تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - اين رسولان قبله نامعلوم


سال ها هست از خودم تنها
مثل يك اتفاق مي‌ترسم
از همان شب كه قصه خوني شد
ديگر  از اين اتاق مي‌ترسم
(و از ديوارهايش
...ديوارها ...)

صورتم از نكرده‌ها سرخ است
گريه‌ام از نگفته‌ها مسموم
حرف‌هاي مرا نمي‌فهمند
اين رسولان ِ قبله نامعلوم

بوي كافور مي‌دهد باران
مزه‌ي مرگ مي‌دهد دهنم
از بس اين‌جا خدا به دار شده‌ست
بايد امشب به مرگ سر بزنم
...

(ميثم يوسفي)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی