تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


تو... تو می‏خوای پیاده شی،
از توی بنز سیاسی،
سخته رو پاشنه‏هات وایسی...

من... بوی روزنامه و سیگار،
خیس بارون زیر درخت،
شاخه رو می‏زنم کنار

تو... عطر طلایی ِ موهات،
حلقه‏ی آبی ِ چشمات،
توی سد محافظات

من... از سفارت کشورم
تا کثافت کشورم
با دوچرخه پا می‏زنم

دنبالتم...
ماریا!
بوی عطر پاریسی‏ت می‏آد

دنیامو رنگی کن...
ماریا!
بوی تند دموکراسی‏ت می‏آد

تو..
ماریا...

(تایماز افسری)

رو دوچرخه پا می زنم ... تایماز

پی‏نوشت:
تایماز را اولین بار ۶-۷ سال پیش توی منزل نیما کوکلانی دیدم. پسر خوش صدایی که بیشتر از صدا و گیتار زدن‏اش ترانه هایش مجذوبم کرد. حالا توی این ۶-۷ سال آشنایی جز یادآوری همان ترانه‏ها چیز زیادی برای من وتایماز نمانده‏است، که دیدارهایمان بعد از آن کم و کوچک ‏بود، هرچند هنوز دورادور جویای احوالش هستم و دوستانی هم هستند که همیشه احوالش را از من می‏پرسند و نمی‏دانم چرا انتظار دارند بیشتر از آن‏ها با خبرش باشم. تایماز جان! به خاطر تصورات دوستان هم که شده خبری ز خویش ما را!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


از جور روزگار ندارم شکایتی  
این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام 
بر روی نازبالش گل تکیه می‌کند  
عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیده‌ام
 

(صائب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


دیروز سالروز تولد شاملو بود. بیایید همیشه عزادار نباشیم...

همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

(ترانه ی بزرگ ترين آرزو دفتر شعر دشنه در دیس)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 



اگر نمي‏خواهي بر تيره‏بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه‏روي من نمان، عبور كن
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم‏هاي خوشبخت محو مي‏شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم‏هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما دو سه شاخه‏ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش‏تر نزد من مي‏ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند،
اما بعد از رفتن مهمان از خانه آه كشيدم،
آهي كه مي‏توانست كبريت مرطوبي را روشن كند،
شاخه و برگ‏هاي گل‏هاي اطلسي و لادن دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي‏شكفتند،
مهمان هنگام خداحافظي به من گفته بود: آينده‏اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي‏تپد،
پس فقط بايد سكوت كرد و برگ‏هاي درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.

(احمدرضا احمدی)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


نامه‌ای به مسافر چهارشنبه:
از دست راست می‌نویسم
رنگ چهارشنبه‌های چشم‌انتظار را می‌شناسی؟!
یار موافق!
پاییز ار راه رسید:
باران آمد
برف آمد
برگ آمد
تگرگ آمد
مرگ آمد
...
...
...
...
...
...
پس کی می‌آیی؟

(اسم اين كتاب سلطنت ارديبهشت نيست/ شعر و طرح‌هاي محمد مجید ضرغامی/ انتشارات سرزمین اهورایی)

کوچک بودم، کودک بودم، از بهار می‌گریختم. دلپذیری اندکش به دو روز اول عید بود و سیزدهمی که به‌در می‌شد، چون سیزده را همیشه دوست داشتم. 
کوچک بودم، تابستان دلپذیر بود، تعطیلی داشت، فوتبال داشت، لواشک داشت و جُلاب و روزهای رها، رهایی!
کوچک بودم، پاییز و حس دوگانه‌اش را نمی‌شد لمس نکرد. با تمام وجود شوق مدرسه رفتن را بغل می‌کردم و با تمام وجود از جمع و تفریق و تکلیف دوباره می‌گریختم. هنوز هم برایم عجیب است که آن پسرک یاغی چطور نمره‌اش صدمی کمتر از بیست نمی‌شد؟! پاییز همیشه بود و منتظر من که به نوجوانی می‌رسیدم و اولین روزهای یک حس تازه‌ی پاییزی. هنوز گاهی به آن دخترک متولد بیست مهر فکر می‌کنم. حسی که نه عشق بود و نه دوست داشتن، اما اولین‌بار بود برای درک این‌که عشق و دوست داشتن، زیباترین است. «اولین بار اولین‌ یار، اولین دل دل دیدار، اولین تب اولین شب، سرفه‌های خشک سیگار...» بعدترها هم همیشه توی پاییز بود که دوست‌تر می‌داشتم. پاییز عشوه‌گری ندارد. یک‌چیز خاصی‌ست. مثل آن دخترکی‌ست که بدون آرایش زیباتر است. خودش است! بدحالی دل‌چسبی دارد، مثل باران‌های خراب‌اش و آن مدل حال‌خرابی‌های خودم که هیچ‌گاه ازشان دلگیر نبوده‌ام، که لذت هم برده‌ام. حالا که دیگر کودک نیستم اما کوچک چرا، هنوز زیبایی بی‌آلایش و صادق پاییز را به فریبندگی هزار هزار بهار نمی‌فروشم. هنوز توی پاییز حالم بد می‌شود،
شعر می‌گویم و عشق رهایی‌ام می‌بخشد! هنوز مسحور پاییزم. این روزها هم که بیشتر زمستانی‌ست تا پاییزی اما حال من پاییزی‌ست! 
یادم می‌آید هنوز! کوچک بود، زمستان سرد بود و سرد نبودم، آدم برفی دوست نداشتم، برف بازی را تا جایی دوست داشتم که بزنم، نه این‌که بخورم. انگار می‌دانستم توی زندگی قرار است بزنند و بخوریم، بگذار توی بازی آن‌چه ما می‌خواهیم باشد! هنوز حال آدم برفی درست کردن ندارم، هنوزفقط توی برف‌بازی‌هاست که می‌زنم تا نخورم. این‌ روزهای پاییز- زمستانی همیشه حال عجیبی داشته و دارد، اتفاق غریبی‌ست. انگار سرما زیبایی‌های را بیشتر می‌کند! برای همین است که تنها چکمه‌پوش‌هایی که دوست‌شان دارم چکمه‌ به‌پاهای این روزهاست. گفتم که حواست باشد، چیزی نمانده به‌خاطر چکمه‌هایت هم که شده عاشقت شوم!
به تو فکر می‌کردمو، به کابوس‌های خودم... تو پاییز هشتاد و چند، پر از پُک زدن می‌شدم...

پی‌نوشت:  رضا راست می‌گوید. پاییز آمد و میزبان خوبی برایش نبودیم، لااقل بیایید خوب بدرقه‌اش کنیم. من که با تاخیر بازی کردم اما شما، همه تان، به حرمت پادشاه زرد و نارنجی فصل‌ها هم شده دست دست نکنید. منتظر پاییز‌بازی‌ها هستم. مخصوصن این‌ها که حتمن باید بنویسند: حسن علیشیری، یغما گلرویی، مجید ضرغامی، شیوا آبا، آیدا مصباحی و آلیس سرزمین عجایب

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


می‌گویند رفیق کهنه‌اش خوب است و رفاقت ما هم کهنه شده است. شیوای هندوان با دسته موهای پریشانش ارباب باد است و من تو را با آن موهای پریشان به یاد می‌آورم که انگار همیشه بر پریشان حالی‌ات افزوده است.
رفیق کهنه! امروز تولدت بود و یک سال دیگر هم گذشت و سال دیگری شروع می‌شود، کاش زخم‌هایش کم‌تر باشد. کاش امسال سال آرامش تو باشد، در کنار عشقی ماندنی که قدر حضور و نفس تو را بداند. تو شاعر خوبی هستی که نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت شعر را جدی نگرفتی، اما خوشحالم که همیشه از اولین شنوندگان معدود شعرهایت بوده‌ام. چند وقت پیش داشتم روی گوشی‌ام بالا و پایین می‌رفتم که رسیدم به شعرها و ترانه‌هایت. چند بار خواستم کارهایت را ادامه دهم و سورپرایزت کنم، اما هربار نشد یا قصه چیز دیگری شد. حالا توی آخرین ساعات روز متولد شدنت این را تقدیم می‌کنم به تو و تنهایی‌هایت، ترانه‌ای که به نیت تو سروده شد اما بعد از سرایش‌اش و پیش‌تر از حضورش در وبلاگ تقدیم کرده بودم به تنهایی‌های خودم، یغما (گلرویی) و آندره تارکوفسکی! به قول دوستان انگار اگر ترانه‌ای بدون واژگان و فضای عجیب و غریب هم بنویسم باید تقدیمی‌ام عجیب و غریب باشد! سرمای ترانه را دوست دارم، مثل آن قاب سفید توی برف از آن مرد و خانه‌اش در ایثار...

روز بی‌حوصله وُ       شبِ رویا بینی
داره عادت می‌شه       به همین غمگینی 

عمریه می‌ترسم         از یه قاب خالی
داره عادت می‌شه      این پریشون‌حالی 

خوابمو می‌فروشم      به یه فنجون چایی
این اتاق ِ تاریک       گرمه از تنهایی 

داره عادت می‌شه      سال و ماه و هفته
کفش پامه اما           کوچه یادم رفته 

پالتومو می‌پوشم        به زمستون می‌رم
وسط ِ تنهایی‌م          دستتو می‌گیرم 

شهر خیس ِ بارون     کوچه تو آتیشه
تو اتاقم دائم             برف و بوران می‌شه 

راه می‌رم تو برف     سردتر؛ تنهاتر
رو زمین می‌مونه      رد پای دو نفر 

توی آینه مونده          فُرم ِ خندیدن ِ تو
داره عادت می‌شه      با خودم دیدن تو 

ـمیثم یوسفی- 

پی‌نوشت۱: رضا! حتمن بازی می‌کنم. بگذار حس و حالش بیاید رفیق!
پی‌نوشت۲: اتفاقی توی نت می‌گشتم که دیدم این سایت دوتا از مطالب این شماره‌ی ما در نسیم را روی سایتش گذاشته:
گزارشی از انتشار ترانه کوروش یغمایی در آلبوم منتخب موسيقی پاپ و راك دهه 60 و 70 ميلادی توسط شركت آمريكايی Stones Throw
 
گفت‌وگو با علی پهلوان و سیروان خسروی در مورد مافیای موسیقی و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱-
امروز
اگر یک بار دیگر
آن طوری زیر چشمی می خندیدی
عاشقت می شدم
حالا که نقدن نصف دلم رفته است...

۲-
در را ببند
اینجا دیگر کسی منتظر کسی نیست

۳-
عشق مثل تجاوز است
نمی خواهی و لذت می بری
نمی خواهی و ناچاری
حالا هم
به خدا
ترسیده ام که اشتهایم کور شده
تو فقط نگاه کن
و بیشتر تجاوز کن!

(میثم یوسفی)

پی نوشت۱: خفه شدم رفیق! دادا! چیزی ندارم که بگویم. من بلدم، اما کلمات گمند، کمند!
پی نوشت۲: حس امروزهای من به آسمان، عین طعم یائسگی ست: می خواهد، نمی تواند! (مجید ضرغامی)
پی نوشت۲: کسي در من همه چيز را خواب مي بيند/ و اين ها به شعرهايم راه پيدا مي کنند/ شايد از خواب هاي آينده ام اين سطرها را مي دزدم/ که در اين اتاق/ که در امروز نمي گنجم. (شهرام شيدايي)... که رفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


همه ش از یه عکس شروع شد. بعد هم که به صورت عجیبی روز به روز علاقه ی من بهت سگ تر می شد. تو خوب نبودی، ذات سگ باز من آتیش تندی داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM