
۱- خیلی از دیالوگهای سینما شعرند. برای همین بعضی وقتها عوض هر کاری دوست داری فیلم ببینی چون انگار همهچیز را صاحب میشوی.بهخاطر مشغلههای ذهنی و کاری مدتیست که فیلم دیدنم از نظم افتاده است و هر از گاهی فرصتش پیش میآید این مدتی که میگویم دو، سه ماه اخیر است.با اینهمه هر از گاهی یک قاب از یک فیلم، یک ملودی از موسیقیاش یا دیالوگی از زبان یک سوپراستار همهی روز و شبهایم میشود و از مغزم بیرون نمیرود. مثل این چند روز و این حرف جان وین دروسترن آلامو:
جمهوری!
آهنگ این کلمه رو دوست دارم
۲- این طرح هم برای اعلام زنده بودن:
Delivery Report
وقتی نامهها به تو نمیرسند
چکار باید کرد؟
انگار کل دنیا روی دکمهی توقف مانده است
و فقط من پیرتر میشوم
(میثم یوسفی)
۱- همانطور که قبلن هم گفته بودم پارودی عروسکی رستم و سهراب به کارگردانی حامد ذبیحی (پسرداییام) فردا شنبه ۲۵ مهر ساعت ۱۱:۳۰ صبح در سالن سمندریان پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران اجرا میشود. دوست دار این کارهایید از دست ندهید.
۲- وبلاگ حسین با ترانهای خواندنی به روز است. من هنوزم مث سگ میترسم...
۳-دورا: کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهندهها بیرون میآد و برای اینکه خستگیش رو درک کنه روی علفها دراز میکشه. روی علفهایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده. کشور من شبیه اون مادریه که میبینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو میدوزه و بعدش پسرش رو خاک میکنه.
کشور من تصویر یکی از رایجترین فحشها رو داره: ای لامصبِ بد مصبِ سگ مصب!
(پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/ ماتئی ویسنییک/ تینوش نظمجو/ نمایشنامه)
دشمن مردم مايكل مان صحنهاي دارد كه جاني دپ در نقش جان دلينگر كه بزرگترين سارق و جنايتكار وقت كشورش است در دادگاه حاضر ميشود. دقت كنيد به بزرگترين جنايتكار بودناش با اين توضيح كه تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و بارها گرفتهاندش و فرار كرده و حالا كه مجددن دستگير شده و همهي سيستم امنيتي ايالات متحده را هم عاصي كرده، در دادگاه حاضر ميشود و طبق معمول با دستبند و ماموري كه محافظش است. اما وكيلش در همان ابتداي جلسه شديدن به قاضي ميتوپد كه به چه حقي يك شهروند كه حالا در مقابل قانون حاضر است و هنوز حكمي برايش صادر نشده بايد با دستبند در جلسهي دادگاه بنشيند. باز هم توجه كنيد كه جان ديلينگر يا همان جاني دپ خودمان بزرگترين جنايتكار وقت كشورش است و تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و... قاضي دستور ميدهد طبق حقوق شهروندي دست او را باز كنند تا جلسهي دادگاه آغاز شود. چند شب پيش بود كه وقتي طبق عادت با حامد اين فيلم را ميديديم و به اينجايش رسيد ...
پينوشت۱: پارودي عروسكي رستم و سهراب دوشنبهي اين هفته در حدود ساعت ۳ در سالن سمندريان دانشكدهي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به كارگرداني پسرداييام؛ حامد ذبيحي اجرا ميشود. كاريست كه فقط يكبار اجرا خواهد شد و اگر از من ميشنويد از دستش ندهيد كه...
پينوشت۲: چون شايد بعضي از دوستان در جريان نباشند اين لينك و اين لينك را توصيه ميكنم تا بحث قصه بودن اين فيلم هم منتفي شود. جان دلينگر واقعي در دههي سي ميلادي زندگي ميكرده و ادامهي داستان!
پينوشت۳: اجرایی که در پی نوشت اول بهش اشاره کردم به دلایلی لغو و به ۲۵ مهر موکول شد.
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
«من این نامه رو به روسی برات مینویسم. نه فقط بهخاطر اینکه به ایتالیایی خودم اطمینان ندارم، بلکه بهخاطر اینکه وقتی کسی اینو برات ترجمه کنه دیگه خیلی وقته که من رفتم. خیلی وقت... حتی فکرش هم منو به لرزه میندازه و در اون لحظه دیگه چیزی عوض نمیشه. من ترکت نمیکنم، من فرار میکنم. من از عشق فرار میکنم، من از چیزی که تمام عمر منتظرش بودم فرار میکنم. من باید برگردم به همون نقش یه آدم متوسط میانهرو که هیچوقت نمیتونه چیزی بیش از اونی که داره بخواد...»
(چشمان سیاه نیکیتا میخالکوف)
مدتها بود این فیلم را توی آرشیو داشتماش و دیشب به پیشنهاد حامد سراغش رفتیم تا کلافگی این روزهایمان کمتر شود. خوب نشدیم که هیچ، دلاشوبمان بیشتر هم شد.
نيكيتا سرگئي يوويچ ميخالكوف كارگردان و بازيگر شهير روس - مشهور به اسپيلبرگ روسيه- در 21 اكتبر 1945 در شهر مسكو به دنيا آمد. پدربزرگش از خاندان سلطنتي و حاكم ياروسلاول بود. پدر نيكيتا نويسنده داستان هاي كودكان بود و بيشتر به خاطر سرودن ترانه هاي ملي و انقلابي مشهور شد، مادر شاعرش نيز دختر هنرمند آوانگارد روس «پيوتر كونچالوفسكي» و نوه دختري نقاش مشهور «واسيلي سوريكوف» بود، ضمن آنكه برادر بزرگ تر نيكيتا «آندري كونچالوفسكي» نيز كارگردان بسيار مشهوري است كه به واسطه همكاري و دوستي اش با آندري تاركوفسكي (و حضور در فيلم «كودكي ايوان») و ساختن فيلم هاي اكشن هاليوودي سرشناس شده است. نيكيتا ميخالكوف در سال 1987با تركيب و ادغام چند داستان كوتاه چخوف، «چشم سياه» را با بازي مارچلو ماستروياني خلق كرد. فيلم به شدت از سوي منتقدان مورد ستايش قرار گرفت ضمن آنكه مارچلو ماستروياني براي ايفاي اين نقش جايزه بهترين بازيگر را از جشنواره كن همان سال به دست آورد و نامزد جايزه اسكار مرد شد. حضور سيلوانا مانگانو، اولگ تاباكوف و يلنا سافونووا در اين كمدي درام كه «سوسو چكو دآميكي» همراه با ميخالكوف فيلمنامه آن را نوشته بود فيلم را به يكي از پرطرفدارترين آثار ميخالكوف بدل كرد. موسیقی فرانسیس لای هم برای این فیلم دیوانه کننده است. شاهکار است. لالایی این فیلم تا مدت ها توی گوشم خواهد ماند.
«من هیچی یادم نمیآد. اگه همین الان بمیرم و پدر مقدس بهم بگه: رومانو از زندگیت چی یادت میآد؟میگم: اون لالایی که وقتی بچه بودم مادرم برام میخوند، صورت الیزا در اون شب اول، و اون مه روسی...»
پینوشت: منبع قسمتهایی از اطلاعات ذکر شده در این پست شمارهی ۱۳ بهمن ۸۶ روزنامهی اعتماد است.
رو علم بر مصر زن وز چاه کنعان درگذر*
1) جز مواردی اتفاقی پیگیر محبوبترین مجموعهی تلویزیونی ایرانیها در چند سال اخیر نبودم و برای همین تازه فهمیدم که هفتهی پیش مجموعهی تلویزیونی «یوسف پیامبر» یا همان یوزارسیف محبوب ایرانیها تمام شده است، برای همین با یک هفته تاخیر نسبت به پایان آن به بررسی موسیقیاش میپردازیم. شاید بیش از چهار، پنج بار موفق نشدم این سریال را ببینم و قطعا این هم از کم سعادتی ما در همراهی با مردم فرهنگ دوستمان بوده است. بههرحال هدف ما در این نوشته بررسی کیفیت سریال نیست، قرار است در مورد موسیقی این مجموعه به آهنگسازی پیمان یزدانیان بنویسیم، گرچه نمیتوان از کیفیت کلی یک مجموعه در زیرشاخههایی از آن که تاثیر مستقیمی بر هم دیگر دارند گذشت.
2) پیمان یزدانیان آهنگسازیست با سابقهای مشخص و قابل اعتنا. او آهنگسازی موفق در دو دههی اخیر سینمای ما بوده است و خوشبختانه با توجه به این که چهار آلبوم موسیقی از ساختههای مختلف سینمایی او منتشر شده است، امکان قضاوت و تحلیل در مورد ساختههای موسیقیایی او را آسانتر مینماید. استقبال هنردوستان از این آلبومها هم قابل توجه است، گرچه فکر میکنم در مواردی از آنها شنیدن موسیقی در یک پکیج جدا از تصویر باعث لذت بردن از آن شده است و همان موسیقی بر روی پردهی سینما بضاعتی که در آلبوم دارد را به ما نشان نداده بود. خوب این قطعا یک اشکال در فرآیند موسیقی فیلم است، گرچه این اتفاق فقط در اندکی از تجربیات پیمان یزدانیان قابل لمس است.
