
چرا به یاد نمیآورم؟
دریغا دریای دور!
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار سالهاش
نمیگذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
(سید علی صالحی)

پینوشت۱: سر اومد زمستون؟ میاد؟...
پینوشت۲: تا مدتی کرکره اینجا را پایین میکشم. نمیدانم بگویم حالم خوب است؛ نگران نباشید، یا بگویم نه خوب نیستم. نه! هیچکدام مهم نیست. میخواهم کمی بروم توی غار تنهاییام. سال خوبی نبود. برای من هم روزهای خوبی نیستند این روزها. بگذارید با سکوت تمامش کنیم.
پینوشت۳: برای من
که تمامی قصه
بد بودم،
کجاست آغوشی
تا که خوب
گریه کنی...
هرچند فعلن خودم هم فقط با همین نوشتن است که شکمم را سیر میکنم، یا شاید گاهی لباس و کفشی بخرم، پشت چراغی قرمز برای کسی که دوستش دارم شاخه گلی بخرم و کمی بیشتر با لبخند نگاهش کنم. (گفته بودم همیشه گل را توی خاک دوست دارم و برایم گل چیده شده لذتی ندارد، اما شاید گاهی یک شاخه گل به جای گفتن یک دوستت دارم ساده به کار آید) کتاب و دفتر و قلم بخرم و ... البته نمیدانم با این پولهایی که ما میگیریم معمولن چندتای اینها را میشود خرید؛ اما وقتی اعتماد و ایراندخت توقیف شد جز غم بیکار شدن تعداد دیگری از هم قلمهایم، غم خودم را نداشتم. میگویم بیایید شادی بکنیم. چون تکلیف روشن شد. البته روشن بود و ما دیر فهمیدیم. اشتباه از ماست که تکلیفمان را نمیدانیم. تعریف آزادی بیان را ما اشتباهی فهمیدهایم؛ به خدا! حالا که توانایی طور دیگر نوشتن را نداریم (نمیخواهم از عنوان خودفروشی استفاده کنم) پس برای آزادی بیان بیایید برویم باهم یک آب میوه فروشی بزنیم یا ساندویچی که در آن خوراک زبان بفروشیم و به حرف زدنش دلخوش باشیم. حتی میتوانیم زبان و مغز خودمان را هم دربیاوریم و ساندویچش کنیم، واقعن اینها جز دردسر به چه کاری میآیند؟ حداقل پول بهتری میشود ازشان کسب کرد. ما اشتباهی فکر میکنیم، اشتباه راه میرویم، اشتباهی مینویسیم... باور کنید.
پی نوشت۱: برای تمامی روزهایی که نمی گذرند
پینوشت۲: ما اشتباهی عاشق میشویم؟
پینوشت پست قبل:
گفتم که: همیشه کم منت و بیپروا، به قول معروف هرچه دارم توی دایره میریزم تا چیزی نماند که از خودم دلگیرم کند. اما از طرفی هم خیلی زود بو میکشم و خیلی چیزها را میفهمم. ولی سعی میکنم مدارا کنم، سخت دلگیر میشوم و تا مدت زمان زیادی به رویم نمیآورم. البته شاید گاهی کُدهایی هم بدهم تا طرف بفهمد و رفتار یا تفکرش را اصلاح کند. ولی همیشه امیدوارم کاسهی صبرم لبریز نشود. قبلترها گفته بودم:
بُتی که بشکنه دیگه شکسته...
۱) انتظار کشنده است. اگر بخواهم تشبیه کنم انتظار مثل آویزان شدن سروته از برج میلاد است! هیچ وقت انتظارکشیدن را دوست نداشتم اما گاهی دلم خواسته که منتظر بمانم ببینم چه طعمی دارد، هیچ وقت از طعمش خوشم نیامده. برعکس دلتنگی که طعمی گس و دوستداشتنی دارد. حتی شاید بشود ازاین نتیجه گرفت که از ترس آزار دیدن خودم نه زیادی منتظر میمانم و نه از کسی انتظار خاصی دارم.
۲) اکثر دوستان معتقدند که من آدم راحتی هستم که سخت ناراحت میشوم. این درست است. اما من هم مثل هرکسی دامنهی تحمل و خط قرمزهایی برای ناراحتی دارم. چندروز پیش داشتم فکر میکردم که بیشتر از همه از چه چیزی متنفرم، آزار میبینم و میترسم؟ این عنوانها از فکرم گذشتند: دروغ، نارو، انتظار، توهین.
۳) یک کار جدید با موضوعی مشخص و سفارش شده نوشتم که قسمتهاییاش این است:
اين شانهها بيگريه ميلرزند
این دستها با خویش درگیرند
از شش جهت از مرگ میترسند
اعدامیانی که نمیمیرند
ما پیرتر از عکس خویشیم و
آیینهها از مرگ سرشارند
در کوچه بذر عشق میپاشیم
مرگآوران شوق درو دارند
میترسم از این مرگ تدریجی
میترسم از این مرگ تاخیری
وقتی که دستت را نمیگیرم
وقتی که دستم را نمیگیری
(میثم یوسفی/بهمن۸۸)
زنی که صاعقهوار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایههای کفن دارد
کیام کیام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هرآنچه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
¤
زنی چنین که تویی بیشک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد
(حسین منزوی)
پینوشت۱: این حس معلق را کجای دلم بگذارم؟ دلم گم شدن میخواهد و نمیشود. زندگیای که از آن گریزانم به بندم کشیده است و این حالت هم دیگر نه غمگین است و نه دردآور، اما ترسناک است. میترسم عادت شود و عادت هم غم دارد و هم درد دارد. مثل حال زنی که دیگر ۳۰ سالگیاش را هم رد کرده است و عوض کردن نواربهداشتی قسمتی از زندگیاش بوده و حواسش نیست که روزی از همهچیز آن بالا میآورده... میترسم بگذرد و سرم را بلند کنم ببینم دیگر بوی گندش را هم نمیفهمم... میترسم از عادت به یک عادت که خودش زمانی درد کمی نبود... حتی از این روزها هم... میترسم عادت کنیم و عادت خود فراموشیست... یادمان که نمیرود؟
پینوشت۲: همه دوستان زیادی را کنارمان نداریم و دوستان زیادی از من هم باید اینجا کنارم میبودند و نیستند. از بین همه این غزل را تقدیم میکنم به محمد که گاهی همآواز منزویخوانیهایمان بود و حالا لابد چون زمستان گذشت و زمستانی نکرد، برای خنکتر شدن مغز و سر و ذهن و گلویش آب میخورد. و نمیدانم هنوز غزلهای منزوی را ازبر است یا نه؟
پیشینه: رفیق قدیمی! یادت هست که میگفتم من خر نمیشوم؟ یادت هست که میگفتم وارد بازیای نمیشوم که ندانم آخرش برندهام یا بازنده؟ یادت هست؟ حالا کجایی که استیصال را توی شب و روزهایم ببینی؟ دارم دیوانه میشوم. اما نمیخواهم بگویم نمیتوانم. هرقدر هم که ضعیف و نحیف باشم، اینبار کوتاه نمیآیم.
شرح حال: ربطی به فیلم نداشت، منطقی بودن بغل دستیام و قصهی من که نمیشود با منطق سنجیدش، برای خودش یک فیلم بود. این قصه آنقدر پیچیدگی دراماتیک دارد که پوز خیلی از قصهها را بزند. برای همین وسطهای فیلم میخواستم سرم را بگذارم رو شانهی بغل دستیام و زارزار گریه کنم.
پسینه: باران میبارید... باران میبارد... باران خواهد بارید... هیچچیزی هم از من یا تو و تویی که در منی پاک شدنی نیست. این باران فقط آشفتگی را بیشتر میکند و لذت قدم زدن دارد. باران را دوست دارم و خواهم داشت...
ترانه۱: ...میخواستم که با تو، هر صبح، بوسه باشه/ عشقت رو منطق ِ ابر، دیوونگی بپاشه/ بارون بباره تا من، بیچتر عاشقت شم/ تو شعر باشی و من، هر سطر عاشقت شم/ بارون به خاطر تو، بیوقفهتر بباره/ از وسوسه بیفته، این بغض بد قواره/ برگرد چتر و بردار، از گریه خیس میشم/ وقتی باید جدا شیم، بد تر حریص میشم...
ترانه۲: وقتی که دلخوش نیستی، خندیدنت بیمعنیه/ وقتی نمیفهمی من و بوسیدنت بیمعنیه/ باور کن اینها حرف نیست، بیتو سقوطم حتمیه/ وقتی نمیدونم که این، احساس پوچی از چیه؟/ .../ من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری/ با این سکوتت میرسم، تا مرز خودویرانگری/ میترسم از این که یه وقت، بیجنگ از دستات بدم/ دلتنگ من باشی ولی، دلتنگ از دستات بدم/ وقتی که حالم خوب نیست، این حرفها هم جعلیاَن/ تا آسمون ابری نشه، این برفها هم جعلیاَن ...
ترانه۳: ترانهی تو... تو...تو...تو...
نمیدانم خلقت آدمی اینگونه بوده و همهجای دنیا اینطوری است یا ما ایرانیها ملت خاطرهبازی هستیم. نمیدانم خودم هم خاطرهبازم یا ادای خاطره بازی در میآورم یا نه اصلن گاهی برای شنا کردن خلاف جهت آب ادای فراموش کردن را هم در میآورم. اما میدانم خود فراموشی هرگز نمیشود. هیچ چیزی نیست که برای همیشه از ذهنم پاک شود. هنوز آن نامهای را که توی تاکسی نارنجی رنگ دربستی توی سیزده چهارده سالگی دست اولین عشق زندگیام دادم یادم است. اگر بخواهم مرور کنم صحنهاش پلان به پلان از جلوی چشمم میگذرد. یادت که هست عکسش را نشانت دادم و گفتی زیباست! حالا جالب است که عکس عروسیاش توی گوشیام است ولی هیچ ربطی به حسرت عشق و این چیزها ندارد. از غرورم نیست که اینها را میگویم. خودم ولش کردم چون فکر میکردم آنقدرها که لذت عشق اول باعث این دوست داشتن شده بود دوستش نداشتم. طبیعت آن سن و سال بود که نزدیکترین و اولین علاقهای که در خودم احساس کردم تبدیل به عشقم شود، اما این اولینبار بودنش بیشتر از اصل قضیه حواسم را پرت کرده بود که تمام شد. بعد از آن هم که همیشه دوروبرم شلوغ بود و زندگیام را هم میکردم ولی بیشتر توی غار تنهاییام بودم... بگذریم. الان بحث عشق نیست. صحبت از خاطرهباز بودن ماست و برای همین است که هنوز با رضا همدیگر
را بغل میکنیم و برای زخمهای همدیگر شعر میگوییم. با آرش و علیرضا از شبهایی میگوییم که بغض کردیم و شب سحر شد و گذشت اما ما نگذشتیم و ماندیم و ماندیم و ماندیم. خاطرهبازم که با هادی و حامد یاد بچگیهایمان میافتیم و بستههای شانسی که همیشه آنها میفروختند و من خریدار بودم و همیشه هم شانس گهی داشتم. همیشه پوچها مال من بود. نمیدانم با به حال بادکنک شانسی دیدهای یا نه. یک سری بادکنک بودند که شماره داشتند و یک کاغذ جدا که باید شانسی یکی را انتخاب میکردی و شمارهی بادکنک ات در میامد. حتی توی اینها هم همیشه شانس من کوچکترین بادکنک بود. اینها را از سر ناامیدی نمیگویم. مهم خاطرهاش است وگرنه الان لذت میبرم وقتی آن لحظهی دور جلوی چشمهایم میآید. خودم هم هیچوقت اهل فروختن و اینها نبودم. همیشه می خریدم. ز همان وقتها جاخالی میدادم. بیشتر از اینکه سه ماه تابستانم را پیش آشنایی، دوستی به کار بگذرانم و پول توجیبیای اضافی داشته باشم، کاری که اکثر دوروبریهایم دوست داشتند و خانوادهشان را وادار به آن میکردند تا لذت حضور در جامعه را اینطوری درک کنند، دنبال توپ پلاستیکی میافتادم یا کتابخانهی پدرم را زیرورو میکردم یا با دخترهای فامیل بازیهای سالم مثل لیلی، اسم و شهرت یا ... میکردیم! همان وقتها هم هیچ متر مشخصی در زندگیام نبود. همیشه طوری زندگی میکردم که لذت ببرم و کاری را انجام میدادم که دوستش داشتم. دلم به حال آن مشهدی مجنون که بچههای مدرسه پول میدادند، فحش می دادند یا می زدندش تا دیوانه تر شود و بخندند می سوخت. به جای هم سن و سالهایم دوست داشتم با رفقای پدرم بپرم گرچه از چندتاییشان هم خیلی بدم میآمد و بیشتر از گنجشکی که گربهی خانهی مادربزرگم خورده بودش برای زانوی فانباستن گریه کردم که خبر داده بودند دیگر نخواهد توانست پیراهن راهراه میلان و پیراهن نارنجی هلند را بپوشد و کنار آن دو طلای سیاه، گولیت و ریکارد جادوگری کند. من هم خاطرهبازم که هروقت فکر میکنم اینهای یادم میافتد، اما خوشحالم توی خاطراتم زندگی نکرده و نمیکنم و بیشتر خاطرهی امروز خودم را میسازم. تو نمیدانی الان چقدر کد توی مغزم است که تا به آن فکر میکنم خنده و چشمهای برقزدهی تو روبهروی صورتم نمودار میشود و دنبال خاطرههای بعدیام با چشمهایت میگردم؟ تو خودت نمیدانی چقدر با تو خاطره خواهم ساخت...
دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا میآیند و میروند مهم نیستند و تعداد روزانهی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خوانندهی نوشتههایم باشند، آمد و رفت بقیه علیالسویه است و حتی بعضیها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچکتری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همانجا میمانم و همانجا هم خواهم مرد... اما میدانم نمیشود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همهی آنچه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشتههایم را هم، جز تو که نمیشود کاریات کرد!) و بروم یک گوشهای، یک روستای دور افتاده که نشانیاش را فقط خودم بلدم و همانجا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچوقت اهل اثبات نبودهام. توی مدرسه هم با اینکه ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همهشان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بریهایم دارم! حالم از آنهایی که تلاش میکنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم میخورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آنهایی که میخواهند صداقتشان را ثابت کنند به هم میخورد. حالم از آنهایی که میخواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم میخورد و خوشحالم که همیشه بیمنت دوست داشتهام و هر وقت هم دیدهام آزار میبینم یا میبینند، خودم راه خودم را گرفتهام و رفتهام. حالم از آنهایی که خودشان را میکشند تا عشق را ثابت کنند به هم میخورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمیشود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده میشد و این عشق بود که کوه را میکند، نه فرهاد و تصمیمش. نمیدانم میفهمید یا نه؟ اصلن نمیشود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همهچیز را ثابت میکند. همیشه فکر میکنم و میبینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آنها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمیشود بنویسم. هیچ وقت نمیشود همهی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و اینهایی که مینویسی احساست است و شعر همیشه از حس میآید. اگر اینگونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را میشود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کنندهاند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری میشد. اگر تکلمی نبود و همهچیز را میشد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو میکرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمیداند. برای همین است که آن تنهایی را میخواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...
پینوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پینوشت۲: حتی باد ایستاده بود و نگاه میکرد که شعله فرو بنشیند...
محمد قوچانی در قسمتی از خبرنگار. سردبیرش در شمارهی 41 ایراندخت (شنبه 5 دی 88) در مورد فیلم دربارهی الی نوشته است: «... اما به عنوان یک خبرنگار، یک شاهد می توانم شهادت بدهم که بحران سیاسی امروز ایران نه فقط ریشه در دولت که در ملت دارد و نه فقط این دولت است که به دروغ متهم میشود که دروغگویی از ملت ما آغاز میشود و ملت، همهی ما هستیم از اصلاحطلب تا اصولگرا...» راست میگوید، به خدا راست میگوید. پنج سال پیش بعد از انتخابات هشتم ریاستجمهوری با همین شعور کم سیاسیام گفتم که اصلاحطلبی اصلی باید در اندیشه و فکر ما اتفاق بیفتد و از پایین به بالا برویم و با زور و دولت نمیشود اصلاحی بنیادین انجام داد. روال سیاسی ایران به شهادت تاریخ سالهاست که دوره باطلی را طی میکند، هیچ جریان اصلاحطلبی با انقلاب و به هم ریختن سیستم حکومتی به نتیجه نمیرسد و این را شاید جوانان دههی چهل و پنجاه دیر فهمیدند یا در مدت اخیر به این نتیجه رسیدهاند. وقتی نرخ روزانهی کتابخوانی در این کشور به نیم ساعت هم نمیرسد، وقتی مردم رایشان و سرنوشتشان را به یک کیلو چرخ گوشت میفروشند، وقتی خیلیها 6 ماه اخیر و چهار سال قبلش را دیده اند و آخرش میگویند به من چه، اصلن با رای من اوضاع چه فرقی میکرد... باید واقعبین باشیم، در این شرایط چه انتظاری برای تغییر درست و حسابی در جهت بهبود داریم؟ خاطرهای از یک مسافرت در هفتهی اول بعد از انتخابات برایتان میگویم تا منظورم را بهتر بفهمید: چند روز بود که مثل همهی سالهای اخیر باز هم در مسیر تهران- زنجان- میانه در تردد بودم. اول صبح بود و بعد از چند روز بیخوابی برای رسیدن توامان به کار و درس داشتم از میانه به زنجان میامدم که بعد از امتحان به تهران بیایم. در صندلی عقب یکی از این سمندهای زرد بین شهری با حال سرخوشی بابت نبودن مسافری در کنار دستم چرت میزدم که راننده ماشین را نگه داشت و پیرمردی که انگار اهل یکی از روستاهای بین راهی بود سوار شد. من هم یک لحظه نگاهش کردم و سعی کردم به خوابم ادامه بدهم. چند ثانیه نگذشته بود که بحث سیاسی راننده با او شروع شد تا رسید به جایی که راننده از روستایی که مدافع سرسخت احمدینژاد (احمدینجات آنها) بود پرسید که آخر برای چه همهی روستاییهاتان به او رای دادند و اینقدر دوستش دارید؟ گفت: «او تنها کسی بود که در سی سال انقلاب به روستای ما خدمت کرد. چند هفته از ریاستجمهوریاش نگذشته بود که برایمان راه کشید و خانهی بهداشت احداث کرد. (توجه کنید که این روستایی عزیز فکر نکرده بود که آخر چطور میشود چند هفتهای چنین کارهایی کرد و در این میان بدبخت دولت های قبلی بودند که پروژههاشان بعد از آنها به بهرهبرداری رسید.) گذشته از این در روستای ما یک نفر در دادگاه محکوم شده بود که 6 میلیون دیه به یک نفر دیگر بدهد و به دستور احمدینژاد حکمش را بخشیدند. بعد از عید هم که سهام عدلت داد و پول نفت هم قرار است بدهد و ...» دلایل این شکلی پیرمرد ادامه داشتند و من با چشمان بسته فقط گوش میکردم تا پیرمرد عزیز حرفی زد که دیگر کلافه شدم: «همین اتوبان به این خوبی که شما داری ازش استفاده میکنی را هم احمدینجات کشیده است. قبلیها که از این کارهای بلد نبودند.» دیدم نمیشود چیزی نگفت. رو کردم به پیرمرد بینوا و گفتم: «پدرم! سرورم! چرا اینقدر دروغ میگویید و چیزهای بدیهی که خودتان میدانید را هم تحریف میکنید؟ شما جای پدربزرگ من هستی و بعید است توی این مسیر تردد نکرده باشی که ندانی پروژهی اتوبان تهران-زنجان در زمان آقای رفسنجانی بهرهبرداری شده است و زنجان به اینطرفش هم در زمان خاتمی ساخته شده و فقط قسمتهایی از آن که تازه به مسیر شما نمی خورد و قسمتهای نزدیک تبریزش است در دورهی احمدی نژاد در حال انجام است یا ساخته شده. در مورد آن کسی از روستایتان که در دادگاه بخشیده شده هم دروغ میگویی چون خودت هم میدانی که سیستم قضایی کشور ربطی به دولت ندارد و رییسش هم آقای هاشمی شاهرودیست.» اینجا بود که گفت راست میگویی آن هم روستاییمان از شاهرودی نامه گرفته بود که بخشیده شد. مانده بودم چه بگویم که خودش برگشت گفت: «پسرم ما بیسوادیم و این چیزها را نمی دانیم. شما دانشجو(!)ها هستید که مطلعید.» دیگر قاطی کردم! گفتم: «پدرم اگر بیاطلاعید که حق ندارید بهخاطر نادانیتان با سرنوشت ما بازی کنید، اما میدانم که اینطوری نیست. شما از من بیشتر میدانی، فقط دوست داری نادان باشی یا از دروغ خوشت میآید و خودت هم دروغ می گویی در حالی که ادعای مسلمانی هم داری.»
این همهی قصهی ماست. قصهی ما که عین آب خوردن دروغ میگوییم و نادانی را میپرستیم. حتي در دوست داشتنمان هم، حتي در عاشق شدن و نفس كشيدنمان هم دروغ ميگوييم و دروغ را باور ميكنيم و دروغكي دوست داريم و عشقهايمان هم دروغ است و ... وای خدا... ما در این روزهای عصبی و پر از دروغ یادمان رفته که همیشه دروغ اول را خودمان میگوییم. ما یادمان رفته چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. این دعوای همیشهی من با دوستانی بود که میگفتند در همهجای تاریخ برای رسیدن به رهایی باید سنگ پرتاب کرد و میخندیدم و میگفتم اگر سر یک نفر که خودش هم رهایی میخواهد بشکند، چه کار باید بکنیم؟ برای همین است که من چهگوارا را دوست دارم اما گاندی را بیشتر دوست دارم. برای همین است که الان از هرچیزی مهمتر کتابیست که باید برای خواهر کوچکم بخرم و بگویم بهجای پسرتهرونی بیاید باهم درباره الی ببینیم. این روزهای تلخی که داریم تویش نفس میکشیم هم به هر نحوی خواهد گذشت، اما آیا ما فردا را هم با دروغ آغاز میکنیم؟ من که قول میدهم از خودم شروع کنم و به ابتداییترین پایههای هر مکتب فکری، مذهبی و اخلاقی پایبند باشم. شما را نمیدانم.
پینوشت1: ایران دخت دو هفتهای میشود که جای شهروند امروز مرحوم را گرفته و واقعن خواندنی شده است. در شمارهی این هفته (در واقع هفتهی گذشته) همان شمارهای که در بالا اشاره شد، دوتا یادداشت دارم که شاید در روزهای آینده روی وبلاگ نيز بگذارمشان:
مروری بر موسیقی در زندگی و فیلمهاي مسعود کیمیایی؛ یه مرد بود، یه مرد...
حاشیهنویسی برای آلبوم «خاموش» کویتیپور: تفنگ آبپاش، سنگر و «ممد نبودی»
پینوشت2: ممنونم که با خدا آشتیم دادي. ممنون. نه به خاطر دین و ترس و نه به خاطر خدا و ترس، به خاطر تو و تو هم كه شده بايد بيشتر از اين حواسم باشد که خوب و درست زندگی کنم.
چند
خموش
میکنم
. سوی
.
.
.
هوش مرا
به رغم من .
ناطق راز میکنی
(مولانا جلالالدین محمد)
(اسم اين كتاب سلطنت ارديبهشت نيست/ شعر و طرحهاي محمد مجید ضرغامی/ انتشارات سرزمین اهورایی)
کوچک بودم، کودک بودم، از بهار میگریختم. دلپذیری اندکش به دو روز اول عید بود و سیزدهمی که بهدر میشد، چون سیزده را همیشه دوست داشتم.
کوچک بودم، تابستان دلپذیر بود، تعطیلی داشت، فوتبال داشت، لواشک داشت و جُلاب و روزهای رها، رهایی!
کوچک بودم، پاییز و حس دوگانهاش را نمیشد لمس نکرد. با تمام وجود شوق مدرسه رفتن را بغل میکردم و با تمام وجود از جمع و تفریق و تکلیف دوباره میگریختم. هنوز هم برایم عجیب است که آن پسرک یاغی چطور نمرهاش صدمی کمتر از بیست نمیشد؟! پاییز همیشه بود و منتظر من که به نوجوانی میرسیدم و اولین روزهای یک حس تازهی پاییزی. هنوز گاهی به آن دخترک متولد بیست مهر فکر میکنم. حسی که نه عشق بود و نه دوست داشتن، اما اولینبار بود برای درک اینکه عشق و دوست داشتن، زیباترین است. «اولین بار اولین یار، اولین دل دل دیدار، اولین تب اولین شب، سرفههای خشک سیگار...» بعدترها هم همیشه توی پاییز بود که دوستتر میداشتم. پاییز عشوهگری ندارد. یکچیز خاصیست. مثل آن دخترکیست که بدون آرایش زیباتر است. خودش است! بدحالی دلچسبی دارد، مثل بارانهای خراباش و آن مدل حالخرابیهای خودم که هیچگاه ازشان دلگیر نبودهام، که لذت هم بردهام. حالا که دیگر کودک نیستم اما کوچک چرا، هنوز زیبایی بیآلایش و صادق پاییز را به فریبندگی هزار هزار بهار نمیفروشم. هنوز توی پاییز حالم بد میشود، شعر میگویم و عشق رهاییام میبخشد! هنوز مسحور پاییزم. این روزها هم که بیشتر زمستانیست تا پاییزی اما حال من پاییزیست!
یادم میآید هنوز! کوچک بود، زمستان سرد بود و سرد نبودم، آدم برفی دوست نداشتم، برف بازی را تا جایی دوست داشتم که بزنم، نه اینکه بخورم. انگار میدانستم توی زندگی قرار است بزنند و بخوریم، بگذار توی بازی آنچه ما میخواهیم باشد! هنوز حال آدم برفی درست کردن ندارم، هنوزفقط توی برفبازیهاست که میزنم تا نخورم. این روزهای پاییز- زمستانی همیشه حال عجیبی داشته و دارد، اتفاق غریبیست. انگار سرما زیباییهای را بیشتر میکند! برای همین است که تنها چکمهپوشهایی که دوستشان دارم چکمه بهپاهای این روزهاست. گفتم که حواست باشد، چیزی نمانده بهخاطر چکمههایت هم که شده عاشقت شوم!
به تو فکر میکردمو، به کابوسهای خودم... تو پاییز هشتاد و چند، پر از پُک زدن میشدم...
پینوشت: رضا راست میگوید. پاییز آمد و میزبان خوبی برایش نبودیم، لااقل بیایید خوب بدرقهاش کنیم. من که با تاخیر بازی کردم اما شما، همه تان، به حرمت پادشاه زرد و نارنجی فصلها هم شده دست دست نکنید. منتظر پاییزبازیها هستم. مخصوصن اینها که حتمن باید بنویسند: حسن علیشیری، یغما گلرویی، مجید ضرغامی، شیوا آبا، آیدا مصباحی و آلیس سرزمین عجایب.
همه ش از یه عکس شروع شد. بعد هم که به صورت عجیبی روز به روز علاقه ی من بهت سگ تر می شد. تو خوب نبودی، ذات سگ باز من آتیش تندی داشت...
این دو شعر را از کتاب پارو زدن در خاک داریوش معمار داشته باشید تا به پینوشتهای مهم این پست هم برسیم. این دو شعر را تقدیم میکنم به هراس و تشویش این روزهایم و همهی آنهایی که ترسیدهام از دستشان بدهم. به...
(گریز)
شبیه شمعدانی بود
صورتت
گلایل سرخی در گلو داشتی
باران از دستهایت میرسید
ماه در پهلویت لمیده بود
ابر و باد، ترانه بود که از کنارت میگذشت
اینها را گفتم
که بفهمی چرا به دوست داشتنت فکر نمیکنم
نگه داشتن چیزی مثل تو
کاری نیست
که از هرکسی ساخته باشد
(عبور از تنگه)
حالا تو بگو
تمام این لحظهها
فرصتی برای بوسیدن بودهاند
یا گریختن
تلخ نشو
ناسزا نگو
میان این همه اشیاء
که بیوقفه پرسه میزنند در حوالی ما
ببین کدام واقعیت
رضایتبخشتر است.
پینوشت۱: مزدک زنگ زده خانهشان و به پدرش گفته سالمم و نگران نباشید. تنها خبر همین بود.
پینوشت۲: برای ترانهی ایران و خیلی از ترانهسراها فرهنگسرای شفق (دانشجو) یوسف آباد نوستالژی شده است. حالا که قرار است از فردا دوباره خانهی ترانه هر پنجشنبه ساعت ۲ (خود این هم نوستالژی عجیبی دارد، ساعت ۲ پنجشنبهها) در شفق برگزار شود و خیلی از بچههای قدیمی هم هستند که قرار شده دوباره توی جلسهها باشیم، تکرار این نوستالژی اتفاق خوشایندیست.
از یکشنبه شب که با مزدک در دفتر مجله قرار داشتیم و نیامد از او بیخبر بودیم تا دیشب به برادرش امیر زنگ زدم و او هم رفت خانهی مزدک تا خبری بگیرد. میگفت از در که وارد شدم دیدم همهچیز به هم ریخته است و کیس کامپیوتر هم سرجایش نیست و آن را بردهاند. تا الان هم همچنان خبری از مزدک نیست و ما فقط امیدواریم اتفاقی که نباید نیفتاده باشد. مزدک! خبری ز خویش ما را!
میدانم! آدمی نمیتواند به خودش هم دروغ بگوید. فقط ب خودش بازی میکند: گولبازی! خیلیها هستند که فکر میکردم دیگر برایم مهم نیستند و دوست داشتم فراموششان کنم، اما حقیقت چیز دیگری بود. مشکل من همیشه این بود که بلد نبودم کینهای باشم. بلد نبودم به صورت آدمها شکلکی زشت بچسبان. همیشه دوست داشتم زیباتر از آنی که هستند هم باشند و نه بدتر. مثلن همین چند شب پیش بود که یکی از بچهها توی میدان ونک بهم گفت این یارو فلانی است که سوار پراید قرمزش شد و باز هم مثل آنروزهای همقدم بودن ضربان قلبم از حالت عادیاش خارج شد. نمیدانم کندتر میزد یا تندتر، فقط عادی نبود. گوشی را دوبار برداشتم تا زنگی پیامکی چیزی بزنم، دیدم شمارهاش را پاک کردهام، اما مگر میشد از مغزم هم پاکش کنم. این کار بیشتر به یک شوخی شبیه است! یادم بود و زنگ نزدم. سعی کردم باز هم خودم را گول بزنم. مثل همان بعضی وقتهایی که میخواهم ادای بیاحساسها را در بیاورم و باز هم نمیشود. مثل آن وقتی که خبر عروسی فلان دوستم که زمانی هم بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم را شنیدم و باز هم قلبم نامیزان میزد. یا وقتی عزیزی را بعد از چندین ماه دیدم دوست داشتم آنقدر سفت بغلش کنم که دنیا همانجا متوقف بماند. خیلی وقتها آدمی خودش را گول میزند و میداند حقیقت چیز دیگریست. انگار این یک بازی است برای زنده ماندن، یک بازی غمگین... حالا هم که مشغول همین بازی غمگین هستم و غمگین نیستم، نمیدانم چرا این شعر خوشحال-غمگین وحشی بافقی افتاده است سر زبانم:
مستحق کشتنم، خود قائلم، زارم بُکُش/ بیگنه میکشتیم، اکنون گنهکارم بکش/ تیغ بیرحمی بکش اول، زبانم را ببر/ پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش/ جرم میآید زمن تا عفو میآید ز تو/ رحم را حدیست، از حد رفت، این بارم بکش ...
۱- مرور میکنم. این قسمتی از زندگیام است. گاهی بیلحظه، توی خلاء، نمیدانم چه اندازه و کی، فقط ول میشوم و میافتم به جان همهی گذشتهها. بعد هم میروم جاهایی که حتی وجود نداشتند. «و زندگی حتای مرگ بود». کمتر پیش میآید سراغ آنهایی که مردهاند بروم. دلم برایشان تنگ نمیشود یا کم پیش میآید که دلتنگشان باشم. این غم انگیز است، میدانم. اما در زندگی آنقدر غمانگیز دیدهایم که توی آن رفتنهایی که گفتم به چرای این نرسم! کودک بودم و مرگ برایم هراسناک بود، اما نزدیک. شاید چون مرگ بسیاری از عزیزان را به چشم دیده بودم، از دست دادن را دوست نداشتم و آزردهام میکرد، ولی همیشه احساسش میکردم. آماده بودم که از دست بروم. همیشه آماده بودم. توی هر موقعیتی به این هم فکر میکردم که شاید حالا آخر کار باشد. وقت بازیهای کودکانه که سنگی بیهدف میتوانست کار را تمام کند. عبور از خیابانی خلوت که میتوانست با رانندهای برایم هدیه داده باشند و سفری کوتاه که میتوانست به تکرار که هیچ، به بازگشت هم نرسد. عجیب است، حتی در مرگی عادی هم اتفاقی خاص را منتظر بودم. انگار این درد خاص بودن هیچوقت قرار نیست ولمان بکند. خاص بودن مثل اینکه مانند خیلیها توی تصادف با اتومبیل بمیرم، با این تفاوت که از روی پل عابر بیفتم وسط اتوبان و ماشین از رویم رد بشود. مرض بدیست. انگار تا لحظهی مرگ هم قرار نیست رهایم کند.
۲- از مرگ نمیترسم اما هیچگاه هم دوستش نداشتهام. نمیدانم. قبولش کردهام. به عنوان قسمتی از خودم، مثل دیوانگیهایم، شعر گفتنهایم، خندههایم و خستگیهایم... عادتی از خودم میدانمش، با این تفاوت که یکبار به سراغم خواهد آمد و امکان تکرارش نیست. از مرگ نمیترسم (حداقل دارم این ادعا را میکنم)، ولی از مفت مردن سخت هراسانم. آرزو دارم که وقت مرگم را بدانم، شاید آنوقت بتوانم برای یکبار هم که شده در زندگیام برنامهریزی کنم. مثلن دوست دارم سرطان خون بگیرم و بمیرم. یا متنفرم از اینکه در سانحهای هوایی توی دریا بیفتم یا پودر شوم. این مفت مردن است. چند روز پیش دوستی تعرف میکرد که یکی از اقوامشان وقتی باغچه را آب میداده بهخاطر اینکه سیمی لخت آن دور و بر بوده به برق گرفتگی مرده است. گفتم چقدر بد. اصلن نمیتوانم تصورش کنم. خیلی مفت است این مدلی مردن.
۳- این خیالبافی خیلی از همنسلانم است ولی واقعن دوست دارم تیرباران بشوم یا به دارم بکشند و بمیرم. یا خودم با جنونی آنی وقتی مسیری همیشگی را طی میکنم و شاد شادم و حتی دوست دارم تا مدتها زندگی کنم و برایم هیچ غمی توی دنیا نیست، ماشین را بگیرم سمت گارد ریل وسط اتوبان و سه تا پشتک بزند و آتش بگیرد و تمام! درست است، اگر هم قرار باشد توی تصادف جادهای بمیرم این مدلیاش را دوست دارم. این خواب یکی از همانهاییست که گفتم. یکی از همانهایی که بارها وقتی پشت فرمان نشستهام آمده و رفته و باز هم سراغم خواهد آمد. منتظر مرگ نیستم، اما میدانم تا وقتی که بتوانم زندگی کنم زنده خواهم بود و عکسی از پیر شدن و فرسوده شدنم را در هیچکجای آن رفتنها به یاد نمیآورم.
۴- مرور میکنم: مرگ را هرگز ندیدهام، اما کنارش بودهام یا از کنارش گذشتهام. میدانم تا وقوعش هم به فهمش نخواهم رسید. این فهم همانیست که یکبار سراغ آدمی میآید، همان موقع که دیگر فرصت بازگفتنش نیست. «و زکريا درفاصله اغوا ميديد، در سهرورد وقتي که گفت: نزديکترين فاصلهي ما با مفاهيم وقتي است که رهايشان ميکنيم . و شهاب گفته بود: زندگي را هم وقتي که رها کردم فهميدم . - و مرگ، وقتي به آن رسيديم ديگر نيستيم تا رهايش کنيم، و همين است که در فهم ِ آن عاجز ماندهايم!»
۵- «برای چشمهای من، آنهمه ناخن زیاد بود» و «مرگ همان خدا باید باشد»
پینوشت۱: رفیق دعوتم کرده بود به مرگبازی و خودش میداند که چرا دیر اجابت کردم. آنچنان خوش نبودم و این ناخوشی زیادی دارد مداوم میشود. به این مدلیاش عادت ندارم. باید اتفاقی بیفتد. حالا هم این اطاعت را تقدیم میکنم به سرخوشی چند شب پیشمان.
پینوشت۲: دعوتتان میکنم. همه را. همهی آنهایی که این بغل پیوند شدهاند و همهی عزیزانی را که لطف و مهرشان همیشه با من بوده و میخوانندم. دعوتتان میکنم به مرگبازی و به رسم آرش هرکسی که نوشت را همینجا لینک میدهم.
پینوشت۳: شعرهای داخل گیومه همه از هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی بودند. این کتاب را عجیب دوست دارم، همیشه برایم آهنگیست برای کنار آمدن با مرگ و حس کردنش، برای این که هستیاش را بدانم.
پینوشت۴: مرور میکنم. یادم میآید که برای مرگ بارها نوشتهام و سرودهام. ولی این یکی را همیشه بیشتر دوست داشتهام.
دشمن مردم مايكل مان صحنهاي دارد كه جاني دپ در نقش جان دلينگر كه بزرگترين سارق و جنايتكار وقت كشورش است در دادگاه حاضر ميشود. دقت كنيد به بزرگترين جنايتكار بودناش با اين توضيح كه تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و بارها گرفتهاندش و فرار كرده و حالا كه مجددن دستگير شده و همهي سيستم امنيتي ايالات متحده را هم عاصي كرده، در دادگاه حاضر ميشود و طبق معمول با دستبند و ماموري كه محافظش است. اما وكيلش در همان ابتداي جلسه شديدن به قاضي ميتوپد كه به چه حقي يك شهروند كه حالا در مقابل قانون حاضر است و هنوز حكمي برايش صادر نشده بايد با دستبند در جلسهي دادگاه بنشيند. باز هم توجه كنيد كه جان ديلينگر يا همان جاني دپ خودمان بزرگترين جنايتكار وقت كشورش است و تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و... قاضي دستور ميدهد طبق حقوق شهروندي دست او را باز كنند تا جلسهي دادگاه آغاز شود. چند شب پيش بود كه وقتي طبق عادت با حامد اين فيلم را ميديديم و به اينجايش رسيد ...
پينوشت۱: پارودي عروسكي رستم و سهراب دوشنبهي اين هفته در حدود ساعت ۳ در سالن سمندريان دانشكدهي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به كارگرداني پسرداييام؛ حامد ذبيحي اجرا ميشود. كاريست كه فقط يكبار اجرا خواهد شد و اگر از من ميشنويد از دستش ندهيد كه...
پينوشت۲: چون شايد بعضي از دوستان در جريان نباشند اين لينك و اين لينك را توصيه ميكنم تا بحث قصه بودن اين فيلم هم منتفي شود. جان دلينگر واقعي در دههي سي ميلادي زندگي ميكرده و ادامهي داستان!
پينوشت۳: اجرایی که در پی نوشت اول بهش اشاره کردم به دلایلی لغو و به ۲۵ مهر موکول شد.
برای آرش و کهنگی رفاقتمان
شبهای زیادی را صبح کردهایم و صبحهای زیادی را مستانه به باد دادهایم. نمیدانم کدام یکی را بنویسم؟ آن شب دراز بیتهی که شبیه همهچیز بودی بهجز دامادی که الان باید حواسش پرت پرت باشد. از آن قبلترهایش، از شبهای بیته آواز و ساز، از تهران گردیهای ممتد. از غروبهای چهار نفرهی فرحزاد، میدانی که کی را میگویم. شب که چه عرض کنم، از آن صبحی که از بلوار فردوس، خانهی نیما میآمدیم و به صادقیه نرسیده گفتی دنبال خانهای میگردی چون ازدواجت نزدیک است و من چند ثانیه منگ بودم! فکر میکردم من و تو به این راحتیها گیر نمیکنیم که من هنوزم هم نکردهام! همان شب را میگویم که افشین تقاضای "چراغا رو روشن کنین همدیگه رو ببینیم" کرده بود و رفتنی هم برای آن حرف معروفش ما توی راهروی خانهی نیما ولو شده بودیم از خنده. از آن شبی که با عباس نشستیم و نقشهی آلبومی را کشیدیم که هیچوقت حالش نیامد تا متولد شود. از آن شبی که زنگ زدی و گفتی "تو هنوزم شبا نمیخوابی" چقدر خوبه! و زدی و خواندی و از بغضم نگفتم. از قبلترها... قبلترها.. از آن شب عروسی نیما که نه تو یادت هست و نه من که چند دقیقهای کرج تا تهران را آمدیم. از آن روز خوش دفتر میدان رسالت و کافهی بعدش، من و تو و علیرضا و (...) ... از شبهای عاشقی من و "چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی" تو و مولانا. از شبهای سرخوشی و آشوب تو و رفاقت و "کی مثل من با تو رفاقت کرد..." از شبهای خستهی صفحهبندی، دفتر سینمای کهنه و بوی نای کاغذ، شیخ هادی و بندریاش، از شبهای با رضا (هرچند خانهی تازهاش را دوست ندارم، همان قدیمی را میگویم، رضای سه نقطه...ه) ... شبهای پرسه، شبهای زندگی، روزهای ممتد عشق و زخم و رفاقت... آن شب "اسب سفید"... آن شبهای آشفتگی.. شبهای گریه و خنده...
نمیدانم از کدامیک بنویسم. امشب که لابهلای عکسها و خاطرهها و کاغذها گم بودم،یکهو نشستم و فکر کردیم و دیدم که واقعن رفاقتمان دارد کهنه میشود و میگویند رفاقت کهنه اش خوب است. رفاقتی که میدانم و می دانی هیچ وقت تمام نخواهد شد... تکراریاش هم خوب است... مثل همین و همان شمسبازیهایمان که توی این صفحه نشسته و کهنه هم نمیشود، اما هوای تازه کردن خانهات رهایم نمیکند. میدانم ساکت نیستی، چند ساعتی نشده که صدایت را از پشت خطوط فاصله شنیدم. اما میخواهم که اینجا هم چیزی بنویسی... چیزی به کهنگی رفاقتمان و ترنم روحت، چیزی بنویس همیشه رفیق.. هرچه باشد.
۱-
این زخم، این غم
وا گیره اما
من خوب میشم
با تو
یه روزی
این خونه، این راه
تاریکه اما
دلباز میشه
تا تو
یه روزی
۲- مهدی عزیز کلیپی برایم آورده بود که اجرای ترانهی معروف Summer wine نانسی سیناترا توسط Bono و The Corrs است. مهدی راست میگفت. حالا عاشق نگاههای Andrea خوانندهی The corrs شدهام!
پینوشت: اطلاعات بیشتر را در مورد این ترانه از اینجا بگیرید. لینکهای دانلودش هم همانجا هست.
از سر بیکاری نیمهی دوم بازی ایران و بحرین را میدیدم. گذشته از بازی در حد محلات تیم ملی ایران که بازیکنان افشین قطبی از دادن دو پاس سالم به هم عاجز بودند و در عوض بحرینیها تا دلتان بخواهد خرسوسطشان میکردند، گزارشگر بازی شدیدن روی اعصاب بود. البته اینکه جز فردوسیپور و مزدک میرزایی همهی گزارشگرهای تلویزیون ایران روی اعصاب باشند، اتفاق جدیدی نیست. از بس که کمسوادند و کند ذهن! گزارشگر گمنام بازی امشب هم از این قاعده مستثنی نبود. مثلن در ابتدای نیمهی دوم جلال حسینی و احسان حاجصفی تعویض شدند. تلویزیون هم قشنگ این صحنه را نشان میداد. شش، هفت دقیقه بعد تازه گزارشگر متوجه شد تعویضی هم شده است و نمیدانست چه کسی خارج شده و بازیکن وارد شده را هم علیرضا محمد معرفی کرد. چند دقیقه بعد هم حاجصفی را دید و میگفت او و علیرضا محمد بازیکنان تعویضی هستند. خوب عزیزم آیا جدیدن فوتبال را با ۱۳ نفر بازی میکنیم؟ دقایق تلف شدهی بازی بود که گزارشگر محترم هنوز ول کن جلال حسینی نبود و دلیله حملهی خطرناک بحرینیها را ناهماهنگی او و عقیلی میدانست. در حالی که از آغاز نیمهی دوم نصرتی و عقیلی زود خط دفاعی بودند و حاج صفی در سمت چپ بازی میکرد و کعبی در راست. جالب اینجاست که علیرضا محمد هم تازه در اواخر بازی بهجای حسین کعبی به زمین آمد و گزارشگر عزیز باز هم این را نفهمید!
۱- تجسم اسارتي به وسيله ي اسارتي ديگر به همان اندازه معقول است كه بخواهيم چيزي را كه واقعن وجود دارد به وسيلهي چيزي كه وجود ندارد نشان دهيم. - (داینل دوفو)
۲- آدرس سایت راه نیفتادهام را فوروارد کردم روی وبلاگ و به این ترتیب اینجا هم دات کام شد. لطفن دوستان عزیزی که به اینجا لینک دادهاند آدرس را به http://www.meisamyousefi.com تعییر بدهند. ممنون.
۳- سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را
آوار میشن رو سرم دردای بیدرمون
من مست میرقصم میون بهت این زندون
کابوس میگم..
آه..
هذیون خواب میبینم
آتیش تو چشمامه، زمستون خواب میبینم
این شهر وحشی گریهی مرد و نمیفهمه
زخماشو میبینه ولی دردو نمیفهمه
(حسین غیاثی)
دیشب و پریشبام که با خبرهای بد از حال و روز احمد زیدآبادی و عکسهای افطاری کنار دیوار اوین و عکس بچههای علی تاجرنیا خراب شد. امشب هم نامهی فاطمه قدیانی را به فاطمه شمس -همسر محمدرضا جلاييپور- ميخواندم و از آنجا هم رسيدم به غزلي از خانم شمس براي رضايش و بعد هم نامهاش به رييس قوه قضاييه... مني كه سخت گريه ميكنم هم... واي خدا.. واي خدايا... اين چه بازيايست؟ همین محمدرضا جلاييپور، دوتا از عموهایش شهيد شده اند، برندهي مدال طلاي المپياد ادبي، رتبه يك كنكور، قاري برتر قرآن... خدايا! اين قاسطين از كجا پيدايشان شد و صاحب همهي هست و نيست اين ملت شدند؟ آیین اينها چيست؟ با چه زباني بايد با اينها سخن بگوييم؟ علي از دست آنهايي كه قرآن به سرنيزه كرده بوند و بدتر از ايشان آنهايي كه اين صحنهي سياه را باور كردند چه
كشيد؟ ما که حتی علی هم نیستیم. كجا چاهي پيدا كنيم تا ضجه نه، فريادهايمان را بشنود... خدايا! مگر یک عمر در کتابهای دینیمان نخواندیم که دنیا دار مکافات است و هرکس ظلمی روا دارد یا ظلمی ببیند، بدون دادخواهی از دنیا نخواهد رفت؟ مگر آن آیهی معروف قرآن نیست که حتی روزگاری بالای خیلی از نامههای اداری این مملکت نوشته میشد که خداوند از حق خودش میگذرد، اما از حقالناس نه... نمیدانم حتی اگر خونها و بندها هم تمام شود، آهها و گریههای اینهمه کودک و مادر و دلشورههای این فاطمهها و اینهمه نفرت و نفرت و نفرت را کجا دلشان خواهند گذاشت این ظالمان. خدایا... صبر ما کم نیست، اما باور کن این زخمها خیلی عمیقند، خیلی... حتی بیشتر از فریادهای فروخوردهی ما...
یکی نبود و یکی بود و دختری که سه سال
سکوت کرد و غزل خواند با صدای رضا
هجوم شايعه ها عشق را دروغي خواند:
چه عاشقانهی تلخیست ادعای رضا!
یکی نبود و یکی بود و دختری که فقط
سپرده بود دلش را به کیمیای رضا
تمام قصه همین بود و سردی دی ماه
و استکان پر از چای و حرفهای رضا
میان آبی کم رنگ بوم نقاشی
کشید فاطمه شکل سوال جای رضا
...
پينوشت: بنويس! آنها نوشتن نميدانند.
خدايا! در اين روزهاي مبارك بابت اينكه آدم را خلق كردي و نوادگانش چیزهایی مثل موبایل و اينترنت را اختراع كردند تا بشود مچ آدمنماهاي دروغگو را گرفت، توراشكرگذارم. اما بيشتر از اين بابت گوگل ريدر شاكرم و دوستان خوبي مثل
پينوشت: پيوندهاي روزانه وبلاگم و آرشيوش را از دست ندهيد.
شمارهي جديد نسيم هراز هم منتشر شد. همهي تلاش من و حمید منبتی برای بخش موسیقی در این شماره آماده کردن پروندهای مناسب برای ربنای شجریان بود که این روزها خوشبختانه مثل گذشته از صداوسیمای غیرملی پخش نمیشود و فقط از شبكه اول پخش شده به اين خيال باطل كه در آينده جايگزيني برايش پيدا كنند. بههرحال برای این پرونده یادداشتهای خوبی گرفتیم و مباحث خوبی هم در مورد ربنا، شجریان، رابطهی موسیقی و مذهب و کشمکشهایش و ... مطرح شد. البته هنوز خودم مجلهی چاپ شده را ندیدهام. یادداشتها از افراد مختلفیست که هرکدام نگاهی متفاوت به موضوع داشتهاند. از آیتالله بیات زنجانی گرفته تا داریوش ارجمند، رضا رویگری، غلام کویتیپور، محمدعلی سجادی، کیوان ساکت، کارن همایونفر، علیرضا دبیر، محمد طالقانی، مهندس غفوریفرد، حمید خندان، رسول نجفیان، افشین یداللهی، فرمان فتحعلیان و خیلیهای دیگر که اسمشان الان یادم نیست! مزدک هم برای تلویزیون بعد از انتخابات پروندهای آماده میکرد که حتمن خوب شده است، گرچه میدانم به خیلی از موارد نتوانست اشاره کند. فکر میکنم این شماره هم در نوع خودش خواندنی شده باشد.
«اشیا نباید لمس بکنند، زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان میگیرد، سر جایشان میگذارد، میانشان زندگی میکند: آنها مفیدند، همین و بس. ولی آنها مرا لمس میکنند و این تحمل نکردنی است. میترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زندهاند.»
بیسبب داشتم آرشیو وبلاگم را بالا و پایین میکردم که به این رسیدم؛ قسمتی از «تهوع» ژان پل سارتر. بعد هم دست کردم از توی قفسه کتابش را برداشتم و الان هم مقابلام است و هر لحظه امکان دارد لمسام کند. من هم با اشیاء چنین مشکلی دارم، همیشه از بچگی احساس میکردم که خودکارم، کیفم و خیلی چیزهای دیگر دائمن دوست دارند لمسام کنند و این کار را هم میکنند. حالا هم یاد اشیایی افتادهام که توی چند ماه اخیر دائمن لمسام میکردند. باتوم، گلولهی اشکآور، چماق و ... یاد آن دخترکی افتادم که یک باتوم نازنین صورتش را لمس کرد و نصف قیافهاش را با خود برد. یاد آن پیرزن مادر شهیدی افتادم که در تقاطع یادگار امام- آزادی توی حاشیهی کناری خیابان افتاده بود و باتومها پشت سر هم لمسش میکردند. یاد گلولهای افتادم که گلوی ندا را لمس کرد و لابد همهی شما و قسمت زیادی از دنیا از آن باخبرند. امروز که عکسهای رضا، همان جوانکی که شیخ در نامهاش به او اشاره کرده بود را دیدم فهمیدم بعضی از اشیاء مثل گلولهی ساچمهای جاهای خاصی مثل داخل جمجمه را دوست دارند و به صورت قبیلهای آن را لمس میکنند. نمیدانم چرا این وسط حالم بد شده بود و بغض کرده بودم... حالا دارم به این نتیجه میرسم که خیلی از ایرانیها توهماتی روکانتنی دارند و اگر سارتر زنده بود و اینجا بود چقدر سوژه داشت که در موردشان بنویسد. اشیاء بدون دخالت انسانها دیگر انسانها را لمس میکنند. مگر یادتان نیست که سردار گفته بود از طرف ایشان در درگیریهای اخیر هیچ گلولهای شلیک نشده بود و آن یکی سردار هم یادآوری کرده بود که نیروهای کنترل آشوب هیچ سلاح و شیئی با خودشان حمل نمیکردند و اشیاء بهصورت خودسر در حال لمس شهروندان عزیز بودهاند. آنقدر حرفهایش را باور نکردید که مجبور شد رنجنامهای هم در این مورد بنویسد، اما اگر به هرکدام شما یک تهوع سارتر را هدیه میکرد باور میکردید که اشیاء میتوانند لمس کنند، حتی خودسر. اشیاء لمس کردن را دوست دارند و برایشان فرقی نمیکند چه کسی یا کجا را لمس کنند. آنها من را، روکانتین را، ژان پل سارتر را، ندا را، رضا را، یادگار امام را، شیخ را و حتی آزادی را لمس میکنند و از این کار لذت میبرند.
داشتم یادداشتم را برای کافههنر این هفته در مورد گوستاوو سانتائولایا مینوشتم که دوستان خبر دادند ننویس، توقیف شد! گرچه دير شده بود و نوشتهام مثل اعتماد مردمان سرزمينم به حاكميت تمام شده بود. نميدانم چه بگويم. تاسف هم فایدهای ندارد! دلشان نمیخواهد صدای دیگری را بشنوند و چماق و باتوم و زور و قاضی مرتضوی هم دارند، گرچه خیلی چیزهای اساسی را ندارند و همین باعث میشود اشتباه را پشت اشتباه تکرار کنند تا نابودی را برای خودشان به ارمغان بیاورند. خدایا ما را بیامرز! "فاغفر لنا..."
مشروطه شباهت عجیبی به انقلاب ایران دارد. اتفاقاتی که در سه ماه اخیر افتاد هم شباهتهای بسیاری به مشروطه و حتی انقلاب ۵۷، حتی آنجا که آن زمان یک شیخ فضلالله نامي بوده كه حالا مصباح يزدي شده است. اما از نظر مردمياش تفاوت اصلی اینجاست که اینبار مردم دنبال انقلاب یا خلع قدرت از حاکمیت نبودند، همه دنبال رایی گمشده میگشتند و در این مسیر به مدنیت بالایی رسیدند و با روشهایی به اعتراضاتشان ادامه دادند که جهش بزرگی را در مسیر دموکراسیخواهی ایران رقم زد. سرانجامش هم اگر اتحاد ۲۵ میلیون هموطن همرنگ (به شهادت همان آمار وزارت کشور) باشد، خودش یک پیروزی بزرگ است. زمان را با زمان نمیشود مقایسه کرد، اما شاید اگر مشروطهچیها هم بهجای حلقآویز کردن امثال این بنده خدایی که در عکس میبینید (میرهاشم دورهچی) و حتی شیخ فضلالله نوری و خیلی اشتباهات تاریخی دیگر، با اتحاد بیشتر و برنامهای مدنیتر حرکت میکردند، امروز تجربهای
طولانیتر از دموکراسی را شاهد بودیم و تاریخ زودتر به اینجایی که هستیم میرسید. من در کل با کشتن انسانها بهخاطر اعتقاداتشان مشکل داریم. فکر میکنم ما باید تمرین کنیم و بفهمیم که هر مخالفی حق نفس کشیدن دارد، حق حرف زدن دارد. البته قطعن قضیهی شیخ فضلالله نوری فرق میکند. امیدوارم و مطمئنم نتیجهی تحولات اخیر ایران هرچه باشد به نفع مردم و ایران و دموکراسی خواهد بود.
پینوشت: يك نفر به اين رضا پهلوي بگويد لطفن تو يكي خفه شو!
۱- ما با پدیدهای طرفیم که واقعن منحصر به فرد است. پدیدهای به اسم نادانی که خودش را در آینه وارونه میبیند، بدجور هم وارونه میبیند. فرمول مبارزه با چنین پدیدهی نادری هم جز گسترش دانایی و دانایی و دانایی نیست. برای همین است که استفاده از مترجم گوگل و اینترنت پرسرعت در این سرزمین جرم است!
۲- گم شدهام و کلمات در من...
۳- ده درصد دلم عشق میخواهد و بقیهاش آنقدر پر از خالیست که زور یک دهم عمرن بهش برسد. حتی اگر هم دستش چشمهای تو باشند...
۴- رنه شار میگوید: روشنبینی نزدیک ترین زخم است به خورشید.
۵- و حسین پناهی... یکجا سند زدهام همه را به حرمت چشمانت، به نام تو. مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون... زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند...
اگر ز وهم بر آیی چه موج و کو گرداب
جهان به خویش فرو رفته است، دریا نیست
(بیدل)
خانم علیدوستی عزیز!
حالا چقدر برای خودم و سرزمینم غمگینترم. ما چقدر اندک و کوچکیم که حتی حریم و خانهای کوچک را هم برای یکدیگر محترم نمیشماریم. چقدر باید عقده داشته باشیم و چرا؟ نمیدانم. چقدر باید کوچک و کوته باشیم و چرا؟ این سنگ بزرگ نادانی را تا کی باید به دوش بکشیم؟ سوالی بزرگ همیشه با من بوده و خواهد بود که چرا ادعای فرهنگ و تمدنمان فقط در کتابهای تاریخ است؟ چرا کوچکترین نشانی از آنچه همیشه به آن بالیدهایم در زندگیمان، در امروزمان نیست؟ اتفاقات چند ماه اخیر هم همین را میگفت. از هرچیزی مهمتر این است که فرهنگمان آنقدر درست بشود که به هم احترام بگذاریم، به حقوق هم، و به کوتولهها بخندیم نه اینکه محبوبمان شوند... آنوقت دیگر دروغگوها تا آن بالا بالاها هم نخواهد رسید. آنوقت دیگر سرنوشتمان در دست بیماران همیشه عقدهای اسیر نمیماند. آه!...
و خیلی غمهای دیگر...
«نوشتن مبارزه با انقراض انسانیت است. -ویلیام فالکنر.»
این را پارسال توی روز خبرنگار آیدا برایم اساماس کرده بود. آیدا دیشب بعد از نزدیک به یک ماه دستگیری با قرار موقت آزاد شد. اکثر دوستان و آشنایان دیگرم هم مثل نادر بختیاری، نیما کوکلانی، رئوف طاهری و ... هم با قرار وثیقه آزاد شدهاند. اما خیلی از عزیزان ما، خیلی از فرزندان راستین ایران هنوز در وضعیتی نامشخص در بندند. خیلی از روزنامهنگارها هم اگر دستگیر نشده باشند یا در سکوت و بهتاند و یا از بیمجالی به سکوت تن دادهاند تا به مردادی گام بگذارند که ده روز بعد، هفدهمین روزش به نام آنهاست. اما نه! مگر مبارزه با انقراض انسانیت هراس برمیدارد؟ مگر حسین (ع) برای انسان، انسانیت و آزادی قیام نکرده بود و مگر علی (ع) و همنام علیوارش دکتر علی شریعتی، برای انسان بودنشان در بین هزاران حیوان صفت نبود که مظلوم ماندند و مظلوم نامیده شدند؟ حتی اگر با چاه، ما درد دلمان را خواهیم گفت. شاید ته چاه کسی باشد که همهی امیدش به مویههای ماست. ما با سکوت به استقبال روز خبرنگار نخواهیم رفت. خدایا! از شر دجالها، از شر مارقین و قاسطین زمانه به تو پناه میبریم.
«و اعتبر بما مضي من الدنيا لما بقي منه, فان بعضها يشبه بعضا, و آخرها لاحق باولها,
و از گذشته دنيا آيندهاش را چراغ عبرتي بساز، چرا كه پارههاي تاريخ با يكديگر همانندند و در نهايت پايانش به آغازش ميپيوندد» علی (ع)
پی نوشت: خبرنگاران در خیابان نیستند.
دیشب دوروبر یک شب بود که پویا نیکپور خبر بدی داد مبنی بر اینکه عبدی یمینی، آهنگساز بزرگ کشورمان هم توی هواپیمای کاسپین تهران ایروان بوده است. به ناصر چشمآذر زنگ زدم و گفت سالهاست از عبدی بیخبر است و امیدوار است خبر درست نباشد. هیچکدام دلش را نداشتیم تا شمارهی عبدی را بگیریم و بشنویم خاموش است یا از خانهاش... تا امروز ظهر که محمد خاکپور پس از صحبت با خانوادهی عبدی خبر را تایید کرد، امیدوار بودیم این خبر درست نباشد که بود... شمارهی ۸۹ در بین اسامی مسافران پرواز کاسپین عبدالرضا یمینی یا عبدی یمینی موسیقی ما بود. امیر تاجیک و خشایار اعتمادی هم با بغض و غم خبر را تایید کردند و ... همین! یک انسان بزرگ دیگر هم مفت مفت از بینمان رفت و همسفر بچههایی نوجوان تیم ملی جودو و مسافرانی که شاید برای فراموشی این روزهای غمگینشان میرفتند تا چند روزی در ارمنستان باشند پرواز کرد و نپرید، سوخت... حالا چند ساعتیست که آلبوم امان از داریوش اقبالی را با گریه گوی میکنم و موسیقی فوقالعادهی عبدی را که تا ابد برای ما مانده است. عبدی یمینی انسان بزرگ و آزادهای بود و از پیشروترین و بهترین تنظیم کنندهها و آهنگسازان تاریخ موسیقی پاپ ایران. روحش شاد.
امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن
امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن
امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن
امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن
ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن
برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...
شهیار قنبری
پینوشت: در مورد عبدی یمینی و کارهایش
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
۲۷ خرداد تولدم بود، اما چه اهمیتی دارد که سه روز میشود که یک سال به عمر مزخرفم اضافه شده است؟ همهی این سالها را توی سرزمینی که در همیشهی تاریخش غصبی بوده است زندگی کردهام که اسلامیاش میشود جایی که نماز هم در آن حرام است. حالا هم رایام را مصادره میکنند و بسیاری از سن و سالهایم هم پیش از دیدن تولدی جدید به خاک و خون کشیده شدند و همین به اندازه ی کافی غمناک است تا جایی برای شادی نماند.
(بُهت)
عين طعمِ تب و خلسه، توی بُهتِ خبری بد
وقتی که رو نعشِ لبخند، مير غضب قهقهه میزد
چشمای مات ِ جماعت، هنوز از حادثه تر بود
تو قمارِ باختن از خود، ورق ِ حادثه سر بود
همه تو خيالِ توبه، از گناهِ يه حماقت
گم شدن تو هر تَوَهّم، شک توی نماز وحشت
لُکنت ِ واژه و کاغذ، واسه از فاجعه گفتن
موميائی ِ يه منجی، توی دستای تو وُ من
لبامون يخ زده از تب، توی تکثير يه نفرين
هوس خدا رو کردن، دو سه تا آدم ِ بی دين
کی میخواد سپيده باشه، وقتی شب داره می باره
کی میخواد سپيده باشه، توی تشيع ِ ستاره
کی میخواد يک تنه رد شه، از تو اين طلسم و جادو
کی میخواد سپيده باشه، هی رفيق! جسارتت کو؟
(م.ی)
تقویمتان را بردارید و نگاه کنید. این ترانه را ساعت چهار صبح چهارم خرداد ۸۴ گفته بودم، و چقدر به این روزها ...
به نظرم همان جمعیت میلیونی که در راهپیمایی صدای سکوت در روز دوشنبه ایران و جهان را تکان داد؛ اگر بخشی از آن هم در نماز جمعه شرکت کند و با صدای بلند بخواهد که رایش پس داده شود، نمی توانند نماز جمعه را سرکوب کنند یا مثل گذشته نماز گزاران را کتک بزنند.
نماز جمعه فرصتی است، که رهبری نظام صدای مردم را مستقیما بشنود... بگذاریم یک بار هم که شده صفوف نماز جمعه رکورد تازه ای پیدا کند...
پینوشت۱: حجاريان و امين زاده را هم دستگير كردهاند. نگران حجاريان هستم؛ با آن حال و روزش.
پينوشت۲: ديروز و امروز مردم گفتمان جديدي را در ادبيات اعتراضي ايران گشودند. درود و شعور اين مردم، درود بر همدلي و همراهيشان. پير و جوان، زن و مرد، كودك و بزرگ، اپوزيسيون و جانباز روزهاي جنگ، چادري با روبنده و دختر و پسرهايي كه دست در دست هم همه رايشان را ميخواستند و اين خواستن هم جز سكوت در برابر بيحرمتيها و مرگ هموطنانشان نبود و نيست، درسهاي زيادي به ما دادند و ميدهند. خيليها از داخل اين سيستم ميگويند كاش حاكميت اين بازي را شروع نميكرد كه تحت هرشرايطي، حتي ابقاي الف-نون، بازنده اوست و برنده مردمند.
پينوشت۳: عنوان مطلب قسمتي از يك شعر است كه يك خانم محجبه روي مقوايي نوشته بود و در دست داشت. حديث خيلي دلنشين نوشته است.
پينوشت۳: سخنان مهم محتشميپور در كنفرانس خبري: 1 و 2
پينوشت۴: علاوه بر فيلترينگ وسيع سايتهاي حامي ميرحسين، دسترسي به ياهو مسنجر هم از امروز كاملن قطع شده است. موبايلها هم از امروز قطع شدند.
پينوشت۵: آيت الله بيات زنجانى، در پاسخ به نامه مير حسين موسوى به علما براى دخالت در مسئله انتخابات و تذكر به مسئولان نوشته است: «آنچه كه با شما و مصالح جامعه اسلامى به مبارزه برخاسته است، يك طرز فكر غلط و انحرافى است كه معتقد است براى رسيدن به اهداف به ظاهر مقدس، مى توان به هر وسيله نامقدسى متوسل شد.» وى با اشاره به اينكه «اين بى اعتنايى اخير و بى حرمتى كلان به آراء ملت بى سابقه است» در انتقاد از وضعيت موجود گفته است: «مگر كسى مى توانست در زمان حضور امام اين چنين قانون را دور بزند و بعد هم شاكيان را به سخره گيرد و مردم را هم عليه آنان بفريبد.»
پینوشت۵: نوشته ی آرش را حتمن بخوانید.
پینوشت۶: ستادهای مردمی معترض به انتخابات اعلام کردند که فردا برنامهاي نخواهند داشت و به دعوت مجمع روحانيون مبارز روز شنبه از ساعت ۴ تا ۷ در مسير انقلاب به آزادي راهپيمايي ميكنند و سخنران آن روز هم ميرحسين موسوي است.
ديروز روز مادر بود. شب تازه يادم افتاد كه به عزيزترينم تبريك بگويم. اينروزها توي خودمان، آرزوهاي سوختهمان و اين همه دروغ و بازي گم شدهايم. مادرم -همهي مادرها- بهجاي اينكه از بيوفايي ما گله داشته باشند نگران ما و فرداي ما هستند. نگران اين روزهايمان كه غمگينيم و غمگينند. كاش خدايي كه آنها را بيشتر دوست دارد، روزنهاي بگشايد تا اين مسير گنگ به بيمردمي نرسيده است. دوستي ميگفت كاش خدا هم كمصبرتر ميشد، مثل مادرانمان.
برای: جوانان...
دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟. گفتم، رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..
این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشد
قربانیان هم بزرگتر خواهند بود...
22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...
سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...
در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...
دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست.
پينوشت۱: جزئيات كودتا از زبان محسن مخملباف
پينوشت۲: وبسایت ویژه انعکاس اخبار مهندس میرحسین موسوی پس از انتخابات ناسالم ریاست جمهوری دهم
پينوشت۳: موسوي تقاضاي برگزاري راهپيمايي كرده است. خبر بازداشت خانگي صحيح نيست. تقاضاي آزادي بازداشتشدگان را داريم
"بسمالله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
محضر مبارک مراجع عظام و علمای اعلام
با اهدای سلام، اینجانب اطمینان دارم که روند حوادث انتخابات ریاست جمهوری دهم را با دقت پیگیری کردهاید. اگر چه توسل به دروغ و استفادهی بی حساب از امکانات عمومی و دولتی برای تبلیغات یکسویه به سود نامزد حاکم به خوبی نشان دهنده عزم این گروه خاص برای پیروزی به هر قیمت و از هر راه ممکن بود، اما تصور تقلب در آرای مردم تا این اندازه و برابر انظار شگفتزده جهانیان از حکومتی که تعهد به عدالت شرعیه از ارکان اساسی آن شمرده میشود، برای کسی ممکن نبود.
امروز که با حیرت تمام شاهد چنین تصورات جسورانه در امانت مردم هستیم و تمامی راهها برای احقاق حق بسته شده، مواجه شدن مردم مظلوم با سکوت علما و مراجع که ملجا راسخ این ملت شمرده میشوند، خسارتی بیش از یک تغییر در آرا را به دنبال خواهد داشت.
عواملی به بهانههای واهی با چوب و چماق و باطوم و شوک الکتریکی به جان اعضای ستادهای اینجانب و مراجعه کنندگان سرگردان و مبهوت از این وضعیت افتادهاند، در حالی که امیدی به کارایی قوه قضاییه محترم نمیرود زیرا جایی که دادستان کل کشور نتواند از سخن قانونی خود در پیشگیری از سخنرانی اضافی نامزد حاکم در سیما جلوگیری نماید، با چه ابزاری میتواند از این خشونت سیاه بازداری کند؟ به حسب وظیفه صیانت از آرای مردمی که اینک دچار چنین زیان عظیمی شدهاند عرض حالی تقدیم و یادآور میشوم که شاید تذکر به جای شما به مسوولان مفید واقع شود.
ایاک و الظلم لمن لیس له الا الدعا
با این که رایهای اعلام شده تا کنون مربوط به شهرستانها و روستاهاست ولی بحث تقلب هم جدی اس. میرحسین موسوی هم هم اکنون به وزارت کشور رفت تا مستقیمن این مسئله را پیگیری کند. این دو لینک را هم ببینید تا در مورد تقلب روشنتر شوید: 1 و 2. میرحسین در آخرین مصاحبهی مطبوعاتیاش که ساعت یازدهونیم صورت گرفت گفته است که بهصورت قطعی برندهی انتخابات است و هرچیزی غیر از این تقلب است. چند تن از دوستان نزدیک به کروبی و موسوی خبر دادند که رایزنی دو کاندیدا برای برخورد با مسئلهی تقلب ادامه دارد. کروبی گفته است تا ساعت ۱۱ فردا صبر کنید. درضمن انگار محتشمیپور از یک سو و رفسنجانی از سوی دیگر قصد دارند که امشب با رهبری دیدار کنند و شواهد مشخصاشان را از تقلب در اختیار او قرار دهند. شهرهای بزرگ هم پر از نیروهای امنیتیاند و فقط طرفداران احمدینژاد قادر به تردد و تجمع هستند.
پینوشت: یاری هم دلایل عدم اعلام خبر پیروزی میرحسین را اینچنین مینویسد.
انتخابات به طور رسمی در شهرهای بزرگ فقط تا 10 تمدید شد ولی به نماینده فرمانداریهای هر صندوق اجازه داده شده است که اگر شرکت کننده ها زیاد بودند خودشان تمدید کنند. در ضمن تا وقتی رای ندادید محل رای گیری را ترک نکنید و این را به همه بگویید. طبق قانون تا وقتی پشت در شعب اخذ رای مراجعه کننده هست حق ندارند رای گیری را متوقف کنند حتی اگر 2 صبح شده باشد.
پینوشت: وزیر کشور: اخذ رای تا زمان حضور آخرین رای دهندگان در شعب باید ادامه یابد
دقایقی پیش يك سري لباس شخصی و غیر شخصی (!) به ستاد هنرمندان میرحسن موسوی در قیطریه (یک ستاد دیگر هم در جردن هست) حمله کردند و یکسری از بچههای اجرایی را هم تا میشده زنده بودند. این افراد که ادعا می کردند از قاضی مرتضوی اجازه دارند چندتایی از بچهها را هم تهدید به شلیک کرده بودند. بعد از تماس یکی از بچهها با نیروی انتظامی و ورود آنها به محل غائله ختم بهخیر میشود و آن مهاجمان هم بعد از کتکی که از بچهها می خورند به بیرون رانده میشوند. البته فعلن بچهها توی ستاد حبساند و در ستاد به رویشان بسته شده است. از چهره های شناخته شدهای که در ستاد هستند میشود به مریلا زارعی، عسل بدیعی، لادن مستوفی، پگاه آهنگرانی، منیژه حکمت، نیلوفر لاریپور، عبدالرضا کاهانی، شهرام اسدی، فریدون عموزاده خلیلی و ... اشاره کرد. این خبر را نیلوفر لاریپور چند دقیقه بعد از حضور نیروی انتظامی در ستاد به من داد. قرار بود خودم هم امروز ظهر به سمت ستاد بروم که کار پیش آمد و از دیدار گروه فشاریهای عزیز محروم شدم.
۱- دوستان چسبیدهاند به چندتا اسم حامی کروبی و انگار همیشه همین چندنفر اصلاحطلب بودهاند و اصلن منظق اصلاحطلبی حمایت از کروبیست. دوستان این اسمها را مرور کنید و بگویید کدامیک اگر حامی کروبی بودند مثل پتک توی سر ما کوبیده نمیشدند:
محمد خاتمی، سعید حجاریان، محمدرضا خاتمی، محسن مخملباف، داریوش مهرجویی، مصطفی معین، مصطفی تاجزاده، دکتر عارف، بهمن فرمانآرا، محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، کیهان کلهر، حسین علیزاده، هاشم آقاجری، محمد دولتآبادی، بهزاد نبوی، الهه کولایی، عزتالله سحابی، حبیبالله پیمان، مجید انصاری و ...
۲- جناب منتجبنیا اخیرا گفتهاند که اگر کروبی از موسوی حمایت نمی کرد او برای دفاع از همسرش زهرا رهنورد ترغیب نمیشد و چون موسوی بعد از مطرح شدن قضیهی خانم رهنورد در مناظرهای با احمدینژاد ترسیده و استرس داشته و به لکنت افتاده پس کروبی از او بهتر است. میخواهم بپرسم این استدلال چه فرقی با استدلالهای احمدینژاد دارد؟ فرض اولش که غلط است و خودش هم به اندازهی کافی خندهدار. هرکسی مناظرهی آنشب را دید اذعان دارد که موسوی بعد از قضیهی خانمش تازه داغ شد و عصبانیتاش باعث شد مناظره به نفع او تمام شود. جالب اینجاست که اکثر صحبتهای اینطوری طرفداران کروبی را فارس نیوز که حامی دولت و احمدینژاد است منتشر میکند. این نشان میدهد که دشمن از این اتفاق چقدر خرسند است و دوستان عزیز طرفدار کروبی حالا که میبینند رایشان کم است چگونه به دست و پا افتاده و دشمن را هم گم کردهاند.جناب منتجبنیا اگر شما فراموش کرده اید ما فراموش نکرده ایم که چهار سال پیش میگفتید چون کروبی اصلاحطلب عملگراست از معین که اصلاحطلب پیشرو است بهتر است و خواستههای این گروه از اصلاحطلبان را اشتباه میخواندید و حالا خودتان پشت کسی هستید که شعار آنروزهای معین و اصلاحطلبان پیشرو را میدهد. حالا که ادبیات شما اینگونه بود من هم با زبان خودتان حرف میزنم: من به کسی که نمیتواند متن خودش را از روی کاغذ بخواند و در پاسخ دادن به سوالات در و دیوار را نگاه میکند و همهاش پشت تیماش قایم میشود رای نمیدهم. به کسی که هی وسط حرف طرف مقابلش می پرد رای نمیدهم. به کسی که علارغم تمام شدن وقت مناظره با التماس از مجری میخواهد دو سه دقیقه در مورد زنان و ورزش حرف بزند و این حرکتش به حر کافی خنده دار است رای نمیدهم. به کسی رای میدهم که آنقدر بزرگ و قوی باشد که بسیاری به او بچسبند نه اینکه او به هفت هشت نفر بچسبد و تمام!
۱- اگر تجمع دیشب جلوی جام جم باعث شد کذبنامهی برائت از کذبیات جناب اعجوبه یک ربع دیرتر پخش شود خودش خیلی حرکت است. گرچه صداوسیمای جناحی و نه ملی آخر سر کار خودش را کرد.
۲- میگویم: مطمئنم استخوانهای استالین و هیتلر توی گور میلرزد، که آنها هم دیکتاتور بودند و ...
۳- دیشب در حالی که ما در اعتراض به صداوسیمای جناحی جلوی جام جم تحصن کرده بودیم، طرفداران کروبی در میدان ولیعصر و میدان فاطمی ماشین چند تا از دوستانمان را مورد الطفات قرار داده بودند و شیشه شکسته بودند و "آزادی اندیشه با شال سبز نمی شه" سر داده بودند. این جا باید گفت چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
۴- خوشبختانه عدهي زيادي از هنرمندان هم در حرکتهای مردمی چندروز اخیر به طرفداری از میرحسین موسوی حاضر بودند. حمید فرخنژاد، شهاب حسینی، بهاره رهنما، حمید خندان، پگاه آهنگرانی، منیژه حکمت، رویا نونهالی، لیلی رشیدی، لادن مستوفی، عسل بدیعی، یغما گلرویی، فردین خلعتبری، شهرام ناظری، تهمورث پورناظری و ... از این جملهاند. توی راهپیمایی موج سبز انقلاب تا آزادی یک دهتر خانم چادری جملهای به پگاه (آهنگرانی) گفت که پگاه جز ممنونم و کلی شادی وش شعف جوابی برایش نداشت: پگاه! تو خیلی بزرگی، بزرگتر از همهی اونهایی که به عافیتطلبی الان توی خونههاشونن...
۱ - دخترك خواب مي بيند سبز روي و سبز موي با مردمكاني از فلز سرد... (لوركا)
۲ -
به تو فکر می کردمو حواسم به ساعت نبود
به رویای "ما" گرچه این به غیر از حماقت نبود
شبیه ِ یه ترس ِ مدام شبیه ِ خودم می شدم
به تو فکر می کردمو از عشق ِ تو کم می شدم
به تو فکر می کردمو به کابوس های خودم
تو "خرداد هشتاد و هشت" پُر از پُک زدن می شدم
پُر از پک زدن می شدم پر از زن، زدن، دود، دود
به تو فکر می کردمو حواسم به ساعت نبود!
۳ - امروز روز عجيبي بود. با حلقهي انساني تركانديم و به قول دوستي يك ترك بدون خونريزي تهران را فتح كرد؛ حضور مردم قطعن مليوني بود. از شواهد حضور هنرمندان توي مردم هم جواب داده است. مناظرهي محسن رضايي و احمدي نژاد و مستند مير حسين هم كه عالي بود. اما توي دو روز باقيمانده بايد بيشتر كار كنيم. تصور پيروزي قطعن ما را از واقعيت و تلاش بيشتر دور خواهد كرد. هنوز خيلي ها هستند كه ...
۴ - امروز ساعت ۱۶ يغما -گلروئي- را سر كوچهي ستاد هنرمندان ميرحسين موسوي زدند. يغما داشت ميآمد پيشم كه با هم برويم توي مردم. همه توي كوچه بوديم و بچه ها داشتند آماده مي شدند سوار ونها شوند و من هم تلفني با فردين خلعتبري در مورد يكي از برنامهها حرف ميزدم كه يغما پشت خطيام آمد و قطع شد و يك دفعه ديدم خونين و مالان جلويم سبز شد. گفت سر كوچه دو موتور سوار كه از شواهد به خاطر كثرت جمعيت داخل كوچع ترسيده بودند بيايند و براي ما مطاحمت ايجاد كنند به اسم صدايش ميكنند، نزديك مي رود و دست ميدهد و فكر ميكند از بچه هاي ستادند كه يكي سيگارش را روي دست يغما خاموش ميكند. دست به يقه كه ميشوند معلوم نميشود كي و با چه چيزي خراشي زير گلويش مياندازند و در ميروند. توي ترافيك آن ساعت جردن و وليعصر به سختي خودمان را به درمانگاه خيابان فرشته رسانديم و و هفت تا بخيهي ناقابل خورد زير گلوي يغما؛ شايد به خاطر راي به انسانيت، صداقت، دفاع از حقوق شهروندي و ...
۵ - دومي اصلش اين بود.
۶ - چندتای دیگر از بچهها را زدهاند. توی مصلی هم خیلیها را به قصد کشت زدهاند. این ادبیات این جماعت است. دیشب هم که داشتم میآمدم خانه ۱۰ تا موتورسوار دورم کردند و نمیدانم چه شد بعد از کمی جر و بحث بیخیال شدند و جان سالم به در بردم. شاید از ریشم ترسیدند!! شکستن شیشهی ماشینهای حامی موسوی هم که اتفاق جدیدی نیست.
فیلم دوم احمدینژاد الان تمام شد. گریه کردم و دلم برای آن دختر بچهای که پدرش را از دست داده و حالا بازیچهی فاشیست/پوپولیستهاست میسوزد. ۱۰ سال دیگر که به اندک شعور اجتماعی و سیاسی رسید خودم پیدایش خواهم کرد و بهتان میگویم که چقدر از اینکه روزی احساساتش اینچنین بازیچهی قدرتطلبان بود آزرده خواهد بود. قول می دهم. قول میدهم.
۱- برایم عجیب است که بعضی از دوستان ازبس طرفدار تیمشان (!) شدهاند که نمیخواهند حقیقتها را هم باور کنند. اگر در مناظرهی کروبی-احمدینژاد قرار بر برد و باخت بود قطعن این احمدینژاد بود که با حاضر جوابی و عدد و رقم و عوامفریبی و ... بر کمحوصلگی و کمسوادی کروبی پیروز شد. در این بین دفاع کروبی از موسوی و رهنورد قابل ستایش است، اما دلیلی نمیشود که حقیقت را نگوبیم. همانطور که در مورد فیلم تبلیغاتی موسوی هم آنچه را که بهنظرم حقیقت بود نوشتم، هرچند بهضرر کاندیدای مورد علاقه ام بوده باشد. مگ نه اینکه احمدینژاد به اهدافش که عوام فریبی بود و جمعآوری آرا رسید و کروبی فقط همان نطقهای کوبندهاش را کرد و آخر سر در بحث جزایری و آمار و ... ریپ زد و از موضع خوب تهاجمی ابتداییاش عدول کرد و در نهایت هم همانکاری را کرد که مصداق اصلی باخت احمدی نژاد به موسوی بود، یعنی قطع کردن چندین بارهی صحبت های طرف مقابل. آخر سر هم گفت که چون من بعضی مسائل را نگفتم فردا خواهم گفت. شیخ عزیز! مناظرهی شما و احمدینژاد امشب بود نه فردا. شما در دودقیقهی نهاییتان کافی بود به احمدینژاد بگویید که بهجای نشان دادن جدولها این سوالات مختلفش در مورد خانه و دارایی و ... شما را ابتدای جلسه میکرد تا فرصت پاسخگویی داشته باشید، نه زمانی که آخرین ده دقیقهی صحبت هاست و آن هم ازآن احمدی نژاد.
۲- به موسوی رای میدهم چون در اصلاحطلب بودن او شک ندارم. چون یک گام آهسته را بهتر از ۱۰ گام سست میدانم که احتمال بازگشت به عقباش در سیستم حال حاضر ایران بسیار زیاد است. چون او هم با برنامه آمده است. چون او هم تیم دارد و تیماش هم کمتر از تیم احمدینژاد نیست. چون با تمام وجود بر این باورم که راه اصلاحات از خاتمی میگذرد و نه از کروبی. چون میدانم موسوی میتواند راه را برای ریاست جمهوری امثال کرباسچی که گزینهی بعدی برای ادامهی اصلاحات است باز کند، اگر حامیان او و حامیان کروبی فردای انتخابات بازی را رها نکنند و به فکر چهار سال آینده باشند. به فکر مردمی که شاید الان بهخاطر جو توی خیابانها ریخته اند و شال سبز بر گردن دارند، اما اگر رویشان کار شود میتوانند در انتخابات بعدی با تعقل پای صندوقها بیایند نه با جو. به موسوی رای میدهم برای هزار و یک دلیل دیگر که اگر بخواهید باز هم خواهم گفت.
۳- بعضی از طرفداران آقای کروبی که قیافهی حق به جانبی گرفته اند و خودشان را تنها اصلاحطلبان موجود در جهان هستی میدانند سخت آزارم می دهند. همان تحریمیهای دیروز که با انتخاب غلطشان چهارسال بدبختی را به ما تحمیل کردند. همانهایی که امثال عباس عبدی بزرگ خاندانشان است که سبب شد با یک مصاحبهی نابخردانه پروندهی هسته ای ایران بازیچهی دست داخلی و خارجی شود برای کوبیدن اصلاحات و ایرانی. خارجیها بگویند شما میخواهید بمب بسازید و نیروگاههایمان را پلمپ کنند و داخلیها بگویند که اصلاحطلب خائن است و ... حالا هم که ایشان شدهاند فعال حقوق بشر و مدافع مردم و حامی جناب شیخ. بعضی مسائل دیگر هم توی طرفداران کروبی هست که میخواهند به هر قیمتی بگویند انتخاب بهتری کردهاند. تازگیها به سبز بودن رنگ تبلیغاتی موسوی هم گیر میدهند، عزیزان شما که خودتان اذعان دارید رنگها یکی از ابزار مهم تبلیغاتی در دنیا هستند و خودتان هم بعد از میرحسینیها مچبند و ... درست کردید برای تغییر، چرا اینها را برای طرف مقابل حرام می دانید؟ گذشته از این مگر نه اینکه سبز یکی از رنگ های رچم ایران بوده و هست و به خاطر سید بودن میرحسین هم سبز با او قرابت دیگری دارد؟ پس در این بین انتظار داشتید طرفداران ایشان به جای سبز، بنفش را رنگ خودشان کنند یا نارنجی را؟ عزیزان اگر قرار بر غر زدن و انتقاد کردن باشد به خیلی چیزها هم میشود گیر داد!
۴- امشب تعدادی از طرفداران آقای کروبی توی خیابان ولیعصر راهپیمایی میکردند و در مسیر هم بارها به تجمع طرفداران موسوی یا احمدی نژاد که در مقابل هم بودند رسیدند. یکنفر از طرفداران آقای کروبی توی خیابان میخواست که رای من را از موسوی به کروبی ببرد و بهخیالش راه سعادت را نشانم دهد. گفتم من توی خیابان در مورد سرنوشتم تصمیم نگرفته ام که توی خیابان هم تصمیمم عوض شود. برویم هرجا که میگویی بنشینیم چند ساعتی با هم صحبت کنیم، و نیامد! شعارهای این دوستان هم ماشاءالله آخر دموکراسیست. "شال سبز و رها کن، نظر به شیخ ما کن". وقتی هم جایی به طرفداران موسوی میرسیدند موسویچیها میگفتند "کروبی، موسوی، حمایت حمایت" و "سلام بر موسوی درود بر کروبی" و اینها میگفتند "کروبی کرباسچی نه یک تدارکاتچی" و "دولت چیز میز نمیخوایم". عزیز من دم خروس را قبول کنیم یا قسم حضرت عباس را؟ شما اگر متمدن تر از مایید و برنامه دارید و حرف دارید چرا به یک "چیز" گیر داده اید؟ ار برنامه ها بگویید و برنامهها را نقد کنید! اگر قرار به این تقابلهای پوپولیستیست از فردا ما هم برای کف دهن و لهجهی لری و هزار چیز دیگر شیختان شعار و جک میسازیم. شما هنوز نفهمیده اید که این انتخابات جنگ موسوی و احمدی نژاد است و هرچه هم دست و پا میزنید خودتا را وارد بازی کنید فایده ندارد و کوتاه بیا هم نیستید. بعضی از دوستان می گویند ما رای به کروبی نمی دهیم، رای به حزب و تیمش می دهیم. میپرسم اگر موسوی و احمدینژاد به دور دوم بروند و کروبی همانطور که گفته از موسوی حمایت کند، آنوقت چه کار میکنید؟ بعضی از دوستان می گویند رای نمیدهیم. میپرسم این چهطور رای حزبیست که دور اول به تیم و برنامه است و دور دوم که همان تیم و برنامه از فرد دیگری حمایت میکند رای نخواهید داد؟ آچمز میمانند و می گویند نمیدانم! و من به قیافهی حق به جانبشان فکر میکنم و امیدوارم کمی از جمعها و خیالات ونک به بالایشان بیرون بیایند و مردم را هم ببینند و این را هم بفهمند که اصلاحات انقلاب نیتس که یکشبه باشد. یک پروسه است و در این پروسه کسی لازم است که هم اصلاحطلب باشد و هم خودی، تا بتواند روح این موضوع را به کالبد آن جریان کلی که در حال حاضر جمهوری اسلامی ایران است بدمد. نگرانم که اینبار هم سرنوشتمان بهجای خودمان دست تحریمیهایی بیفتد که اینبار نه با رای ندادنشان، با تصمیمات اشتباه و قیافهی حق بهجانب چهار سال دیگر بدبختمان کنند.
۲- بله. قطعن به میرحسین موسوی رای خواهم داد و او را در پروسهی اصلاحات گزینهی بهتری از کروبی میبینم. دلایلم هم مفصل است که در فرصت مقتضی خواهم نوشت.
۴- درگیر کارهایی هستم که فرصت نوشتن را از من گرفتهاند. بهزودی برمیگردم...
نه اينكه چون مدتيست ياهو ۳۶۰ام را بستهام بگويم؛ به هرحال خودم هم روزگاري از طرفدارانش بودم؛ اما كلن از اينكه ياهو به اين نتيجه رسيد ۳۶۰اش به گرد پاي اوركات و فيسبوك هم نميرسد و عمدتا جايي براي خالهزنكبازي و دختر پسر بازيست و تصميم به تعطيلي هميشگياش گرفت، خوشحالم. قبل از تعطيلي جز دیدار دوستان فقط بلست و بلاگش به من حال ميداد كه حالا با امنيت و حريم خصوصي بيشتر درست و حسابياش توي فيسبوك است. جز این هم خیلی چیزهای دیگر دادر که خودتان می دانید.:دي
فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی برای روشنفکرها و اصلاحطلبان حامی او ناامید کننده بود و برای مردم عادی جالب و جذاب. شاید این موضوع باعث شود رایهایی از صندوق رای محمود احمدینژاد روانهی طیف موسوی شود، اما تعداد زیادی از طرفدارانش هم درحال حاضر کروبی را گزینهی بهتری برای مطابلاتی چون آزادیخواهی، دموکراسی، امنیت اجتماعی و فرهنگی، اصلاحات و ... میبینند. مسئلهی مهم دیگر نبودن زهرا رهنورد و البته محمد خاتمی در این فیلم بود، در حالی که بدون شک بزرگترین پایگاه او و اصلیترین پشتوانهی موسوی در روانه شدن آرای اصلاحطلبان به سمتش در شرایط ناشناس بودن موسوی، خاتمی بوده و هست. در این بین نگاه یک کارگردان اصولگرا مثل مجید مجیدی به صورت پررنگی در فیلم حضور داشت و شاید عامل همین موضوع هم این نگاه بود. اینکه موسوی و تیم تبلیغاتیاش چرا اینقدر به مجیدی آزادی عمل داده بودند جای سوال دارد. از طرفی هم شاید این موضوع هدفمند بوده و موسوی با فرض داشتن آرای اصلاحطلبان به رای احمدینژاد حمله کرده است، اما در صورت صحیح بودن این تئوری هم نمیتوان آن را به عنوان یک هدف درست قبول کرد. همانطور که گفتم نتیجهی این ممکن است از دست دادن رایهای زیادی باشد که به سمت کروبی سرازیر خواهند شد. البته از نظر فنی و سینمایی قطعن فیلم موسوی زیبا و قوی بود، بحث من بحث محتوایی آن است. میگویند که فیلم دوماش را هم احمدرضا درویش میسازد، البته حرف مهرجویی هم هست، یاری نیوز هم نوشته است که اینبار خاتمی فیلم بیشتر است! با اینهمه به شخصه منتظر روزهای آینده، مناظرههای کاندیداها و فیلمهای دوم تبلیغاتی میمانم، شاید هویت و هدف هرکدام برایم روشنتر شود ئ از این تردید خارج شوم. الان بعد از دیدن فیلم مصاحبهی کرباسچی و کروبی و مستند ارزشی (!!) امشب موسوی، امشب قطعن خواب شیرین کرباسچی (و نه کروبی) را خواهم دید!
پینوشت: فیلم مصاحبهی کروبی و کرباسچی؛ قسمت اول و قسمت دوم و مستند میرحسین موسوی؛ قسمت اول، دوم، سوم و قسمت چهارم.
بعد از فیلم تبلیغاتی محمود احمدینژاد که امشب از شبکه یک پخش شد قطعن دوباره به رایهای او افزوده میشود. مشاورانش خوب راه سیاهکاری را بلندند. در قسمتی از فیلم هم از ترانهای در مورد ایران با صدای حمید حامی استفاده شده بود و حامی بعد از اساماس من تماس گرفت و با حالتی شوک زده گفت بیخبر بوده و از این استفادهی بیاجازه شدیدن گلهمند است. حامی تاکید داشت که برای هیچ کاندیدایی آهنگ تبلیغاتی نخوانده است و از این استفاده های بدون اجازه بی خبر است.
۱- باید بگویم بعد از گفت وگوی ویژهی خبری امشب رایام از کروبی دورتر از قبل شد. واقعن هیچ تضمینی نیست شیخی که جلوی دوربین اینقدر محافظه کار است و حتی برخلاف جو دادن بعضی از دوستان در مورد پشیمانیاش نسبت به گذشته به صراحت اعلام میکند "من تغییری نکردهام و همان مهدی کروبی انقلابی هستم" تغییر خاصی برای ایران به همراه بیاورد و یا حتی پس از به قدرت رسیدن به مشاوران اینروزها عزیزش به بهانهی فشار از بالا یا مصلحت و ... پشت نکند. قدرتطلبی و مصلحتنگری کروبی همچنان که قبلتر هم گفته بودم او را سخت خطرناک کرده است.
۲- مسئلهی دیگر توهم بعضیها مثل این عزیز است که باز جوگیر شدهاند و میگویند الان دیگر احمدینژاد از
چرخهی رقابت خارج شده است و رقابت اصلی بین موسوی و کروبیست. عزیزم اگر یکبار از آن جمع های انتلکتوئال دوروبرت بیرون بیایی، بیخیال این رایگیریهای اینترنتی شوی و یادت بیاید که در مقابل جمعیت ۷۰ میلیونی و نزدیک به ۵۰ میلیون صاحب رای یک فیس بوک نهایتن ۱۰۰ هزار نفری چیزی نیست، میفهمی که همچنان احمدینژاد بسیار بالاتر از دو کاندیدای اصلاحطلب است. یادم هست که دو ماه پیش دوستی که مشاور فرهنگی آقای بذرپاش، مدیر عامل شرکت سایپا (از مسئولین اصلی ستاد تبلیغاتی احمدینژاد در انتخابات قبلی و از دوستان نزدیکش) بود میگفت تفکر ما در انتخابات گذشته این بود که به جای رای یک خانوادهی بالای شهری که دونفر توی یک خانهی ۵۰۰ متری در الهیه زندگی میکنند سراغ خانهی ۶۰ متری اسلامآباد بروید که ۱۰ نفر با هم توی آن زندگی میکنند. حالا فکر کنید آن ده نفر همه احمدینژاد باشند و این دونفرها یکی موسوی و یکی کروبی و دائم هم توی سروکلهی هم بزنند، اینطوری هنوز فکر میکنید برد با اصلاحطلبهاست؟ در مورد شهرستانها و روستاها هم همینطور. خوشبختانه یا بدبختانه من توی نزدیک به ۱۰ شهر مثل تهران، کرج، زنجان، تبریز، کاشان، کرمان، میانه، مراغه، چالوس، اصفهان، اندیشه، قزوین و ... یا رفت و آمد دارم و یا دوست و آشنای نزدیک دارم که از احوال خود شهرها و اطرافشان خبری موثقتر از آنچه ستادهای کاندیداها میگویند میگیرم. رای احمدینژاد همچنان بالاتر از بقیه است اما احتمال ریزشاش با نزدیک شدن به انتخابات افزایش مییابد. شکی در این نیست که رای اصلاحطلبان در مقایسه با احمدینژاد رشد بیشتری دارد و هرروز که به انتخابات نزدیکتر میشویم بیشتر هم میشود، اما این نشانهی پیروزی نیست و تا پیروزی راه زیادی داریم و خیلی بیشتر از این باید برنامه داشته باشیم و کار کنیم. نگران این هستم که این توهمها باعث بشوند خاطرهی ۳تیر ۸۴ تکرار شود، در حالی که همهی اطرافیانمان میگفتیم هاشمی و ملیمذهبی و روشنفکر دینی و مشارکتی و کارگزارانی و راست مدرن و ... همه یکصدا شده بودند، اما کسی که با اختلاف بسیار زیاد رییس جمهور شد محمود احمدینژاد بود. این نوشتهام برای ناامید کردن خودم و شما نبود، یک هشدار برای آگاهی و فعالیت بیشتر بهجای توی سروکلهی هم زدن و توهم زدن و حرف بیخود زدن بود! شما و من چه طرفدار موسوی چه کروبی الان وظیفه داریم که از رایهای احمدینژاد و از تحریمیها بکاهیم و به رای اصلاحطلبان بیفزاییم. نزدیکهای انتخابات هم میشود فهمید که رای غالب مردم به کدامیک از این دو نفر است و تصمیم بهتری گرفت. البته اگر دگماتیسم روشنفکری گرفتارمان نکند.
۳- بعضیها هستند که چیزی به اسم "رو" را در مقادیر متنابهی در اختیار دارند، کوچکترین خاصیتی ندارند، کوچکترین کار و کمکی برایت انجام نداده و نمیدهند و همیشه هم انتظار دارند از خودت و وقتت مایه بگذاری تا در کارهای بیهودهی آنها شریک شوی یا کاری برایشان بکنی. هرچقدر هم مستقیم و غیر مستقیم میخواهی بهشان بفهمانی و بپیچانیشان انگار نه انگار. عزیزم بیخیال ما شو! برو سراغ همانهایی که به درودیوار متصلشان کردی و کلی بهشان حال دادی و پیش من گفتی ال است و بل است و از من باجگیری میکرد و ... و دوباره سراغشان رفتی و دوباره این دایره تکرار شد. دوباره تکرارش کن. سود و ضررت هم برای خودت و همانها، ما نمیخواهیم عزیزم. فکر میکنم حداقل خود من به شخصه در مورد همه، همهی اطرافیانم رفاقتم را به دفعات ثابت کردهام، بیشتر از این حال و حوصلهی مایه گذاشتن از خودم را ندارم به خدا!
۴- خواستم گفتن که "تو این فقر را به هیچ باز آوردی. این فقر را از این شیوخ بیخبر واپستر کردی. تو با این فقر چه میخواهی که آن را واپس میاندازی از شیخی؟" اما هیچ نگفتم. جواب او سکوت بود. - (مقالات شمس)
چند روزی میشود که شمارهی جدید ماهنامهی نسیم هراز (شماره چهلم، خرداد ۸۸) با پروندهی ویژهای برای ده سالگی موزیک راک بعد از انقلاب منتشر شده است. در این شماره میخوانید:
* راک، شیطانپرستی و چرندیاتی از این دست!
* راک ایرانی چه صیغه ای است؟!
* گفتوگو با شهرام شعرباف خواننده و آهنگساز گروه اوهام؛ از سوءتفاهم تا سوءتفاهم
* زمزمهی حافظ یا چرا اوهام رسمی نشد؛ بابک چمنآرا، مدیر سابق مرکز موسیقی بتهوون
* گفتوگو با امیر توسلی، سرپرست گروه پژواک؛ خاطرات استودیو پتو
* عقیم ماندهایم چون بیانگیزهایم؛ پیمان نیکسار، خواننده راک
* سرگذشت میزگردی که بود ...
* نگاهی به گروههای مطرح راک ایرانی- شاید جایی دیگر
* گفتوگو با هومن جاوید؛ پرشین رپ از ما جلو زد
* مقایسهی تطبیقی کلدپلی و ردیوهد توسط سیامک آقایی نوازندهی سنتور
* هشت نفر و سه گروه برگزیدهی تاریخ موسیقی راک
* نگاهی به کلام در موسیقی راک ایرانی؛ سعید کریمی
* با اروین خاچیکیان؛ معروفترین موزیسین راک ایرانی دنیا: با خاطر ایران بیخیال متالیکا میشوم
* حاشیه نویسی برای روزهای رفته و نیامدهی راک ایرانی؛ یادداشتی از رضا یزدانی
* وودستاک در کرج؛ یادداشتی از دارا دارایی
و ...

ميتوانيد در ادامهي مطلب يكي از مسالب اين شماره را بخوانيد.

از چپ به راست آقایان:کامران دانشجو (رییس ستاد فعلی انتخابات کشور)- محمود احمدی نژاد (استاندار اسبق اردبیل و رییس جمهور فعلی)- درویش زاده (نماینده دزفول در مجلس پنجم)- حمیدرضا ترقی (عضو ارشد موتلفه). -شاکیان دادگاه روزنامه سلام- عکس از حسن سربخشیان-
در روزهای گذشته آقای احمدی نژاد در مصاحبه مطبوعاتی خود برای نخستین بار توضیحاتی درباره دادگاه روزنامه سلام ارائه کرد که می تواند برای پژوهشگران تاریخ مطبوعات مفید باشد. بر اساس اخبار منتشره خبرنگار روزنامه اعتماد ملی درباره پرونده نفت اردبیل در زمان استانداری احمدینژاد و ارتباط آن با وزیر کشور فعلی و شهید باکری سوال کرد. این نامزد انتخابات ریاست جمهوری پاسخ داد: «شهید باکری در سال 62 شهید شدند و من در سال 76 در اردبیل استاندار بودم. در این خصوص روزنامه سلام اتهامی وارد کرد که من به آن پاسخ دادم اما مجدداً تکرار شد و من از آن شکایت کردم. در جلسه دادگاه از آقای خوئینیها خواستم مدارک لازم را ارایه دهند اما مدرکی ارایه نشد و ایشان محکوم شدند». جهت اطلاع بیشتر یادآوری باید کرد که روزنامه سلام به دلیل انتشار نامه سعید امامی مبنی بر طرح محدود کردن مطبوعات توقیف شد و موجب اعتراضات شدید دانشجویان شد که غائله 18 تیر را به همراه داشت. پس از مدتی مدیر مسوول روزنامه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گرفت که 4 شاکی خصوصی داشت که یکی از آنها آقای احمدی نژاد-رییس جمهور کنونی- و دیگری آقای کامران دانشجو -رییس ستاد انتخابات کشور کنونی و معاون سیاسی وزیر کشور- بودند. حال پس از 10 سال از آن واقعه، دولت در اختیار افرادی است که آن روز بر صندلی شکایت از روزنامه سلام قرار داشتند. درباره آن دادگاه و حکم صادره، تاریخ و افکار عمومی قضاوت خواهند کرد ولی جالب است اشاره شود که همین دولت در روزهای گذشته حکم به تعطیلی روزنامه یاس نو داده در حالی که هیچ محمل حقوقی درباره آن وجود ندارد و حتی سخنگوی محترم قوه قضاییه نیز انتساب آن به دستگاه قضایی تبری جسته است. حالا دیگران باید داوری کنند که چنین امری در آستانه انتخابات و در حالی که روزنامه یاس نو قرار بوده از نامزد رقیب آقای احمدی نژاد حمایت کند؛ چه معنا و مفهومی را در اذهان متبادر می کند.
(كريم ارغندهپور سردبير روزنامهي توقيف شدهي ياس نو اين مطلب را در فيس بوكش نوشته بود كه چون فيس بوك براي خيلي از دوستان فيلتر است و از طرفي امكان لينك دادن به آن نبود اين را برايتان كپي پست كردم!)
پينوشت: از اين كنار هم بودنهاي قديمي كه به اتفاقاتي مثل اين منجر ميشود ميترسم. هراس دارم هراس!
حدود دو ساعت پیش بود که حمید اساماس زد : "فیس بوک همین الان فیلتر شد." من هم که تازه سه ساعت بود قصد خواب کرده بودم بیحالتر از آن بودم که جوابش را بدهم یا فحشی چیزی نثار آقایان. حالا هم که دیگر از تب فحش دادن افتادهام. به هرحال از شرکت محترم مخابرات برای این هدیهی زیبا در آستانهی انتخابات ریاستجمهوری سپاسگذاریم. من که فیلتر شکن دارم و همانطور که از سایر دیوارها بالا میپرم اینیکی را هم رد خواهم کرد، خیلی از دوستانم هم همینطوریاند. دلم برای آنهایی میسوزد که هی میخواهند دریچهها را بیشتر ببندند و به یک جهالت دامن میزنند و خودشان بیشتر از همه ضررش را میبینند.
من حتما توی انتخابات شرکت میکنم، همانطور که چهار سال پیش شرکت کردم ولی خیلی از اطرافیانم نفهمیدند چه میگویم تا مجبور شوند دور دوم برای رای دادن به رفسنجانی خودشان بهم اسماماس بزنند چون مثل همهی ایرانیهای متعهد به هول و ولا افتاده بودند و تازه داشتند احساس میکردند عمق فاجعه تا چه اندازه است. فکر نمی کنم آن عدهای که میگویم از كينه و بغض در انتخابات شرکت نکردند، كاش همهاش یک
اشتباه محاسباتی بوده باشد که نتیجهاي چهارسال دور هالهي نور گشتن بود! بعد هم که آقايان نوراني چهار سال زیر این فاجعه زدند و خوردیم و زندگیمان خفگیاش بیشتر شد و هوا گمتر... اوضاع اصلا مناسب و مساعد نیست، در هیچ حوزهای. سرمایههای بسیاری از کشور گریختهاند، نرخ بیکاری رشد کرده است، امنیت اجتماعی و شخصی به کمترین حدش رسیده، خبری از دغذغهی فرهنگی و ... نیست و چند روزنه ی موجود هم نه به زور توقیف که به خاطر اعمال سیاستهای نابودکننده کور شدهاند، گرچه هرگاه هم روزنهای توانسته است تا مدتی ادامه دهد قاضی مرتضوی و شورای نظارت بر مطبوعات و ... دردم حاضر بودهاند. توي دو سال گذشته ببينيد كه چند و نشريه توقيف شده يا خودشان خودشان را تعطيل كردهاند: شهروند امروز، هفت، ارژنگ، هفتهنامه سينما، فرهنگ آشتي، همميهن، شرق، كارگزاران، دنياي تصوير، تلاش، رويش، نشاني و ... وضعیت اخلاقی و فرهنگی جامعه هم كه رو به نابودیست، سینمایش شده اخراجیها، موسیقیاش "دافیشاپ" و ... نه اینکه اینها نباشند، اما میخواهم بدانم در فضای آزاد بدون خط قرمز وقتی مردم تابویی نداشته باشند که به شکسته شدندش ذوق زده شوند اينچنين آثاري كجاي بازي خواهند بود؟ در چنین شرایطی حکم بر تغییر است (البته قصد سوءاستفاده از شعار کروبی را ندارم)، حکم قشر فرهیختهای که گرچه اکثریتشان چند سالی به تحریم و .. درست زدند اما حاد بودن شرایط را خوب درک میکنند و میدانند این تو بمیری از آن توبمیریها نیست. در چنین شرایطی که جنبش اصلاحطلبی ۱۲ سال تمام را به عافیتطلبی و آزمون و خطا و اشتباه و از دست دادن فرصتها گذراند و همچنان تنها مهرهی مردمياش سید محمد خاتمی بود، با کنار رفتن او میدان را خالیتر از گذشته میبیند. تردید در بین همانهایی که قصد رای دادن دارند کم نیست. تردیدی که مدتیست خود من هم سخت گرفتارش شدهام. بحث موسوی یا کروبی بحث داغ اینروزهای ماست. تا یک ماه پیش علارغم دلشکستهگیام از رفتار نهچندان اخلاقی میر حسین که موجب کنار رفتن خاتمی شد، چون خاتمي به مدار اخلاق و خودخواسته رفت، چنان كه ميتوانست نرود و يك حرف زده شده را پس بگيرد و خود میگوید نه تنها دل چرکینی ندارد بلکه پیروزی موسوی پیروزیاش است، ما هم جز بخشش انتخابی نداریم. گرچه اگر چنین اتفاقی نمیافتاد و موسوی در روزهایی که سید اصلاحات آلارم میداد و او نمیگرفت اعلام حضور میکرد تا خاتمی هرگز وارد صحنه نشود، علاقهام به او مدام و مستدامتر بود. حالا اتفاقي که بعد از اعلام کاندیداتوری میرحسین افتاده است و آن نداشتن یا اعلام نکردن کوچکترین برنامهای برای اداره کشور و پناه بردن به رنگ سبز و سنگر گرفتن پشت خاتمی و ... است، نسبت به آیندهی کشور حتی با میرحسین دلنگرانم میکند. مخصوصا که از دور و نزدیک میبینم و میشنوم که مشاوران به درد بخورش یکی دوتا بیشتر نیستند و یکسری فرصتطلب در سایهمانده دور و برش را گرفتهاند و قضیهی بادمجان دور قابچین و مگس و شیرینی سخت برقرار است. گرچه به یکی دونفر مثل خاتمی، محتشمیپور و دکتر بهشتی میشود امیدوار بود اما نمیتوان بابت فرصتهایی که احتمال دارد به دست این فرصتطلبان سوخت شود هم نگرانی داشت. از طرفي هم شخصیت قدرتطلب کروبی که علارغم ادعاها و بیانیههای جالبش در این روزها باعث شد روزهای فراموش نشدنیای را در بنیاد شهید و مجلس برای ما رقم بزند و یا گندکاری بکند و یا یکی بزند به نعل و دوتا به میخ به این زودیها فراموش من نمیشود، گرچه دوستان زیادی یا سادهلوحانه و یا منفعتطلبانه آن را شیفت دیلیت کردهاند. (مرور کارنامهی کروبی در بنیاد شهید نبايد در عصر تكنولوژي کار سختی باشد.) با اینهمه چند روزی بود كه کروبی با تیم مشاوران قدرتمندش سخت وسوسهام میکرد، کرباسچی، ابطحی، محمدعلی نجفی، جمیله کدیور و عباس عبدی هرکدام در حوزههای خودشان کارشناسان قدر و صاحب فکر و ایدهای هستند. اما در این بین اتفاقاتی افتاد که من را هرلحظه از بازگشت این شیخ به ذات قدرتطلب، مصلحتطلب و سوپاپاطمینانیاش نگرانم کرده است. از دیدارش با ساسیمانکن و امیر شهریار و مجتبی شاهعلی و ... که به حوزهی من مربوط میشود بگیر تا اتفاقات سه روز اخیر. این دیدار با جمعی از موزیسینها (!!) به واقع نشان میدهد که مشاوران کروبی هم ذات قدرتطلباش را به خوبی مدیریت میکنند تا بهجای دیدار با فرهیختگان این عرصه و آنهایی که سرشان به تنشان میارزد، با افرادی دمخور شود که بلکه در یکی دوتا عروسی و مجلس با آهنگي بترکون شیخ را ساپورت "احتمالا دارم عاشقت میشم"ی بکنند و رای برای او بیاورند، نه اينكه اتفاقی در جهت خدمت به موسیقیاي كه در همهي دولتها محكوم و حاشيه نشين بوده بیفتد. 
از اینکه بگذریم رفتار به واقع کثیف و غیر اخلاقی روزنامهی مطبوع شیخ در قبال محمود دولتآبادی و اتفاقات اصفهان بوی ادبیات کیهانیای را به مشام میزند که جز زشتی و پلشتی هيچ ندارد. دولتآبادی کم کسی نيست که برایش یادداشت های آنچنانی بنویسند و برای کسی که همهی عمرش را به اعتلای فرهنگ و هنر این مردم گذرانده چنان ظلمی را روا دارند. نمیدانم آقای قوچانی عزیز حتی قسمت کوچکی از فرهنگ و حافظهی تاریخی مثال زدنیاش را مدیون "کلیدر"ها میداند یا نه. پول و قدرت بد چیزیست، خوب میدانم! هر قلمی هم حتما قیمتی دارد. حتما! (البته باید اشاره کنم که سواد و قلم تاثیرگذار محمد قوچانی همیشه برایم محترم بوده و هست و افسوسم از قیمتدار بودنش است و بس!) از طرفی هم که علارغم عذرخواهی رییس ستاد اصفهان میر حسین از اتفاقاتی که به خاطر نادانی چند جوان در جریان سخنرانی کروبی در اصفهان افتاد، و عذرخواهی خیلی از دیگر اطرافیان میرحسین این که سهروز توپخانهی اعتماد ملی به جای دشمن به سمت خودی برگردد و بزنند و بکوبند و روجلد از کرباسچی نامه بروند و ... نهایت بیانصافیست. با این تفاسیر چون دوباره از کشور رادیکال عقده محور (گیرم چپ) میترسم و فکر می کنم رادیکالها چه شریعتمداری باشند، چه قوچانی سعادتی به همراه ندارند و همه بهرهای از فرهنگ دگماتیسم بردهاند، یکی کمتر و یکی بیشتر، فعلا به سمت میرحسین موسوی برمیگردم و رایام اوست، اما تا وقتی که برنامههایش را ندانم پرچم سبز را بالا نمیبرم. یک رادیکال قدرتطلب با برنامه را به یک انسان شریف توانای بیبرنامه ترجیح میدهم و آخرین مهلت را به او میدهم تا من را در جبههی خودش نگه دارد و رایام را به کروبی باز نگرداند! البته در اين بين نگران راديكالهاي تندروي جبههِ مشاركت هم هستنم كه از اين حمايتهايشان مبادا آن بلايي بلند شود كه سر خاتمي آمد. همان بِ تدبيري و بيترمز رفتن بدون برنامه را ميگويم. امیدوارم توپخانهی این دوطرف که چند روزی را به روی هم بارید جهتاش را عوض کند و دشمن را بهتر ببیند تا خودیها را. به قول یک دوست نمیدانم اگر میرحسین و احمدینژاد برای دور دوم بمانند کروبی و طرفدارانش با چه رویی میخواهند از او حمایت کنند؟ به امید پیروزی فرهنگ تغییر و بهبود این شرایط غیرقابل تنفس! چیزی که شاید حالا خوب فهمیدهایم که به دست خودمان است، نه هیچ کس دیگری که کاسهی داغتر آش باشد و نسخهی دمورکراسی و سعادت برایمان بپیچد. امیدوارم آن عده از تحریمیهای عزیز هم که یا هنوز به عقیدهشان پافشارند و یا میگویند به احمدینژاد رای میدهیم تا تکلیف یکسره شود، این چهار سال را به یاد بیاورند که هیچ تکلیفی یکسره نشد و فقط خودمان بدبختتر شدیم. مبادا که اینبار با دست خودمان گور دموکراسی را برای همیشه توی این کشور بکنیم و پوپولیستها تا سالها جولان بدهند تا ایران ویرانهای غیر قابل سکونت شود، بدتر از الان واقعا قابل تصور نیست.
ای ن
!
فکر کنم امروز از خستگی تلف شوم. اما حال روحیام يكجورهايي خوب است! خوب است ديگر. بهشما چه چرا؟ حسوديتان ميشود اينجا ناله كم دارد؟ اين هم در ادامهي آن خلاف جهت آب شنا كردن است. وقتي همه مينالند شبيه همه نبودن خودش كلي انگيزه است! البته بعضی مواقع مثل دیروز يك راز هم در اين بين ميتواند موثر باشد. که ۳.۳۰ شب خوابیده باشی و بتوانی ۹.۳۰ صبح بیدار شوی و با انرژی ادامه دهی. تا الان که تازه یک روز پرکار دیگر را بدون خواب آغاز می کنم!
...و ديدم که تمدن يعني دشنام يعني کينه، نفرت... ديدم خويشاوندان من نيز در ديوار چين مدفون شدهاند. آنجا که بردگان بايد کار ميکردند و هر بردهاي که نمیتوانست بار سنگين اين سنگها را بکشد بلافاصله فرمان ميآمد براي جنازه او که در جلد اين ديوار بگذارند و رويش را ماله کنند و اين چنين ديوار عظيم چين ساخته شد و همه تمدنها و همه ديوارها و بناهاي عظيم بشري...
(دکتر علي شريعتي)
مطمئنم وقتی پپ گواردیولا در دقیقهی ۸۷ بازی امشب چلسی - بارسلونا به سمت گاس هیدینک رفت و او را بغل کرد به گاس بزرگ گفته است: "خودت بگو چکار کنیم!" امشب استیصال از سر و روی بارسلونا و پپ میریخت! برای اولینبار در عمرم دوست داشتم تیم محبوبم ببازد، گرچه بعد از گل اینیستا نیم متر از زمین جدا شدم! فکر نمیکنم کسی در بهترین مربی دنیا بودن گاس هیدینک شک داشته باشد، او از روسیهی بیعرضه و بیمهره آن تیم رویایی جام ملتها را ساخته بود و حالا با چلسی این چنین پر صلابت بازی میکند و تیمی مثل بارسولانا را که در ۵۸ بازی ۱۴۹ گل زده بود نزدیک به ۱۸۰ دقیقه در حسرت گل میگذارد. گذشته از این فکر نمیکنم هیدینک، آبراموویچ، بازیکنان و طرفداران چلسی به این زودیها آن داور چاق بیعرضهی نروژی را ببخشند! حداقل دو پنالتی مسلم چلسی را نگرفت و جریان بازی را به کل عوض کرد! حالا منتظر فینال رم میمانم تا بارسلونای عزیز انتقام آرسنال محبوبم را از منچستر کثیف بگیرد. همیشه از منچستر بدم میآمده، مثل یونتوس و بایرن مونیخ و حتی بیشتر از آنها! امیدوارم تیری آنری بزرگ هم به آن بازی برسد که امشب جایش خیلی خالی بود!
پینوشت۱: پسر داییام هادی همیشه حرف جالبی میزند. میگوید این اینیستا پیامبر است از بس چهرهاش نورانیست! راست میگوید ها! عکسش را ببینید!
پینوشت۲: یادداشتم در مورد موسیقی فیلمهای "وقتی همه خوابیم" و "سوپر استار" در صفحهی ۱۵ شماره امروز روزنامه اعتماد ملی (پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت).
پینوشت۳: مزدک یک کارهایی میکند که شاید بشود کمکش کنیم.
پینوشت۴: یک ترانه نوشتهام که خودم در حیرتم! چیز عجیبی شده. حس عجیبیست! رو نمایی نمیکنم، شاید اتفاقات جالبی برایش افتاد و بعد...
تبريك به همهي استقلاليها. تبريك به مجيد جلالي و فوتبال پاكش، انسانيتاش. تبريك به انسانيت. خدا را شكر كه حداقل براي يك روز هم كه شده كثافتها گورشان را گم كردند و لذت فوتبال سالم را درك كرديم. اميدوارم كسي از اين قهرماني در سياسيترين برههي ورزش ايران برداشت سياسي نكند.
دوست عزیزم، خوانندهی توانا، هومن جاوید عزیز پدرش را از دست داد. جز اندوه چیزی برای همدردی ندارم و این ضایعه را به هومن و خانوادهی محترمش تسلیت میگویم. مراسم بزرگداشت مرحوم هوشنگ جاوید فردا دوشنبه ساعت ۴:۳۰ تا ۶ عصر در مسجد ولیعصر واقع در خیابان وزرا جنب پارک ساعی برگزار میشود.
گاهي!
فقط گاهي!
به كوچولوها فكر ميكنيم؛
ميخنديم
و سوت ميزنيم!
گاهي!
فقط گاهي!
به خدايي كه هست و احتمال داشت نباشد
فكر ميكنيم
اميدوار ميشويم
و لبخند ميزنيم
گاهي
فقط گاهي
از خودمان بدمان ميآيد
از صداقت و رفاقت و ... كه گاهي بلاهت شده بود
از تكرار ميترسيم
حرفي نميزنيم
و به گاهيها فكر ميكنيم
مثل اين بيگاه
كه وسط ارديبهشتي كه حالمان را بد ميكرد
سرخوشيم!
صدای مریض خوانندهی the Tiger Lillies برایم روز و شب نگذاشته است.
I'm terrible, terrible, shouldn't be allowed
To sing my songs of filth to a decent crowd
اینها قسمتهایی از ترانهی Terrible اش بود. متاسفانهی توی نت ترانه و لینکی از ترک Fisherman از آلبوم The Sea پیدا نکردم. پیدا کنید و گوش کنید. چیز عجیبیست، عجیب.
پس از آنهمه داد و هوار ما و شاید لبخندهای بیتوجه دوستان روزنامهنگار، حالا که اینها هم کلی از اعتبارشان را برای یک آدم معلومالحال صرف کردند و تازه فهمیدند که یارو چه کاره بوده است، دادشان در آمده است. به حمیدرضا منبتی میگفتم که از بابت بیتوجهی دوستان به حرفهای ما که میدانتم قطعا خوانده و شنیدهاند ناراحت نیستم، از این ناراحتم که علارغم تجربهی ناکام دو تیم مختلف روزنامه نگاری و صرف هزینههای مادی و معنوی زیاد از طرف ایشان، اگر رضا رشیدپور سراغ تیم جدیدی برود و آن وعدههای رنگارنگ را بدهد باز هم خیلیها را فریب خواهد داد. این به دلیل سادهلوح بودن ما روزنامهچیها نیست، بهخاطر فضای گندیست که در فرهنگ و رسانهی ایران حاکم است، فضایی بسته و بیپول که چند وعدهی شبه آزاد و بیسانسور و با پول، همه را وسوسه میکند. حتی دوستانی را که یکبار از این سوراخ گزیده شده بودند و یک زمانی پای تلفن یا در ملاقات حضوری میگفتند ال میکنیم و بل میکنیم و هوار میزدند و به این آقا فحش می دادند، باز هم به سراغش رفتند و همکار مجدد شدند یا قصد داشتند بشوند. دنیای عجیبیست، خدا را شکر ما هنوز فحش ندادهایم!
پینوشت۱: ای دل از این خیالسازی چند/ به خیالی خیال بازی چند/ از سر این خیال درگذرم /دور به زین خیالها نظرم ... (هفتپیکر نظامی گنجوی)
پینوشت۲: نمایش عروسکی "علیبابا و چهل دزد بغداد" به کارگردانی جواد ذوالفقاری و بازی و عروسکگردانی پسرداییعزیزم، حامد ذبیحی در حال حاضر در کارگاه نمایش مجموعهی تئاتر شهر بر روی صحنه است. نکات جالب اینکه ذوالفقاری از اولین و مهمترین اساتید تئاتر عروسکی در ایران است و این نمایش نیز در جشنوارهی اخیر تئاتر فجر بهصورت مشترک با همراهی یک گروه لهستانی اجرا شد و در حال حاضر به صورت همزمان هم در تهران و هم در لهستان بر روی صحنه است.
پینوشت۳: مهر: گزارش تصویری نمایش عروسکی "علی بابا و چهل دزد بغداد"
۱- از ذاتالريه متنفرم. ترجيح ميدهم توي دريا خفه بشوم، تا اينكه آب ششهايم را پر كند و توي خودم بميرم.
۲- دلم براي كساني كه دلتنگ نميشوند تنگ نميشود.
پی نوشت: شماره یک قسمتی از "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ریچارد براتیگان است (البته نقل به مضمون) که توی چند پست قبلی در موردش نوشته بودم و به مدد حافظه ی ضعیفم فراموش کرده بودم مال کجاست. از هرکس هم پرسیدم نمی دانست، برای همین اینطوری نوشتمش. از روح ریچارد براتیگان معذرت می خواهم که یکی دو روزی این کشف دوست داشتنی اش را مصادره کردم.
۱- دنبال بهار نیستم، منتظرش نیستم و این بیانتظاری هیچ غمگین نیست؛ بیشتر خموده و کرخت است. شاید بیاید و یکهو همهچیز را تکانی بدهد، اما من انتظارش را نمیکشم... شاید یکی دو روز بگذرد و اینجا سرحالتر باشد.
۲- تو بگی چیه تو مغزت، من خانوم خوشگله میشم
اونی که حتی تو خوابم، زدنش مشکله میشم
تو میخوای بری تو ابرا، روی قلهها بشینی
گرچه خستهام ولی باز، پلّه میشم...پلّه میشم....
پلّه....
۳- حس خوبی ندارد، شاید شبیه تجاوز باشد، چوب دوسر گهیست.
پینوشت: نشسته است و شمردهست غصههایش را/ و بعد اسم جدیدی برای درد شده (سید مهدی موسوی)
۱- شنبه شمارهی جدید ماهنامهی نسیم هراز (ویژه نوروز) منتشر شد و فکر میکنم حداقل بخش موسیقیاش چیز بدی نشده است، در واقع خیلی هم خوب است! بودن نسیم هراز در حالی که محمد قوچانی هم مجبور است مجلهی مد در بیاورد و همهی اتفاقات جدی مطبوعات ایران تعطیل هستند غنیمتیست، حتی اگر کمی پاپیولارتر از گذشتهاش شده باشد!
۲- "وقتی زبان مادریات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقيم صرف میشوند، وقتی هزاران فعل ديگر را بايد به کمک فعل معين صرف کرد، و اين فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل همخوابگی بکار میرود، آنوقت زبان خيانتکار میشود. حالا اگر تو هم کسی باشی که همينطور تکهتکه از تنت کنده اند، آنوقت قاطی میکنی. آنوقت کردن میشود کشتن. کشتن میشود کردن، و همخوابگی و جنايت همسايهی هم میشوند." (وردی که برهها میخوانند/ رضا قاسمی)
......
بر
نخوره....