «تو» لینک بود به ترانهی بعد از دو نقطه وگر نه چیزی که میخواهم بگویم را هنوز نگفتهام و دیگر هم بیخیال شدم و نمیگویم!)
اما این روزها اگر این ناتوانی و «نشدن» تبدیل به یک باور همیشگی شد و برای همیشه تیمم را برداشتم و رفتم هیچکس تعجب نکند. از بیآبرویی نمیترسم، هنوز میتوانم لخت با چراغ توی شهر بگردم و «یافتم یافتم» سر بدهم!*** اما از بازیهای نصفه و نیمه خسته شدهام و غرورم هم نمی گذارد ببازم. حالا یک-صفر و ده هیچش چه فرقی میکند؟ این تمام شدنهای دور رو برم هم یک حفره بزرگ توی قلبم باز کرده که جایش بدجوری درد میکند. بدجوری...
پینوشت۱: *: ترانهی مونا برزویی. **: ترانهی شهیار قنبری.
پینوشت۲: ***:
به سرم زده که میتوانم
پاک کن را بر میدارم
و...ردیف غزلهایم را
پاک میکنم
من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو
غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو
-------------
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
چه قیافه بیتفاوتی دارند
-قافیه ها-
میخیالم:
ما که قرنهاست قافیه را باختهایم
و...پاکشان میکنم
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
----------
من و دریا غزلی
غزلی مثل تو.
من خیالاتیام
به شتاب انسان امروز
به کاسه آب «دیوژن»
به بیوزنی
-میاندیشم
و...
پاک کن را باز بر میدارم
من
دریا
غزل
تو.
(محمد علی بهمنی)
پینوشت۳: دیوژن یا دیوجانس- فیلسوف یونانی- همو که در روز چراغ بر میداشت و در کوچههای آتن به دنبال انسان می گشت. «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست.» (مولانا)
گفتهاند که با قناعت زندگی میکرد و تنها کاسهای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست مینوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهودهای را حمل میکردم!