3) اگر قرار باشد مستقیم به اصل قضیه بپردازیم باید بگویم که پیمان یزدانیان در مجموعهی «یوسف پیامبر» موفق نبود. این عدم موفقیت دلیلی بر کم کاری او یا ضعیف بودن موسیقیاش در این مجموعه نیست. شاید بشود دلایل مختلفی را برایش پیدا کرد که بعد از گپ و گفت با خود او امکانپذیر است. در مجموعه ای مثل یوسف پیامبر که یک مؤلفهی بسیار پررنگ به اسم تاریخی بودن را با خود دارد و تقریبا همهی قسمتهای آن در زمان و جغرافیای مشخصی میگذرد، کم توجهی به موسیقی بومی، ملودیها و سازهای آن گسترهی تاریخی و جغرافیایی باعث از دست دادن قسمت عمدهای از ظرفیتهای موسیقی برای همراهی با تصویر و قصه میشود. متاسفانه بیتوجهی به این مسئله ضربهی بزرگی به موسیقی پیمان یزدانیان زده است. میگویند اولین فرهنگ عظیمی که کل جامعه خود را با جادوی موسیقی و رقص درآمیخت، مصر باستان بود. مصریان باستان از زندگی به تمامی استفاده میکردند و در مصر باستان جشنی برگزار نمیشد، مگر اینکه در آن موسیقی و رقص وجود داشت. مصر با توجه به چنین تمدن کهنی که دارد سرشار از ملودیها و سازهایی در موقعیتهای مختلف تاریخیست. از آهنگسازی با مطالعه و باسواد مثل پیمان یزدانیان انتظار میرفت توجه بیشتری به این موضوع بکند.
4) یزدانیان در اکثر تجارب سینماییاش نشان داده است که علاقهی زیادی به استفاده از فواصل و هارمونیهای مدرن در موسیقی دارد. این مسئله با توجه به تسلط او به موسیقی کلاسیک و حال و هوای فیلمهایی که در کارنامه دارد باعث موفقیتش در کارهای قبلی بوده است. اما در مجموعه ای مثل «یوسف پیامبر» که پربینندهترین سریال سال های اخیر تلویزیون بوده است و قطعا پیشبینی این موضوع هم از ابتدای ساخت آن میرفته است، استفاده از المانها و موتیفهای موسیقی مدرن برای تودهی مردم ایران که گوش موسیقیایی بسیار ضعیفی دارند، باعث پسزدگی و عدم جذابیت میشود. گذشته از این نبود یک ملودی مشخص و پررنگ که بار اصلی موسیقی را به دوش بکشد و سایر قسمت های موسیقی را به هم پیوند بدهد، مخصوصا در کشوری که مردمش درکوچه و بازار تا مدتها موسیقیهای مورد علاقهشان را با سوت و دهن و ... میزنند میتواند یک نقطهی ضعف باشد. «روزی روزگاری»، «امام علی»، «سربداران»، «ولایت عشق» و ... نمونه هایی از موسیقیهاییاند که بهخاطر داشتن یک ملودی پررنگ در مجموعه یا تیتراژ، توانستند به حافظهی مردم راه باز کنند. شاید در خیلی از موارد از نظر موسیقیایی موسیقی «یوسف پیامبر» پیچیدهتر و پربارتر باشد، اما میشود این سوال را مطرح کرد که آیا وظیفهی آهنگساز یک مجموعهی پر بینندهی تلویزیونی نوشتن قطعات موسیقیایی بسیار قوی و آنچنانیست یا همراهی با تصویر و کمک به آن برای ماندگاری احساسیاش در ذهن مخاطب؟
5) تنظیمکنندهی تیتراژ پایانی «یوسف پیامبر» بردیا کیارس بود. پیمان یزدانیان دلیل این کار را تلاش برای آشتی دادن موزیسینها با هم و تلاش برای انجام دادن یک کار گروهی موفق میداند. اما اینکه آیا این حرکت هم موفق بوده است یا نه جای بحث دارد. نه تنها تیتراژ سریال بلکه اکثر قسمتهای آن هم از قطعات موسیقیایی بسیار خوبی تشکیل شدهاند که کمترین ارتباط را با تصویر دارند. نمیدانم استفاده از ساز پیانو در تیتراژ این سریال بهخاطر این بوده است که پیمان یزدانیان نوازندهی توانای پیانوست یا توجیه تصویری و موسیقیایی دارد؟ تا جایی که من میدانم پیانو سازیست که عمرش به زمان زندگی حضرت یوسف نمیرسد، از نظر جغرافیایی هم که متعلق به اروپاست، نه مصر باستان. ما سازهای بادی و کوبهای بسیاری داریم که هنوز هم که هنوز است بدوی بودن خودشان را حفظ کردهاند. علاوه بر این باتوجه به اینکه مصر کشوری در شمال افریقاست و سازهای افریقایی زیادی هستند که وارد موسیقی دنیا شدهاند، استفاده از آنها میتوانست حالوهوای آن روزگار را تداعی کند. برخی محققین معتقدند احتمال وجود نوعی نی (البته نه نی عربی مرسوم و رایج امروز) که سوراخهای کمتری داشته است در زمان مصر باستان وجود دارد. گذشته از این سازهایی مثل لیر و هارپ در هرجایی که استفاده میشوند میتوان حال و هوای بدویت را در آنها جستجو کرد؛ لیر بیشتر این خصوصیت را دارد و هارپ کمتر. از دیگر سازهایی که میگویند با مصر باستان نزدیکی دارند میتوان به صدای چنگ، عود، طبل، فلوت، دایرهزنگی، قاشقک و سنج اشاره کرد. به عنوان نمونه در فرهنگ قديمي سومر عود يک آلت موسيقي شناخته شده نبوده است ولی تصاویری از مجسمههای مصر باستان وجود دارد که نوازندگانی را با سازهایی شبیه «عود» و «دایره زندگی» نشان میدهد. مي توانيم بگوييم که وجود عود و وجود تمدن موسيقي مصر تقريباً همزمان بوده اند. عود رايج ترين سازي بوده است که در مهماني ها و نيز مراسم مذهبي نواخته مي شده است. از اين ساز براي آوازهاي مذهبي نيز استفاده مي شده است. «هيرودوس» تاريخ نويس يوناني، به نوازندگان مصري اشاره ميکند که روي عرشهی يک کشتي مينشستند و در طول مسير رودخانه نيل ساز ميزدند. دانشمندانی مثل ارسطو، اقلیدس و فارابی هم در مورد موسیقی آن روز و روزگار تحقیقات زیادی دارند. البته این دانشمندان بیشتر در مورد موسیقی یونان و موسیقی عربی تحقیق کردهاند، اما از دل تحقیقات آنها میتوان کلیدهایی را هم در مورد موسیقی مصر باستان پیدا کرد. به درستی سریال «یوسف پیامبر» چرا از چنین فرهنگ غنیای بیبهره مانده است؟
6) در سابقهی تصویری ما فیلمهایی مثل لورنس عربستان یا محمد رسولالله (ص) هم وجود دارند که آهنگساز توانایی مثل موریس ژار با تحقیق و تاکید بر موسیقی بومی و استفاده از ارکستر بزرگ موسیقی کلاسیک شاهکارهایی را در عرصهی موسیقی و تصویر خلق کرده است. اینها فقط برای یادآوری این است که نوشتن موسیقی خوب منافاتی با استفاده از موسیقی بومی و تاریخی ندارد.
7) همانطور که در ابتدا گفتم پیمان یزدانیان آهنگساز تواناییست و قطعا برای این سریال هم کمفروشی نکرده است. این را از زیبایی قطعاتی که نوشته است میشود فهمید. اما بحث ما بیشتر حول این بود که آیا این قطعات زیبا نسبتی هم با تصویر و سریالی اینچنینی داشتند یا نه؟ گذشته از این استفادهی پرحجم از موسیقی در خیلی قسمتهای سریال هم باعث شده بود که گوش شنونده اذیت شود و دیگر حوصلهای برای لذت بردن از آن نداشته باشد. دیگر این موضوع ارتباطی به پیمان یزدانیان ندارد، بلکه به مونتور، صداگذار و کارگردان برمیگردد که خواستهاند ضعفهای سریال را در تصویر با موسیقی شلوغ و زیاد بپوشانند.
|
|
|
|
*عنوان مطلب مصرعی از خواجوی کرمانی
پينوشت: منتشر شده در صفحه ۱۲ روزنامه اعتماد ملي ۵شنبه ۲۴ ارديبهشت ۸۸.
از این به بعد هر هفته در صفحهی ۱۸ پنجشنبههای روزنامهی اعتماد ملی مطلبی در مورد موسیقی فیلم خواهیم داشت. اولین یادداشتم راکه در شمارهی دیروز منتشر شده بود بخوانید:
(روی نت یک قاب کهنه)
درحال گوش دادن موسیقی فیلم «خاطرات یک گیشا» به آهنگسازی جان ویلیامز هستم و در ذهنم لحظات و قابهای زیبای فیلم وول میخورند که پیشنهاد میشود از این به بعد اینجا ستونی برای موسیقی فیلم داشته باشیم. یکی از پیچیدهترین، جدیترین و مهمترین شاخههای موسیقیو از بیتریبونترینهایش. شاید همین بيتریبون بودن و عدم نقد و بررسی درست در این زمینه باعث شده است که در سالهای اخیر بیشترین آفتها را شاهد باشد. نقد درست موسیقی چیزی که همیشه آهنگسازان این حیطه هم به دنبالش بودهاند و هرچه بیشتر گشتهاند، کمتر یافتهاند. البته این کمتوجهی به موسیقی فیلم مختص مطبوعات ایران نیست، دستاندرکاران سینما هم لطف زیادی به موسیقی فیلم داشته و دارند! انگارحتی اگر همه فیلمهای ایران میلیاردی شوند، فرقی به حال موسیقی نمیکند. این دیگر یک بدعت شده است که یک هفته مانده به اکران یا جشنواره سراغ آهنگساز بیایند و یکسری راش نصفه و نیمه تحویلش دهند و با کمترین هزینه موسیقی بخواهند. خاطرم هست چندی پیش دوست آهنگسازی که قطعا یکی از پنج، شش آهنگساز باسواد و کار درست عرصه موسیقی فیلم است دچار افسردگی شده بود، چرا؟ چون بعد از اینکه 30 سال از زندگیاش را به آنالیز موسیقیهای هورنر و فیلیپ گلس و موریکونه و جان ویلیامز و ... صرف کرده بود، برای موسیقی فیلم مقاله نوشته و ترجمه کرده بود، روی هارمونی موسیقی و تصویرمطالعه کرده بود و از همه مهمتر 8 سال توی آلمان موسیقی خوانده بود، حالا گیر تهیهکنندهای افتاده بود که از او می خواست یک موزیک بنویسد که مثل صدای ضربه قاشق به پشت قابلمه باحال و حجیم باشد و یکی ازترانههای جواد یساری را هم بازسازی کند که بازیگر نقش اصلی فیلم بهرغم یک و نیم دانگ صدایش اصرار زیادی به خواننده شدن دارد، بیاید و بخواند. حقیقت همین است! اگر چرخه اقتصادی سینما هم درست شود، با کجسلیقگی و بیسوادی موسیقایی کارگردانها و تهیهکنندهها چه کنیم؟ از معروفترین و باشعورترین کارگردان گرفته تا تهیهکننده فیلمفارسیهای قرن بیست و یکمی، تقریبا همه در مورد موسیقی حداقل شناخت و معلومات را هم ندارند. البته این بیسوادی موسیقایی از جامعهای سرچشمه میگیرد که به قول کامبیز روشنروان یک نوازنده حرفهایاش تازه به اندازه یک شهروند عادی اروپایی که از ابتدای دوران تحصیلات ابتداییاش موسیقی کار کرده است موسیقی میداند. حضور جوانهای تحصیلکرده و کاربلد یک اتفاق بسیار خجسته است، ولی انگار در سینمای تجاری ما به خاطر عدم آگاهی تهیهکننده و کارگردان به موسیقی یا بهخاطر مسائل مالی، استفاده از نابلدان و تازهکارها به یک رویهتبدیل شده است. حتی بعضی از تهیهکنندهها با یک آهنگساز قرارداد یکیا چند ساله میبندند و در مقابل با حداقل قیمت و کیفیت برای فیلمشان موسیقی ساخته میشود. بعضیها هم از صداگذاری که رفیقشان است گرفته تا پسر و پسرخاله و دوست و رفیق که یک کیبورد را هم به سختی مینوازد دعوت میکنند به حیطه آهنگسازی سینما وارد شود. در سینمای غیر تجاری هم به علت مسائل مالی سعی میشود هزینه کمتری برای موسیقی اختصاص پیدا کند و این مساله به کیفیت موسیقی صدمه میزند. بیاعتمادی فیلمسازان موسوم به جشنوارهای مثل کیارستمی، پناهی و... به موسیقی هم که سالهاست ادامه دارد. همه اینها هم نباشد مشکلات سختافزاری مثل استودیوهای صدابرداری، نوازنده خوب، سیستم پخش سینماها، مشکلات آهنگساز با صداگذار و تدوینگر و... هم از دردهای قدیمی و همیشه موسیقی فیلمماست. در بین این شاید تنها راه تغییر این روند و بالاتر رفتن کیفیت کار و سلیقه، ورود پول و سرمایهگذاری به این چرخه و اعتماد بیشتر به آهنگسازان باسابقه و تحصیلکرده این عرصه است، اتفاقی که جز در بعضی از فیلمهایی که سرمایه دولتی دارند، نمیتوان آن را مشاهده کرد. موسیقیهای زیبا در سینمای ما کم نیستند، از «خانهای روی آب» و «شازده احتجاب» احمد پژمان گرفته تا «گلهای داوودی» کامبیز روشنروان. از «قیصر» اسفندیار منفردزاده گرفته تا «مدار صفردرجه» فردین خلعتبری، از «میخواهم زنده بمانم» ناصر چشمآذر گرفته تا «زادبوم» کارن همایونفر. شاید کمی حمایت و توجه بیشتر، امکان تکرار آن خاطرههای خوب را فراهم کند.
جری- هیچوقت فکر نکردی به جودیت بگی؟
رابرت- به جودیت چی بگم؟ آهان، دربارهی تو و اِما. منظورت اینه که جودیت هیچوقت بو نبرد؟ تو مطمئنی؟ (مکث) نه، راستش هیچ وقت فکر نکردم به جودیت بگم. تو انگار خوب متوجه نمیشی. تو انگار متوجه نمیشی که تمام این داستان اصلن به تخمم هم نیست. درسته که یکی دوبار روی اِما دست بلند کردم، اما نه برای اینکه از اصولی دفاع کنم. این کار من نتیجهی هیچ دیدگاه (...) اخلاقیای نبوده. فقط دلم میخواسته یه فصل سیر کتکاش بزنم. تنش میخارید... میفهمی؟
(خیانت/ هارولد پینتر/ نگار جواهریان، تینوش نظمجو/ نشرني)
مدتی پیش برای دومین بار در یک سال خیانت هارولد پینتر را خواندم. وقتی به روابط بین آدمها فکر میکنم، چیز عجیبی توی مغزم وول میخورد، نمیتوانم بگویم لذت است، یکجور جنون بیتفاوت لذتبخش. نمیدانم میفهمید منظورم چیست؟ یک مرد که با همسر نزدیکترین دوستش سالها رابطه داشته، یکی دوسال پس از قطع رابطهشان با آن زن توی کافهای قرار دارد. شاید اینجا همهی جذابیتهای درام لو میرود، چون پرده های نمایش از انتها به ابتدا هستند. اما وقتی صفحهها را ورق میزنی و ا جزئیات تازهتری از آدمها و روابطشان آشنا میشوی، سرگیجه میگیری. یک لذت بیتفاوت جنون آمیز... یک چیزی که... نمیشود گفت. اسم ندارد. همانی آبسورد بودن پینتر است. همان تئاتر آبسورد. معنایش پوچی نیست. همان آبسوردی که نمیتوانند برايش واژهي جايگزين مناسبي پيدا كنند. همان خيانت... خیانت است... لذت خیانت... یک چوب دوسرگهی...
کاترینا: تو و من روزی باید با هم حرف بزنیم.
مارکو: بله، و بسیار سادهتر از آنچه فکر میکنی.
کاترینا: هیچ چیز ساده نیست... من عاشق باله هستم و میدانم که هیچ چیز ساده نیست.
(با او حرف بزن/ پدرو آلمادووار)
پاسکال این سؤال را مطرح میکند: اگر بینی کلئوپاترا چند میلیمتر بلندتر بود، دنیا چه سرنوشتی پیدا میکرد؟ و حالا اگر شخصیت مورد نظر ما به جای ۱۵ اوت ۱۷۶۹ در ۱۵ اوت ۱۷۴۹ متولد میشد چه سرنوشتی در انتظارش بود؟ و بُنه جواب میدهد که او احتمالن یک افسر معمولی توپخانه میشد که به زحمت تا درجهی سرگردی ارتش لویی شانزدهم ارتقاء پیدا میکرد، بعد در خانهای در برهوت دهکدهی شهرستانی دور افتاده عزلتنشین میشد و روزگار را با مرور نقشهها و بازسازی جنگهایی که اتفاق افتاده بود سپری میکرد و اینکه چگونه میشد نتایج متفاوتتری از واقعیت آن جنگها به دست آورد، چنانچه تحرک نیروها منسجمتر میبود و تعهدی انقلابی به کار گرفته میشد. خلاصه زندگی را در فلاکت و دیوانگی میگذراند.
ظاهرن شوخی بدی نبود، پس مجبوریم ادامه بدهیم و بگوییم اگر ناپلئون بناپارت در سال ۱۷۸۹ یعنی بیست سال بعد که سال وقوع انقلاب است متولد میشد چه عاقبتی پیدا میکرد؟ فکر میکنیم همانی میشد که از جوانی و در تمام زندگیاش خواباش را میدید که بشود: احتمالن نویسنده میشد.
(نقاب برکش بناپارت (میزگردی تلویزیونی با حضور ناپلئون بناپارت، شاتو بریان، ساوی نیو، یک جوان امروزی و مجری)/ لئوناردو شاشا/ رضا قیصریه/ نشر مشکی/ چاپ اول ۱۳۸۴)
بالاخره تمام شد. خوشحالم که داورهای امسال خیلی غافلگیرمان نکردند و جایزههای به حقیقت نزدیکتر بودند. شاید فقط "بهخاطر الی" حق بیشتری برای جایزه بردن داشت. بههرحال از بین همهی منختبها باید به چند نفر تبریک بگویم: کارن همایونفر، اصغر فرهادی و شهاب حسینی. البته خوشحالم که لیلا حاتمی ِ محبوب من و خیلی از همنسلانم هم بالاخره به سیمرغ رسید. برای پدر کارن هم که این روزها سخت بیار هست آرزوی سلامتی دارم. گفته بودم در مورد فیلمها هم مینویسم اما الان خیلی خستهام. بماند برای یک فرصت بهتر.
پینوشت: نتایج جشنواره بیست و هفتم.
۱- صابر ابر فیلم از کجا پیدا شد؟ چقدر خوب که توی تیتراژ ابتدایی نبود. چقدر مریلا زارعی خوب بود، بعید است دوباره بتواند چنین بازیای بکند. جدی می گویم. چرا الی آنقدر کلافه بود. احمد مهرانفر چقدر شبیه یکی از دوستانم بود. وای. پیمان معادی و مانی حقیقی چقدر بازیگر بودند. چقدر شمال بود آنجا. چرا فیلم ولم نمیکرد. چرا نفهمیدم کی تمام شد؟ چرا دلم برای صابر ابر میسوزد؟ گلشیفته... چقدر جایت در سینمای ما خالی میشود. برگرد. شخصیتردازیهای اصغر فرهادی چقدر دقیق بود. چقدر آن لحظات ابتدایی ورود به شمال و ویلا و لحظاتی که همه دنبال کسی میگشتند را با آنهمه تنش و کات و حرکت درست ساخته بود. جوگیر شدهام؟ بله! افتخار میکنم که جو این فیلم من را گرفته است. یک فیلم خوب دیدم. دوست داشتم. زیاد. پس حق دارم جوگیرش باشم.
۲- دربارهی الی یک غافلگیری بود. چیزی که دنبالش بودم و نمییافتم. شروع شد و هنوز تمام نشده است. لحظه به لحظه توی ذهنم ته نشین میشود. فیلمهایی که از دیدنشان ناامید نشدم کم نبودند اما غافلگیری فثقط همین بود. میخواهم بیشتر بنویسم، اما نه الان. بگذارید از جوش خارج بشویم بعد. کمی صبر کنید. مینویسم. اصغر خان فرهادی! کارهایت را دوست داشتم و پیگیرت بودم اما خدا را چه دیدی، شاید از دیشب طرفدارت شده باشم. منتظرم از برلین برگردید. باید در مورد این فیلم حرف زد...
۳- بابت کامنتها سپاسگذارم ولی بگذارید جشنواره تمام شود و بعد در مورد همهی فیلمها بنویسم. میترسم جو این روزها از قضاوت منصفانه دورم کند. فقط خوشحالم که امروز تحمل کردم تا تردید واروژ کریم تمام شود و بابت این استقامت پشیمان نیستم. فکر میکردم با یک هملت ایرانی شده، با یک فرم روایی و پایانبندی کلیشهای مواجهم، اما پایان فوقالعادهی فیلم (هرچند همان هملت بود و فقط چندجا فرم کشتار و روایتش جابهجا شده بود) دلگرمم کرد. امیدوارم این کارگردان خوب هرچه زودتر سلامت جسمیاش را به دست بیاورد و باز هم فیلم بسازد.
۴- تهران چهقدر زیبا بود. دیشب، با سرخوشی ِ "دربارهی الی" و هوای ناب تهران و اتوبانهای سرحالش، با همراهی علیرضا پوریوسف در مسیر بازگشت از خانهی آرش همهچیز خوب بود. تا ۲ شب دربارهی الی را دیدیم، تا ۴:۳۰ صبح در موردش حرف زدیم و بعد هم با هوای مهآلود و تصویر کلوزآپ الی با آن روسری قرمز و چشمهای کلافهاش به خانه رسیدیم. الی چیزیست که کم کم در من تهنشین می شود...
۵- حسن خان فتحی. قول دادی که پایانبندی فیلم را توی تدوین درست کنی. این را برای دررفتن از کبابخوری با من و فردین خلعتبری هم که گفته باشی جدیاش گرفتم. باور کن حیف فیلمت بود. اگر آن توضیح واضحات نبود یک اثر عالی ساخته بودی. راستی ما هم کباب نخوردیم. دیرمان شد و نرسیدیم دیگر.
۶- آدم چیست؟
آه و دم
آه از دمی که این همه ساعت طول می کشد!...
(شمس لنگرودی)
*: این را شهاب حسینی از قول زن آلمانیاش در مورد دلایل جداییشان در پاسخ به سوال ترانه علیدوستی (الی) میگوید.
۱- هنوز غافلگیر نشدهام، اما نسبت به چند جشنوارهی اخیر جشنوارهی بهتریست. زاد بوم داوودی بد نبود، توی لیستم ننوشته بودم، دیدم و خوشم آمد. ریتم فیلم کمی کند و کشدار بود، اما سوژه، قصه و بازیها را دوست داشتم. یک دیالوگ خیلی شعاری ولی جالب هم بین مسعود رایگان و رویا تیموریان بود که خوشم آمد: «-بچههامونو دادیم جاش آلبوم عکس گرفتیم. -خوش به حال تو که اون آلبوم عکسو داری.» بدون رفیق بازی بهترین موزیک متنی هم که تا امروز توی کارهای شنیدهام موسیقی کارن همایونفر برای همین فیلم بود. عیار ۱۴ شهبازی هم سالمترین فیلمی بود که تا به امرزو دیدم، هرچند به اندازهی نفس عمیقش غافلگیرمان نکرد. میخواستم چیزی در مورد برخورد منتقدین(؟!) با فیلمها بنویسم که دیدم الان صلاح نیست. بماند برای فرصت و جایی دیگر.
۲- درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زندهی ما روشنی می بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما را پایانی است این دیالکتیک بر همۀ زندگی بشر حکمفرماست. (دیالکتیک تنهایی/ اکتاویو پاز)
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمیدانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی میگفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد
۱- جشنوارهی فیلم فجر شروع شده است. با بهرام بیضاییاش و خیلیها که امیدوارم غافلگیرمان کنند. امیدوارم امسال دوباره بهنام بهزادی، محسن امیریوسفی یا بایرام فضلی دیگری هم کشف شوند. امیدوارم مثل دوسال اخیر آنهایی که انتظار داریم کارشان خوب باشد زیادی توی ذوقمان نزنند!
۲- "وقتی همه خوابیم" بهرام بیضایی را خیلی دوست داشتم. همانقدر که "سوپراستار" میلانی به نظرم سفارشی و اعصاب خوردکن آمد یا "هر شب تنهایی" رسول صدرعاملی کسلکننده. منتظر این فیلمها هستم:
"بیست" عبدالرضا کاهانی. "عیار ۱۴" پرویز شهبازی. "صداها"ی فرزاد موتمن. "پستچی سه بار در نمیزند" حسن فتحی. "بیپولی" حمید نعمتالله و "تردید" واروژ کریممسیحی. گفتهاند "دربارهی الی" اصغر فرهادی هم قرار است باشد!
۳ - برعکس خیلی از دوستان از اینکه مطبوعاتیها امسال دوباره در سینما فلسطین هستند خیلی خوشحالم. از میدان گلها تا فلسطین ده دقیقه هم نیست و به من که خیلی خوش میگذرد. هرکس هم شکایت دارد یا راهش دور است شب بیاید خانهی من! (البته میدانید که این یک تعارف بود!)
۴- این شبهای ترانه گفتن، فیلم دیدنهای مداوم و خوابیدنم وسط خیلی از فیلمها، ترانههایی که شبیه من نیستند اما دوستشان دارم، دور هم بودنهای سرخوش و تنهاییهای کلافه، این شبهای دو، سه ماه اخیر را دوست دارم. اما دلتنگ چیزیام که نیست...
۵- به قول امیر توده فلاح: "حسین غیاثی دهنت سرویس!" از دیشب این یک بندت بدجوری رفته توی مخم:
نه تسکین دردی، نه تصویر ِ گریه
زدی زیر ِ حرفت، زدم زیر ِ گریه
چهقدر خوب است پسر. مرسی. مرسی!
من اشک میریختم و رضا بغض کرده بود. توی دو سه ماه گذشته هیچکدام از فیلمهایی که دیده بودم به این اندازه ناثیرگذار و زیبا نبودند. هنوز به حرفی که وزیر به درایمن زد فکر میکنم : "حالا چه چیزی هست که بخوای در موردش بنویسی؟" چقدر شبیه جملهای منسوب به شاملوست، با این مضمون: "هنرمندان هر جامعهای باید با نظامی که بر آنها حکم میراند مخالف باشند."
زندگی دیگران فیلمی آلمانی و اولین فیلم بلند فلورین هنکل فون دونرسمارک و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجیزبان سال ۲۰۰۶ است. فیلم با بودجه کمی حدود ۲ میلیون دلار در آلمان ساخته شده و حدود ۱۰۰ میلیون دلار فروش داشته است. این فیلم بیش از ۳۰ جایزه از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۶ را به دست آورده و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبرو شده است.
اولریش موئه بازیگر نقش گئرد ویسلر، در تاریخ ۲۷ ژوئیه ۲۰۰۷ بر اثر سرطان معده در گذشت. زندگی شخصی او شباهتهای زیادی با زندگی اشخاص در فیلم دارد. در زمانی که او ستاره تئاتر آلمان شرقی بوده از سوی اشتازی (پلیس امنیتی آلمان شرقی) زیر نظر بود. موئه بعدها متوجه می شود همسر سابقش جِـِنی گروئل من هنرپیشه آلمانی، به عنوان مخبر برای پلیس امنیتی کار میکرده است. خود اولریش موئه در این فیلم نقش کسی مامور اشتازی را بازی کرده است و حقیقتا عاشق بازی و شخصیتش در فیلم شدم!
با اینکه همیشه ادعای دفاع از حقوق زنان و این چرت و پرتها را دارم، ولی نمی توانم کتمان کنم که زن ها در همه ی بدبختی های بشر نقشی پررنگ داشته اند. همان طوری که رضا بعد از فیلم می گفت: "دشمن از زن قابل احترام تر است، چون با معرفت تر است" فیلم را ببینید تا بفهمید چه می گوییم.
کافه سینما در کنار دفتر هفتهنامهی سینما افتتاح شد. در مراسم افتتاحیهی این کافهرستوران که با جشن تولد هنرمند پیشکسوت، جمشید مشایخی همراه بود، تعدادی از هنرمندان مثل مسعود رايگان، رويا تيموريان، فرزاد موتمن، رضا يزداني، كارن همايونفر، داریوش تقیپور، اندیشه فولادوند، ملیکا شریفینیا، يغما گلرويي، ليلا اوتادي، بابك حميديان، پيمان قاسمخاني، بهاره رهنما، آزيتا حاجيان، سروش صحت، خسرو دهقان، فرزين قرهگوزلو، ليلي رشيدي و ...برگزار شد و پس از بريدن كيك تولد جمشيد مشايخي توسط پريا قاسمخاني(دخترپيمان قاسم خاني و بهاره رهنما) هديهاي توسط هفتهنامه سينما به وي تقديم شد. کافه سینما پاتوقی خواهد بود برای سینماییها و همه.
پینوشت: فارس: هفته نامه سینما با تولد مشایخی صاحب کافه شد.
متاسفانه فقط همین عکس را از خودم (در کافه) دارم.
عكسهاي يلدا ذبيحي از كافه سينما
بد ترین اتفاق اینه که به این سوال پاسخی بدیم. مرگ یه رازه جولین.
پینوشت۱: مهمانسرای دو دنیا / نوشتهی اریک امانوئل اشمیت / ترجمهی شهلا حائری / کارگردان سهراب سلیمی / تالار اصلی تئاتر شهر/ مهر و آبان ۸۷
پینوشت۲:فکر کنم از دیشب اجراهای این نمایش تمام شده است و فرصتی برای دیدن آن ندارید!
ساعت ۱۹ سهشنبهي گذشته بالاخره بعد از اينهمه تعريفي كه از نمايش زمين و چرخ به كارگرداني زهرا صبري شنيده بوديم، با حامد به ديدارش در كارگاه نمايش تئاتر شهر رفتيم. از نمايش بدم نيامد، اما اصلا در قوارهي تعريفهايي كه ميشنيدم نبود. حرکت ن.یی در فرم و روایت نداشت، گرچه از استانداردها هم کم نبود. مشكل اصليام هم نداشتن نخ ارتباطي بين حكاياتي بود كه از مثنوي انتخاب شده بودند (و شايد هم من اين نخ را پيدا نكردم)، انگار همينطوري رندوم چند حكايت را انتخاب كرده بودند و ... روي وبلاگ چيزي ننوشتم و صبر كردم تا امروز كه اجرايش هم تمام بشود. گفتم شايد بعد از گذشت يكي دو روز بتوانم قضاوت بهتري در مورد اين تئااتر داشته باشم. حالا ميبينم هنوز بر همان عقيدهام. اجرايي بود كه ارزش ديدن را داشت، اما اتفاقي نبود كه اينهمه ميگفتند. معمولا هم همينطور است. جو يكچيزی ميآيد و همه را با خود ميبرد.
پينوشت۱: زمين و چرخ/ بر اساس حكاياتي از مثنوي معنوي مولانا/ طراح و كارگردان زهرا صبري
پينوشت ۲: * عنوان مطلب ازمثنوی معنوی
پينوشت ۳: ديریست گم شدهام و ديگر پيدايم نيست، چونان كه عطار فرمود:
| در سفر عشق چنان گم شدم | کز نظر هر دو جهان گم شدم | |
| نام و نشانم ز دو عالم مجوی | کز ورق نام و نشان گم شدم | |
| هیچ کسم نیز نبیند دگر | کز خطوات تن و جان گم شدم | |
| جامهدران اشک فشان آمدم | رقصکنان نعرهزنان گم شدم | |
| چون همه از گم شدگی آمدند | گم شدگی جستم از آن گم شدم |
چون بعد از انتشار هر شماره اگر به دفتر هفتهنامه نروم، حتما يك عدد سينما ميخرم، پس همينهايي كه آرش نوشته را كپی پست میكنم:
"اگر سینمایی و سینماییخوان هستی و هنوز هفتهنامهی سینما را نخواندهای، شدیداً توصیهاش میکنم. این پیشنهاد هم به فکر یکیدو روز پیشم برمیگردد. داشتم مجله را ورق میزدم و پیش خودم گفتم: اگر بهعنوان خواننده این مجله را میدیدی، میخریدی؟ و جواب دادم: آره. برای همین با وجدان آسوده میگویم: اگر سینمایی و سینماییخوان هستی – نه صرفاً مجلهخوان و پیگیر اخبار هنری و گفتوگو با بازیگران و... حتماً دورهی جدید مجلهی سینما چیزی برایت دارد."
"...هرکس رازی داره که نمیخواد به کسی بگه. میدونی قدیما مردم با رازشون چیکار میکردن؟ اونا از یه کوه بالا میرفتن، یه درخت پیدا میکردن، اونو سوراخ میکردن و رازشونو تو اون سوراخه میگفتن. بعد هم روی سوراخو با گِل میپوشوندن تا دیگه کسی به رازشون دست پیدا نکنه."
2046 ساختهی وونگ کار وی.
اتوبوس. تو {خیال}
ایزابل روی آخرین صندلی مینشیند - کمی گیج و زیر لب
ایزابل: میخواهم-برم-شرق
اتوبوس خالی؛ فرانسوا بهجای راننده بهسوی او رو میگرداند.
فرانسوا: شرق دیگه وجود نداره ایزابل. زمانی جهان خیالانگیزی بود که حالا شده جهان سوم. و پیش از اون همهی چیزهای به درد بخورش منتقل شده به غرب!
ایزابل سر از زمین برمیدارد و مینگرد. حالا همهی مسافران اتوبوس به او می نگرند و منتظرند مقصدش را اعلام کند.
ایزابل: (مردد) میخوام برم، میخوام برم به-
یک مسافر با ظاهر و زبان عراقی روبرمیگرداند به سوی او-
مسافر: نه، کشور من جنگ است!
ایزابل: (گیج) به-
مسافری با ظاهر و زبان هندی رو برمیگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: کشور من قحطی و وبا!
ایزابل: (سرگشته) به-
مسافری با ظاهر و زبان مصری رو میگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: گذرنامه لطفا! با دلار زیاد حتی ابوالهول را هم میتوانی بخری!
ایزابل: (سرگردان) به-
مسافری با ظاهر و زبان ایرانی رو میگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: حجاب که یادت نرفته؟ حجاب اجباری؛
ایزابل: (با ندانم کاری) به-
مسافری با ظاهر و زبان پاکستانی رو برمیگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: ما آمادهایم برای تعزیر و قصاص!
ایزابل: (نامطمئن) به-
مسافری با ظاهر و زبان سعودی رو میگرداند بهسوی او ب لبخندی پرمعنی-
دیگری: حرمسرای شیخ؟
ایزابل: (گویییافته) شرق افسانه. جایی کار کنم و زندگی کنم. همین!
مسافری با ظاهر و زبان هنگکنگی، خندان رو میگرداند به سوی او-
دیگری: کار در روسپیخانه؟
ایزابل: (گیج تر از آغاز) مرا ببرید به-
مسافری با ظاهر و زبان افغانی رو میگرداند به سوی او و انگشن میبرد بهسوی لبش-
دیگری: (پچپچکنان) تا آنجا برسیم معلوم نیست مملکت دیت کیست!
فرانسوا: گفتم که شرق دیگه وجود نداره ایزابل. زمانی افسانه ای بود؛ که حالا شده جهان سوم. و پیش از اون همهی چیزهای بهدردبخورش یا دزدیده شده یا فروخته شده به غرب!
(ایستگاه سلجوق/ فیلمنامه- تابستان ۱۳۷۹/ نوشتهی بهرام بیضایی/ چاپ اول ۱۳۸۱/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)
پینوشت۱: تا جایی که من میدانم این فیلمنامه دوسال است که مجوز تجدید چاپ نمیگیرد. پس زیاد دنبالش نگردید!
پینوشت۲: فارغ از هر تحجر و روشنفکری این صدای بیمار را دوست دارم. بهانهی خوبیست که یک آهنگ ایرانی را حداقل یک ماه روی گوشیات داشته باشی و این اتفاق عجیبیست! اما حقیقت دارد! محسن چاووشی را میگویم و چیزی مثل این آهنگش را. او تنها خوانندهی زیرزمینیست که از روی زمینیشدناش خوشحالم. "چشمامو سرزنش نکن، از پسشون بر نمیام..."
پینوشت۳ : تو نه بزرگ میشی و نه عوض میشی. تو حالا حالا ها خوبی بهاران، دوست همیشه، رفیق گل! نگران نباش!
من اشتباهات زیادی کردم. ولی باور این که یکی مثل من میتونه آینده داشته باشه، بزرگترین اشتباهام بود.
دیالوگی از فیلم ناشناس (زن ناشناس) ساختهی جوزپه تورناتوره
اصل مطلب:
این فیلم را بهخاطر موسیقی انیو موریکونه هم که شده باید دید. با اینکه انتظارها از تورناتورهای که بعد از مالنا هیچ فیلمی نساخته بود بیشتر از اینها بود؛ اما باز هم با دیدن ناشناس چیزی را از دست نمیدهید. اگر به قصههای پلیسی/جنایی علاقهمندید احتمال شادمان شدنتان هم بیشتر است. شاید هم ناشناس برای تورناتوره یک دست گرمیست تا بعد از شش سال وقفه با فیلم بزرگ و پرهزینهی استالینگراد را برای لذت بردن ما در سال آینده آماده کند. در ناشناس تورناتوره با طبع آزمایی در ژانری که تا امروز تجربهای در آن نداشته، مهارت خود را به نمایش می گذارد تا ثابت کند از اصل نیفتاده و این موضوع را با صلابت تمام نشان میدهد. ناشناس در هنگامهی تریلرهای قابل حدس آمریکایی نویدبخش نضج گرفتن موج تازهای از تریلرهای اروپایی نیز هست که با فراغ بال می توان به تماشای آن نشست و از مکانیسم خلق هیجان آن لذت برد!
- چه زود بگیردت چه دیر اصلا مهم نیست. شراب کاری میکنه که هنگام حرف زدن از راستگوییت خجالت نکشی. برای ساعات طولانی هر از چندگاهی هم که یه جرعه بنوشی، لذتبخشه. خوب ماکسیمیلیان، حالا میدونی که چرا اینقدر به شراب علاقه دارم. حالا چیزی هست که بخوای به من بگی؟
- بله.
- خوب چی؟
-مات!
(از دیالوگهای ابتدایی فیلم یک سال خوب)
دنیا زشتی کم ندارد. زشتیهای دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود. اما آدمی چارهساز است...
- قسمتی از نریشنی با صدا و نوشته ی ابراهیم گلستان بر روی فیلم خانه سیاه است فروغ فرخزاد-
پی نوشت: اوحدی می فرماید:
| بَرِ من نمینشینی نَفَسی به دلنوازی | بنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی | |
| همه سر بر آستان تو نهادهایم، تا خود | تو رخ ِ که بر فروزی و سر ِ که بر فرازی؟ |

این زنهایی که پشت سرم ور میزدند یا دخترهای سانتیمانتالی که دنبال دیدن فلان بازیگر محبوبشان توی این شلوغی بودند، از سرگشتگیهای تو چه میدانستند؟ آنها که میگویند این تشییعجنازه یعنی محبوبیت خسرو شکیبایی، از سرگشتگیهایت چه میدانند؟ تو آبروی خاطرات چندین نسلی، همین برای نشان دادن بزرگیات کافیست. آن دوستانت که بهانهات کرده بودند تا دور هم جمع شوند و گل بگویند و گل بخندند، از سرگشتگیهایت چه میدانستند؟ من.. من که همهاش حرف میزنم و با خودم را به مرگات میچسبانم تا اظهار فضل کنم، از سرگشتگیهایت چه میدانم؟
امروز برای چهارمینبار در عمرم آمدم تا تو را به خاطرهها بسپارم. آمدم تا باور کنم. بعد از دو مادربزرگ و پسرعمهام، آمدم باورکنم که تو هم مردهای. ولی...
نه! باور میکنم. اگر اینرا میخواهی باور میکنم، باور میکنم مُردهای... اما خودت باور نکن! بیا امشب با هم هامون ببینیم و منتظر اکران شب باشم. با آن بازی شاهکارت کنار عزتاله انتظامی و امین حیایی که جشنوارهمان را رنگی کردید...
پینوشت برای عکس: هی مرد! گریه نکن. تو چرا گریه میکنی؟ گریه نکن استاد. گریه نکن!
سینمای بیهامون! سلام!
آقای دوست داشتنی، خسرو شکیبایی عزیز! اگرچه خیلی وقت بود از اوضاع جسمی نامساعدت میگفتند، ولی زود بود و دردناک، حتی فکر کردن به نبودنت. باور کن دوسال پیش همانروزی که با آرش افشار ازاستودیو بهمن بیرون میآمدیم، وقتی دیدم که چطور دونفر گرفته بودنت تا پلهها را بالا بروی و به دفتر کیومرث پوراحمد برسی، فکر میکردم که این زندگی کفاف تنهاییات را نخواهد داد. فکرش را میکردم استاد! با اینکه زود بود. زود هست برای تو. ما هنوز ... بعدها هم که هر روز بههمریختهتر بودی. خداحافظ مراد بیک. خداحافظ آقای هامون، بابای خواهران غریب، جهانگیر کاغذ بیخط! باور کن یکبار برای همیشه، بانو منتظرت است...
پینوشت اول:
- نه دکتر من یه موقعی فکر میکردم یه گهی میشم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خوردهای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون. چی کار کنم؟ ما آویختهها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زدهی خود را؟...
(هامون / داریوش مهرجویی/ قسمتی از دیالوگ خسرو شکیبایی در نقش حمید هامون)
پینوشت دوم: پایان آشفتگیهای حمید هامون
پینوشت سوم: گهتر از این نمیشود. روزت را با خبر مرگ آغاز کنی.
پینوشت چهارم: اینهم برای اینکه باور کنید او مرده است!
پینوشت پنجم: رضا یزدانی باور نمیکرد، پشت تلفن زار میزد. باور نمیکرد ...
پینوشت ششم: کسی اگر میخواهد جا نماند، جا نماند. من که مثل همیشه جا خالی خواهم داد. مطمئن باشید یکشنبه صبح باز هم من را نخواهید دید! برای چنین مراسمی آدمی زیاد است. ما بینشان گم نشویم بهتر است. تمام شد دیگر! چرا باید با زور دستهایمان هم روی خاطراتمان خاک بریزیم؟
پینوشت هفتم: از همین حالا دلم برایتان تنگ شده.
۱ - فقط برده خواهد گفت
که چیست آزادی
فقط برده!
(واهه آرمن)
۲ -
زن - از همه بیشتر بارمنهایی رو ترجیح میدادم که توی هتلهای خلوت کار میکردن... تابستونها وقت نداشتن با من حرف بزنن. ولی زمستونها چرا. ساعتهای خلوت بعدازظهر، وقتی مشتریها هنوز سر کار بودن، باهاشون حرف میزدم. اون ها زنهای زیادی رو مثل من میشناختن که همهشون از این بار به اون بار میرفتن. بیشتر دربارهی اینجور چیزها باهم گپ میزدیم.
مرد - هیچکدومشون معشوقتون نبودن؟
زن - نه! ترجیح میدادین باشن؟
مرد - ترجیح میدادم.
زن - میدونین... امکان نداشت، باید انتخاب میکردم... یا باید با این مردها یک ماجرای عاشقانه میداشتم و از دستشون میدادم... یا اینکه همینجوری نگرشون میداشتم و وقتم رو باهاشون پر میکردم.
(مکث)
هنوز هم خیلی میرم بار. این آدمها رو خوب میشناسم. یه بارمن هیچوقت هیچ ماجرای عاشقانهای با مشتریهاش نداره. برای همین پشت بار هستند، برای اینکه باهاشون ساعتها حرف بزنیم، بدون اینکه اتفاقی بیفته.
مرد - به نظرم اومد من در تمام این مدت... شاهد یه جنایت بزرگ بودم. این حتی بدتر از خیانت شماست... این خیانتیه که از یه رختخواب هم بدتره.. این یک نوع رذالته... این کلمه رو میفهمین؟ رذالت...
(لاموزیکا دومین/ مارگریت دوراس/ تینوش نظمجو/ نشر نی)
۳ - از نوشتن سوگنامه ها خسته شدم. از شنیدن اینهمه خبر بد هم همینطور. خسته شدم...
۴ - "خواب. تنها خواب هلیا! دستمالهای مرطوب تسکین دهندهی دردهای بزرگ ما نیستند."
۵ - "هلیا! فراموشی را بستاییم. چرا که ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگه میدارد، و فراموشی را با دردناکترین نفرتها بیامیزیم. زیرا انسان دوستانش را فراموش میکند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را ... آن را هم فراموش میکند. لیکن چگونه از یاد خواهی برد آن غروب نارنجی را که خورشید آن غروبها بر نگاه من مینشست و نگاه من به روی قصر و تمام شیشههای قصر سایه میانداخت؟"
۶ - وقتی مارگریت دوراس میگوید: "دقیقا بیست سال از لاموزیکا یا لاموزیکا دومین میگذرد و کمابیش من در طول این سالها این پردهی دوم را میطلبیدم. بیست سال است که صداهای شکستهی این پردهی دوم را میشنوم، صداهایی شکستخورده که از خستگی این شب بیخوابی زن و مردی که همچنان وحشتزده در این جوانی عشق نخستین باقی میمانند. و گاه نویسنده سرانجام چیزی مینویسد." پس خواندن این نمایشنامه را شدیدا توصیه میکنم.
پینوشت اول: ۴ و ۶ از باردیگر شهری که دوست میداشتم نادر ابراهیمی.
پینوشت دوم: این را بخوانید.

.jpg)
همانبار که سنتوری را در جشنوارهی سال گذشته دیدم، نه مثل بعضی از دوستان فریاد وامهرجوییا سردادم و نه مثل عدهای دیگر آنچنان شیفتهاش شدم که بگویم این بهترین کار مهرجوییست، که نیست و خودش هم چنین ادعایی ندارد. قطعا از لحاظ کروکثیف بودن هم یکی از شلختهترین فیلمهای مهرجوییست، گرچه این تصنعی بودن همهچیز شاید عمد فیلم باشد. با اینهمه همیشه برای من که در سینمای ایران شیفتهی کیمیایی نیستم و کیارستمی و دار و دستهی خارجیسازها را هم نمیفهمم، فیلمهای مهرجویی و حاتمی و فرمانآرا پناهگاه است. این شیفتهی کیمیایی بودن هم نمیدانم چیست؟ نمیدانم چرا این همه کشته مردهی قیصر و گوزنها و حتی حکم و ردپای گرگ را نمیفهمم! ترجیح میدهم با "بوتیک"، "نفس عمیق"، "شهرزیبا"، "کافه ترانزیت"، "خواب تلخ"، "بازهم سیب داری؟"، "رقص در غبار"، "ما همه خوبیم" و حتی "کافه ستاره" نوستالژی داشته باشم تا دنیایی که هیچوقت نفهمیدم به کجای ما میخورد؟ با "چهارشنبه سوری" حالی به حالی میشوم نه با "سربازهای جمعه". بگذریم!
میخواستم از مهرجویی و "سنتوری" بنویسم که به اینجا رسید! حقیقت این است که الان اینکه من کدام فیلمها را دوست دارم یا "سنتوری" چطور فیلمیست، اهمیتی ندارد. اینکه علی کدام علیست هم همینطور! حتی اینکه گلشیفته بیشتر از رادان حقاش بود که جایزه بگیرد هم. اینکه شما "سنتوری" را دیدهاید یا درصدد دیدنش هستید نیز مهم نیست. فیلم را از کجا پیدا میکنید و فیلم از کجا لو رفته هم بیاهمیت است. حتی اینکه در این وانفسا عدهای با دادن شماره حساب تحت عنوان کمک به مهرجویی به دنبال منافع خودشان هستند هم بیاهمیت است! اینروزها فقط نگران عواقب این سیدیها و دیویدیهایی هستم که دست به دست میچرخند و هیچکس واقعا فکر نمیکند "مال دزدی" یعنی چی؟ هیچکس به فکر مهرجویی نیست. هیچ کس نگران عواقب این اتفاق نیست. ما عادت کردهایم بهصورت محترمانه به هم تجاوز کنیم و خودمان هم محترمانه مورد تجاوز قرار بگیریم. یک لحظه فکر کنید! ما عادت کردهایم!
نگران کارگردان محبوبم هستم، نگران عواقب این اتفاقم!
موخره: با ابتکار روزنامهی اعتماد ملی میتوانید پول بليت سنتوري را به اين حساب واريز كنيد:0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی...
تو باهوشتر از اونی که نفهمی...
جشنوارهی مزخرفی که فیلمهای مطرحاش هم یکی یکی حذف شدند، به چند تا فیلماش میبالید و بس. "دیوار" و "کنعان" همانقدر که انتظار میرفت خوب بودند. اما نه آن مجیدی و میرکریمی با پشتوانه و ادعای سینمای ملی چیزی به ما و خودشان افزودند و نه اصلانی و "آتش سبز"اش یا کمال تبریزی و " همیشه پای یک زن در میان است". فقط "تنها دوبار زندگی میکنیم" کمی غافلگیرم کرد و "درمیان ابرها"یی که ندیدم، میگفتند خوب بود. از "باز هم سیب داری؟" و "تهران انار ندارد"، حتی از مسعود دهنمکی و مریلا زارعی و ابوالقاسم طالبی و اکبر عبدی و سنتوری و رییس بیصدا و شیشههای شکستهی سینما عصرجدید و ... هم خبری نبود. فقط پونل بود و گلستان و ۵۰ هزار تومان پاسارگاد و دوستان خوبی که همیشه خوب هستند. البته که همین آخری به همه میارزد، ولی سینمای ایران را چه ...؟!
جشنوارهی تئاتر را هم به سبب حماقتم و نفرستادن عکس برای کارت از دست دادم! فعلا همین!
مؤخره: ۱- رضا میگوید همیشه ناله میکنی! البته که من هم همیشه همین را به رضا میگویم اما تقصیر من یا رضا نیست. اینترنت و مجازستان اینطوریمان مي کند. وگرنه من یکی که خوب خوبم!
۲- زیر باران به ترانه ای که ننوشته ام و باید تحویل می دادم، به مطالبی که ندادم، به زندگی، به این دلتنگی فکر می کردم. این چه حالی ست؟
از صالحعلا و نشانی بیخبرم. خاطرات زیادی از نشانی دارم، خوب، بد، بیشتر خوب... همین روزها باید به "آقای جان" زنگ بزنم. حتی اگر آخرین خاطرههایم از نشانیاش و بینظمیهای دفتر آنقدر بد باشد که خبر ندهم دیگر نمیآیم و یواشکی نروم!!!

حالا دیگر دیراست!
از من
چیزی جز یک تکه زخم
بر جانمانده است.
(اکتاویو پاز)

روزها خانه نشینی که به لطف دولت مکرمه به روزهای بیکاری و بیامتحانی و بینظمی و بیبرنامگی هم مبدل شد، تنها مزیتاش فیلم دیدن بود. فقط امروز دو فیلم دیدم. یکی "عشاق روی پل" بود با بازی ژولیت بینوش عزیز و دیگری "درمحاصره" به کارگردانی برناردو برتولوچی بزرگ! پسرک دیوانهی علیل اولی را دقیقا هماندازهی دخترک سیاهپوست فیلم دوم دوست داشتم، که دلخوش بودند و دلخوش نیستیم!

کوروش- بگو دیگه. یکیش که خیلی تو زندگیت مهم بوده، خیلی بهش فکر کردی، همونو بگو.
هُشی- تا حالا شده یه شب تا سحر بیدار مونده باشی؟ شبِ بیستاره. تاریک عینِ قیر. انگار اون بالام برق رفته باشه. نصفه شبو که رد کنی، یه چیزی تو آسمون پیدا میشه. یه ستارهی روشن، اون دور دورا. تو زندگیِ من -توعینا همون ستارهای.
(بیشیر و شکر/ حمید امجد / نمایشنامه/ انتشارات نیلا / اجرا در بهمن ۸۲، تالار سایهی تئاتر شهر)
اینکه نمایشنامهخوانی یکی از بهترین بخشهای ساعات مطالعهی من است اتفاق خوشایندیست! ولی کاش کمی هم به کتب درسیام میرسیدم!!! مثلا کتاب ۶۰۰ صفحهای ِ "هیدرولیک کانالهای باز" .... اوه اوه!!
حالا با این حرف عمو صمد نمیدانم فرزند خلفی بودهام یا نه! همین!
خیلی دوست داشتم بهجای آن عکاس فیلم Blowup آنتونیونی باشم. همینطوری!!! در ضمن دوباره اعلام میکنم که سینمای آنتونیونی را زیاد دوست ندارم، خیلی خطی و پاستوریزه است، با کمترین فراز و فرودی!
"چیزی که قبلا شکسته رو نمیتونی دوباره بشکنی" (دیالوگی از فیلم ژاکت)
حتما توصیه می کنم ژاکت را ببینید.
امشب برای چندمین بار "خداحافظ رفیق" بهزاد بهزادپور را دیدم (از سینما ماوراء) و مثل همیشه گریه کردم، بدون اینکه خجالت بکشم. این فیلم یکی از محبوبترین فیلمهای زندگی من است، مخصوصا اپیزود پایانیاش را بیش از اندازه دوست دارم.
از سریالهای ماه رمضانی "اغما" را بسیار دوست دارم. واقعا به سیروس مقدم باید تبریک گفت که در فرمت تلوزیونی چنین کار خوب و قویای ساخته و بهترین ساختهاش هم تا بهحال قطعا همین است. البته چند قسمتاش را از دست دادهام، امیدوارم بقیهاش را ببینم!
میوهی ممنوعهی حسن فتحی هم خوب است! یعنی میشود دید و لذت برد. بقیهی تلوزیون همکه مثل همیشه تعطیل...!
ابجدِ ابوالفضل جلیلی را دیدم، بسیار خوب بود! جالب اینجاست که شبکهی دوی ایران از تهیهکنندگان فیلم بود ولی فیلم توقیف است!
از فیلمهایی هم که این چند روزه دیدهام "damage" علارغم شروعاش که انتظار دیدن یک فیلم معمولی را داشتم، فیلم پایانی درخشان داشت و در واقع فیلمی بسیار خوب بود. ژولیت بینوشاش که هم خیلی خوب بود! این قسمت از تکگویی جرمی ایرونز را در نقش دکتر استفان فلمینگ در سکانس پایانی فیلم، با آن شکل و شمایلاش دوست داشتم.
