
چند شب پیش با عمویم که سرهنگ بازنشسته است به صورت اتفاقی نشسته بودیم و از سینما و فرهنگ حرف زدیم و رسیدیم به سیاست. از سینما کاپری، رادیو سیتی، باشگاه اسبدوانی ارامنه و ... میگفت ... از اینکه هم نسلهایش با سینما بزرگ شدند و به انقلاب رسیدند... از روزهای بمباران میگفت و آن هنرپیشهی معروف که میخواسته از مرز غربی خارج شود اما به خاطر سنگاندازی بعضیها بیچاره به مشکل خورده بود و ... از هدایت و سارتر و کامو میگفت و البته جلال آل احمد... به من تضمین میداد علم و دانش بشریت در آینده باعث خواهد شد به انسانیت و اخلاقیات هم برسد ولی من میگفتم ملاک باید اخلاقیات باشد نه علم و میگفتم الان کاربرد علم هم برای سلطهی بیشتر بر بشریت است تا آزادی... از کودکیهایش میگفت و مادربزرگم. از امروزش میگفت و زمینی که سال ۵۶-۵۷ در منطقهی مرزداران بهشان دادهاند و حالا شهرداری اذيتشان ميكند و سند نميدهد. از این که اگر میخواست "درست" نباشد الان برای خودش هزاران متر از آن زمین ها را داشت. از زندگی حرف زدیم و خیلی چیزهای دیگر...
گاهی باید بنشینیم و با بزرگ ترها حرف بزنیم. باور کنید به نتایج خوبی میرسیم.