تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - تا روزی انسانی دیگر...


باری، زرتشت در میان مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت:
انسان بندی‌ست میان حیوان و اَبَر انسان؛ بندی بر فراز مَغاکی.
فرارفتنی‌ست پُرخطر، در -راه-بودنی پرخطر، واپس نگریستنی پُرخطر، لرزیدن و درنگیدنی پُرخطر.
آن‌چه در انسان بزرگ است این است که او پُل است نه غایت؛ آن‌چه در انسان خوش است این است که او فراشُدی‌ست و فروشُدی.
دوست می‌دارم آنانی را که جز فروشدن زندگی دیگر نمی‌شناسند، زیرا که ایشان فراشوندگان‌اند.
دوست می‌دارم خوارشمارندگان بزرگ را، زیرا که پاس‌دارندگانِ بزرگ‌اند و خدنگ‌های اشتیاق به سوی کرانه‌ی دیگر.
دوست می‌دارم آنانی را که برای فروشدن و فدا شدن نخست فراپُشت ستارگان از پی دلیل نمی‌گردند، بل خویش را فدای زمین می‌کنند تا زمین روزی از آن اَبَرانسان شود.

(چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه/ داریوش آشوری/ ویراست پنجم، چاپ بیستم، پاییز ۸۳/ نشر آگه)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی