
نمیدانم خلقت آدمی اینگونه بوده و همهجای دنیا اینطوری است یا ما ایرانیها ملت خاطرهبازی هستیم. نمیدانم خودم هم خاطرهبازم یا ادای خاطره بازی در میآورم یا نه اصلن گاهی برای شنا کردن خلاف جهت آب ادای فراموش کردن را هم در میآورم. اما میدانم خود فراموشی هرگز نمیشود. هیچ چیزی نیست که برای همیشه از ذهنم پاک شود. هنوز آن نامهای را که توی تاکسی نارنجی رنگ دربستی توی سیزده چهارده سالگی دست اولین عشق زندگیام دادم یادم است. اگر بخواهم مرور کنم صحنهاش پلان به پلان از جلوی چشمم میگذرد. یادت که هست عکسش را نشانت دادم و گفتی زیباست! حالا جالب است که عکس عروسیاش توی گوشیام است ولی هیچ ربطی به حسرت عشق و این چیزها ندارد. از غرورم نیست که اینها را میگویم. خودم ولش کردم چون فکر میکردم آنقدرها که لذت عشق اول باعث این دوست داشتن شده بود دوستش نداشتم. طبیعت آن سن و سال بود که نزدیکترین و اولین علاقهای که در خودم احساس کردم تبدیل به عشقم شود، اما این اولینبار بودنش بیشتر از اصل قضیه حواسم را پرت کرده بود که تمام شد. بعد از آن هم که همیشه دوروبرم شلوغ بود و زندگیام را هم میکردم ولی بیشتر توی غار تنهاییام بودم... بگذریم. الان بحث عشق نیست. صحبت از خاطرهباز بودن ماست و برای همین است که هنوز با رضا همدیگر
را بغل میکنیم و برای زخمهای همدیگر شعر میگوییم. با آرش و علیرضا از شبهایی میگوییم که بغض کردیم و شب سحر شد و گذشت اما ما نگذشتیم و ماندیم و ماندیم و ماندیم. خاطرهبازم که با هادی و حامد یاد بچگیهایمان میافتیم و بستههای شانسی که همیشه آنها میفروختند و من خریدار بودم و همیشه هم شانس گهی داشتم. همیشه پوچها مال من بود. نمیدانم با به حال بادکنک شانسی دیدهای یا نه. یک سری بادکنک بودند که شماره داشتند و یک کاغذ جدا که باید شانسی یکی را انتخاب میکردی و شمارهی بادکنک ات در میامد. حتی توی اینها هم همیشه شانس من کوچکترین بادکنک بود. اینها را از سر ناامیدی نمیگویم. مهم خاطرهاش است وگرنه الان لذت میبرم وقتی آن لحظهی دور جلوی چشمهایم میآید. خودم هم هیچوقت اهل فروختن و اینها نبودم. همیشه می خریدم. ز همان وقتها جاخالی میدادم. بیشتر از اینکه سه ماه تابستانم را پیش آشنایی، دوستی به کار بگذرانم و پول توجیبیای اضافی داشته باشم، کاری که اکثر دوروبریهایم دوست داشتند و خانوادهشان را وادار به آن میکردند تا لذت حضور در جامعه را اینطوری درک کنند، دنبال توپ پلاستیکی میافتادم یا کتابخانهی پدرم را زیرورو میکردم یا با دخترهای فامیل بازیهای سالم مثل لیلی، اسم و شهرت یا ... میکردیم! همان وقتها هم هیچ متر مشخصی در زندگیام نبود. همیشه طوری زندگی میکردم که لذت ببرم و کاری را انجام میدادم که دوستش داشتم. دلم به حال آن مشهدی مجنون که بچههای مدرسه پول میدادند، فحش می دادند یا می زدندش تا دیوانه تر شود و بخندند می سوخت. به جای هم سن و سالهایم دوست داشتم با رفقای پدرم بپرم گرچه از چندتاییشان هم خیلی بدم میآمد و بیشتر از گنجشکی که گربهی خانهی مادربزرگم خورده بودش برای زانوی فانباستن گریه کردم که خبر داده بودند دیگر نخواهد توانست پیراهن راهراه میلان و پیراهن نارنجی هلند را بپوشد و کنار آن دو طلای سیاه، گولیت و ریکارد جادوگری کند. من هم خاطرهبازم که هروقت فکر میکنم اینهای یادم میافتد، اما خوشحالم توی خاطراتم زندگی نکرده و نمیکنم و بیشتر خاطرهی امروز خودم را میسازم. تو نمیدانی الان چقدر کد توی مغزم است که تا به آن فکر میکنم خنده و چشمهای برقزدهی تو روبهروی صورتم نمودار میشود و دنبال خاطرههای بعدیام با چشمهایت میگردم؟ تو خودت نمیدانی چقدر با تو خاطره خواهم ساخت...