
۱- یک سال دیگر گذشت. سالی که شاید از عجیبترین، غمگینترین و غیرمنتظرهترین اتفاقات عمرم را در آن دیدم. سال گذشته کسی به من تبریک نگفت. سال گذشته این روزها مادر سهراب جلوی اوین عکس پسرش را به هرکسی که میدید نشان میداد و کوچه به کوچه دنبال عطری، صدایی، پیراهن پارهای از او بود. پارسال این روزها من فقط اشک میریختم و فحش میدادم به هرچه متولد شدن است. پارسال نه شمعی فوت کردم، نه شیرینیای خوردم و نه هدیهای گرفتم. به همهچیز و همهکس مدیون بودم اگر چنین نمی کردم، به خودم هم. پارسال فقط دو انگشتم را بالا گرفتم و بالاتر، که یادم نرود چه آرزوهای داشتیم و... تولدم در سال ۸۸ حالا حالاها یادم میماند.
۲- آن روزها یادم هست که میدویدم و میدویدم که بزرگتر بشوم و شمارش اعداد برای بزرگتر شدن برایم مهم بود. حالا مدتهاست که از عددها هم هراسانم. بزرگتر شدن، هرچند به عدد و اسم، غمگینم میکند. هنوز کارهای زیادی هست که انجام ندادهام. به قول سید مهدی موسوی عزیزم: «فیلم هایی هست که هنوز ندیدهام، دخترانی که نبوسیدهام؛ عوضیهایی که مادرشان را...» و میترسم که فرصتش تباشد. یک دفعه بیدار شوم ببینم چند دهه از عمرم گذشته است وپشت سرم خالیست. هرچند آدم کم آرزویی هستم، اما از باطل زندگی کردن و آمدن و رفتن و ندانستن هراسانم، همیشه هراسان بودهام.
۳- معمولن برای هرچیزی فقط یکبار ترانه میگویم. برای همین ترانهای نو برای میلاد ندارم جزهمان که: داری فوتم میکنی با شمعای کیک تولد... اما باز همین یکی دو هفته پیش بود که دکتر عزیز شعری توی فیسبوک منتشر کرد که همهی این روزهای ماست. بازنشرش میکنم که همهی نگفتهها و گفتههای این یکسال من است، تولدنامهام و ... هیچ!
سرم از روزهای بد، پُر شد
مثل یک کیسهی زباله شدم
جشن بیمزّهی تولد بود
خبر آمد که چند ساله شدم
بعد شب شد، به خانهمان رفتیم
لخت، زیر ِ پتو مچاله شدم
دلم آهنگ بندری میخواست
بوق ماشین و جیغ ترمز بود
صفحهی شایعات را خواندم
سهم من، چند تا تجاوز بود!
همهی شهر پرفسور بودند
متفکّرترینشان بز بود!
خام بودیم و پخته می باید!
رَب شناسان شهر، رُب بودند!
«شاید» و «باید» و «ولی» و «اگر»
«همچنین» و «چرا» و «خب» بودند
خواستم تا که رکعتی از عشق...
همهی دوستان، جُنُب بودند!
شهر با دستمال خونینش
پاک می کرد ردّ پایم را
«فعل ِ» شب بود و «قید» تنهایی
می شمردند «صیغه» هایم را
گریه می کردم از تو زیر پتو
نکند سوسک ها صدایم را...
داشت میمردم از تو و رفقا
موسم گل به بوستان بودند!
ما که مُردیم گرچه این مَردُم
جزئی از سخت پوستان بودند!
هرچه می خواستند، می کردند!
دشمنانی که دوستان بودند
شعر من، بوی گند میگیرد
گه رسیده به آن سرِ ِ سرشان
می نوشتند وصف ما را از
دفتر خاطرات مادرشان!
ما که مُردیم... گرچه آنها هم
می رسد روزهای آخرشان
بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانه ی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودارضایی
شاعرت فرق داشت با دنیا
عاشق ِ آنچه که نمیشد بود
وسط جشن، گریه میکردم
گرچه لبخند زورکی مُد بود
فوت کردم به کیک بی شمعم
مرگ من لحظهی تولد بود...
(سید مهدی موسوی)
پ.ن: نه غمگین نیستم. این شعر هم غمگین نیست. باور کنید روبهراهم و غمهایی هم اگر هست چیزیست که همه عمر با ما بوده و جزیی از زندگی مان شده. وگرنه الان شادم و شمعها را فوت خواهم کرد!