تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - مهم این‌جا نماندن است...

با پدرم رفته بودیم فوتبال. مسئول نظافت سالن که کرولال بود نشسته بود به تماشای بازی ما. هم‌بازی‌هایم می‌خواستند به‌ش بگویند که برای ما یک پارچ آب بیاورد از بس گرم بود، ولی کسی نمی‌توانست منظورش را برساند تا این‌که پدرم با یک حرکت به طرف فهماند و او هم رفت و آب را آورد. تازه فهمیدم پدرم زبان کرولال‌ها را هم خوب می‌داند اما برایم عجیب است که چرا یک عمر زبان من را زیاد نمی‌فهمد؟! البته خیلی وقت‌ است که چون هم‌دیگر را کم‌تر می‌بینیم فرصتی برای حرف زدن پیش نمی آید تا باز حرف هم‌دیگر را نفهمیم! با این همه درم را دیوانه وار دوست دارم!


آپارتمان را با بازی مونیکا بلوچی عزیز! دیدم. محصول ۱۹۹۶ فرانسه، اسپانیا و ایتالیا. خب بدک نبود و چسبید. حکایت یک عشق خرکی که اصلا به دلخواه من تمام نشد! فکر می‌کنم قصه‌اش خیلی شرقی بود!!


با دایی ِ حامد بودیم. دایی پسر دایی‌ام. داشت نصیحت‌مان می‌کرد که حیف است ایران بمانید، هرطوری شده بزنید از این‌جا بروید! نمی‌دانم. مدتی‌ست دوباره بدجور هوای رفتن به سرم زده، بدجور! چندتای دیگر از آشناهای دور و نزدیک هم که یا رفتند و یا همین روزها راهی می‌شوند. می‌گویند مهم این‌جا نماندن است اما تا مطمئن نشوم با رفتن به چیزهای بهتری می‌رسم نمی‌روم... نمی‌دانم!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |