
۱ - جشنوارهی تئاتر عروسکی دانشجویی را از دست ندهید. قطعا توی این بی اتفاقی تئاتر جشنوارههای دانشجویی سرشار از اتفاقات بکر و جالباند. حامد ذبیحی، پسر داییام شنبه و یکشنبه اجرا داشت و ۵شنبه و جمعه هم خواهد داشت.
۲ - روزهای خوبی هستند اینروزها. بهتر است بگویم روزهای بدی نیستند. سرم را انداختهام پایین و دارم زندگی میکنم. مثل همیشه که کاری به کار کسی نداشتهام و بعد از این هم نخواهم داشت. کارهای مطبوعاتی دارند بیشتر میشوند و بدجوری دام توی گردابی که از آن میترسیدم میافتم. سعی میکنم حواسم را جمع کنم و شاخههای مختلف کاری دور و برم را کمتر کنم. به علاقهمندان فرهنگ و هنر نوید انتشار یک دوهفتهنامهی بسیار عالی را میدهم. فعلا توضیح بیشتری نمیشود داد. اوضاع ترانه هم روبهراه است و احساس میکنم کمکم شرایط اجرای ترانههای مورد علاقهام بیشتر فراهم میشود. گرچه کمی هم خودم را با شرایط عادی تطبیق دادهام.
۳ - از شواهد قرار است ۱۴ دی ماه "افرا یا روز میگذرد" در تالار وحدت به روی صحنه برود. امیدوارم طلسم این نمایش بالاخره بشکند.
۴ - این اواخر فیلمهای خوبی دیدهام. خیلی زیاد هستند و حوصلهاش نیست اسم ببرم. دعا کنید حوصلهاش بیاید.
۵ - این اواخر کتابهای خوبی خواندهام. "کولی، پیراهن تنگ یک خواب بلند" را هم تازه دیدم. گرچه چاپ امسال است. شعرهای جدید کیکاووس یاکیده بسیار ضعیفتر از شعرهای کتاب "بانو و آخرین کولی سایهفروش" هستند. از این کتاب فقط این شعر را دوست داشتم:
" بیا حواسمان را پرت کنیم
مال هرکس دورتر افتاد
عاشقتر است.
اول خودم
حواسم را بده
تا پرت کنم. "
۶ - کمی حوصلهام برگشت. "دختری روی پل" ساختهی کارگردان مشهور فرانسوی پاتریک لکونته از فیلمهاییست که یک ماه اخیر دیدهام. فیلم با این دیالوگها شروع میشود. قصه، قصهی دختریست که در برابر هر پیشنهاد همآغوشی که به او میشود اختیارش را از دست میدهد ولی خودش میداند که زندگی این نیست. دنبال آرامش است و نمییابد. دست به خودکشی میزند ولی اتفاقی میافتد تا مسیر زندگیاش تغییر پیدا کند. امیدوارم با این توضیحات نهچندان خوب من از دیدن فیلم پشیمان نشده باشید. توصیه میکنم حتما فیلم را ببینید چون لذت خواهید برد.
- تو بیست و دو سالته؟
- نه دو ماه دیگه مونده.
- خیلی کوچیک بودی که خونه رو ترک کردی تا کار کنی؟
- آره ولی حقیقتاش نه برای کار کردن. با کسی آشنا شدم که دوست داشتم باهاش باشم، برای همین مدرسه را ترک کردم. ترجیح دادم با یه پسر زندگی کنم، جای اینکه با خانوادهام باشم. بنابراین اولیشو قاپیدم، منظورم اولین پسریه که سر راهم بود.
- تو احتیاج داشتی که آزاد باشی؟
- من از آزادی چیزی نمیدونم. تنها چیزی که میخواستم این بود که با اون پسره همبستر شم. وقتی که بچه بودم فکر میکردم زندگی از جایی شروع میشه که تو سکس کنی و تا اون موقع تو هیچچی نیستی. پس با اولین پسری که تمایل داشت فرار کردم تا باهم باشیم و زندگیم شروع بشه.