تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - اساس هستی من

وقتی حرفی برای گفتن نداری می‏توانی حافظ باز کنی تا او حرف بزند:

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست  
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست 

میان او که خدا آفریده است از هیچ  
دقیقه‌ای‏ست که هیچ آفریده نگشادست 

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای  
نصیحت همه عالم به گوش من بادست 

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی‏ست  
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست 

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی  
اساس هستی من زان خراب آبادست 

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار  
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست 

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ  
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی