
نسیم هراز چهل و چهارم با پروندهای برای موسیقی سیاسی اجتماعی ایران و میزگردهایی با حضور فردین خلعتبری، محمدرضا درویشی، یغما گلرویی، داریوش تقیپور، روزبه بمانی و یادداشتی از آرش سبحانی و مصاحبه با شاهین نجفی منتشر شد. اتفاقی که افتادنی نیست افتاد، از دست ندهید.
گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا
ما نسل غمگینی هستیم. نسل بیشادی، نسل کمفریاد. وسط خمهای پاره کودکیمان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم میماند و آن تفنگ آبپاشی که فکر میکردیم میتواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگتر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آنقدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلمبرداری و صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانیست...
سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیمها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را میخواستیم، همصداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، میتوانیم سرمان را بالا بگیریم و همصدا شویم. داریم امتحان میکنیم. حالا بهخوبی یاد گرفتهایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا میماندیم.
چند سالی شد که انگار دیگر نسلمان همصداهایی خودی دارد. یکیاش همین شاهین نجفیست. یک صدا از همان نسل غمگین کمفریادی که قرار نبود خودش باشد، اما میخواست که باشد! او که دانشجوی جامعهشناسی بود و باز همانهایی که بعد اینهمه سال همچنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد... درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی میشود مثل خیلیهای دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» میخواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگیهایش کمتر شوند...
«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسهش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن مینداختن»... در ادامه میتوانید گفتوگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید.
در داخل ايران موسيقي اجتماعي كه بتواند حرفش را بزند داريم؟
هر سبک و نوعی از موسیقی ریشه در خواستها، آرزوها، تفکرات و زبان فردیِ متصل به همان اجتماع را دارد. از این منظر موسیقی و به طور عام هنر بنیانش اجتماع است. اما اگر منظور از موسیقی اجتماعی آنچیزیست که من از آن به عنوان موسیقی معترض یاد میکنم، یقینا وجود دارد. اما شلخته و بیبرنامه است. موسیقی و ترانه معترض هنجارگریز و ساختارشکن است اما به در و دیوار نمیکوبد. از این جهت موسیقی معترض در ایران ضعیف است اما وجود دارد. من فکر میکنم که بیش از اینکه نفس حرف زدن اهمیت داشته باشد، چگونه گفتن مهم است. اما با این حال باید اذعان کرد که موسیقی و ترانهي پیشرو و عاصیِ امروز، دهها قدم از موسیقی و ترانهی معترض و مصطلح دهههای پیشین (مثلا دههی چهل) جلوتر است. او دیگر مرثیه نمیگوید، خود را با تعبیر و استعاره و تمثیل و تلمیح خفه نمیکند و تکنیک در زباناش اتفاق میافتد. زمینی شده است و رویا نمیبافد و روی دو پایش ایستاده است. اما هنوز متشکل نیست. جریان نمیسازد .در حد شخص میماند و به سبک نمیرسد.
صداهاي خارج از ايران تا چه اندازه صداي مردم داخل است؟
صداهای خارج از ایران گاهی تکرار شعارهای سطحی و کلیگوییهای دههی چهلیاند و عموما چیزی در حد آدامس تا بجوی. مغزّی نیستند. چیز زیادی آفریده نمیشود، تنها تولید میشود. شریفترین آثاری که میشنوم از حد همدردی و مرثیه بالاتر نیستند.
كيفيت موسيقي كارهاي رپ داخل ايران را چقدر ميبينيد؟
گاهی آثار قابل توجهی میشنوم. رپ فارسی این توانایی را دارد که زبان رادر بطن اجتماع متحول کند. کاری که اندیشمندان و قلم بهدستانمان کمتر در آن توفیق داشتهاند. قدرت رپ در کلام است و رپ فارسی این قدرت را دارد. اما در بحث کیفیت فنی، به هر حال طبیعیست که هنوزبا معیارهای استاندارد ضبط و مستر در غرب فاصله داریم. این سبک کلا در ایران غریب است و تا همین جا هم به نظر من خوب ادامه داده است.
چه تعريفي ميتوان براي موسيقي اجتماعي-اعتراضي داشت و فرقي با ذات موسيقي بيكلام يا ترانههاي عاشقانه و .. دارد؟
تعریف که نه، اما تاویل من از موسیقی اجتماعی همان موسیقی معترض است. ما گاهی برای فرار از اتهام سیاسی خواندن به عنوان موسیقی اجتماعی پناه میبریم. اما این با آنچه که من از اعتراض، عصیان و طغیان میشناسم متفاوت است. من می گویم «ورتر جوان» گوته هم معترض است. عاشقانه است، اما زیربنای فرهنگی طبقهای خاص، در عصری مشخص را ویران میکند. از همین روی، زیستن و مرگ در آن طبیعیست اما عادی نیست. عادت نمیشود. مسخ را میفهمد. پس میشورد و سوسک وارگی را نمیپذیرد، حتی به قیمت خودویرانگری. اما موسیقی به اصطلاح اجتماعی میتواند در حدودی مشخص از تکرار آنچه که اجتماع به آن عادت کرده است باقی بماند و درجا بزند، حتی اگر طبیعی نباشد. موسیقی سنتی ایران هم اجتماعیست. مردم گوش میکنند و لذت میبرند اما پتاسیلی برای تغییر دادن ندارد. تکرار میکند و تکرار میشود .حتی اگر عاشقانه باشد و حتی اگر رنگ و بویی از سیاست داشته باشد.
شما خودتان ترانه هم مينويسيد. معلوم هست كه رويكردتان به ادبيات هم جديست. سابقهي شعري ما چه حسن ها و چه محدوديت هايي براي موسيقيمان به همراه دارد؟
هر نوعی از تجربه از جهت من سود است. مهم این است که ما امروز با این سابقه و تجربه چه میکنیم. آیا در راه شعر، موسیقی فدا شده است؟ آیا شعرگذشتگان قدرت همراهی با موسیقی مدرن را دارد؟ من شعر دههی هفتاد و پس از آن و «غزل (پست)!مدرن» را میپسندم چون در زبان چاووشگر است. آبشخورش همان سابقهی تاریخی در شعر است، اما برای امروز. اگرترانهسرای امروز ما نیز با شعر از زاویهی زبان و فنوتیک موسیقییایی روبرو شود، مطمئنام که کارهای جالبی میتوان انجام داد.
فكر ميكنيد طرفداران شما بيشترند يا ساسي مانكن. بحث فرد نيست. منظورم اين است كه نگاه سطحي و مصرفي نوجوانان به موسيقي را آسيبشناسي كنيم كه مختص ايران هم نيست. فقط فرق ما این است که در همان نوع مصرفیاش هم ظواهر قضیه را گرفتهایم.
لذت و خوشی آنی قسمتی از وجود انسان طبیعی است. این حس البته عمومی و همهگیر است. دقیقا مانند صرف کردن یک ساعت زمان، برای پختن غذایی که 10 دقیقهای خورده میشود. البته من ترجیح میدهم که یک مجسمهساز دست چندم باشم تا یک آشپز حرفهای. اما آنچه که در ایران به خورد مردم می دهند «فست فووت» است و اگر توهین به شغلی خاص تعبیر نشود، چیزی شبیه دوران نوجوانی خودم، وقتی که «لبو» و «باقلا» میفروختم. ممکن است مشتریاش در دورهای زیاد باشد، اما من به عنوان یک فروشندهی سابق، تضمینی برای سلامت و بهداشتاش ندارم. غرب، همین دورهگردها را جمع میکند و به آنها آموزش میدهد و با آنها تجارت هم میکند و جالب هم است. من هم اگر بخواهم برقصم با «سیستم آوف داون» که نمیشود، «بریتنی اسپرز» گوش میکنم. این بحث به هیچ عنوان اخلاقی نیست، بلکه فنی است.
شما مباحثي در ترانههايتان داريد كه رك وبي پرده است اما فحش و بيادبي هم نيست. باز هم ميبينيم همينها در فرهنگ ايران گاهي به حاشيه رانده ميشود و خانواده ها ترجيح ميدهند فرزندانشان ترانهاي در مورد يك ميهماني بشنوند تا يك ترانهي رك اعتراضي. چه بايد كرد؟
ما نیاز به زمان بیشتری داریم تا زبان پروسهی خود را طی کند. مرز میان فحاشی و رکگویی باریک است. شما از خانوادهها نام میبرید، من میگویم که نصف بیشتر روشنفکران ما هم هنوز با این مسئله مشکل دارند. رسانههای داخل داستان دیگری دارند. اما سانسور زبانی رسانههای خارج از ایران چه؟ تابوهای فرهنگی ما در جانمان ریشه دوانده و ما گمان میکنیم این تومورها عضوی از اعضای بدنمان است. به همین دلیل من فکر میکنم برای بهبود این بیماری باید به آرامی و پله پله پیش رفت. کافیست کمی مسئله را قلقلک بدهی تا خود مخاطب با حدس زدن بقیهی داستان از خنده ریسه برود و در عین حال بگرید.
شما، محسن نامجو، آرش سبحاني و كيوسك، 127 و ... صداي نسل امروزيد. اين باروري موسيقي متفاوت در چند سال اخير را حاصل چه چيز ميدانيد؟
در ابتدا باید بگویم که من فقط امید دارم که همصدای نسل خود باشم. اما واقعا نمیتوانم در چند جمله این مطلب را توضیح بدهم. ما نسلی غریب و بیپشتوانه و استاد ندیدهایم. شما میدانید داستان ما، داستان غمانگیز نسلیست محروم از خواستهای ابتدایی انسانی. تنها وقتی با یک جوان اروپایی هم سن خودم حرف میزنم میفهمم که چقدر پیرم. چقدر کم بلدم که رها باشم. چقدر کم لذت بردهام و چقدر مغزم از آشغال و چیزهای بهدرد نخور پر است. دوستان همکار من به خوبی این دردها را میشناسند و تاریخ خویش و همنسلان خویش را با شعر و موسیقی به صورت جهان تف میکنند. همانطور که پیشتر عرض کردم، نسل ما آرمانهایش را در آسمان نمیجوید. او خواستهای خود را میشناسد و میداند که چیز عجیب و غریب و ناممکنی نیست.
پینوشت۱: لینک مصاحبه در وبلاگ شاهین نجفی
پینوشت۲: اين هم يادداشت آرش سبحانی عزیز