تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - بهار منتظر بی مصرف افتاد!

روزهای آخر سال فقط دلشوره دارد. شاید خستگی یک سال، دل‌تنگی روزهایی که رفته‌اند یا دلشوره‌ی نبودن همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایی که یک سال زندگی‌شان کردیم، به یک‌باره بر سرت آوار می‌شوند. همه‌ی این سال‌هایی که به‌خاطر دارم، نزدیکی‌های سال جدید کلافه بودم. همیشه فکر می‌کردم فقط من این‌طوری‌ام یا این‌ها اتفاقی‌اند و برای همین جدی‌شان نمی‌گرفتم. وقتی دیروز صبح با آرش که حرفش شد دیدم اطرافیانم، دوستان نزدیکم هم کم و بیش این‌گونه‌اند. برای همین کمی متعجب‌تر شدم و کنجکاوتر. دقت نکرده بودم که هرسال و در هر حالی، در خوشی و ناخوشی، با خنده و گریه، این حال عجیب با من بوده است. نه خوش‌حالی‌ست و نه دل‌گریه. یک تعلیق و خلا عجیب است که انگار وسط قلبت، وسط مغزت خالی شده.
دلم برای هیچ کس و هیچ‌چیزی که داشته‌ام و حالا ندارم تنگ نشده است. حسرت چیزی را نمی‌خورم و از جایی که هستم کاملا راضی‌ام. همیشه هم همین‌طور بوده. حتما همین‌قدر تلاش کرده‌ام و لیاقت داشتم که این جا هستم. اگر هم بیش‌تر لایق باشم بیشتر جلو می‌رود. روزهای خوبی دارم. همه‌چیز روبه‌راه است یا در آینده روبه‌راه می‌شود. آینده روشن است و زندگی جریان دارد. اما اصلا حال خودم را نمی‌فهمم، مخصوصا این‌روزها که باید شادتر از همیشه باشم، یا پری‌شبی که منگ منگ بودم و نمی‌فهمیدم هستم یا نیستم و دی شبی که از ترس بمب ها فقط به خواب گذشت. شاید هم بیش‌از اندازه این حال را جدی‌ گرفته‌ام. چون مطمئنم اگر فکر کنی رو‌به‌راهی روبه‌راه خواهی بود و اگر فکر کنی مشکلی هست، مشکل پیش می‌آید. فکر نمی‌کنم مشکلی هست و یا روبه‌راه نیستم، فقط دوست دارم این یک روز باقی‌مانده از سال ۸۶ هم زودتر تمام بشود و برود پی کارش. با این‌که امسال یکی از بهترین سال‌های زندگی‌ام بود ولی مطمئنم سال بعد بهتر از امسال خواهد بود.


هنوز همان و همین:

صفحه‌های تقویمامون دیر به دیر عوض می‌شه
ما می‌گیم شاه نمی خوایم، نخست وزیر عوض می‌شه
(این ترانه ربطی به امروز و دیروز ندارد و فقط چون "باحال" شده است، به سمع و نظر شما می‌رسد، گرچه تاریخ سرایش‌اش به خرداد ۵۷ باز می‌گردد!)


بر آن فانوس کش دستی نیفروخت‌
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آئینه‌ی زنگار بسته
بر آن گهواره کش دستی نجنباند

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در کش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کسش ننهاده دیری پای بر سر

بهار منتظر بی مصرف افتاد
به‌هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به‌هر کوئی صدائی کرد و استاد
ولی نامد جواب از قریه، نزدشت

نه دود از کومه ئی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دم به نی داد
نه گل روئید، نه زنبور پر زد
نه مرغ کدخدا برداشت فریاد

به صد امید آمد، رفت نومید
بهار -آری بر او نگشود کس در
درین ویران به‌رویش کس نخندید
کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر

کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه کس از کلبه نه دود از اجاقی
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گلی خودروی بر نامد ز باغی

بهار آمد، نبود اما حیاتی
در این ویرانسرای محنت و درد

بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

بهار منتظر بی مصرف افتاد!

(احمد شاملو)

با صدای فرزاد فرومند گوش کنید.


سه سال است که سال نو را تنهایی تحویل می کنم. امسال هم سعی می کنم از این میهمانی های فامیلی در بروم و یک گوشه تنهایی ام را تحویل سال جدید بدهم!


حرفش را نمی‌زنم، توی دلم همه‌ی خوبی‌ها را  برایتان آرزو می‌کنم.

پی نوشت: شعر مجید ضرغامی را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |