
گفته بودم که اگر اتفاقات عجیب و غریب نیفتد امسال در نمایشگاه با دو کتاب حاضر خواهم بود. ولی اتفاقات عجیب و غریب افتادند و بعد از گذر از هفتخوان مجوز ارشاد به هر مصیبتی که بود، یک هفته مانده به نمایشگاه کتاب مجوز کتابم با اصلاحیههای مربوطه صادر شد. اما مشکلات ناشر و چاپخانه باعث شد که کتابم به نمایشگاه امسال هم نرسد. دوستان دیگرم یغما گلرویی و حسین غیاثی هم مشکلاتی شبیه به این داشتند و شاید هم مصلحت در این بود که چنین شود. (انگار این کلمهی مصلحت قسمتی از زندگیام شده است. میدانی از کی؟)
با اینهمه نمایشگاه کتاب امسال پر است از شعر و دوستان شاعر. سید مهدی موسوی عزیز تقریبا خیلی از این اتفاقات خوب را لیست کرده و به اینها غرفههای انتشارات سرزمین اهورایی و شانی را هم اضافه کنید. دوستان دیگری هم به صورت پراکنده در غرفههای دیگر حضور دارند که هرکدام به خاطرم آمد همینجا معرفی خواهم کرد.
پ.ن: ديشب كه سيد مهدي ما اساماس زد: «بازي تمام شد، كتابها جمع شد، من مُردم... از همه دوستان حلاليت ميخواهم.» يخ كردم. باورم نميشد و نميفهميدم چه ميگويد. زنگ ميزدم و گوشي را برنميداشت. امرزو بود كه بالاخره صدايش را شنيدم . كه همهاش بغض بود. ميگفت آمدند و كتاب هايي كه همهي كتابهايي مجوز داشتند را هم بردند. در غرفه را پلمپ زدند. شعرها رفتند كه خمير شوند. رفتند كه شانه تخم مرغ و جعفه كفش شوند. چيزي نداشتم كه بگويم. فقط فحش ميدادم. مثل ديشب كه تا صبح فحش دادم...