تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - خوش به حال لک لکا که لک لکن !

جلسه ی این هفته ی خانه ی ترانه تحت عنوان "موسیقی بهتر" و موضوع " آسیب شناسی موسیقی و ترانه ی امروز" با یاد استاد بیات پنج شنبه ی این هفته راس ساعت ۲ با حضور دکتر محمد سریر و آقای محمد صالح علا ، دکتر یداللهی و اجرای موسیقی مانی رهنما با همراهی داریوش تقی پور و حضور جمعی از هنرمندان مانند حمید حامی ، ابراهیم صادقی ، عباس لطیفی ، خانواده ی مرحوم بابک بیات و ... و با حضور اعضای خانه ی ترانه برگزار خواهد شد . منتظر حضور شما هستیم .
آدرس : یوسف آباد - فرهنگسرای دانشجو ( شفق )


مراسم نمایشنامه خوانی نمایشنامه ی بعد از هرگز ، نوشته ی دوست خوبمان هاله مشتاقی نیا ، با کارگردانی مهدی شایقی بهمراه جلسه ی نقد و بررسی توسط هیات مدیره ی انجمن نمایشنامه نویسان و اهالی تئاتر روز شنبه ۱۸ آذر در آدرس زیر برگزار خواهد بود :
خیابان انقلاب - چهارراه ولی عصر - خیابان صبای جنوبی - نبش کوچه ی ماه - ساختمان آفتاب - طبقه ی اول - خانه ی تئاتر


ما عادت کرده ایم به حسرت خوردن . بهمن یا اسفند پارسال بود که هنوز مدیریت بخش موسیقی مرکز فرهنگی هنری تهران با آرش بود و می خواستیم با هم برنامه ای برای بزرگداشت بابک بیات بگیریم . یک برنامه ی درست و حسابی در یک سالن خوب . درست در روزهایی که اجرای برنامه های موسیقی در تهران برای همه حسرت بود ( که هنوز هم هست ) . مقدمات کار انجام شد ولی زودترین زمانی که می شد برنامه را برگزار کرد مصادف بود با رفتن آقای بیات به کانادا . برگشتشان طول کشید و بعد از آن هم  آنقدر زندگی گرممان کرد که اصلا یادمان رفت  چه برنامه هایی داشتیم . دیروز این مساله یادم افتاد . وقتی با یکی از دوستان خواننده که قرار بود در برنامه حضور داشته باشد صحبت می کردم و ...
ما عادت کرده ایم به حسرت خوردن ! حالا که آقای بیات نیستند من و چند نفر از دوستان با پیگیری عجیبی دنبال یک بزرگداشت آبرومند برایشان هستیم . اما واقعا چه فایده ای دارد؟


این متن مهدی استخر را دوست داشتم .یعنی من باید می نوشتمش . احساس او زرنگی کرده است . پس بی اجازه می گذارم روی وبلاگ !!

سردردم را با قرص مسکن قسمت می کنم
یک ذره اش به دستمال دور سرم می چسبد
می خواهم خون بالا بیاورم ، بیاورم بالا  ، نه !!! من همین پایین ها راحت ترم.
قدم به قدم نزدیک می شود صدای پای آن طرف پنجره
روی سنگفرش... نه !! روی چرک و خونمرده های مغز من ...
نگاهم را ازحلقه ی در می دزدم و دزدانه حلقه می کنم در زیر قدمهای عابری که...
عابری که روی مغزم پا می کوبد
کمر ِ برگهای رنگ باخته می شکند بر شکم پیاده رو درست زیر پنجره زیر قدمهای عابری که...
از پشت شیشه همه چیز شیشه ای به نظر می رسد
بی اختیار بطری ِ ویسکی را پرت می کنم از پنجره بیرون درست جلوی ِ قدمهای عابری که
راه می رود زیر پنجره اما نه بر سنگفرش نه!!! بلکه...
ته سیگارش را قورت می دهد و  آب دهانش را زیر پا له می کند
قسمت را کاریش نمی شود کرد وقتی نیست!!!
از نگاه شیطنت بار پرده که مرتب از لا ی پنجره به بیرون سرک می کشد
می یابم که وقت ِ  فوت وقت نیست
پایم را پشت در جا می گذارم دنبال ِ کسی که رد پایش را جا گذاشته پشت پنجره...
جز زوزه ی یخ بسته ی باد ، برگهای رنگ و خود باخته ی درخت ِ پشت پنجره و کرم درختی
علامتی از حیاط نمی یابم
عبورش را احساس کرده بودم...نه!!! دیدمش و  نه!! دریغ از یک کلمه حرف ِمعقول
می خواهم بالا بیاورم بیاورم بالا خون عُق بزنم
دستمال سر دردم را خون پر می کند
اما خرسندم از اینکه فهمیدم خواستن حرکت می زاید و رسیدن سکون
آرام بار اضافی ِ سر درد را از روی ِ دوش ِ دستمال بر می دارم
هنوز سرم درد می کند
اما دیگر قرص به کارم نمی آید منی که دلم قرص نیست
از حقیقت یا توهم ِ صدای قدمهای عابری که از پشت پنجره کنار نمی رود
هنوز سرم درد می کند...
( مهدی استخر)
 

توی بد زمانه ای زندگی می کنیم . زندگی بی هیجان . عشق حساب شده ، بی جنون . دوستی های ... هی !! و من همیشه حسرت این را می خورم که چرا چند نسل زودتر به دنیا نیامدم ؟!

آنقدر ترانه ی مزخرف دارم و از همه شان هم پرینت گرفته ام که دلم هم نمی آید بیرون بریزمشان. به خاطر کاغذشان . پشتشان را می شود چرک نویس کرد . راستی من نمی ترسم بگویم که ترانه ی مزخرف هم کم نگفته ام تا خودم را پیدا کنم. اما دوستانی هستند که همچنان می گویند و همچنان حاشا می کنند. از شکم مادر فوق العاده به دنیا آمده اند !! صد رحمت به آنهایی که به دنیای کوچک خودشان افتخار می کنند و ادعایی هم ندارند !!

شما می دانید چرا این روزها فقط سلام ، خداحافظ ِ حسین پناهی و با صدای خودش می چسبد؟ شاید چون هنوز و همیشه " من می خوام برگردم به کودکی"

عشق دوحرفی چاووشی را که شنیده اید . حالا اگر همچنان عده ای بگویند که به خاطر قافیه است ولی وقتی ترانه سرای کار گفت منظورش از عشق دوحرفی ، زن بوده بیشتر از کار خوشم آمد .

 
چشمان تو حروف را بی استفاده می کنند
کافی ست نگاه کنی
تا فارسی ساکت شود .
(سید رضا سید حسینی )
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |