
هرچند فعلن خودم هم فقط با همین نوشتن است که شکمم را سیر میکنم، یا شاید گاهی لباس و کفشی بخرم، پشت چراغی قرمز برای کسی که دوستش دارم شاخه گلی بخرم و کمی بیشتر با لبخند نگاهش کنم. (گفته بودم همیشه گل را توی خاک دوست دارم و برایم گل چیده شده لذتی ندارد، اما شاید گاهی یک شاخه گل به جای گفتن یک دوستت دارم ساده به کار آید) کتاب و دفتر و قلم بخرم و ... البته نمیدانم با این پولهایی که ما میگیریم معمولن چندتای اینها را میشود خرید؛ اما وقتی اعتماد و ایراندخت توقیف شد جز غم بیکار شدن تعداد دیگری از هم قلمهایم، غم خودم را نداشتم. میگویم بیایید شادی بکنیم. چون تکلیف روشن شد. البته روشن بود و ما دیر فهمیدیم. اشتباه از ماست که تکلیفمان را نمیدانیم. تعریف آزادی بیان را ما اشتباهی فهمیدهایم؛ به خدا! حالا که توانایی طور دیگر نوشتن را نداریم (نمیخواهم از عنوان خودفروشی استفاده کنم) پس برای آزادی بیان بیایید برویم باهم یک آب میوه فروشی بزنیم یا ساندویچی که در آن خوراک زبان بفروشیم و به حرف زدنش دلخوش باشیم. حتی میتوانیم زبان و مغز خودمان را هم دربیاوریم و ساندویچش کنیم، واقعن اینها جز دردسر به چه کاری میآیند؟ حداقل پول بهتری میشود ازشان کسب کرد. ما اشتباهی فکر میکنیم، اشتباه راه میرویم، اشتباهی مینویسیم... باور کنید.
پی نوشت۱: برای تمامی روزهایی که نمی گذرند
پینوشت۲: ما اشتباهی عاشق میشویم؟