
روزهایم روی یک جریان ثابت در حرکتاند. نمیخواهم به این فکر کنم که چقدر از روزهای طغیان و آشوب دورم. حسرت خودی که نیستم را نمیخورم، که همین منم که اینگونه میگذرانم و آرامترم. منم که زندهام و آرامشم را از تو دارم. شاید درحال تغییرم، شاید دارم پوست میاندازم. نمیدانم کار توست یا اقتضای بزرگتر شدن! اما اتفاقی افتاده که کسی حتا توان فکر کردن به آن را هم نداشت: من رام شدهام!
مهم نیست که دیگر توی شعرهایم سیاهی و کثافت موج نمیزند، زندگی به حد کافی کثیف است و این روزها... نه روزهای خوبی هستند. ماه خوبیست این خرداد. من با همهی زخمهایش دوستش دارم! مهم نیست که دیگر سعی نمیکنم که خودم را آزار بدهم. مهم نیست که دیگر وعدههای غذاییام به هم ریخته نیست. مهم نیست که دارم آدم میشوم و آدم شدن را دوست نداشتم! حتا مهم نیست که دیگر اینجا آن طرفداران همیشگیاش را ندارد، چون طغیان همیشگی را ندارد. همین مهم است که دارم پوست میاندازم، آرامم و تو ...