
میدانم! آدمی نمیتواند به خودش هم دروغ بگوید. فقط ب خودش بازی میکند: گولبازی! خیلیها هستند که فکر میکردم دیگر برایم مهم نیستند و دوست داشتم فراموششان کنم، اما حقیقت چیز دیگری بود. مشکل من همیشه این بود که بلد نبودم کینهای باشم. بلد نبودم به صورت آدمها شکلکی زشت بچسبان. همیشه دوست داشتم زیباتر از آنی که هستند هم باشند و نه بدتر. مثلن همین چند شب پیش بود که یکی از بچهها توی میدان ونک بهم گفت این یارو فلانی است که سوار پراید قرمزش شد و باز هم مثل آنروزهای همقدم بودن ضربان قلبم از حالت عادیاش خارج شد. نمیدانم کندتر میزد یا تندتر، فقط عادی نبود. گوشی را دوبار برداشتم تا زنگی پیامکی چیزی بزنم، دیدم شمارهاش را پاک کردهام، اما مگر میشد از مغزم هم پاکش کنم. این کار بیشتر به یک شوخی شبیه است! یادم بود و زنگ نزدم. سعی کردم باز هم خودم را گول بزنم. مثل همان بعضی وقتهایی که میخواهم ادای بیاحساسها را در بیاورم و باز هم نمیشود. مثل آن وقتی که خبر عروسی فلان دوستم که زمانی هم بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم را شنیدم و باز هم قلبم نامیزان میزد. یا وقتی عزیزی را بعد از چندین ماه دیدم دوست داشتم آنقدر سفت بغلش کنم که دنیا همانجا متوقف بماند. خیلی وقتها آدمی خودش را گول میزند و میداند حقیقت چیز دیگریست. انگار این یک بازی است برای زنده ماندن، یک بازی غمگین... حالا هم که مشغول همین بازی غمگین هستم و غمگین نیستم، نمیدانم چرا این شعر خوشحال-غمگین وحشی بافقی افتاده است سر زبانم:
مستحق کشتنم، خود قائلم، زارم بُکُش/ بیگنه میکشتیم، اکنون گنهکارم بکش/ تیغ بیرحمی بکش اول، زبانم را ببر/ پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش/ جرم میآید زمن تا عفو میآید ز تو/ رحم را حدیست، از حد رفت، این بارم بکش ...