"همهی ما در برابر عشق تسلیمایم چون عشق به ما یکجور احساس ناشناخته میده، دیگه هیچچی اهمیت نداره... فقط یه بار دیدماش، اونهم بهطور تصادفی هنگام تعویض پرواز در فرودگاه؛ منو ندید. همراه پیتر بود و بچهای در بغل داشت. با هیچکس ِ دیگه تفاوتی نداشت. "
وقتی فیلم را میدیدیم رضا میگفت مطمئنم این را فردا میگذاری روی وبلاگت! خوب بهخاطر حرف او گذاشتم وگرنه نمینوشتماش!! راستی این فیلم دیدنهای شبانهی ما چه عادت خوبی شده است!
۱ - احساس میکنم بیمار شدهام. سردردهای شدیدی دارم ولی بیشتر از آنکه سردرد ناراحتام بکند احساس میکنم طور دیگری بیمار شدهام و خودم نمیدانم چطوری!
۲ - چند شب پشت سر هم با بچهها تا صبح فیلم میدیدیم. اگر حالاش را داشته باشم تا آخر این پست چندتایی از خوبهایش را معرفی خواهم کرد.
۳ - من انسان صبوری هستم. اما وقتی برنجم... نمیدانم... احتمالاش زیاد است که دوباره ببخشم! ولی واقعا کاش کسانی که دوستشان داریم را فقط دوست داشته باشیم و هیچگاه بهشان نزیدیک نشویم. فقط همین!
۴ - Gothika با بازی فوقالعاده هالبری یکی از فیلمهایی بود که این چند روزه دیدم و واقعا لذت بردم!
۵ - رطوبت گرفته کف مغزمو!
۶ - Color of Night بدک نبود اما خوب حقیقتاش را بخواهید من زیاد نپسندیدم! از ریچارد راش با اینهمه سابقه انتظار بیشتری داشتم! مخصوصا آنجایی که فیلم گاف تدوین داشت خیلی بد بود!
۷ - "وقتی که فکر میکنی من دیوونهم چطور باید بهت اعتماد کنم؟" -از فیلم گوتیکا-
۸ - حالام از این شهر به هم میخوره...
۹ - "پستچی همیشه دوبار زنگ میزند" واقعا عالی بود. محصول۱۹۸۱ ، با بازی عالی جک نیکلسون و جسیکا لنژ. البته فیلمی قبلا در سال ۱۹۴۶ با همین نام ساخته شده بود که نمیدانم به این فیلم ارتباطی دارد یا نه!
۱۰ - "ویکتور چیز مهمی نمیگه، فقط هرچی میگه بلند میگه" -چارلز بوکوفسکی-
۱۱ - شماره ۲۳ عالی بود! با حضوری متفاوت از جیم کری! خود من یک زمانی شدیدا درگیر عدد ۱۳ بودم و برای همین این توهم اعداد را خوب میفهمم!
۱۲ - میخواهم چند روز استراحت کنم. البته باید برنامهی خوابام را هم منظمتر کنم. فکر میکنم این بیحالی از بد خوابی باشد. سه ماه میشود که هر روز شش یا هفت صبح تازه میخوابم و تا ظهر هم این خواب ادامه دارد.
۱۳ - به حرف چارلز بوکوفسکی کمی فکر کنید. اطرافمان پر است از آدمهایی که هیچ چیز مهمی نمیگویند فقط یا بلند حرف میزنند یا طوری میگویند که فکر کنیم مهم است.
دی شب با آرش و ماریه و رضا و علی توکلی Deja Vu به کارگردانی تونی اسکات را دیدیم. یک فیلم فوق العاده و بسیار هیجان برانگیز. اگر این فیلم را سال گذشته می دیدم قطعا توی انتخاب های سال ام بود، فیلم محصول ۲۰۰۶ است. بازی دنزل واشنگتون نازنین عالی ست و البته که همه چیز فیلم عالی، سرشار از غافلگیری و لحظات رشک برانگیز. حتما ببینید. دومینو از دیگر ساخته های معروف اسکات است.
من ادیسونم، من جیم موریسونم
دستِ تو تو موهامه، من مرلین منسونم
من لئونارد کوهنم، من کرت کوبینم
من رنگ توی رنگم، من رود گنگم
من روح زمینم، من چشم راس پوتینم
من آمفتامینم، من کوکائینم
...
من ادیسونم، من جیم موریسون جیم موریسون جیم موریسون جیم موریسونم ...
(تایماز افسری)
کسی می داند نی شکرعروس یعنی چی؟!
The Dreamers را دیروز دیدم، ساختهی برتولوچی بزرگ. خیلی خوب بود. چقدر خوب در لایهی زیرین فیلم همهی انقلابها را به تمسخر گرفته بود. پایان بندیاش هم که عالی بود. ترجمهی اسماش چیزی توی مایههای "خیالبافها" میشود. از فیلمهایی که طی یکی دو ماه اخیر دیدهام Amores perros محشر بود. ایناریتو این فیلم را در زادگاهاش مکزیک ساخته و در فارسی به دو اسم "عشق فاحشه است" و "عشقهای سگی" ترجمه شده. این فیلم هم شدیدا توصیه میشود. سیدی "زندگی دوگانهی ورونیکا" را هم که نصفه نیمه توی دستگاههای ویاچاس قدیمی دیده بودم بالاخره پیدا کردم و امشب میبینم. سینمای کیشلوفسکی یکی از بهترین سینماهای سلیقهام است. البته نمیشود در این علاقه موسیقی جادویی زبیگنیو پرایزنر بزرگ را نادیده گرفت. دوست دارم یکبار فقط در مورد پرایزنر و موسیقیاش بنویسم! چندتا فیلم محصول امسال هم هست که حتما همین یکی دو روز خواهم دید و اگر بچسبد برایتان معرفی خواهم کرد. بههرحال تعطیلاتی که به سینما بگذرد تعطیلات خوبیست!
افسر خانم- بهش گفتم چرا بمیری افرا - قیچی رو بذار کنار! تا کی به این گل نگاه میکنی؟ یعنی چیز دیگهای تو رو به زندگی وصل نمیکنه- حتی ما؟ گفتم از خونه بیرون برو افرا؛ زندگی ارزون نیست؛ آبروی ماست که ارزونه! گفتم چرا بمیری افرا -عاقل باش- تو فقط بیست سالته!
افرا- دو برابر مرگام مُردهام و نصف زندگیام زندگی نکردهام. خواهرکم به من نچسب. برای چی میخوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی وسط محله بیآبروت میکنن. همینو میخوای؟ بهش گفتم، یا نگفتم، یا فقط توی دلام به خودم گفتم؟ نمیتونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال کنم داره فرو نمیره! نمیتونم چشممو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟
بیست و نه تیر هشتاد و سه "افرا یا روز میگذرد" بهرام بیضایی را خریدم و دو شبه خواندم. هنوز حسرت دیدن اجرای این نمایشنامه به دلام مانده است. هر سال زمزمههایی مبنی بر به روی صحنه رفتناش شنیده میشود اما به عمل نمیرسد. سه شب پیش هم توی رادیو در مورد جشنوارهی سنتی آیینی مصاحبه داشتم که نصفاش به حسرت نبودن اساتیدی مثل بیضایی، رادی، رشیدی و خیلیهای دیگر درعرصهی تئاتریمان اعم از جشنواره ای و ... گذشت! گرچه اخیرا خبرهایی مبنی بر بازگشت بیضایی، امجد و ... با اجراهای جدید به صحنهی تئاتری شنیده شده است اما تا اتفاق نیفتد نمیشود مطمئن شد! تجربه این را میگوید!
دیشب کار افشین هاشمی عزیز را در جشنوارهی تئاتر سنتی و آئینی دیدم. "حسن و راه باریک پشت کوه" ، تالار چهارسو. کار خوبی بود اما آخر نمایش ول شد. کار قبلی افشین را که یکی دو سال پیش فکر میکنم توی کارگاه نمایش دیده بودم بیشتر دوست داشتم گرچه این هم به اندازهی خودش خوب بود. بیرون سالن امیرشهاب رضویان عزیز را دیدم، کارگردان برگزیدهی جشنوارهی فجر یرای "مینای شهر خاموش" که هنوز سمند جایزهاش را ندادهاند. بدهیهایی که بابت فیلماش زیر آن رفته هم پابرجاست. بعد از اینها هم یک اُپرای پکنی را در تالار اصلی دیدم و اصلا خوشام نیامد، نه به این دلیل که بد بود، کلا با این مدل نمایشها مشکل دارم. وسط اجرا به حامد گفتم مطمئنام تئوریسینهای تئاتر مثل برشت نظریاتی مثل "فاصلهگذاری" را از خودشان در نیاوردهاند. این اُپرا که قدمتی هزار ساله داشت و خیلی از نمایشهای بومی و محلی کشورهای دیگر به درستی "فاصله گذاری" برشت را که سالها بعد از پدید آمدن چنین نمایشهایی مطرح شده رعایت میکنند.
بهجز یک تئاتر همهی تئاترهای بعد از عید را دیدهام و به واقع هیچکدام نتوانستهاند انتظاراتام را برآورده کنند. هرکدام یکجای کارشان میلنگیده. دلام میخواست مثل دوسال پیش گرمای تابستانمان با لذت توی صف ایستادن برای نمایش بهرام بیضایی از یاد برود. دلام برای نمایشهای حمید امجد تنگ شده، برای محمد چرمشیر و فرهاد مهندسپور، برای امیررضا کوهستانی و "رقص روی لیوانها"یش ... همهی اسمهایی که از آن خاطره دارم یادم نیست اما دلام یک نمایش غافلگیر کننده، یک اجرای عالی میخواهد.