
سقفنوشت(!!): اینجا يك قصهی ديگر ميگذارم شايد بازي داغ تر شود! این داستان را چند ماه پیش در فرصتی یک ساعته به سفارش تلفنی یکی از دوستان از طرف یونیسف برای کودکان عراقی نوشته بودم، خبردار هم نشدم که چه بلایی سرش آمد! تازه لابهلای فایلها پیدایش کردم. بیشتر از قرارمان برای بازیست، نزدیک به چهارصد کلمه است، اما چون من قبلا داستان ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمهای نوشتهام پس اینیکی حساب نمیشود :دی
در ضمن اینها هم وارد بازی شدهاند؛ دوست و ترانهسرای خوب خانم مونا برزویی، مهدی گل، خانم نفیسه بالی و... و... و... رضا. دوباره میگویم، اگر دوست دارید از این رخوت وبلاگی خارج شویم، به یک بازی شریف وبلاگی دعوتید، با خرده برادههای روشنفکری! یک داستان ۱۵۰ تا ۲۰۰ کلمهای و دعوت پنج نفر دیگر برای ادامهی بازی شرایط ورودتان است!
باران رویای مردم شهر بود. باران یعنی آبادانی، یعنی زندگی، یعنی نان، یعنی عشق. بالاخره زن و شوهری که سال ها بود به رویای باران زنده بودند، بچهدار شدند. کودکِ به دنیا آمد اسمش باران شد. باران پسر بود اما عروسکهایش را بیشتر از تفنگها دوست داشت. یکروز همهی عروسکهایش با خانهشان یکجا سوختند. این مال چند سال بعد از تولد باران بود، وقتی تازه پا به چهار سالگی گذاشته بود و یک سالی میشد که تصویر پدرش را فراموش کرده بود. پدر را در رویایی بارانی گم کرده بود. مادر باران را به آغوش کشید و افتاد به جان کوچهها. بوی سوختگی باران را آزار می داد. همه جای بوی سوختگی می آمد. مادر میدوید و میدوید، سراسیمه و بيهدف. آنقدر دوید تا خسته شد و باران را بر زمین گذاشت. باران از همهی آن خانه فقط توپش را در بغل داشت و مادرش را. توپ از دستش افتاد و پای یکی از سربازها به آن خورد. -سربازها هیچ وقت رویایی بارانی نداشتهاند- توپ دور شد. باران به دنبال توپش دوید. سربازها به دنبال چیزی نامعلوم(برای باران) میدویدند. مادر میدوید. مادر گمش کرد. همه جا صدای گلوله بود. کسی به کسی سلام نمیکرد. باران نمیبارید. باران دنبال توپ میدوید. حواسش نبود که مادرش را گم کرده است. پاهای مادر گرم میشدند و دیگر صداها را نمیشنید، انگار کودکش را یافته بود. مادر لبخند میزد، مادر رویایی بارانی داشت. کودک لبخند میزد، توپش را پیدا کرده بود. گلولهها لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. سربازها لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. بمبها لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. صاحبان کارخانههای اسلحهسازی لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. اسکلههای نفتی لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. نفت با آن بوی تندش لبخندی بر لب داشت، نفت هرگز رویایی بارانی نداشت. صاحبان دنیا لبخند میزدند، چون رویایی بارانی نداشتند. من لبخند میزدم، من رویایم را گم کرده بودم. مادر باران را در آغوش کشید. هر دو لبخند میزدند. پاهایشان روی زمین نبود. باران کم کم تصویر پدرش را به یاد میآورد و عروسکهایش را از دور میدید. همه لبخند زده بودند. عروسکها لبخند زده بودند. جز باران و رویایش هیچکس رویایی در سر نداشت. باران میبارید. خدا سکوت کرده بود.
پینوشت۱: این آهنگ را تازه شنیدم. ترانهی متن سریال مرگ تدریجی یک رویا با موزیک کارن همایونفر و صدای رضا یزدانی. عجب چیزی ساختی کارن جان! مرسی. مرسی.
پینوشت۲: گفت باید حد زند هشیار مردم مست را/ گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست (پروین اعتصامی)