تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - در این هزار توی مست، بازتاب تو ... هست!

«اگر زمان و مکان در اختیار ما بود/ ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می‌شدم/ و تو می‌توانستی تا قیامت برایم ناز کنی./ یک‌صد سال به ستایش چشمانت می‌گذشت/ و سی هزار سال صرف ستایش تنت/ و تازه / در پایان عمر به دلت راه می‌یافتم»

شاید هر شاعری، یکی از خواب‌هایش شنیدن شعرش از زبان کسی‌ست که شعر برای او سروده شده است. نمی‌دانم وقتی شاملو زنده بود، چندبار پیش آمد که او شنونده باشد و آیدا برایش شعر بخواند. اما حالا ما این فرصت را در اختیار داریم که قمستی از این قصه باشیم. این‌بار شعرها را آیدایی بخواند که شاملو از او نوشته بود و برای او نوشته بود و او را نوشته بود. برای خود من کم نبود سرخوشی مواجهه با این تجربه، مخصوصن وقتی که شعرها را هم خود آیدا از بین همه‌ی شعرهای شاملو انتخاب کرده است، فکر می‌کنم شاید این‌هایی که انتخاب شده‌اند رازی دارند و تصور می‌کنم آیدا می‌تواند یاد چه خاطره‌ای بیفتد وقتی هرکدام از این‌ها را با صدای خودش می‌شنود. آیدا شاملو با صدای خش‌دارش و دکلمه‌ی آن شعر بالا آلبومی را آغاز می‌کند که تا تمام شود معلوم نیست چه بر سر دل من بیاید! برای من که شعر را با شاملو شناخته‌ام و صدای بم او که به قول  بابک بیات شبیه صدای ویلنسل بود، قسمت زیادی از تنهایی‌هایم را پر کرده و می‌کند، این‌که عنوان آلبوم هم قسمتی از یکی از دلنشین‌ترین شعرهای شاملو -برای من-  باشد، خودش کم نیست. امروز تمام شده و دارم فکر می‌کنم حالا وقتی همین‌طوری سری به مرکز موسیقی بتهوون زدیم و بابک چمن‌آرا خبر انتشار آلبومی را داد که قسمت‌هایی از آن را قبل‌تر شنیده بودم و آلبوم را هدیه داد تا حالا سرخوش سرخوش باشم، قطعن روز خوبی بوده است. فقط حیفِ امروز که «تو»اَش کم بود. «میان آفتاب‌های همیشه زیبایی تو لنگری‌ست/ نگاهت شکست ستمگری‌ست/ و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری‌ست.»

«آفتاب‌های همیشه» را امروز موسسه فرهنگی- هنری آواخورشید (موسسه نشر وابسته به مرکز موسیقی بتهوون) منتشر کرده است، صدای آیدا شاملو، موسیقی و صداسازی متفاوت و خوب محمد رضا اصغری و سعید سالاری‌منش و البته شعرهای احمد شاملو. توی آلبوم سورپرایزی هم برایتان دارند. توی یکی از ترک‌ها صدای آیدا و احمد شاملو را می‌توانید باهم بشنوید که همین خودش حال غریبی دارد.

پ.ن: تصور کنید! دیشب فقط برای سومین بار قیصر دیده باشی (فقط برای سومین بارش مهم است. چون من قیصرباز و کیمیایی باز نبوده و نیستم و فیلم ندیده هم زیاد دارم که یک فیلمی را چند بار ببینم. اما قیصر فیلم دیدنی و قابل احترامی‌ست، مثل غزل کیمیایی که آن هم همین اندازه دلچسب است) و یکی از دوستانت هم کلی در مورد این‌که چطور زمان قدیم به خاطر بکارت می‌شد یک ایل به فاک بروند نطق کرده باشد. حالا از سر تخت‌طاووس تا منزل را می‌خواهی پیاده بروی و با تلفن صحبت ‌کنی که یکهو جلوی آن داروخانه معروف نزدیک میدان سلماس یک خانم محترم (؟!) که از شواهد  در این روز گرم بازار کسادی داشته که تا این وقت شب آن‌جا معطل مانده برمی‌گردد توی صورتت می‌گوید «... نمی‌خواهی؟!» شما جای من بودید چه می‌کردید یا چه حالی بهتان دست می‌داد؟ من که وقتی به خانه رسیدم دیدم پیراهنم کلی خیس آب است، نمی‌دانم از گرمای امروز تهران بوده یا از شرم مواجه‌ی علنی با این‌همه کجی و کژی فرهنگی توی کشور خیلی فرهنگی و ... مان! بی‌خیال!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |