تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

این ترانه دوساله را برای اجرا دوباره ادیت کردم. ترانه‏ای که مال این حال است...

(حكم تير)

 نمی‌دونم واسه چی دلتنگ شدم
اردیبهشت حالمو بد می‌کنه
حوصله‌ی هیچ کسیو ندارم
ولی یکی منو لگد می‌کنه 

دنیا کثیف‌تر از تصورم بود
تازگیا دارم اینو می‌فهمم
از وقتی که پشت ِ سرم خونی شد
چشماتُ وا کن ببینو می‌فهمم 

چاقو خوردم با لبخند، چاقو خوردم با بوسه
حتی بارونِ امشب یه بارون ِ مایوسه
 

یه گوشه آروم زندگی می‌کردم
هیچ وقتم هیچ آرزویی نداشتم
هر وقتی که دلم کلافه می‏شد
سر به سر عکس خودم می‏ذاشتم 

یه روز، یه جا، یه ساعت و یه لحظه
اومدی، قانون ِ جهان به هم ریخت
دستات دلیل بودنم شد اما
تو فنجونم به جای قهوه غم ریخت 

شلیک کن با لبخند، این بوسه حکم ِ شلیک
شلیک کن تو مغزم، عشقم! تو باختی، تبریک! 

میثم یوسفی/ اردیبهشت ۸۷ 

پ.ن: وقتی که روح راه/ از لاله ی گوشم می‏آویزد/ بهار می‏آید (یدالله رویایی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


گفته بودم که اگر اتفاقات عجیب و غریب نیفتد امسال در نمایشگاه با دو کتاب حاضر خواهم بود. ولی اتفاقات عجیب و غریب افتادند و بعد از گذر از هفت‏خوان مجوز ارشاد به هر مصیبتی که بود، یک هفته مانده به نمایشگاه کتاب مجوز کتابم با اصلاحیه‏های مربوطه صادر شد. اما مشکلات ناشر و چاپ‏خانه باعث شد که کتابم به نمایشگاه امسال هم نرسد. دوستان دیگرم یغما گلرویی و حسین غیاثی هم مشکلاتی شبیه به این داشتند و شاید هم مصلحت در این بود که چنین شود. (انگار این کلمه‏ی مصلحت قسمتی از زندگی‏ام شده است. می‏دانی از کی؟)
با این‏همه نمایشگاه کتاب امسال پر است از شعر و دوستان شاعر.
سید مهدی موسوی عزیز تقریبا خیلی از این اتفاقات خوب را لیست کرده و به این‏ها غرفه‏های انتشارات سرزمین اهورایی و شانی را هم اضافه کنید. دوستان دیگری هم به صورت پراکنده در غرفه‏های دیگر حضور دارند که هرکدام به خاطرم آمد همین‏جا معرفی خواهم کرد.

پ.ن: دي‌شب كه سيد مهدي ما اس‌ام‌اس زد: «بازي تمام شد، كتاب‌ها جمع شد، من مُردم... از همه دوستان حلاليت مي‌خواهم.» يخ كردم. باورم نمي‌شد و نمي‌فهميدم چه مي‌گويد. زنگ مي‌زدم و گوشي را برنمي‌داشت. امرزو بود كه بالاخره صدايش را شنيدم . كه همه‌اش بغض بود. مي‌گفت آمدند و كتاب هايي كه همه‌ي كتاب‌هايي مجوز داشتند را هم بردند. در غرفه را پلمپ زدند. شعرها رفتند كه خمير شوند. رفتند كه شانه تخم مرغ و جعفه كفش شوند. چيزي نداشتم كه بگويم. فقط فحش مي‌دادم. مثل ديشب كه تا صبح فحش دادم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


وقتي حرفي براي گفتن ندارم همين يك سطر هم خود بيهودگي‌ست. اما ما به لحظات بيهوده‏ای که قاطي زندگي‌مان شده عادت داریم؟ نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی