
کاش کاسهای شیر به دست، پشت در خانهات مینشستم تا تو را از خدایی طلب کنم که فقط تو را طلب کرده بود، خدا عاشقت بود و به تو میبالید... این را خودش به من گفت...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
اینجا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا
اینجا تمام مردها نامردن آقا
دستا به دزدی کردن عادت کردن آقا
با ذوالفقار تو خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزهها یکجا خریدن
اینجا شبی از معدهها طوفان بهپا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد
حتی بهشتام قیمتاش بالا کشیده
میگن معاویه سهاماش رو خریده
اینجا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بیشماره
...
تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه میدونه که تو عاشقترینی
...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
(میثم یوسفی)