تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - صبح، صورتم را از آیینه کندم

۱ - بعضی وقت‌ها اين‌كه همه‌اش را توي خودت بريزي و چيزي نگويي بدترين كار است. خيلي‌ها با توضيحات اضافی هم چيزی حالی‌شان نيست، چه برسد به اين‌كه چيزی نگويی.

۲ - بعضي‌ها هميشه طلب‌كارند. هيچ‌وقت هم فكر نمي‌كنند شايد اشتباه كرده باشند. شايد حق با آن‌هاست و زندگي بيشتر به كام آن‌هاست تا امثال آن‌هایی كه همين‌طوری از دست خودشان كلافه‌اند و روزی صدهزاربار دادگاهی مي‌شوند.

۳ - بعضي‌ها خيلي‌ حاليشان هست و فكر نمي‌كنند خيلي حاليشان هست. بعضي‌ها هيچ نمي‌فهمند و انگار خيلي فهميده‌اند. بعضي‌ها هم نه به فكر اين هستند كه حالي‌شان است يا نه و نه ادعاي فهم ‌و شعور دارند. هماني هستند كه هستند!

۴ - اين‌كه فكر می‌كنی همه بامعرفت‌‌اند و می‌بيني اين‌طور نيست، آزارت می‌دهد. روی کسی حساب باز نکرده‌ام. به‌جز دو رفیق همیشه هم از کسی انتظاری ندارم، جز این‌که بفهمند. بفهمند!

۵ - می‌خواهی فراموش کنی. همه‌ی ردپاها را هم پاک می‌کنی. اما یک اتفاق کوچک باعث می‌شود زخم‌های کهنه دوباره سرباز کنند. دوباره روی خودت پا می‌گذاری، حماقت می‌کنی و چند ثانیه از آن نگذشته است که باز پشیمانی... این دور باطل تا کی ادامه خواهد داشت؟

۶ - این شعر را تقدیم می‌کنم به همه‌ی زخم‌های همیشه‌ام، به دیشبِ بدِ آرش و کلافه‌گی‌های مداوم رضا، برای همیشه‌ی باهم. فرداهای آبی، با اسب‌هایی سفید و بالدار!!

ظهر که از دیوار بالا رفت
ساعت که پا روی پا انداخت
                        با خودم گفتم
مرگ می‌تواند منتظر باشد
تا حرف‌های ناگفته تمام شود
ما این‌همه منتظر فردا شدیم
تا شب از موهای‌مان پرید
حالا برف می‌بارد
و مرگ باید منتظر شود

(گراناز موسوی)

پی نوشت: دنبال خودت نگرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |