تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - پروانه ها سخن نمی گویند

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه ی روبه روی ام شش دسته خوشه ی زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و وِزوِزِ پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر این قدر بلند بلند بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟
می شنوی؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن!
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن!
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جایِ آبیاریِ گلهای بنفشه
به جای خواندنِ آوازِ "ماه خواهر من است"
 به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بُته های نی شکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی؟!
برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند؟
تاریخ یا جغرافی؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسل اش که در رف ها شکسته اند
گوش کن!
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی
می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار
در نامه ها و شعرها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه ی چیزی مبهم
که انعکاسِ لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگ شان می رقصاند به گل ها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلتِ آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند
من تو را
     او را
       کسی را دوست می دارم                                             

(حسین پناهی)


ما تویِ کوه ها کبک بودیم
تو آشغالا کلاغ شدیم
این شهر بزرگ بود واسه مون
زانو زدیم، چلاق شدیم

مگه نگفتم حیدر؟! مگه نگفتم بهت؟
شهری مثِ استامبول می بلعه جَلدیِ ما رو
مگه نگفتم؟ حیدر! بگو مگه نگفتم
این شبایِ بی شرف می فروشن آدما رو

پر از امید بودیم ولی
واسه راکی مزه شدیم
عاشقی قدِ ما نبود
هرزه شدیم، هرزه شدیم

مگه نگفتم حیدر؟! مگه نگفتم بهت؟
شهری مثِ استامبول می بلعه جَلدیِ ما رو
مگه نگفتم؟ حیدر! بگو مگه نگفتم
این شبایِ بی شرف می فروشن آدما رو

(دیوارها سخن نمی گویند / احمد کایا / ترجمه ی یغما گلرویی و آیدین آقاخانی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM