
۱- خیلی از دیالوگهای سینما شعرند. برای همین بعضی وقتها عوض هر کاری دوست داری فیلم ببینی چون انگار همهچیز را صاحب میشوی.بهخاطر مشغلههای ذهنی و کاری مدتیست که فیلم دیدنم از نظم افتاده است و هر از گاهی فرصتش پیش میآید این مدتی که میگویم دو، سه ماه اخیر است.با اینهمه هر از گاهی یک قاب از یک فیلم، یک ملودی از موسیقیاش یا دیالوگی از زبان یک سوپراستار همهی روز و شبهایم میشود و از مغزم بیرون نمیرود. مثل این چند روز و این حرف جان وین دروسترن آلامو:
جمهوری!
آهنگ این کلمه رو دوست دارم
۲- این طرح هم برای اعلام زنده بودن:
Delivery Report
وقتی نامهها به تو نمیرسند
چکار باید کرد؟
انگار کل دنیا روی دکمهی توقف مانده است
و فقط من پیرتر میشوم
(میثم یوسفی)
دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا میآیند و میروند مهم نیستند و تعداد روزانهی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خوانندهی نوشتههایم باشند، آمد و رفت بقیه علیالسویه است و حتی بعضیها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچکتری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همانجا میمانم و همانجا هم خواهم مرد... اما میدانم نمیشود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همهی آنچه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشتههایم را هم، جز تو که نمیشود کاریات کرد!) و بروم یک گوشهای، یک روستای دور افتاده که نشانیاش را فقط خودم بلدم و همانجا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچوقت اهل اثبات نبودهام. توی مدرسه هم با اینکه ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همهشان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بریهایم دارم! حالم از آنهایی که تلاش میکنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم میخورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آنهایی که میخواهند صداقتشان را ثابت کنند به هم میخورد. حالم از آنهایی که میخواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم میخورد و خوشحالم که همیشه بیمنت دوست داشتهام و هر وقت هم دیدهام آزار میبینم یا میبینند، خودم راه خودم را گرفتهام و رفتهام. حالم از آنهایی که خودشان را میکشند تا عشق را ثابت کنند به هم میخورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمیشود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده میشد و این عشق بود که کوه را میکند، نه فرهاد و تصمیمش. نمیدانم میفهمید یا نه؟ اصلن نمیشود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همهچیز را ثابت میکند. همیشه فکر میکنم و میبینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آنها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمیشود بنویسم. هیچ وقت نمیشود همهی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و اینهایی که مینویسی احساست است و شعر همیشه از حس میآید. اگر اینگونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را میشود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کنندهاند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری میشد. اگر تکلمی نبود و همهچیز را میشد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو میکرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمیداند. برای همین است که آن تنهایی را میخواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...
پینوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پینوشت۲: حتی باد ایستاده بود و نگاه میکرد که شعله فرو بنشیند...
وقتی نگا(ه) کنی، دیوونه میشم و
موهاتو وا کنی... دیوونه میشم و
میمیرم و بهجاش، من عاشقت شدم
دلواپسم نباش... من عاشقت شدم
(رستاک حلاج)
............................
محمد قوچانی در قسمتی از خبرنگار. سردبیرش در شمارهی 41 ایراندخت (شنبه 5 دی 88) در مورد فیلم دربارهی الی نوشته است: «... اما به عنوان یک خبرنگار، یک شاهد می توانم شهادت بدهم که بحران سیاسی امروز ایران نه فقط ریشه در دولت که در ملت دارد و نه فقط این دولت است که به دروغ متهم میشود که دروغگویی از ملت ما آغاز میشود و ملت، همهی ما هستیم از اصلاحطلب تا اصولگرا...» راست میگوید، به خدا راست میگوید. پنج سال پیش بعد از انتخابات هشتم ریاستجمهوری با همین شعور کم سیاسیام گفتم که اصلاحطلبی اصلی باید در اندیشه و فکر ما اتفاق بیفتد و از پایین به بالا برویم و با زور و دولت نمیشود اصلاحی بنیادین انجام داد. روال سیاسی ایران به شهادت تاریخ سالهاست که دوره باطلی را طی میکند، هیچ جریان اصلاحطلبی با انقلاب و به هم ریختن سیستم حکومتی به نتیجه نمیرسد و این را شاید جوانان دههی چهل و پنجاه دیر فهمیدند یا در مدت اخیر به این نتیجه رسیدهاند. وقتی نرخ روزانهی کتابخوانی در این کشور به نیم ساعت هم نمیرسد، وقتی مردم رایشان و سرنوشتشان را به یک کیلو چرخ گوشت میفروشند، وقتی خیلیها 6 ماه اخیر و چهار سال قبلش را دیده اند و آخرش میگویند به من چه، اصلن با رای من اوضاع چه فرقی میکرد... باید واقعبین باشیم، در این شرایط چه انتظاری برای تغییر درست و حسابی در جهت بهبود داریم؟ خاطرهای از یک مسافرت در هفتهی اول بعد از انتخابات برایتان میگویم تا منظورم را بهتر بفهمید: چند روز بود که مثل همهی سالهای اخیر باز هم در مسیر تهران- زنجان- میانه در تردد بودم. اول صبح بود و بعد از چند روز بیخوابی برای رسیدن توامان به کار و درس داشتم از میانه به زنجان میامدم که بعد از امتحان به تهران بیایم. در صندلی عقب یکی از این سمندهای زرد بین شهری با حال سرخوشی بابت نبودن مسافری در کنار دستم چرت میزدم که راننده ماشین را نگه داشت و پیرمردی که انگار اهل یکی از روستاهای بین راهی بود سوار شد. من هم یک لحظه نگاهش کردم و سعی کردم به خوابم ادامه بدهم. چند ثانیه نگذشته بود که بحث سیاسی راننده با او شروع شد تا رسید به جایی که راننده از روستایی که مدافع سرسخت احمدینژاد (احمدینجات آنها) بود پرسید که آخر برای چه همهی روستاییهاتان به او رای دادند و اینقدر دوستش دارید؟ گفت: «او تنها کسی بود که در سی سال انقلاب به روستای ما خدمت کرد. چند هفته از ریاستجمهوریاش نگذشته بود که برایمان راه کشید و خانهی بهداشت احداث کرد. (توجه کنید که این روستایی عزیز فکر نکرده بود که آخر چطور میشود چند هفتهای چنین کارهایی کرد و در این میان بدبخت دولت های قبلی بودند که پروژههاشان بعد از آنها به بهرهبرداری رسید.) گذشته از این در روستای ما یک نفر در دادگاه محکوم شده بود که 6 میلیون دیه به یک نفر دیگر بدهد و به دستور احمدینژاد حکمش را بخشیدند. بعد از عید هم که سهام عدلت داد و پول نفت هم قرار است بدهد و ...» دلایل این شکلی پیرمرد ادامه داشتند و من با چشمان بسته فقط گوش میکردم تا پیرمرد عزیز حرفی زد که دیگر کلافه شدم: «همین اتوبان به این خوبی که شما داری ازش استفاده میکنی را هم احمدینجات کشیده است. قبلیها که از این کارهای بلد نبودند.» دیدم نمیشود چیزی نگفت. رو کردم به پیرمرد بینوا و گفتم: «پدرم! سرورم! چرا اینقدر دروغ میگویید و چیزهای بدیهی که خودتان میدانید را هم تحریف میکنید؟ شما جای پدربزرگ من هستی و بعید است توی این مسیر تردد نکرده باشی که ندانی پروژهی اتوبان تهران-زنجان در زمان آقای رفسنجانی بهرهبرداری شده است و زنجان به اینطرفش هم در زمان خاتمی ساخته شده و فقط قسمتهایی از آن که تازه به مسیر شما نمی خورد و قسمتهای نزدیک تبریزش است در دورهی احمدی نژاد در حال انجام است یا ساخته شده. در مورد آن کسی از روستایتان که در دادگاه بخشیده شده هم دروغ میگویی چون خودت هم میدانی که سیستم قضایی کشور ربطی به دولت ندارد و رییسش هم آقای هاشمی شاهرودیست.» اینجا بود که گفت راست میگویی آن هم روستاییمان از شاهرودی نامه گرفته بود که بخشیده شد. مانده بودم چه بگویم که خودش برگشت گفت: «پسرم ما بیسوادیم و این چیزها را نمی دانیم. شما دانشجو(!)ها هستید که مطلعید.» دیگر قاطی کردم! گفتم: «پدرم اگر بیاطلاعید که حق ندارید بهخاطر نادانیتان با سرنوشت ما بازی کنید، اما میدانم که اینطوری نیست. شما از من بیشتر میدانی، فقط دوست داری نادان باشی یا از دروغ خوشت میآید و خودت هم دروغ می گویی در حالی که ادعای مسلمانی هم داری.»
این همهی قصهی ماست. قصهی ما که عین آب خوردن دروغ میگوییم و نادانی را میپرستیم. حتي در دوست داشتنمان هم، حتي در عاشق شدن و نفس كشيدنمان هم دروغ ميگوييم و دروغ را باور ميكنيم و دروغكي دوست داريم و عشقهايمان هم دروغ است و ... وای خدا... ما در این روزهای عصبی و پر از دروغ یادمان رفته که همیشه دروغ اول را خودمان میگوییم. ما یادمان رفته چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. این دعوای همیشهی من با دوستانی بود که میگفتند در همهجای تاریخ برای رسیدن به رهایی باید سنگ پرتاب کرد و میخندیدم و میگفتم اگر سر یک نفر که خودش هم رهایی میخواهد بشکند، چه کار باید بکنیم؟ برای همین است که من چهگوارا را دوست دارم اما گاندی را بیشتر دوست دارم. برای همین است که الان از هرچیزی مهمتر کتابیست که باید برای خواهر کوچکم بخرم و بگویم بهجای پسرتهرونی بیاید باهم درباره الی ببینیم. این روزهای تلخی که داریم تویش نفس میکشیم هم به هر نحوی خواهد گذشت، اما آیا ما فردا را هم با دروغ آغاز میکنیم؟ من که قول میدهم از خودم شروع کنم و به ابتداییترین پایههای هر مکتب فکری، مذهبی و اخلاقی پایبند باشم. شما را نمیدانم.
پینوشت1: ایران دخت دو هفتهای میشود که جای شهروند امروز مرحوم را گرفته و واقعن خواندنی شده است. در شمارهی این هفته (در واقع هفتهی گذشته) همان شمارهای که در بالا اشاره شد، دوتا یادداشت دارم که شاید در روزهای آینده روی وبلاگ نيز بگذارمشان:
مروری بر موسیقی در زندگی و فیلمهاي مسعود کیمیایی؛ یه مرد بود، یه مرد...
حاشیهنویسی برای آلبوم «خاموش» کویتیپور: تفنگ آبپاش، سنگر و «ممد نبودی»
پینوشت2: ممنونم که با خدا آشتیم دادي. ممنون. نه به خاطر دین و ترس و نه به خاطر خدا و ترس، به خاطر تو و تو هم كه شده بايد بيشتر از اين حواسم باشد که خوب و درست زندگی کنم.
چند
خموش
میکنم
. سوی
.
.
.
هوش مرا
به رغم من .
ناطق راز میکنی
(مولانا جلالالدین محمد)
دو، سه روزی میشود كه آلبوم خاموش با صداي كويتيپور منتشر شده است. قصهي اين آلبوم قصهي جالبيست كه شايد در فرصتي بهتر برايتان نوشتم. ترانهي شام آخر يا همان خاموش را برايتان ميگذارم با اين توضيح كه صلیبی به پشتم در ارشاد مميزي خورد و به جايش نوشتم غمي روي دوشم كه در آلبوم هم همين را ميشنويد.
تبی سرد و خاموش گرفته هوا را
بیا زیرو رو کن ته قصهها را
به مریم بگو تا نگرید بر عیسی
که این شام آخر ندارد یهودا
زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبهرویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
به باران بگو تا رهاتر ببارد
کبوتر کبوتر بگو پر ببارد
به تو پشت کردم که خنجر ببارد
به سامان رسیدم؛ بگو سر ببارد!
زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبهرویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
ترانه: خاموش
شاعر: میثم یوسفی
موسیقی: فرزین قره گزلو
آلبوم: خاموش
خواننده: غلام کویتی پور
ضبط: استودیو پاپ، میلاد فرهودی، حمید آداب، کامبیز مقدم - آبان و آذر ۸۸
پینوشت: قصهی شکل گرفتن این آلبوم