
برای خالی نبودن عریضه، تا از سکوت نمیریم و با سکوت بخوانیم!
(اخم)
با خنده زیبایی ولی با اخم برگرد
میری برو! اما بدون زخم برگرد
فرقی نداره؛ مرگ یا بیهوده حالی
وقتی که پیشم نیستی دوری، خیالی!
باید دوباره بال و پرهاتو بپوشی
من دستهامو باز کردم آرزو شی
شاید ایندفعه بری و برنگردی
فکری برای حال و روز من نکردی؟
وقتی که اینجا نیستی دلتنگ میشم
میترسم از این حال بد، بد رنگ میشم
وقتی که برگردی کنارم حیف میشی
من بیامیدم، بیبهارم، حیف میشی
بیتو به این دلتنگیا دلبسته میشم
از انتظارت هم یهروزی خسته میشم
دنبال طرحی تازه از دیوونگی باش
پیش نمون اما یه بغض خونگی باش
این لحظههای آخر و بیگریه سر کن
دلشوره دارم! بالهاتو بازتر کن
با اخم ویرانگرتری با اخم برگرد
میری برو! اما بدون زخم برگرد
میثم یوسفی - دی ۸۷ تا فروردین ۸۸
توضیح: اتفاق میافتد یا اتفاقی، نمیدانم؛ ترانه را چند هفته ای بود که نوشته بودم که به شعری از رسول یونان رسیدم و گفتم کاش زودتر میدیدماش. آنقدر حس و حالی که میخواستم بنویسم را بهتر از من تصویر کرده بود که حسودیام شد و خواستم ترانهام را کلن کنار بگذارم. اگر نبودند چند عزیزی که به من و اینترانه لطف داشته و دارند و متاسفانه قبل از برخوردم به این شعر دایی شنیده بودندش، حتما ترانه را تا الان پاره کرده بودم و جز من و همان تشویشهای پیش و پس چیزی نمانده بود!
پینوشت۱: رسول یونان را از روزهای دور خانهی ترانه که همه بودند و بودیم به یاد دارم و از عصرهای کافهنشینی خانهی هنرمندان. من کمتر از بقیه هم صحبت یونان شدم اما شعرها و ترانههایش را دوست داشتم و دارم، بعضیها را بیشتر. حالا مدت هاست که از هردو به دورم. یا نیستند و یا نیستم! رسول یونان برای خیلی از بچهها دایی بود، همه را دایی صدا میکرد و همه داییاش میخواندند. دلم برای آن لهجهی شیرین آذریاش تنگ شده است که خوشبختانه هیچوقت قرار نیست از بین برود. برعکس من و ما که گاهی توی این شهر شلوغ نه تنها زاد بوم و لهجه، که خودمان را هم گم کرده و میکنیم! به قول آن قصهی کهنه: هم عوض میشویم و هم عوضی!