
اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند
لبهای باز ما را
بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را
بر دستها ببندند
بگذارتا بگويیم
بگذار تا بخندند
بگذار هر چه خواهند نجوا کنان بگويند
بگذار رنگ خون را
با اشکها بشويند
بگذار تا خدايان ديوار شب بسازند
بگذار اسب ظلمت
بر لاشهها بتازند
بگذار تا ببارند
خونها ز سينهی ما
شايد شکفته گردد
گلهای کينهی ما
نصرت رحمانی این را برای شب و حال خراب من سروده بود. گراناز موسوی هم این شعر پایینی را:
شب که بیاید
این نامه هم تمام میشود
و من به عکس کودکیام که روی تاقچه پیرتر شده
نگاه خواهم کرد
و به یاد خواهم آورد
که هیچکس با ما نگفت
پنجره
جا پای رهگذران را از یاد میبرد
و آسمان کفافِ اینهمه تنهایی را نمیدهد
کاش به ما
کسی گفته بود که ماه
پشت درهای بسته میمیرد
مرگ می آید
و فردا دنبالهی خواب دیشب است.
پی نوشت: وقتی شاعراین گونه بزرگوارانه تحویلت می گیرد، فکر می کنی که شاید زخمی و دلشکسته هم می شود لبخند زد. ممنونم. جلیل صفر بیگی عزیز! ممنونم!