تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم

چهارشنبه  سري به نمايشگاه كتاب زدم، گرچه سه، چهار ساعت بیشتر نبودم و اتفاق دندان‌گیری هم ندیدم اما دیدار دوستانی مثل مجید ضرغامی، سید مهدی موسوی و ... لطف خودش را داشت. کتاب مجید ضرغامی بالخره بعد از چهار، پنج سال مجوز گرفت و با اسم "اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست" توسط انتشاراتی‌اش سرزمین اهورایی به نمایشگاه رسید. من از طرفداران شعرهایش هستم و خوشحالم که حالا کتابی از مجموعه‌ی اشعارش را دارم، هرچند به قول خودش شعرهای قدیمی‌ترش را دربر داشته باشد. سیدمهدی موسوی هم علاوه بر این‌که جمعی از بچه‌های شاعر کشور را توی نمایشگاه جمع کرده بود و برای چنددقیقه‌ای هرچند کم توانستم در خدمت این دوستان باشم،  یک نسخه از شماره‌ی چهارم و پنجم فصل‌نامه‌ی غزل پست مدرن را هم برایم آورده بود. این شماره‌ی "همین فردا بود" با سروشکلی جدید و حجمی بیشتر منتشر شده است و شعرها، یادداشت‌ها و مقاله‌های خوبی هم به همراه دارد. دوستانی که علاقه‌مندند که نمایندگی فروش این نشریه در شهرستان‌ها باشند با شماره تلفن ۰۹۳۵۷۳۵۴۶۶۴ تماس بگیرند و برای اشتراک یکساله‌ی آن هم می‌توانید مبلغ سه هزار تومان را به حساب شماره‌ی ۰۰۰۸۲۹۶۰۰۶۷۹۴ نزد بانک تجارت به نام سیدمهدی موسوی بریزید و بعد با همان شماره‌ی بالا تماس بگیرید و مشترک شوید. فعلا یکی از شعرهای خیلی خوب این شماره‌ی مجله را برایتان می‌گذارم:

دارم از تلخیِ این فاصله کمبودت را
ریختم اشک که جاری بشوم رودت را
سوختم، توی هوا پخش کنم دودت را
که فقط خواسته‌ام آمدن زودت را
توی دنیای ِ خدا چیز غم‌انگیزی نیست
خواب بد دیده‌ای انگار گلم! چیزی نیست

شهر خالی شده از بودن تو مخصوصا
اجتماع همه‌ی غربت دنیا در من
چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن
راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن
یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم
یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم 

کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم
به هوای شب تو چند قدم چسبیدم
تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم
عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم  
هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی
مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی  

خبری نیست درون من ِ بیرون از تو
مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو
اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو
نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو  
گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که…
و دلت تنگ شده راستکی… جوری که…  

دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم ↓
خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم ↓
شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم
دستهای تو و گرمای تو را می پوشم
جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت
پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت 

فکر می کرد به تنهایی ِ در این کابوس
بخت برگشته ی من در تن یک تازه عروس
خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس
منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس
توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست
خواب بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست

(لیلا اکرمی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |