تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - هنور روزای بارونی...

هرگز به دستش ساعت نمی‌بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی؟
گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم
پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور؟
گفت: روزهای بارانی
همه ساعت‌ها ساعت عشق است!
-راست می‌گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود

(واهه آرمن)

پی‌نوشت۱: هنوز روزای بارونی...
پی‌نوشت۲: نه! قرار نبود از شعر هم بدم بیاید، که انگار دارد این‌طوری می‌شود. نمی‌خواهم همه‌ی زندگی‌ام فقط یک شعر باشد. شعر بودن دردناک است. به چه دردی می‌خورد؟ نه. نباید این‌طوری باشد...
پی‌نوشت۳: امیدوارم اگر اتفاق عجیب و غریبی نیفتد امسال بالاخره با دو کتاب در نمایشگاه حاضر باشم. حالا بگذارید بقیه‌ی این هفت‌خوان را رد شویم، همه‌چیز که تمام شد جزئیاتش را خواهم گفت. فعلن دعا کنید که این سنگ‌های جلوی پای ما کمتر شود. از جان سختی هم خسته شدیم...   

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |