تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - درد های من...



اگر نمي‏خواهي بر تيره‏بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه‏روي من نمان، عبور كن
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم‏هاي خوشبخت محو مي‏شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم‏هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما دو سه شاخه‏ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش‏تر نزد من مي‏ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند،
اما بعد از رفتن مهمان از خانه آه كشيدم،
آهي كه مي‏توانست كبريت مرطوبي را روشن كند،
شاخه و برگ‏هاي گل‏هاي اطلسي و لادن دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي‏شكفتند،
مهمان هنگام خداحافظي به من گفته بود: آينده‏اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي‏تپد،
پس فقط بايد سكوت كرد و برگ‏هاي درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.

(احمدرضا احمدی)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی