
چرا به یاد نمیآورم؟
دریغا دریای دور!
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار سالهاش
نمیگذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
(سید علی صالحی)

پینوشت۱: سر اومد زمستون؟ میاد؟...
پینوشت۲: تا مدتی کرکره اینجا را پایین میکشم. نمیدانم بگویم حالم خوب است؛ نگران نباشید، یا بگویم نه خوب نیستم. نه! هیچکدام مهم نیست. میخواهم کمی بروم توی غار تنهاییام. سال خوبی نبود. برای من هم روزهای خوبی نیستند این روزها. بگذارید با سکوت تمامش کنیم.
پینوشت۳: برای من
که تمامی قصه
بد بودم،
کجاست آغوشی
تا که خوب
گریه کنی...
هرچند فعلن خودم هم فقط با همین نوشتن است که شکمم را سیر میکنم، یا شاید گاهی لباس و کفشی بخرم، پشت چراغی قرمز برای کسی که دوستش دارم شاخه گلی بخرم و کمی بیشتر با لبخند نگاهش کنم. (گفته بودم همیشه گل را توی خاک دوست دارم و برایم گل چیده شده لذتی ندارد، اما شاید گاهی یک شاخه گل به جای گفتن یک دوستت دارم ساده به کار آید) کتاب و دفتر و قلم بخرم و ... البته نمیدانم با این پولهایی که ما میگیریم معمولن چندتای اینها را میشود خرید؛ اما وقتی اعتماد و ایراندخت توقیف شد جز غم بیکار شدن تعداد دیگری از هم قلمهایم، غم خودم را نداشتم. میگویم بیایید شادی بکنیم. چون تکلیف روشن شد. البته روشن بود و ما دیر فهمیدیم. اشتباه از ماست که تکلیفمان را نمیدانیم. تعریف آزادی بیان را ما اشتباهی فهمیدهایم؛ به خدا! حالا که توانایی طور دیگر نوشتن را نداریم (نمیخواهم از عنوان خودفروشی استفاده کنم) پس برای آزادی بیان بیایید برویم باهم یک آب میوه فروشی بزنیم یا ساندویچی که در آن خوراک زبان بفروشیم و به حرف زدنش دلخوش باشیم. حتی میتوانیم زبان و مغز خودمان را هم دربیاوریم و ساندویچش کنیم، واقعن اینها جز دردسر به چه کاری میآیند؟ حداقل پول بهتری میشود ازشان کسب کرد. ما اشتباهی فکر میکنیم، اشتباه راه میرویم، اشتباهی مینویسیم... باور کنید.
پی نوشت۱: برای تمامی روزهایی که نمی گذرند
پینوشت۲: ما اشتباهی عاشق میشویم؟
(بیعنوان)
نه تو رقص دختر کرد، نه تو قهوههای کوبا
نه توی مسیر دورِ معبد دالایی لاما
نه تو جنگلای گیلان، نه تو کشتزارهای سیلان
نه میون سیب ترش و دخترای بور لبنان
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تُرد
تو نبودی عشق و باد با خود میبرد
نه تو وهم و مسخ و کافکا، نه تو شعرای نرودا
نه توی تهوع سارتر، نه تو پنج عصر لورکا
نه کنار دست براندو، تو قمار توی کازینو
نه توی عطر خوش زن، روبهروی آلپاچینو
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نبودی عشق و باد با خود میبرد
نه مث به هم رسیدن، آخر یه فیلمفارسی
نه تو روزنامهی صبح و نه میتینگای سیاسی
نه تو جادههای بیته، نه تو کوچههای بنبست
نه تو بد مستی بیتو، نه تو کافههای بیمست
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نمیخندیدی، باد ما رو میبرد
(میثم یوسفی)
پینوشت: ترانههایی که برای خودم و از عشق باشند کماند، اما این ترانه از آنها بود. دوست داشتم اجرا شدهاش را هم برایتان بگذارم اما چون اتود بود و هنوز آهنگساز و خوانندهاش فرصت نکرده دستی به سر و رویش بکشد از من خواهش کرد کار اجرا شده را فعلن منتشر نکنم. البته به خاطر طولانی شدن کار بند وسط را هم در اجرا حذف کردیم.
این یادداشت را برای اینترنت ننوشته بودم اما چون امکان چاپش در هیچ نشریهای نبود دادم به مجله موسیقی ایرانیان که در شمارهی پنجمش منتشر شده است. این دغدغهی همیشهام بوده در مورد مهاجرت مجبوری هنرمندان این سرزمین و... بخوانید لطفن!
برای یک سوء تفاهم بزرگ که دائم کش پیدا میکند
لطفا ما را Game Over کنید!
اتفاقیست که افتاده. میگویند ممنوعه است. حتی نوشتن ازش هم، حتی گاهی نوشتن اسم آنهایی که روزی حافظ حافظهی فرهنگ این سرزمین بودند، و فرهنگ این سرزمین بودهاند هم ممنوعه میشود. ایرج جنتی عطایی میشود شهرام دانش، شهیار قنبری میشود خط تیره و... این کجفهمی و کجنگری سالهاست قسمتی از همهی هنر این مملکت است و از شواهد، کاریاش هم نمیشود کرد. همان ابتدای انقلاب بود که خیلی از هنرمندانی که خود شاید در پیدید آمدن جریانات فکری انقلابی در بین جوانان کمتاثیر نبودند و خود از انقلابیها بودند، به دلایلی عجیب و غریب یا ممنوعالکار شدند، یا مجبور به جلای وطن شدند. به عنوان مثال با اسفندیار منفردزاده که «بهاران خجسته باد»ش هنوز هم که هنوز است در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی از تلویزیون پخش میشود چنان کردند که حالا سالهاست بهجای هنرش بیانیه سیاسی گروههای بیسرو ته متوهم ضد انقلاب را میخواند. فرهاد ماند و در سکوت دقمرگ شد تا حالا «یه شب مهتاب»ش مصادره شود، همان کسی که در زمستان سرد و گرم 57 خوانده بود: «والا پیامدار محمد (ص)! گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمیماند، برپا و استوار...» و نماند. یا داریوش اقبالیاش که روزگاری زندانی زندانهای ظلم شاه بود و حالا آوارهی غربت است و ما باید از بردن اسمش هم هراسان باشیم. او که میگوید آرزویش فقط مردن در خاک میهنش است. اما فرهاد که خوانده بود: «ای کاش آدمی وطنش را میشد هم چون بنفشهها با خود ببرد هر کجا که خواست... » و جالب اینجاست که شاعر این کار، شفیعی کدکنی هم چند ماهیست غربتنشینی را انتخاب کرده است. این اولینش نبود و آخری هم نخواهد بود. مهاجرت در همهی هنرها بوده است و در موسیقی بیشتر...
پینوشت پست قبل:
گفتم که: همیشه کم منت و بیپروا، به قول معروف هرچه دارم توی دایره میریزم تا چیزی نماند که از خودم دلگیرم کند. اما از طرفی هم خیلی زود بو میکشم و خیلی چیزها را میفهمم. ولی سعی میکنم مدارا کنم، سخت دلگیر میشوم و تا مدت زمان زیادی به رویم نمیآورم. البته شاید گاهی کُدهایی هم بدهم تا طرف بفهمد و رفتار یا تفکرش را اصلاح کند. ولی همیشه امیدوارم کاسهی صبرم لبریز نشود. قبلترها گفته بودم:
بُتی که بشکنه دیگه شکسته...