تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - بازی آرزو

میثم قاسمی عزیز دعوتم کرده به یک بازی جدید! آرزوهای بزرگی دارم اما زیاد بهشان فکر نمی کنم. سعی می کنم به آن ها برسم! و چون فکر نمی کنم یادم نمی آید که الان چیزی برایتان بنویسم! جز بزرگترینشان که "انسان" است، " انسانیت" است و "آزادی" !
هیچ آرزویی ندارم
وقتی جهان واژگونه
وقتی که بی تو، حضورم
تمثیلی از یک جنونه
(همینجوری آمد! وگر نه خیلی هم آرزو دارم و حالم هم خوب است!!!)


- توی چشمای کی زل زدی؟ چشمای من که قهوه ای نیست.
- ولم کن بابا! من رنگ چشم های خودم را هم نمی دانم. وقتی نه می توانم توی چشم های تو زل بزنم، نه خودم... و نه تا به حال توی چشمی زل زده ام از کجا باید بدانم چشم هایت چه رنگی ست؟ .... ولی چشم های قهوه ای ِ تو را دوست دارم!


برای این بازی هم باید پنج نفر را دعوت کنی! نمی دانم از بین این همه دوست خوب چه طور باید انتخاب کنم!! همه ی شما دعوتیت و شدیدا خواهش می کنم این دعوت را جدی بگیرید اما برای این که ترتیب بازی هم به هم نریزد اسم شش نفر را می نویسم(شما باید پنج نفر را معرفی کنید اما نه این که من خیلی به قانون بازی مقیدم، شش نفر را می نویسم!!) : حسن علیشیری ، سعید کریمی ، هانیه بختیار، شیوا آبا ، مریم پالیزبان و محیا . منتظرم هم این پنج نفر و همه ی آن هایی که لینکشان این بغل هست بازی را ادامه بدهند!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |