تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - که زن نبودی..اما

دیروز تولدم بود ! درست ساعت ۱۴:۳۰ دیروز من متولد شدم !
دیروز هیچ حس تازه ای نداشتم ! نه اینکه بد بود ! نه ! فقط حس تازه ای نداشتم ! نمی دونم ! من هیچ وقت احساس نکردم که الان ، امروز، یه سال بزرگتر می شم . این منطقا هم درست نیست. من ثانیه به ثانیه بزرگ تر می شم. ما بزرگ تر می شیم . و اکثرا هم این بزرگ شدن یه چیز جسمیه . یعنی جسممون بزرگ می شه. اینُ که فرا جسممون در چه حاله ، بزرگتر می شه یا رو به نزول می ره باید خودمون بگیم. اکثرا این اتفاقُ آدمایی که بیرون از ما هستند به راحتی نمی تونن درک کنن. شاید با گذر زمان درک کنن اما اول از همه خودمونیم که می فهمیم چه خبره !
خب قصه همین بود ! دیروز تولدم بود !


این ترانه ایه که به طور مستقیم به اسم وبلاگ مربوطه ! قبلا در همین حوالی  بود اما دوباره می ذارمش. به خاطر اونایی که می پرسن "که زن نبودی اما" یعنی چی !

(اما...)

به" فرخنده حاجي زاده" و كتاب" خلاف دموكراسي" اش

ميون هر ترانه     چرخيد و باز چرخيد
يه عکس رنگی گنگ
   تو قاب سرخ خنديد

همه چی سر جاش بود   و هيچ چيزی نبود،نه!
تو آينه زل زد اون زن
    با چشمای کبود؟ نه!

اون ابروهاش يه تير بود    باهاش ستاره می زد
تو جای خالی من 
       يه تب شراره می زد

و من نبودم  اما      كه...زن نبودی... اما
به لب رسيدم از کی؟
     که من نبودی اما

چقدر گنگه اين ما    که با تو منگ بودم
و تو نبودی اما
       شبيه سنگ بودم

لباشُ گاز می زد    به جای بوسه و سيب
به سکه اعتنا کن
     به قافيه، به اين جيب

نگات خالی از من    چقدر کال بودی
يه آرزوی زيبا
      ولی محال بودی

نگات می کنم باز    به پاشنه های کفشت
موزيک برای تيتراژ
   تتق تقای کفشت

لبات خونی ان باز    لباشُ گاز می زد
و مرد بی ترانه
      دوباره ساز می زد

میثم یوسفی - اردی بهشت ۸۴

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |