
انسان کلمه را اختراع کرد، چون از تنهایی میترسید. کلمات آفریده شدهاند تا فاصلهای نباشد. و گاهی که حرف نمیزنی، توضیح نمیدهی، نه تنها تنهایی را بغل کردهای، بلکه شاید همهی بودنهای قبلی را هم به گند بکشی. همهی پشت هم بودنها را، با هم بودنها را، رفیق بودنها را و تنها نبودنها را. این مهم نیست که توضیح ندهی و هزار فکر و خیال باشد و تو آدم بدهی قصه شوی، آدم بده بودن به تنهایی اهمیت زیادی ندارد، اینکه حتا یک لحظه این امکان را برای کسی که همیشه «هم» بودهاید و «باهم» فراهم کنی که آدم بدهی قصهاش شوی غذابآور است، عذابی بیتوضیح دارد، مثل مرگ. حالا اگر آنطرف قصه هم «خالی» ِ تو باشد که اگر هم همهچیزش سرجا نبوده تو خنجری در دست نداشتهای و هیچ نکردهای، قصه فیلم هندیتر میشود، اشکآورتر از آنچه پارسال این روزها توی خیابانها تقسیم میشد. فکر میکنی بگذاری کمی بگذرد که گذر زمان همهچیز را مشخص میکند و عزیزت میفهمد که خنجری دست کسی نبوده، اما این همه خاطره را که توی این گذر زمان مدفون میشوند، چه کسی باید جوابگو باشد؟ بعضی وقتها بازی دست تو نیست اما مجبوری بازی کنی و حال مربیای را داری که تیمش توی ده دقیقه ده تا گل خورده، اما اگر تیم را بیرون بکشد هم خودش و هم تیمش تا همیشه محروم میشوند. بعضی وقتها کلمهای وجود ندارد تا فاصله را پر کند و فقط برای اینکه گاهی دردش کمتر شود میتوانی به خودت فحش بدهی...