
چرا به یاد نمیآورم؟
دریغا دریای دور!
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار سالهاش
نمیگذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
(سید علی صالحی)

پینوشت۱: سر اومد زمستون؟ میاد؟...
پینوشت۲: تا مدتی کرکره اینجا را پایین میکشم. نمیدانم بگویم حالم خوب است؛ نگران نباشید، یا بگویم نه خوب نیستم. نه! هیچکدام مهم نیست. میخواهم کمی بروم توی غار تنهاییام. سال خوبی نبود. برای من هم روزهای خوبی نیستند این روزها. بگذارید با سکوت تمامش کنیم.
پینوشت۳: برای من
که تمامی قصه
بد بودم،
کجاست آغوشی
تا که خوب
گریه کنی...
(بیعنوان)
نه تو رقص دختر کرد، نه تو قهوههای کوبا
نه توی مسیر دورِ معبد دالایی لاما
نه تو جنگلای گیلان، نه تو کشتزارهای سیلان
نه میون سیب ترش و دخترای بور لبنان
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تُرد
تو نبودی عشق و باد با خود میبرد
نه تو وهم و مسخ و کافکا، نه تو شعرای نرودا
نه توی تهوع سارتر، نه تو پنج عصر لورکا
نه کنار دست براندو، تو قمار توی کازینو
نه توی عطر خوش زن، روبهروی آلپاچینو
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نبودی عشق و باد با خود میبرد
نه مث به هم رسیدن، آخر یه فیلمفارسی
نه تو روزنامهی صبح و نه میتینگای سیاسی
نه تو جادههای بیته، نه تو کوچههای بنبست
نه تو بد مستی بیتو، نه تو کافههای بیمست
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نمیخندیدی، باد ما رو میبرد
(میثم یوسفی)
پینوشت: ترانههایی که برای خودم و از عشق باشند کماند، اما این ترانه از آنها بود. دوست داشتم اجرا شدهاش را هم برایتان بگذارم اما چون اتود بود و هنوز آهنگساز و خوانندهاش فرصت نکرده دستی به سر و رویش بکشد از من خواهش کرد کار اجرا شده را فعلن منتشر نکنم. البته به خاطر طولانی شدن کار بند وسط را هم در اجرا حذف کردیم.
۱) انتظار کشنده است. اگر بخواهم تشبیه کنم انتظار مثل آویزان شدن سروته از برج میلاد است! هیچ وقت انتظارکشیدن را دوست نداشتم اما گاهی دلم خواسته که منتظر بمانم ببینم چه طعمی دارد، هیچ وقت از طعمش خوشم نیامده. برعکس دلتنگی که طعمی گس و دوستداشتنی دارد. حتی شاید بشود ازاین نتیجه گرفت که از ترس آزار دیدن خودم نه زیادی منتظر میمانم و نه از کسی انتظار خاصی دارم.
۲) اکثر دوستان معتقدند که من آدم راحتی هستم که سخت ناراحت میشوم. این درست است. اما من هم مثل هرکسی دامنهی تحمل و خط قرمزهایی برای ناراحتی دارم. چندروز پیش داشتم فکر میکردم که بیشتر از همه از چه چیزی متنفرم، آزار میبینم و میترسم؟ این عنوانها از فکرم گذشتند: دروغ، نارو، انتظار، توهین.
۳) یک کار جدید با موضوعی مشخص و سفارش شده نوشتم که قسمتهاییاش این است:
اين شانهها بيگريه ميلرزند
این دستها با خویش درگیرند
از شش جهت از مرگ میترسند
اعدامیانی که نمیمیرند
ما پیرتر از عکس خویشیم و
آیینهها از مرگ سرشارند
در کوچه بذر عشق میپاشیم
مرگآوران شوق درو دارند
میترسم از این مرگ تدریجی
میترسم از این مرگ تاخیری
وقتی که دستت را نمیگیرم
وقتی که دستم را نمیگیری
(میثم یوسفی/بهمن۸۸)
زنی که صاعقهوار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایههای کفن دارد
کیام کیام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هرآنچه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
¤
زنی چنین که تویی بیشک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد
(حسین منزوی)
پینوشت۱: این حس معلق را کجای دلم بگذارم؟ دلم گم شدن میخواهد و نمیشود. زندگیای که از آن گریزانم به بندم کشیده است و این حالت هم دیگر نه غمگین است و نه دردآور، اما ترسناک است. میترسم عادت شود و عادت هم غم دارد و هم درد دارد. مثل حال زنی که دیگر ۳۰ سالگیاش را هم رد کرده است و عوض کردن نواربهداشتی قسمتی از زندگیاش بوده و حواسش نیست که روزی از همهچیز آن بالا میآورده... میترسم بگذرد و سرم را بلند کنم ببینم دیگر بوی گندش را هم نمیفهمم... میترسم از عادت به یک عادت که خودش زمانی درد کمی نبود... حتی از این روزها هم... میترسم عادت کنیم و عادت خود فراموشیست... یادمان که نمیرود؟
پینوشت۲: همه دوستان زیادی را کنارمان نداریم و دوستان زیادی از من هم باید اینجا کنارم میبودند و نیستند. از بین همه این غزل را تقدیم میکنم به محمد که گاهی همآواز منزویخوانیهایمان بود و حالا لابد چون زمستان گذشت و زمستانی نکرد، برای خنکتر شدن مغز و سر و ذهن و گلویش آب میخورد. و نمیدانم هنوز غزلهای منزوی را ازبر است یا نه؟
پیشینه: رفیق قدیمی! یادت هست که میگفتم من خر نمیشوم؟ یادت هست که میگفتم وارد بازیای نمیشوم که ندانم آخرش برندهام یا بازنده؟ یادت هست؟ حالا کجایی که استیصال را توی شب و روزهایم ببینی؟ دارم دیوانه میشوم. اما نمیخواهم بگویم نمیتوانم. هرقدر هم که ضعیف و نحیف باشم، اینبار کوتاه نمیآیم.
شرح حال: ربطی به فیلم نداشت، منطقی بودن بغل دستیام و قصهی من که نمیشود با منطق سنجیدش، برای خودش یک فیلم بود. این قصه آنقدر پیچیدگی دراماتیک دارد که پوز خیلی از قصهها را بزند. برای همین وسطهای فیلم میخواستم سرم را بگذارم رو شانهی بغل دستیام و زارزار گریه کنم.
پسینه: باران میبارید... باران میبارد... باران خواهد بارید... هیچچیزی هم از من یا تو و تویی که در منی پاک شدنی نیست. این باران فقط آشفتگی را بیشتر میکند و لذت قدم زدن دارد. باران را دوست دارم و خواهم داشت...
ترانه۱: ...میخواستم که با تو، هر صبح، بوسه باشه/ عشقت رو منطق ِ ابر، دیوونگی بپاشه/ بارون بباره تا من، بیچتر عاشقت شم/ تو شعر باشی و من، هر سطر عاشقت شم/ بارون به خاطر تو، بیوقفهتر بباره/ از وسوسه بیفته، این بغض بد قواره/ برگرد چتر و بردار، از گریه خیس میشم/ وقتی باید جدا شیم، بد تر حریص میشم...
ترانه۲: وقتی که دلخوش نیستی، خندیدنت بیمعنیه/ وقتی نمیفهمی من و بوسیدنت بیمعنیه/ باور کن اینها حرف نیست، بیتو سقوطم حتمیه/ وقتی نمیدونم که این، احساس پوچی از چیه؟/ .../ من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری/ با این سکوتت میرسم، تا مرز خودویرانگری/ میترسم از این که یه وقت، بیجنگ از دستات بدم/ دلتنگ من باشی ولی، دلتنگ از دستات بدم/ وقتی که حالم خوب نیست، این حرفها هم جعلیاَن/ تا آسمون ابری نشه، این برفها هم جعلیاَن ...
ترانه۳: ترانهی تو... تو...تو...تو...
جهان به تصادفی زاده شد
به تصادفی خواهد مُرد
و من رها شده در بادها
به بال تو پیوند خوردهام.
نجاتم بده!
فرشتهی کوچک خوشگمانی بودم
در پی سیمرغی بینشان
که نشانی خانهام را گم کردم.
ارابهران دیر رسیدهای
که چرخ ارابهاش
از برف تُرد بهار است.
نجاتم بده، آفتاب من
که پیشاپیشم راه میروی
و تقدیر مرا میپاشی.
دستم را بگیر
تا چون سایه، کنارت
لنگان لنگان
به خانهی اولم برگردم.
(شمس لنگرودی)
پینوشت۱: توی حال خرابی دیشب، با حسین شروع به نوشتن ترانهای کردیم. به ترجیع بند که رسیدم همهی حال و روز من را حسین نوشت و گریه کردم: شب اضطرابه و کاری نمیشه کرد/ حالم خرابه و کاری نمیشه کرد...
پینوشت۲: دیگر نای بازی کردن ندارم. گرچه هرگز به باخت فکر نمیکنم اما اگر زیادی کش پیدا کند، میمیرم. اما باید کاری کرد. من که کوتاه نمیآیم... نه! این که بازی نیست. دیروز که یادت هست؟ گفتم: من باید بجنگم. مبارزهی نابرابریست، اما باید جنگید...
۱- بحث مطلق نبودن مفاهیم است و آزادی هم مفهوم مطلقی ندارد. امروز هم من آزاد شدم و هم پدرم آزاد شد و هم خیلیهای دیگر آزادی را تجربه کردند. اما همه یک حس مشترک داشتند. نمیشود اسمش را شادی گذاشت. شاید کسی از آزادیاش غمگین باشد. اما شیرینی آزادی را نمیشود به هیچ بندی فروخت. به هرحال آزادی پدرم را تبریک میگویم و امیدوارم هرکسی در زندگیاش حداقل فرصت تبریک آزادی دیگران را داشته باشد.
۲-
امسال خشک بود
برف نبارید
دیگر دماغ هیچکس نارنجی نشد
دکمهها هیچچیزی ندیدند تا باز دلی یخی را بلرزانند
و ما -خرسهای قطبی و انواع خرسها-
در حسرت آخرین عشق بازی برفیمان
خواب ماندیم
پینوشت۱: امروز پدرم بازنشسته شد. امیدوارم که نشستنش را نبینم اما خوشحالم که حداقل اسمن فرصت استراحت و رهایی از دردها را تجربه خواهد کرد.
پینوشت۲: یادداشتم برای قسمت پاتوق از پرونده برف نسیم هراز ماه قبل را در ادامه مطلب ببینید.
۱- خیلی از دیالوگهای سینما شعرند. برای همین بعضی وقتها عوض هر کاری دوست داری فیلم ببینی چون انگار همهچیز را صاحب میشوی.بهخاطر مشغلههای ذهنی و کاری مدتیست که فیلم دیدنم از نظم افتاده است و هر از گاهی فرصتش پیش میآید این مدتی که میگویم دو، سه ماه اخیر است.با اینهمه هر از گاهی یک قاب از یک فیلم، یک ملودی از موسیقیاش یا دیالوگی از زبان یک سوپراستار همهی روز و شبهایم میشود و از مغزم بیرون نمیرود. مثل این چند روز و این حرف جان وین دروسترن آلامو:
جمهوری!
آهنگ این کلمه رو دوست دارم
۲- این طرح هم برای اعلام زنده بودن:
Delivery Report
وقتی نامهها به تو نمیرسند
چکار باید کرد؟
انگار کل دنیا روی دکمهی توقف مانده است
و فقط من پیرتر میشوم
(میثم یوسفی)
دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا میآیند و میروند مهم نیستند و تعداد روزانهی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خوانندهی نوشتههایم باشند، آمد و رفت بقیه علیالسویه است و حتی بعضیها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچکتری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همانجا میمانم و همانجا هم خواهم مرد... اما میدانم نمیشود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همهی آنچه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشتههایم را هم، جز تو که نمیشود کاریات کرد!) و بروم یک گوشهای، یک روستای دور افتاده که نشانیاش را فقط خودم بلدم و همانجا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچوقت اهل اثبات نبودهام. توی مدرسه هم با اینکه ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همهشان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بریهایم دارم! حالم از آنهایی که تلاش میکنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم میخورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آنهایی که میخواهند صداقتشان را ثابت کنند به هم میخورد. حالم از آنهایی که میخواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم میخورد و خوشحالم که همیشه بیمنت دوست داشتهام و هر وقت هم دیدهام آزار میبینم یا میبینند، خودم راه خودم را گرفتهام و رفتهام. حالم از آنهایی که خودشان را میکشند تا عشق را ثابت کنند به هم میخورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمیشود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده میشد و این عشق بود که کوه را میکند، نه فرهاد و تصمیمش. نمیدانم میفهمید یا نه؟ اصلن نمیشود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همهچیز را ثابت میکند. همیشه فکر میکنم و میبینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آنها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمیشود بنویسم. هیچ وقت نمیشود همهی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و اینهایی که مینویسی احساست است و شعر همیشه از حس میآید. اگر اینگونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را میشود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کنندهاند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری میشد. اگر تکلمی نبود و همهچیز را میشد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو میکرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمیداند. برای همین است که آن تنهایی را میخواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...
پینوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پینوشت۲: حتی باد ایستاده بود و نگاه میکرد که شعله فرو بنشیند...
وقتی نگا(ه) کنی، دیوونه میشم و
موهاتو وا کنی... دیوونه میشم و
میمیرم و بهجاش، من عاشقت شدم
دلواپسم نباش... من عاشقت شدم
(رستاک حلاج)
............................
چند
خموش
میکنم
. سوی
.
.
.
هوش مرا
به رغم من .
ناطق راز میکنی
(مولانا جلالالدین محمد)
دو، سه روزی میشود كه آلبوم خاموش با صداي كويتيپور منتشر شده است. قصهي اين آلبوم قصهي جالبيست كه شايد در فرصتي بهتر برايتان نوشتم. ترانهي شام آخر يا همان خاموش را برايتان ميگذارم با اين توضيح كه صلیبی به پشتم در ارشاد مميزي خورد و به جايش نوشتم غمي روي دوشم كه در آلبوم هم همين را ميشنويد.
تبی سرد و خاموش گرفته هوا را
بیا زیرو رو کن ته قصهها را
به مریم بگو تا نگرید بر عیسی
که این شام آخر ندارد یهودا
زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبهرویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
به باران بگو تا رهاتر ببارد
کبوتر کبوتر بگو پر ببارد
به تو پشت کردم که خنجر ببارد
به سامان رسیدم؛ بگو سر ببارد!
زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبهرویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
ترانه: خاموش
شاعر: میثم یوسفی
موسیقی: فرزین قره گزلو
آلبوم: خاموش
خواننده: غلام کویتی پور
ضبط: استودیو پاپ، میلاد فرهودی، حمید آداب، کامبیز مقدم - آبان و آذر ۸۸
پینوشت: قصهی شکل گرفتن این آلبوم
تو... تو میخوای پیاده شی،
از توی بنز سیاسی،
سخته رو پاشنههات وایسی...
من... بوی روزنامه و سیگار،
خیس بارون زیر درخت،
شاخه رو میزنم کنار
تو... عطر طلایی ِ موهات،
حلقهی آبی ِ چشمات،
توی سد محافظات
من... از سفارت کشورم
تا کثافت کشورم
با دوچرخه پا میزنم
دنبالتم...
ماریا!
بوی عطر پاریسیت میآد
دنیامو رنگی کن...
ماریا!
بوی تند دموکراسیت میآد
تو..
ماریا...
(تایماز افسری)

پینوشت: تایماز را اولین بار ۶-۷ سال پیش توی منزل نیما کوکلانی دیدم. پسر خوش صدایی که بیشتر از صدا و گیتار زدناش ترانه هایش مجذوبم کرد. حالا توی این ۶-۷ سال آشنایی جز یادآوری همان ترانهها چیز زیادی برای من وتایماز نماندهاست، که دیدارهایمان بعد از آن کم و کوچک بود، هرچند هنوز دورادور جویای احوالش هستم و دوستانی هم هستند که همیشه احوالش را از من میپرسند و نمیدانم چرا انتظار دارند بیشتر از آنها با خبرش باشم. تایماز جان! به خاطر تصورات دوستان هم که شده خبری ز خویش ما را!
(صائب)
همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.
اگر نميخواهي بر تيرهبختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبهروي من نمان، عبور كن
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدمهاي خوشبخت محو ميشوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخمهاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما دو سه شاخهي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيشتر نزد من ميماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند،
اما بعد از رفتن مهمان از خانه آه كشيدم،
آهي كه ميتوانست كبريت مرطوبي را روشن كند،
شاخه و برگهاي گلهاي اطلسي و لادن دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من ميشكفتند،
مهمان هنگام خداحافظي به من گفته بود: آيندهاي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم ميتپد،
پس فقط بايد سكوت كرد و برگهاي درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.
(احمدرضا احمدی)
میگویند رفیق کهنهاش خوب است و رفاقت ما هم کهنه شده است. شیوای هندوان با دسته موهای پریشانش ارباب باد است و من تو را با آن موهای پریشان به یاد میآورم که انگار همیشه بر پریشان حالیات افزوده است. رفیق کهنه! امروز تولدت بود و یک سال دیگر هم گذشت و سال دیگری شروع میشود، کاش زخمهایش کمتر باشد. کاش امسال سال آرامش تو باشد، در کنار عشقی ماندنی که قدر حضور و نفس تو را بداند. تو شاعر خوبی هستی که نمیدانم چرا هیچوقت شعر را جدی نگرفتی، اما خوشحالم که همیشه از اولین شنوندگان معدود شعرهایت بودهام. چند وقت پیش داشتم روی گوشیام بالا و پایین میرفتم که رسیدم به شعرها و ترانههایت. چند بار خواستم کارهایت را ادامه دهم و سورپرایزت کنم، اما هربار نشد یا قصه چیز دیگری شد. حالا توی آخرین ساعات روز متولد شدنت این را تقدیم میکنم به تو و تنهاییهایت، ترانهای که به نیت تو سروده شد اما بعد از سرایشاش و پیشتر از حضورش در وبلاگ تقدیم کرده بودم به تنهاییهای خودم، یغما (گلرویی) و آندره تارکوفسکی! به قول دوستان انگار اگر ترانهای بدون واژگان و فضای عجیب و غریب هم بنویسم باید تقدیمیام عجیب و غریب باشد! سرمای ترانه را دوست دارم، مثل آن قاب سفید توی برف از آن مرد و خانهاش در ایثار...
روز بیحوصله وُ شبِ رویا بینی
داره عادت میشه به همین غمگینی
عمریه میترسم از یه قاب خالی
داره عادت میشه این پریشونحالی
خوابمو میفروشم به یه فنجون چایی
این اتاق ِ تاریک گرمه از تنهایی
داره عادت میشه سال و ماه و هفته
کفش پامه اما کوچه یادم رفته
پالتومو میپوشم به زمستون میرم
وسط ِ تنهاییم دستتو میگیرم
شهر خیس ِ بارون کوچه تو آتیشه
تو اتاقم دائم برف و بوران میشه
راه میرم تو برف سردتر؛ تنهاتر
رو زمین میمونه رد پای دو نفر
توی آینه مونده فُرم ِ خندیدن ِ تو
داره عادت میشه با خودم دیدن تو
ـمیثم یوسفی-
پینوشت۱: رضا! حتمن بازی میکنم. بگذار حس و حالش بیاید رفیق!
پینوشت۲: اتفاقی توی نت میگشتم که دیدم این سایت دوتا از مطالب این شمارهی ما در نسیم را روی سایتش گذاشته:
گزارشی از انتشار ترانه کوروش یغمایی در آلبوم منتخب موسيقی پاپ و راك دهه 60 و 70 ميلادی توسط شركت آمريكايی Stones Throw
گفتوگو با علی پهلوان و سیروان خسروی در مورد مافیای موسیقی و ...
۱-
امروز
اگر یک بار دیگر
آن طوری زیر چشمی می خندیدی
عاشقت می شدم
حالا که نقدن نصف دلم رفته است...
۲-
در را ببند
اینجا دیگر کسی منتظر کسی نیست
۳-
عشق مثل تجاوز است
نمی خواهی و لذت می بری
نمی خواهی و ناچاری
حالا هم
به خدا
ترسیده ام که اشتهایم کور شده
تو فقط نگاه کن
و بیشتر تجاوز کن!
(میثم یوسفی)
پی نوشت۱: خفه شدم رفیق! دادا! چیزی ندارم که بگویم. من بلدم، اما کلمات گمند، کمند!
پی نوشت۲: حس امروزهای من به آسمان، عین طعم یائسگی ست: می خواهد، نمی تواند! (مجید ضرغامی)
پی نوشت۲: کسي در من همه چيز را خواب مي بيند/ و اين ها به شعرهايم راه پيدا مي کنند/ شايد از خواب هاي آينده ام اين سطرها را مي دزدم/ که در اين اتاق/ که در امروز نمي گنجم. (شهرام شيدايي)... که رفت!
همه ش از یه عکس شروع شد. بعد هم که به صورت عجیبی روز به روز علاقه ی من بهت سگ تر می شد. تو خوب نبودی، ذات سگ باز من آتیش تندی داشت...
این همه مستی ما مستیِ مستی دگرست
وین همه هستی ما هستیِ هستی دگرست
تا صبا قلب سر زلف تو در چین بشکست
هر زمان بر من دلخسته شکستی دگرست
کس چو من مست نیفتاد ز خمخانهی عشق
گر چه در هر طرف از چشم تو مستی دگرست
تا برآمد ز بناگوش تو خورشید جمال
هر سر زلف تو خورشید پرستی دگرست
چون سپر نفکند از غمزهی خوبان خواجو
زانکه آن ناوک دلدوز ز شستی دگرست
پينوشت۱: خانهات آباد خواجو. در اين روزهاي غمگين لبخندكي روي لبانمان آوردي.
پينوشت۲: خبر تازهاي ندارم!
این دو شعر را از کتاب پارو زدن در خاک داریوش معمار داشته باشید تا به پینوشتهای مهم این پست هم برسیم. این دو شعر را تقدیم میکنم به هراس و تشویش این روزهایم و همهی آنهایی که ترسیدهام از دستشان بدهم. به...
(گریز)
شبیه شمعدانی بود
صورتت
گلایل سرخی در گلو داشتی
باران از دستهایت میرسید
ماه در پهلویت لمیده بود
ابر و باد، ترانه بود که از کنارت میگذشت
اینها را گفتم
که بفهمی چرا به دوست داشتنت فکر نمیکنم
نگه داشتن چیزی مثل تو
کاری نیست
که از هرکسی ساخته باشد
(عبور از تنگه)
حالا تو بگو
تمام این لحظهها
فرصتی برای بوسیدن بودهاند
یا گریختن
تلخ نشو
ناسزا نگو
میان این همه اشیاء
که بیوقفه پرسه میزنند در حوالی ما
ببین کدام واقعیت
رضایتبخشتر است.
پینوشت۱: مزدک زنگ زده خانهشان و به پدرش گفته سالمم و نگران نباشید. تنها خبر همین بود.
پینوشت۲: برای ترانهی ایران و خیلی از ترانهسراها فرهنگسرای شفق (دانشجو) یوسف آباد نوستالژی شده است. حالا که قرار است از فردا دوباره خانهی ترانه هر پنجشنبه ساعت ۲ (خود این هم نوستالژی عجیبی دارد، ساعت ۲ پنجشنبهها) در شفق برگزار شود و خیلی از بچههای قدیمی هم هستند که قرار شده دوباره توی جلسهها باشیم، تکرار این نوستالژی اتفاق خوشایندیست.
اين زخم كهنه را با شما شريكم، آرام ميگريم تا بلندي فريادها و نترسيدنهايمان را تقديم كنم به پاييز آزاد محمد قوچاني و همقلمهايي كه در بندند تا برده نباشند. به هادي حيدري عزيز و ترانهي باران كوچكش، به محبوبه حقيقي كه نميشناسمش ولي همخاطرهي خيلي از عزيزانم است و... احمد زيدآبادي.
(آینده روشن نیست)
فردا چه رنگیه؟ آبی، سفید، مشکی؟
رویا چه شیرینه تو خوابِ گنجشکی
فردا کدوم واژه توقیف میآره؟
از چی باید حرف زد؟ از گُل یا خمپاره؟
آینده روشن نیست هر چند نو باشه
وقتی هنوز بابا درگیرِ زخماشه
وقتی هنوز مادر اشکاشو میبافه
انگار خوشبختی رو قلهی قافه
وقتی هنوز پاهام از ترس میلرزن
وقتی که هم بندام از موش میترسن
حقو به چی میدی؟ تسلیم یا طغیان؟
داروی ِ دستشویی یا قهوه تو فنجان؟
فردا کجا باشم؟ تو عکسِ رو دیوار؟
تو انفرادی یا.....
نه ..........
تو کت و شلوار!
میثم یوسفی / آبان ۸۵
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کـُند شده، قرص بیاثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریههای من از شب بزرگتر شده است
(سید مهدی موسوی)
برای خالی نبودن عریضه، تا از سکوت نمیریم و با سکوت بخوانیم!
(اخم)
با خنده زیبایی ولی با اخم برگرد
میری برو! اما بدون زخم برگرد
فرقی نداره؛ مرگ یا بیهوده حالی
وقتی که پیشم نیستی دوری، خیالی!
باید دوباره بال و پرهاتو بپوشی
من دستهامو باز کردم آرزو شی
شاید ایندفعه بری و برنگردی
فکری برای حال و روز من نکردی؟
وقتی که اینجا نیستی دلتنگ میشم
میترسم از این حال بد، بد رنگ میشم
وقتی که برگردی کنارم حیف میشی
من بیامیدم، بیبهارم، حیف میشی
بیتو به این دلتنگیا دلبسته میشم
از انتظارت هم یهروزی خسته میشم
دنبال طرحی تازه از دیوونگی باش
پیش نمون اما یه بغض خونگی باش
این لحظههای آخر و بیگریه سر کن
دلشوره دارم! بالهاتو بازتر کن
با اخم ویرانگرتری با اخم برگرد
میری برو! اما بدون زخم برگرد
میثم یوسفی - دی ۸۷ تا فروردین ۸۸
توضیح: اتفاق میافتد یا اتفاقی، نمیدانم؛ ترانه را چند هفته ای بود که نوشته بودم که به شعری از رسول یونان رسیدم و گفتم کاش زودتر میدیدماش. آنقدر حس و حالی که میخواستم بنویسم را بهتر از من تصویر کرده بود که حسودیام شد و خواستم ترانهام را کلن کنار بگذارم. اگر نبودند چند عزیزی که به من و اینترانه لطف داشته و دارند و متاسفانه قبل از برخوردم به این شعر دایی شنیده بودندش، حتما ترانه را تا الان پاره کرده بودم و جز من و همان تشویشهای پیش و پس چیزی نمانده بود!
پینوشت۱: رسول یونان را از روزهای دور خانهی ترانه که همه بودند و بودیم به یاد دارم و از عصرهای کافهنشینی خانهی هنرمندان. من کمتر از بقیه هم صحبت یونان شدم اما شعرها و ترانههایش را دوست داشتم و دارم، بعضیها را بیشتر. حالا مدت هاست که از هردو به دورم. یا نیستند و یا نیستم! رسول یونان برای خیلی از بچهها دایی بود، همه را دایی صدا میکرد و همه داییاش میخواندند. دلم برای آن لهجهی شیرین آذریاش تنگ شده است که خوشبختانه هیچوقت قرار نیست از بین برود. برعکس من و ما که گاهی توی این شهر شلوغ نه تنها زاد بوم و لهجه، که خودمان را هم گم کرده و میکنیم! به قول آن قصهی کهنه: هم عوض میشویم و هم عوضی!
من و تو قصهی یک کهنه کتابیم، مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بیجوابیم، مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصهی ما تموم میشه
آخرش نقطهی پایان کتابیم، مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میآد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟
کی میگه ما با همیم، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنهی آبیم، مگه نه؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجرهی رو به سرابیم... مگه نه... مگه نه؟
شعر بیژن سمندر با موسیقی عطا خرم و صدای محمدرضا شجریان
پینوشت: خیلی اتفاقی توی دو روز سه آدم مختلف گفتند که چرا اینقدر غمگین مینویسی؟ نمیدانستم. فکر میکردم شکل خودم مینویسم. دوست داشتم شکل خودم باشد. فکر میکنم شکل خود خودم هستم. نه به آن شادی و سرحالی که همیشه میبینید و نه آنهمه غمگین که فکرش را بکنید. با غمی همیشگی، دلپذیر و آرام... مثل همین آهنگ... مثل صدای کهنهی شجریان... همین.
(چهار شعر از «کولی؛ پیراهن تنگ یک خواب بلند» کیکاووس یاکیده)
1 –
بگو!
حرفت که تمام شد
به چشمان من خیره نشو
شتاب کن.
از حوالی باران
تا کمی بعد از آن
مردم شتاب میکنند
مردم باش.
2 –
از سرریز حماقتهایت
نترس
کولی!
این تنها دلیل توست
3-
سایهای شرور دنبالم میکند
تمام شب
حتی از شنیدن نام تو هم
پایش سست نمیشود
4 –
پنجه
در ستارهاي
سرخ و سوزان
سبز را میجوییم
نمردهایم.
(میثم یوسفی)
۱-
این زخم، این غم
وا گیره اما
من خوب میشم
با تو
یه روزی
این خونه، این راه
تاریکه اما
دلباز میشه
تا تو
یه روزی
۲- مهدی عزیز کلیپی برایم آورده بود که اجرای ترانهی معروف Summer wine نانسی سیناترا توسط Bono و The Corrs است. مهدی راست میگفت. حالا عاشق نگاههای Andrea خوانندهی The corrs شدهام!
پینوشت: اطلاعات بیشتر را در مورد این ترانه از اینجا بگیرید. لینکهای دانلودش هم همانجا هست.
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
اینجا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا
اینجا تمام مردها نامردن آقا
دستا به غارت کردن عادت کردن آقا
با ذوالفقار تو خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزهها یکجا خریدن
اینجا شبی از عقدهها طوفان بهپا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد
حتی بهشتام قیمتاش بالا کشیده
میگن معاویه سهاماش رو خریده
اینجا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بیشماره
...
تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه میدونه که تو عاشقترینی
...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
(میثم یوسفی)
پینوشت: هی رفیق! شعر همیشه پیشتر از من وتو دردهایمان را آواز کرده است. شعر بیدارست، حتی اگر دنیا و ما خواب باشیم.
سال ها هست از خودم تنها
مثل يك اتفاق ميترسم
از همان شب كه قصه خوني شد
ديگر از اين اتاق ميترسم
صورتم از نكردهها سرخ است
گريهام از نگفتهها مسموم
حرفهاي مرا نميفهمند
اين رسولان ِ قبله نامعلوم
بوي كافور ميدهد باران
مزهي مرگ ميدهد دهنم
از بس اينجا خدا به دار شدهست
بايد امشب به مرگ سر بزنم
...
(ميثم يوسفي)
۱-
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جرماش این بود که اسرار هویدا میکرد
آن که چون غنچه دلاش را ز حقیقت بنهفت
ورقِ خاطر از اين نكته مُحشا ميكرد
...
۲-
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانهی غیباش دوا کنند
آری درون پرده بسی فتنه میدود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند؟
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفام
ترسم برادران غیورش قبا کنند
...
۳-
زین آتش نهفته که در سینهی من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
حافظ چو آب ِ لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
...
۴-
پِی پارهای نمی کنم از هیچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمیرسد
تا صد هزار خار نمیروید از زمین
از گلبنی گلی به گلستان نمیرسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیدهاند
جز آهِ اهل فضل به کیوان نمیرسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمیرسد
۵-
چو پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
۶-
عشقت رسد به ...
فریاد ...
كيـــــــــش !؟
كيش!
مهرهها را تقديم ميكنيم.
(به آسمان ها و دست هايمان
كه پرتـــــــــاب ميشوند
نيم نگاهي)
مهرهها را با ادب و احترام
تقديم ميكنيم.
برجها
پيلهاي كج تاز
اسبها را – كه چهار نعل
اسبهاي – اِل را
(الهي!
نه به اعتراض
نه به التماس)
تقديم ميكنيم.
مهرههاي زيباي ماه رو را
حتي وزيــــرانمان را
وزيران ِ عاقبت انديش را
(به آسمانها – معتاد
و به ستونها محتاج شدهايم.
نيم نگاهي – ربّي !)
هم چنان
همچنـــــانيم كه تقديم مي كنيم.
با عزت و احترام
مهره هاي خوش تراش ِ فكور
با آن شيارهاي مورب!
ما ميان چهارخانه هاي
سپيد
سياه
و سربازان پياده نظام ما
پياده هاي كوچكي بيش نيستند
و تمام نظامشان را
به ضرب خانه ها مي نشانند.
و ما
بازي مي كنيم
همچنان
هم – چنان
(دست هايمان را
از روي بام و آسمان
كه كوتاه
مي آيد!؟
دست هايمان را
به آرزوي تو- پرتاب مي كنيم)
با ادب
با احترام
و عرض ارادت فراوان
مهره هامان را
مهره هاي سپيد را
تقديم شما مي كنيم.
و سياه،
به خانه هاي بخت مي خوابانيم.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره
بزرگان
بازي
مي كنند.
(الهي!
براي يك بار هم كه شده است
بيا و به اين همه مردم كه مات شدهاند
بر آسمانها با آن ستونهاي بالا بلند
نگاهي پرتاب كن ...
الهي ... پرتاب كن!)
مهرهها را تقديم ميكنيم
و برايشان بالا مي زنيم.
اين يك رژهي نظامي است
مهره هاي بزرگ ندانم كار،
و سربازان كوچك
تمام هنرشان را
با يك خانه حركت
به چپ
به راست
كيش مي كنند.
كيــــــــش!
(انگشتهايمان را به آسمان مي پرانيم
و به صداي تيك تاك ساعت
ايمان آورده ايم)
اما،
كما في السابق
با ادب و احترام
مهرههامان را
تقديم ميكنيم.
(مجید ضرغامی 28-مرداد-88)
.
................
پسوند اهورايي:
نخواهد مانــد .
پينوشت: كاش ميخنديديم...
۱- تجسم اسارتي به وسيله ي اسارتي ديگر به همان اندازه معقول است كه بخواهيم چيزي را كه واقعن وجود دارد به وسيلهي چيزي كه وجود ندارد نشان دهيم. - (داینل دوفو)
۲- آدرس سایت راه نیفتادهام را فوروارد کردم روی وبلاگ و به این ترتیب اینجا هم دات کام شد. لطفن دوستان عزیزی که به اینجا لینک دادهاند آدرس را به http://www.meisamyousefi.com تعییر بدهند. ممنون.
۳- سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را
اين روزها قلم به دستم نمیآید، اما هنوز لابهلای کاغذهایم چیزهایی پیدا میشوند که هم حال این روزها باشند. این ترانه را با همراهي رضا دوسال پیش زیر پل سیدخندان کنار سکوت هیجدهمی شهریوری و بیتیر نوشتیم و حالا انگار همه با فریادهایشان بلند بلند می خندند. تیر و مرداد و شهريورش هم فرقی ندارد. سید خندان و ونک، شوش و راهآهنش هم پیشکش اخم کوتولهها...
صدای جیغ و بوق و رد پای چند عابر مُرد
همون شب بود، همون شب که یکی اسم تو رو آوُرد
همهچی دست ما بود و یهو تو قحطی آدم
یکی اومد خدامون شد، بهجاش آزادیمونو بُرد
با زور عدالت رو، میریزی توی لیوان
مردم به تو میخندن، زیر پل سید خندان
یه جورایی هوا خوش نیست، یه جورایی دلم تنگه
دارم فکر میکنم لابد یه جای قصه میلنگه
بهروزی سگ فقط سگ بود، حوا عشق ِ آدم بود
حالا حوا سگه، آدم داره با آینه می جنگه
شب روزه، درست مثل آزاديِ زندانبان
مردم به تو میخندن، زیر پل سید خندان
پينوشت۱: زندانبانان نيز خود زندانياند. تنها كليد را دارند و نميگريزند. (واهه آرمن)
پينوشت۲: چنین حالی ست.
تقدیم کرده به آن پرندههاي ناشناسي كه در اين روزها كوچ كردهاند
با تو حرف مي زنم
كه مقتول توام.
تمام آن لحظه ها به تو خيره شدم
مي توانستي به چشمانم نگاه كني
گفتي صورتم را بچرخانم
تا تازيانه ات بي پروا بتازد
"چقدر شرمگيني تو"
هيچ كس نمي داند
به گردنم خيره شدي
و هوسي دور در دلت ريشه كرد
امّا آيه هاي روشني را از بر بودي
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
و شيطان گريخته بود
و باز من ماندم و تو
"چقدر شبيه مني تو".
" انگشتانت را مي شناسم
ما فرزند يك آدميم "
اين آخرين جملهام بود
پيش از آنكه انگشتانت با رگهاي گردنم بياميزد.
مرا ببخش
كاش مي توانستم
ناله زيباتري بكشم
تا هر شب اينگونه نترسي
كاش يك صبح از خواب برخيزي
و يادت برود كه قاتل مني.
آن باد پنهان شاخه ها
آن پرنده ي ناشناس بر كلكين
آن سايه آرام همراهت
اين صداي موهوم در ذهنت منم
دست خودم نيست
حرفهای بسیاری دارم.
ما هر دو مردگانيم
تنها تو نفس مي كشي و من نميتوانم
اما وقتي دستهايت را در آب ميشويي
نفست بند مي آيد
با من حرف بزن
كه مقتول توام.

شاديام بيشمار، دردم اما يكي ست
اعتراف ميكنم، آسمان قهوهاي ست
جنگ بياعتراف، آه جنگ بدي ست
اعتراف ميكنم؛ سبز رنگ بديست
آنكه از عشق گفت، هرزه مرد بديست
اعتراف ميكنم، عشق درد بديست
...
(میثم یوسفی)
پینوشت۱: شدیدن طرفدار وبلاگ پسرهای آیتالله بیات زنجانی شدهام. مطالب خواندی زیادی توی وبلاگشان هست و معمولن هم به روزند. آقای هادی بیات و آقا محسن عزیز.
پینوشت۲: این شعر را تقدیم میکنم به احمد زیدآبادی که خبرهای خوشی از سلامتیاش نمیآید. میگویم کاش شما هم اعتراف میکردی. میگویم احمد آقا! ما زندهی شما را بیشتر از مردهتان لازم داریم. منتظر دیدارتان میمانیم، دوستتان داریم و غمگینیم...
مردهای بسیاری هستند
که میتوانند ساعتها به تو زل بزنند
مردهای بسیاری هستند
که میتوانند دوستت داشته باشند
مردهای بسیاری هستتند
که میتوانند ساعتها، ساعتها نوازشت کنند
مردهای بسیاری هستند
بسیار زیاد
که دوست دارند
با تو بخوابند
اما
انگشتشمارند مردانی
که با تو حرف بزنند
شعر بگویند
و برایت شعر بخوانند
و انگشتشمارترند
آنهایی که مثل من
دوست داشته باشند تو را بکشند
چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشمهایت زل زد
و به گلویت دست کشید
به جای رختخواب
و حتی کاغذ و قلم
دنبال چاقو بگردد؟
(میثم یوسفی)
(اعدامی)
فصل روئيدن چاقو، وسط حوض طلاپوش
فصل قربون كردنِ ماه، بعدِ وا كردن آغوش
فصل پوست كندن خوابا، توي پوست كلفتي شب
واسه دل بردنِ از ما، اَبرو ورداشتن عقرب
عكس چشماتو كشيدن، رو زمين، نه روي اَبرا
سرو چشمام توي بشقاب، واسهي حضرتِ آقا
رژه رفتن من و تو، با لباس فرم خوني
حكم اعدامي رو داشتن، وقتي اصلن نميدوني
زندگي سهم كي بود پس؟! همه باختن پس كي برده؟!
ورقا دست كي بُر خورد؟! كه خدا هم نارو خورده
توي عريوني ميسوزم، از ندونستن و مردن
وقتي داغون تو بودم، چشاتو كجا مي بردن؟!
تو چشات عكس كي افتاد؟! چشاتو چرا مي بندي؟!
ته گرفتم توي گریه، وقتي گفتن كه نخندي
باز لبات قرمزن امّا، قرمزيش از رژ لب نيست
اين لبا خونياَن، حتي بوسههات فاتح شب نيست
نفساتو میشمردم، نفسامو میشمردی
تو رو بوسیدمت آروم، منو بوسیدی و مردی
خون ِ تو میچسبه رو خاک، بیتو اینجا جای من نیست
وطنم تو بودی و تو، بیتو این وطن وطن نیست
تو همیشه هستی اما، شب همیشه نمیمونه
ته ِ تاریکی سفیده، کسی اینو نمی دونه
میثم یوسفی - زمستان ۸۰
پینوشت: تقدیمی ندارد. می توانست برای ندا باشد، برای سهراب باشد، برای آن کودک ۱۶ سالهی شیرازی باشد، یا حتی برای بچههای عراقی و فلسطینی، خودتان میدانید که... تقدیمی ندارد. خون چسبیده به خاک را که تقدیم نمیکنند...
۱-
آن ابرهای تیره و این سایه ها شومند
نوشابهها از مشکی ِ کشتار مسمومند
فریاد را خوردم به جُرم ِ «دوستت دارم»
در دادگاهی که همه از پیش محکومند!
آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است
ایران ما گربهست امّا موش بسیار است!
خسته شده دنیا از این آواز تکراری
خاموش شو! در جوبها! یا زیرسیگاری
از رادیو خاموش کن امواج صافت را
که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را
با من کتک می خوردی و شبهای آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!
فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...
یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود
در ازدحام کف زدن های هواداران
بازنده ای در انتظار سوت داور بود
در مغز ما می سوخت عشق و خواب جنگلها
گربه میان دست های بچّه تنبلها!
در سردخانه فارغالتحصیل میگشتند
اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل»ها
میخواستم با تو بگویم: دوستت دارم
امّا نمیفهمند اینها را مسلسلها!
من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد
تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابهی مشکی نخواهم خورد!
عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفهی این ابر، باران اسیدی بود
دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!
تنها نه ما، خورشید را توی «اِوین» کردند
خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد
فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد
ما مرده ایم امّا دماغ زندهها چاق است!
در روزنامهها ستون ادّعا چاق است
از خون ما پر شد شکمهاشان... چه دردی داشت!
با که بگویم درد را؟ حتی خدا چاق است!
شلاق یا حبس ابد؟ محکوم ِ از پیشیم
که عشق ممنوع است که احساس قاچاق است
دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربهاش را موشها خوردند...
(سید مهدی موسوی)
۲-
« يه دختر تو تراس رو به رویی»
یه دختر تو تراس رو به رویی، یه شالِ سبزو هر روز میتکونه
یه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر آرزوهایی که هر روز توی قلبش گُر می گیرن
پر از خاکستر خوابای خوبی که هر شب تو نگاهِ اون می میرن
همین چند وقت پیش رؤیاشو توی خیابون بی بهانه سر بریدن
هميشه راه پروازشو بستن، هميشه رو خیالش خط کشیدن
به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدایت، کافکا، فرخ زاد و مایکل
یه عکسِ خاتمی، چندتا مدونا، یه عکسِ تام کروز، یه عکسِ فیدل
همه ش دنبال قهرمان می گرده، میون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سیاست بازا، پیرا و جوونا
نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی می شه ساخت بی ظلم و برده
يه دختر تو تراس رو به رویی، شبا کنسرتِ فریادش به راهه
صداش می گیره از بس غصه داره، نمی شه دیدش از بس شب سیاهه
ولی زنگ صداش می پیچه هر شب، تو شهری که چراغاش رنگ خونن
دیگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها می ترسن سبز بمونن
می خواد یادِ تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
درختی که قرنطینه شد آخر، تو فصلی که زمین برعکس می چرخید
صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
(یغما گلرویی)
پینوشت: ما چه بسیاریم، بسیاریم، بسیاریم...
■
چند دریا اشک میباید
تا در عزای اردو اردو مُرده بگرییم؟
چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابهکاری بشوریم؟
(احمد شاملو / حدیث بیقراری ماهان)
كسي نميآيد؟
در انتظار نبودي وگر نه ميآمد
در انتظار نبودي وگرنه ميتابيد
ستارهي سحري
(نصرت رحماني)
۲-
ثقل زمين كجاست؟
من در كجاي جهان ايستادهام؟
با باري از فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من!
من در كجاي جهان ايستادهام؟
(خسرو گلسرخي)
۳-
بهانه در رگ من فرياد ميكشيد:
- نخواب
زمان بيداريست
هنوز بيدارم
هنوز...
(نصرت رحماني)
پينوشت: اي سرزمين من! در انتظارم و بيدارم...
دیشب دوروبر یک شب بود که پویا نیکپور خبر بدی داد مبنی بر اینکه عبدی یمینی، آهنگساز بزرگ کشورمان هم توی هواپیمای کاسپین تهران ایروان بوده است. به ناصر چشمآذر زنگ زدم و گفت سالهاست از عبدی بیخبر است و امیدوار است خبر درست نباشد. هیچکدام دلش را نداشتیم تا شمارهی عبدی را بگیریم و بشنویم خاموش است یا از خانهاش... تا امروز ظهر که محمد خاکپور پس از صحبت با خانوادهی عبدی خبر را تایید کرد، امیدوار بودیم این خبر درست نباشد که بود... شمارهی ۸۹ در بین اسامی مسافران پرواز کاسپین عبدالرضا یمینی یا عبدی یمینی موسیقی ما بود. امیر تاجیک و خشایار اعتمادی هم با بغض و غم خبر را تایید کردند و ... همین! یک انسان بزرگ دیگر هم مفت مفت از بینمان رفت و همسفر بچههایی نوجوان تیم ملی جودو و مسافرانی که شاید برای فراموشی این روزهای غمگینشان میرفتند تا چند روزی در ارمنستان باشند پرواز کرد و نپرید، سوخت... حالا چند ساعتیست که آلبوم امان از داریوش اقبالی را با گریه گوی میکنم و موسیقی فوقالعادهی عبدی را که تا ابد برای ما مانده است. عبدی یمینی انسان بزرگ و آزادهای بود و از پیشروترین و بهترین تنظیم کنندهها و آهنگسازان تاریخ موسیقی پاپ ایران. روحش شاد.
امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن
امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن
امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن
امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن
ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن
برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...
شهیار قنبری
پینوشت: در مورد عبدی یمینی و کارهایش
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
(دکتر زهرا رهنورد)
۱ - دخترك خواب مي بيند سبز روي و سبز موي با مردمكاني از فلز سرد... (لوركا)
۲ -
به تو فکر می کردمو حواسم به ساعت نبود
به رویای "ما" گرچه این به غیر از حماقت نبود
شبیه ِ یه ترس ِ مدام شبیه ِ خودم می شدم
به تو فکر می کردمو از عشق ِ تو کم می شدم
به تو فکر می کردمو به کابوس های خودم
تو "خرداد هشتاد و هشت" پُر از پُک زدن می شدم
پُر از پک زدن می شدم پر از زن، زدن، دود، دود
به تو فکر می کردمو حواسم به ساعت نبود!
۳ - امروز روز عجيبي بود. با حلقهي انساني تركانديم و به قول دوستي يك ترك بدون خونريزي تهران را فتح كرد؛ حضور مردم قطعن مليوني بود. از شواهد حضور هنرمندان توي مردم هم جواب داده است. مناظرهي محسن رضايي و احمدي نژاد و مستند مير حسين هم كه عالي بود. اما توي دو روز باقيمانده بايد بيشتر كار كنيم. تصور پيروزي قطعن ما را از واقعيت و تلاش بيشتر دور خواهد كرد. هنوز خيلي ها هستند كه ...
۴ - امروز ساعت ۱۶ يغما -گلروئي- را سر كوچهي ستاد هنرمندان ميرحسين موسوي زدند. يغما داشت ميآمد پيشم كه با هم برويم توي مردم. همه توي كوچه بوديم و بچه ها داشتند آماده مي شدند سوار ونها شوند و من هم تلفني با فردين خلعتبري در مورد يكي از برنامهها حرف ميزدم كه يغما پشت خطيام آمد و قطع شد و يك دفعه ديدم خونين و مالان جلويم سبز شد. گفت سر كوچه دو موتور سوار كه از شواهد به خاطر كثرت جمعيت داخل كوچع ترسيده بودند بيايند و براي ما مطاحمت ايجاد كنند به اسم صدايش ميكنند، نزديك مي رود و دست ميدهد و فكر ميكند از بچه هاي ستادند كه يكي سيگارش را روي دست يغما خاموش ميكند. دست به يقه كه ميشوند معلوم نميشود كي و با چه چيزي خراشي زير گلويش مياندازند و در ميروند. توي ترافيك آن ساعت جردن و وليعصر به سختي خودمان را به درمانگاه خيابان فرشته رسانديم و و هفت تا بخيهي ناقابل خورد زير گلوي يغما؛ شايد به خاطر راي به انسانيت، صداقت، دفاع از حقوق شهروندي و ...
۵ - دومي اصلش اين بود.
۶ - چندتای دیگر از بچهها را زدهاند. توی مصلی هم خیلیها را به قصد کشت زدهاند. این ادبیات این جماعت است. دیشب هم که داشتم میآمدم خانه ۱۰ تا موتورسوار دورم کردند و نمیدانم چه شد بعد از کمی جر و بحث بیخیال شدند و جان سالم به در بردم. شاید از ریشم ترسیدند!! شکستن شیشهی ماشینهای حامی موسوی هم که اتفاق جدیدی نیست.
بگو بگو
بگو بگو
کی میتونه پس بگیره جوونیمو
کیشستوشو میده، بگو؟
صورت و دست خونیمو
کجا باید پیدا کنم رفیقای جونجونیمو؟
کبریت کی آتیش زده لباسای مهمونیمو؟
.....
یکی دو سال پیش بود که به آلبومی به اسم "قصهی نا تمام" با صدای امیر، موسیقی آندرانیک و ترانههای شهیار قنبری منتشر شد. حسن شماعیزاده هم در این آلبوم تک آهنگی داشت و مهین آبادانی و و مریم قاضی هم هرکدام یک ترانه. "قصهی ناتمام" به سرنوشت آلبوم سپیدار و آلبوم "اسم منو صدا کن"؛ تنها آلبومی که آندرانیک با صدای خودش منتشر کرده است دچار شد و جز معدود افرادی کسی این آلبومها را نشنید. آندرانیک پس از جدایی همیشگی از خوانندگان قدیمیای مثل داریوش، ابی و گوگوش که قصمتهای زیادی از اقبالشان را مدیون او بدودند سراغ چند خوانندهی جوان رفت و عمدتا با همراهی شهیار قنبری کارهایی را برای آنها انجام داد، اما سلیقهی شبکهها و شرکتهای لسآنجلسی بسیار پایینتر از آن بود که حمایتی از ایناین جوانانی بکند که ششوهشت نمیخواندند، کلیپی که با دخترها برقصند نداشتند و به موسیقی نگاهی فراتر از یک تفنن یا حتی بیزینس داشتند. آخرین آلبومی که آندو به این منوال منتشر کرد آلبومی با صدای خوانندهای به اسم سولماز بود، بعد از آن هم بیماریهای مختلف از طرفی و بدسلیقهگی لسانجلسیها از طرفی دیگر آنقدر به او فشار آوردند که به قول خودش تا مدتی بیخیال موسیقی بشود، بلکه در آینده روزنه ای در جهت علایقش گشوده گردد و ملودیها و تنظیمهای فوقالعادهی آندو را دوباره با صداهای جاندار و بادغدغه بشنویم. امیدوارم آن روز را نبینیم که بیماری این آهنگساز بزرگ را از پا بیندازد و قیافهی عزادارها را بگیریم و به فکر تشییعجنازهای شکوهمند (!!) برایش باشیم. البته بعید میدانم این اتفاق هم بیفتد، قطعن امثال آندو، تورج نگهبان، پرویز مقصدی، اسفندیار منفردزاده و ... برد تبلیغاتی کمتری از خوانندههایی مثل مهستی دارند که دستاندکاران موسیقی لسآنجلسی حتی به فکر مراسمی آبرومند برایش باشند. وقت مرگ هنرمندی مثل آندو حتی در ایران هم خبری از او نخواهد بود، مطمئن باشید... اتفاقی که برای فردی مثل پرویز مقصدی که دو، سه ماه پیش فوت کرد، در ایران و لسآنجلس افتاد. تنظیمکنندهی آلبوم برف فرهاد هم آندو بود که بعد از انقلاب با مجوز ارشاد جمهوری اسلامی منتشر شد... افرادی مثل آندو بزرگتری آسیب دیدههای شرایط کنونی فرهنگیمان هستند. کسانی که نه در غربت سرپناهی دارند و نه در وطن جایی.
امروز صبح به صورت اتفاقی کلیپ ترانهی "صحنه" از آلبوم "قصهی ناتمام" را پیدا کردم و همین کافی بود که داغ این قصه تازه شود....
هر بار که با آندو حرف میزنم، غصهی عجیبی وجودم را میگیرد، میگوید من نمیتوانم سوار هواپیما شوم، دوست داشتم توی ایران بمیرم اما نمیشود... ميگويد تو چرا نميآيي اينجا كه ببينمت؟ بهش نميگويم، اينها را نميگويم؛ كه من فقط منم، گيرم يكروزي گذرم به ينگهي دنيا افتاد و من را هم ديدي، وطنت، خاطرهات و خاكت را كه نميتوانم بريزم توي چمدان و بياورم...
سپید پوشیده بودم با موی سیاه، اکنون سیاه جامهام با موی سپید...*
پینوشت۱: صحنه را از اینجا ببینید و بشنوید.
پينوشت۲: * ترانهاي از آلبوم برف با صداي فرهاد و موسيقي فوقالعادهي آند.
قول بده ...
قول بده که خواهی آمد
اما هرگز نیا!
اگر بیایی
همه چیز خراب میشود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کردهام
به این انتظار
به این پرسه زدنها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
(رسول يونان)
حلزونها چقدر تنهایند
به جز آشیانهی خود همراهی ندارند.
تنهاییها عمیقاند، آشیانهی کوچکم!
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آنقدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است که تنها ادامه دارد.
(شمس لنگرودی)
چهارشنبه سري به نمايشگاه كتاب زدم، گرچه سه، چهار ساعت بیشتر نبودم و اتفاق دندانگیری هم ندیدم اما دیدار دوستانی مثل مجید ضرغامی، سید مهدی موسوی و ... لطف خودش را داشت. کتاب مجید ضرغامی بالخره بعد از چهار، پنج سال مجوز گرفت و با اسم "اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست" توسط انتشاراتیاش سرزمین اهورایی به نمایشگاه رسید. من از طرفداران شعرهایش هستم و خوشحالم که حالا کتابی از مجموعهی اشعارش را دارم، هرچند به قول خودش شعرهای قدیمیترش را دربر داشته باشد. سیدمهدی موسوی هم علاوه بر اینکه جمعی از بچههای شاعر کشور را توی نمایشگاه جمع کرده بود و برای چنددقیقهای هرچند کم توانستم در خدمت این دوستان باشم، یک نسخه از شمارهی چهارم و پنجم فصلنامهی غزل پست مدرن را هم برایم آورده بود. این شمارهی "همین فردا بود" با سروشکلی جدید و حجمی بیشتر منتشر شده است و شعرها، یادداشتها و مقالههای خوبی هم به همراه دارد. دوستانی که علاقهمندند که نمایندگی فروش این نشریه در شهرستانها باشند با شماره تلفن ۰۹۳۵۷۳۵۴۶۶۴ تماس بگیرند و برای اشتراک یکسالهی آن هم میتوانید مبلغ سه هزار تومان را به حساب شمارهی ۰۰۰۸۲۹۶۰۰۶۷۹۴ نزد بانک تجارت به نام سیدمهدی موسوی بریزید و بعد با همان شمارهی بالا تماس بگیرید و مشترک شوید. فعلا یکی از شعرهای خیلی خوب این شمارهی مجله را برایتان میگذارم:
دارم از تلخیِ این فاصله کمبودت را
ریختم اشک که جاری بشوم رودت را
سوختم، توی هوا پخش کنم دودت را
که فقط خواستهام آمدن زودت را
توی دنیای ِ خدا چیز غمانگیزی نیست
خواب بد دیدهای انگار گلم! چیزی نیست
شهر خالی شده از بودن تو مخصوصا
اجتماع همهی غربت دنیا در من
چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن
راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن
یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم
یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم
کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم
به هوای شب تو چند قدم چسبیدم
تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم
عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم
هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی
مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی
خبری نیست درون من ِ بیرون از تو
مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو
اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو
نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو
گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که…
و دلت تنگ شده راستکی… جوری که…
دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم ↓
خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم ↓
شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم
دستهای تو و گرمای تو را می پوشم
جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت
پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت
فکر می کرد به تنهایی ِ در این کابوس
بخت برگشته ی من در تن یک تازه عروس
خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس
منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس
توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست
خواب بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست
(لیلا اکرمی)
۱) این ترانهی بابک را بهطرز عجیبی دوست دارم. یکی از بهترین ترانه هایش است و به زودی در آلبوم خوانندهای به اسم کاوه منتشر خواهد شد. در این ترانه حامی هم همراه کاوه خوانده است و ملودی و تنظیمش هم با حامی عزیز بوده که به واقع خوب از پس کار برآمده است.
من دیگه دیوونه نیستم، خوب ِ خوبم نازنینم
دیگه رویایی ندارم، حتی خوابم نمیبینم
من دیگه دیوونه نیستم، یهکمی فقط شکستهم
این روزا از بس که مُردم، دیگه از زندگی خستهم
(بابک صحرایی)
۲)
شب ِ دلواپسیها هرقدَر کوتاهتر بهتر
که شاعر در شب ِ موهای تو گمراهتر بهتر
برای شانههای شهر متروکی شبیه من
تکانهای گسل یکدفعهتر ناگاهتر بهتر
چه فرقی میکند من چند سر قلیان عوض کردم؟
برای قهوهچیها مرد خاطرخواهتر بهتر
نفهمیدی که روی بیت بیتش وزن کم کردم
نوشتی شعرهایت شادتر، کم آهتر، بهتر
نه این که قافیه کم بود... نه، در فصل تابستان
غزل هم مثل دامن هرقدَر کوتاهتر بهتر
(حامد عسگری/ خانمی که شما باشید/ انتشارات شانی)
پینوشت: عنوان پست مصرعی از حامد عسگریست!
(گالیله)
قرصها بوی مرگ میدادند
تو ولی باز ادامه میدادی
من که سگمست بودمو سرحال
منتهی میشدم به آزادی
شهر درگیر خستگی بود و
ماه دور زمین نمیچرخید
گالیله گرچه نئشهباز نبود
تلخی ِ درد را که میفهمید
من نفهمیده بودم آغوشت
انتهای جهان و هستی نیست
واژههای همیشه بیدارم
اعتبارش به نئشه-مستی نیست
تو شبیه خیال من بودی
من به دنبال گرمی آغوش
سرد هستم تو هم که سردتری
تن من را به جای رخت بپوش
توی این کفشهای بیراهی
مثل یک ماه مست میمیرم
تو به دنبال جفت هستی و من
دستهای تو را نمیگیرم
تب به دور لب تو میچرخد
باد دنبال مرد میگردد
گالیله عاشق تو میشود و
نئشه دنبال گرد میگردد
(میثم یوسفی/ مرداد ۸۶- فروردین ۸۸)
پینوشت۱: اين يك بازگشت است به دوراني كه با یک سری از دوستان بنای متفاوت نویسی را گذاشتیم. بعدها خیلیها "صفر"شان را از همینجا شروع کردند و جلسات شعر و ترانه هم دلیلی شد که بسیاری برای جلب توجه هم که شده راه ناصافتر را انتخاب کنند. اما ما که اینطرفی آمده بودیم راه رفتن توی هر مسیر دیگری را هم بلد بودیم، گرچه گاهی دوستان عاشقانههای ما را فراموش میکردند، اما حالا فکر میکنم همه بدانند که هرکس بتواند در هر ژانری درست بنویسد تواناتر است. راه میانبر همیشه بهترین راه نیست. خیلیها توانایی نوشتن یک عاشقانهی ساده و سالم، اما پر از لحظه و کشف را ندارند و کجروی را پیش میگیرند. همین باعث میشود از اجرا و موسیقی هم دور باشند و پس از مدتی هرکسی که ترانه ای را به اجرا میرساند دشمن خیالیشان شود. به هر حال، مرور گذشتهها گاهی برای خود آدمی هم جالب است! شروع این ترانه از دوسال پیش بود و عید امسال که دلم برای این مدل نوشتن تنگ شده بود کاملش کردم. گرچه مدتهاست که ساده نویسی و نوشتن برای اجرا را دلپذیرتر و سختتر از به قولی "متفاوت"نویسی یافتهام، اما هنوز جنون این تجربهها را هم به اندازهی خودش دوست دارم.
پینوشت۲: علاقه ای به موسیقی رپ ندارم، اما هرگز موضعی در قبالش نخواهم داشت. دوستان زیادی دارم که سلیقهشان را در رپ میبینند و برای من هم محترماند. هر کسی راه خودش را برود بهتر است، هرگز کسی جای کسی را تنگ نکرده است و کار خوب هم روی زمین نمیماند. بههرحال! اگر پیگیر موسیقی رپ هستید ترانهی جنگ را با صدای دوست خوبم نیما از اینجا داونلود کنید.
پینوشت۳: دو آلبوم پر سر و صدای بنیامین و سیروان خسروی اتفاق خوبی برای موسیقیست. حداقل از این جهت که مردم را دوباره با فروشگاههای موسیقی آشتی میدهد. در فرصتی مناسب در مورد این دو آلبوم خواهم نوشت.
گاهي!
فقط گاهي!
به كوچولوها فكر ميكنيم؛
ميخنديم
و سوت ميزنيم!
گاهي!
فقط گاهي!
به خدايي كه هست و احتمال داشت نباشد
فكر ميكنيم
اميدوار ميشويم
و لبخند ميزنيم
گاهي
فقط گاهي
از خودمان بدمان ميآيد
از صداقت و رفاقت و ... كه گاهي بلاهت شده بود
از تكرار ميترسيم
حرفي نميزنيم
و به گاهيها فكر ميكنيم
مثل اين بيگاه
كه وسط ارديبهشتي كه حالمان را بد ميكرد
سرخوشيم!
صدای مریض خوانندهی the Tiger Lillies برایم روز و شب نگذاشته است.
I'm terrible, terrible, shouldn't be allowed
To sing my songs of filth to a decent crowd
اینها قسمتهایی از ترانهی Terrible اش بود. متاسفانهی توی نت ترانه و لینکی از ترک Fisherman از آلبوم The Sea پیدا نکردم. پیدا کنید و گوش کنید. چیز عجیبیست، عجیب.
۲)
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خودم را بکنم
لطفن دو سه سطر مرگ را کش بدهید
(جلیل صفربیگی/ كمكم كلمه ميشوم/ برگ آذين)
۳)
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار میافتم
دو تكه ميشوم
نيمي را باد ميبرد
نيمي را مردي كه نميشناسم.
(گراناز موسوي/ پابرهنه تا صبح/ نشر سالي)
۱- از ذاتالريه متنفرم. ترجيح ميدهم توي دريا خفه بشوم، تا اينكه آب ششهايم را پر كند و توي خودم بميرم.
۲- دلم براي كساني كه دلتنگ نميشوند تنگ نميشود.
پی نوشت: شماره یک قسمتی از "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ریچارد براتیگان است (البته نقل به مضمون) که توی چند پست قبلی در موردش نوشته بودم و به مدد حافظه ی ضعیفم فراموش کرده بودم مال کجاست. از هرکس هم پرسیدم نمی دانست، برای همین اینطوری نوشتمش. از روح ریچارد براتیگان معذرت می خواهم که یکی دو روزی این کشف دوست داشتنی اش را مصادره کردم.
اطلاعات بيشتر را از اينجا بگيريد.
(+18 یا گاهی اشتباهی)
(تقديم به عشق كه بعد از 18 سالگيام فقط زخمهايش مانده است)
يك نفر يك عمره كه ميآد، يك نفر يك عمره كه ميره
وسعتِ اين راه بيمرزه، گم شدن يك درد ِ واگيره
هر كسي يكريز ميخنده، هركسي كه اهل بارونه
هر كسي كه شعر ميگه يا قدر دلتنگي رو ميدونه
دستشو گاهي ميگيرم
با تو اشتباهي ميگيرم
چشمامو آروم ميبندم، رود و دريا خواب مي بينم
خون ميوفته تو چشام از بس، قرمزي رو آب مي بينم
گريههامو قرض ميدم تا، عكس تو اينجا مجسم شه
هركسي بي كفش و بيمقصد، زير بارون هم مسيرم شه
دستشو گاهي ميگيرم
با تو اشتباهي ميگيرم
بوي نا افتاده تو مغزم، عكسهاتو باد دزديده
هركسي كه زخم همراشه، بوي آغوش تورو ميده
هفت ساله زندگي كردم، زخمهاتو! بي برو برگرد
تا كسي هم دستِ من ميشد، زخمهاتو باز نو ميكرد
دستتو گاهي گرفتم
شايد اشتباهي گرفتم
(میثم یوسفی/ بهار گاو ۸۸)
لبهام از سرما سیا میشه
ماهی تنگُ عید میبینم
دیوارهام و آخر دنیا
فانوسمو خورشید میبینم
قرصام و توی تُنگ میریزم
تو نیستی آرومِ اعصابم
روزامو روی سقف را میرم
شبهامو زیر تخت میخوابم
وقتی دلم تنگ خودم ميشه
چشمام و میبندم خدا میشم
عصرا دم خاموشی فانوس
معبود آدم برفیا میشم
توی اتاقم برف میباره
سردِ ولی کی میگه دلسردم
من بیست و شیش سالِِ تموم انگار
با قاب عکسم زندگی کردم
خوشبختم از و قتی گلوی من
زخمی ِانگشتای کولاکه
آغوش ناامن تو یادم داد
هر جا هوا خوبه، خطرناکه
توی اتاقم برف می باره
تو رفتی از روزی که یادم نیست
با برف و یخ معشوقه میسازم
کی میگه آدم برفی آدم نیست؟
چی مونده از من توی این سرما
یه آدم دیوونهی سرخوش
تو نیستی آرومِ اعصابم
دلچسب این سرمای آدم کش
توی اتاقم برف می باره...
از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است
من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است
چابكسواري، نامهاي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است
خونگريههاي امپراتوري پشيمانم
در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است
مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟
اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است
فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن
اي مرگ! تابوتي كه با خود ميبرم خالي است
- فاضل نظری -
دهلویان بیدلی دارند و بیدل غم و عشقی که تن میسوزاند و جان گلگون میکند. عشقی چنین بیمنت کجا خبر میشود؟ کجای شعرهای ما به عشقنامه میماند که همه انتظارست و گلایه. بیدلها اگر هم گلایهای دارند به پاسداشت عشق است، بیدل غم عشق میخورد و گلایهای ملایم میکند و باز به عشق و غم مستمر است. در مرام او جور خوبان لطفیست مدام. ما کی حوصلهی خودمان را داریم که طاقت عشقی چنین هم باشد؟
۱ -
گر در شراب عشقم از تیغ میزنی حد
ای مست محتسب کش حدیست این ستم را
گفتی که غم همی خور من خود خورم ولیکن
ای گنج شادمانی اندازهییست غم را
۲ -
خبرت هست؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سرِ سودای تو دارم، غم سر نیست مرا
بی رُخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر ازین کار کنون کار ِ دگر نیست مرا
۳ -
از درونم نمیروی بیرون، که گرفتی درون و بیرون را
نام لیلی بر آید اندر نقش، گر ببیزند خاک مجنون را
گریه کردم به خنده بگشا دی، لب شکر فشان میگون را
بیش شد از لب تو گریهی من، شهد هر چند کم کند خون را
هر دم الحمد میزنم به رُخت، زانکه خوانند برگل افسون را
پینوشت۱: امشب هم به بیدل خوانی خوش گذشت و به قول حسین پناهی: کسی مارو نکشت! گفتن ندارد که همهی شعرها متعلق به بیدل دهلویاند!
پينوشت۲: كنسرت رضايزداني عزيز امشب و فردا شب در سالن اريكهي ايرانيان برگزار ميشود. رضا براي فردا شب دعوتم كرده است و اميدوارم بتوانم بروم. اگر هنوز بليطي مانده باشد ميتوانيد با مراجعه به اين لينك از نحوهي تهيهاش مطلع شويد.
پينوشت۳: احمد پژمان كه به نظر من بزرگترين آهنگساز حال حاضر ايران است، فردا شب ميهمان دو قدم مانده به صبح صالحعلا خواهد بود. شايد در فرصتي بهتر در مورد احمد پژمان بيشتر بنويسم.
۲- بوی آتش که میآید، تازه یادم میافتد که هیچ وقت عاشق طبیعت نبودم. حس گسی دارم، یا کمی ترش... مثل کشف... لذت کشف و دیدن. لذت؟ نمی دانم! کشف و دیدنش مهم است!
رابطهمـون از پـاییـز اینجـوری شد غم روزای زوج، غصـه روزای فـرد!
تمـوم رفـتـارای مـن بـیدلـیـل واسه تو حسـاسیت ایجـاد می کرد
کم کم لبـاسـایی که می پوشیـدی دیگـه از رنـگِ محـبـوبِ من نبـود
لحـن «عزیـزم» گفتـنِ تو حتـی بـا هیـجـان، شـبـیـهِ قبـلاً نبـود
روز تـولـدِ تـو، یــه اتـفـــاق یـادت نبـود هـدیـهی من کـدومـه!
موهـای کوتـاه تو کـه عـوض شـد فهمـیـدم کـار عشقـمـون تمومـه
صفحـه روی گرامـافون می چرخید «نگـار من به ســـویِ آن یار غیر»
یـادمه شبهـای زمستـون که بـود طبیعـی شد نگفتـنِ شـب بخیـر!
این اولیـن بهــاره، من بـیتـواَم تمـوم شـد کار عشقمـون تو اسفند
از خـواب می پرم، زبـونم بند میـاد تو نـور کـم، عکـس تو با یه لبخند
صفحـه روی گرامـافون میچـرخه «نگـار من به کـــویِ آن یار غیر»
تنم می لـرزه، دارم اشـک می ریزم خــوب بخوابی عشقِ من، شببخیر...
(مهیار کاظم زاده)
پینوشت۱: شب بهخیر را با صدای مهیار از اینجا گوش کنید.
۳- این پیشنهاد یکهویی آرش چقدر لازم بود، گرچه شمال بیدریا چیزی کم داشت...
۴- یکچیزی هست توی دلم، که درد میکند.
پینوشت۲: آتش به من اندرزن/ آتش چه زند با من؟/ کاندر فلک افکندم/ صد آتش و صد غوغا (مولانا)
هاني باعث شد آرشيو وبلاگم را زيرورو كنم و به اين شعر محمود طلوعي برسم. محمود پديدهي عجيبيست. خوشحالم كه آن روزها بعد از حسين غياثي دومين نفري بودم كه كشفش كردم. لذت كشف، لذت غريبيست.
عکسای ِ اخیرشو تو کشور
میخرن به قیمتی خدا تومن
سوژهی تموم ِ بچهها شده
زده روی دست ِ نیکول کیدمن
خبرا حاکی از اینه که یکی
سر خود تنهاییمو به هم زده
بیاجازه اومده تو زندگیم
زده آرایششو به هم زده
صحتِش زیر ِ سواله توی عکس
چشاشو گذاشته تو مزایده
زده تو خط ِ گل و مُراوده
اعتراض ِ رفقامم وارده
دیگه توجیهی ندارم، بُکنم
دیگه توضیحی نداره که، بده
یه تن و این همه جای ِ دندون
بی غرض پدیدهی امساله
مشکل ِ من تلفن تنها نیست
همه جای ِ بدنش اشغاله
سرِ من وقتشه زیرِ آب بره
بمونم تو ماهِ جاری واسه کی؟
یا حقوقمو به کی هدیه کنم
یا برم اضافه کاری واسه کی؟
کی بیاد دس بکشه رو کچلیم
کی بیاد لی لی به لالام بذاره
تازه اینایی که گفتم به کنار
بچههامو کی به دنیا بیاره؟
خبرا شاکی از اینه که یکی
جفتمو ازم زده، بَدم زده
هُل شده مرتیکهی بی همه چیز
زده آرایششو به هم زده
(محمود طلوعی)
پينوشت: بعد از حرفهايي كه زديم چقدر آرامم! آخيش!
دارم از تنهایی دیوونه میشم
هیشکی اندازهی سیلقهم نیست
واسهی ماشه خیلی انگشت هست
کلت فکر ِ منو شقیقهم نیست
(نادر بختیاری)
پینوشت۱: شمارهی جدید هفتهنامه سینما را از دست ندهید.
پینوشت۲: خبرهای خوبی درراه است. اما چه فرقی میکند؟
پینوشت۳: مدتی هست که هومن جاوید عزیزم پدر شده. تبریک میگویم.
پینوشت۴: سایت دوست خوبم مهیار کاظمزاده در آدرس جدید راه اندازی شده است. مهیار یک ترانهی جدید هم با صدای خودش خوانده است که در آینده لینکش را برایتان میگذارم.
(احمدرضا احمدی)
۱ - عشق ما ناجوره
آخرش چی میشه؟
به نبودن با تو
کیه که راضی شه؟
۲ - گفتوگویم با سیروان خسروی در شمارهی جدید ماهنامهی نسیم چیز خوبی شده است! "همهی شانسهای من!"
۳ - این روزها شبی بیشتر از دو سه ساعت نمیخوابم. نمیدانم تا کی میتوانم ادامه بدهم!
۴- وای! نوستالژی، نوستالژی...
Dreams are made winding through my head
Through my head