تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - - پاییز بود... -

 نه!
بالا بلند!
تقصير من نيست كه گم شده‌اي
و بادبادك‌ها را
ميان دواير چشم‌هايت رها كرده‌ام.

(مجید ضرغامی)


پنج‌شنبه این هفته چهلم مادربزرگم است و باید دوباره در مراسم کلیشه‌ای مزخرف همیشگی شرکت کنم. کاش فقط چند نفر از ‌همه‌ی  آدم‌هایی که توی مراسم  ختم‌اش بودند قبل از مرگ به دیدنش می‌آمدند که دل‌خوش بمیرد. گرچه تقریبا همه‌ی فرزندانش بالای سرش بودند که جان داد ولی این مادربزرگ همیشه دوست داشت توی خانه‌اش سر و صدا باشد و مهمانی و بریز و بپاش... می‌بینید؟ این‌قدر زود می‌گذرد. ما هم خواهیم مُرد و به همین راحتی به فراموشی خواهیم رسید. مطمئن باشید. فقط کاش من هم مثل پدرم فرزند خوبی برای پدر و مادرم باشم، فرزندی که قطعا چیزی برای مادرش کم نگذاشت.
آن یکی مادربزرگم (مادرِ مادرم) که بهمن ماه سال‌گردش است، همیشه دعا می‌کرد که خدایا تا غیرتم را از من نگرفته‌ای زنده نگه‌ام دار و آرزو داشت سرپا بمیرد و داغ عزیزانش را نبیند. که این‌گونه هم مرد. کاش ما هم خوب بمیریم.


باران می بارید...


به تو فکر می کردم و         به کابوس‌های خودم
تو "پاییز ِ هشتاد و چند؟ "     پُر از پُک زدن می‌شدم
...


یک هفته ای می‌شود که "کافه کتاب ماه" با مدیریت دوست خوب ترانه‌سرایم، علی توده‌فلاح افتتاح شده است. پاتوق خوبی برای علاقه‌مندان به کتاب است که هم مطالعه کنند و هم یک فنجان قهوه‌ی داغ  میل بفرمایند. آب انارهایش هم خیلی خوب است، من خورده‌ام و توصیه می‌کنم. به هرحال امیدوارم این کافه پاتوق خوبی برای اهالی فرهنگ و هنر باشد. گرچه خودم زیاد اهل کافه‌نشینی نیستم ولی به‌خاطر علی عزیز سعی می‌کنم هر از چند گاهی به نیت کتاب خواندن هم که شده به کافه‌اش سر بزنم.
(کافه ماه- خیابان ولی‌عصر، بالاتر از عباس آباد، جنب پمپ بنزین، برج سرو ساعی، طبقه‌ی زیر همکف، واحد پنج- تلفن :۸۸۷۲۷۶۹۸ و ۸۸۷۲۷۶۱۹ )


- پاییز بود...-
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |