
برای آرش و کهنگی رفاقتمان
شبهای زیادی را صبح کردهایم و صبحهای زیادی را مستانه به باد دادهایم. نمیدانم کدام یکی را بنویسم؟ آن شب دراز بیتهی که شبیه همهچیز بودی بهجز دامادی که الان باید حواسش پرت پرت باشد. از آن قبلترهایش، از شبهای بیته آواز و ساز، از تهران گردیهای ممتد. از غروبهای چهار نفرهی فرحزاد، میدانی که کی را میگویم. شب که چه عرض کنم، از آن صبحی که از بلوار فردوس، خانهی نیما میآمدیم و به صادقیه نرسیده گفتی دنبال خانهای میگردی چون ازدواجت نزدیک است و من چند ثانیه منگ بودم! فکر میکردم من و تو به این راحتیها گیر نمیکنیم که من هنوزم هم نکردهام! همان شب را میگویم که افشین تقاضای "چراغا رو روشن کنین همدیگه رو ببینیم" کرده بود و رفتنی هم برای آن حرف معروفش ما توی راهروی خانهی نیما ولو شده بودیم از خنده. از آن شبی که با عباس نشستیم و نقشهی آلبومی را کشیدیم که هیچوقت حالش نیامد تا متولد شود. از آن شبی که زنگ زدی و گفتی "تو هنوزم شبا نمیخوابی" چقدر خوبه! و زدی و خواندی و از بغضم نگفتم. از قبلترها... قبلترها.. از آن شب عروسی نیما که نه تو یادت هست و نه من که چند دقیقهای کرج تا تهران را آمدیم. از آن روز خوش دفتر میدان رسالت و کافهی بعدش، من و تو و علیرضا و (...) ... از شبهای عاشقی من و "چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی" تو و مولانا. از شبهای سرخوشی و آشوب تو و رفاقت و "کی مثل من با تو رفاقت کرد..." از شبهای خستهی صفحهبندی، دفتر سینمای کهنه و بوی نای کاغذ، شیخ هادی و بندریاش، از شبهای با رضا (هرچند خانهی تازهاش را دوست ندارم، همان قدیمی را میگویم، رضای سه نقطه...ه) ... شبهای پرسه، شبهای زندگی، روزهای ممتد عشق و زخم و رفاقت... آن شب "اسب سفید"... آن شبهای آشفتگی.. شبهای گریه و خنده...
نمیدانم از کدامیک بنویسم. امشب که لابهلای عکسها و خاطرهها و کاغذها گم بودم،یکهو نشستم و فکر کردیم و دیدم که واقعن رفاقتمان دارد کهنه میشود و میگویند رفاقت کهنه اش خوب است. رفاقتی که میدانم و می دانی هیچ وقت تمام نخواهد شد... تکراریاش هم خوب است... مثل همین و همان شمسبازیهایمان که توی این صفحه نشسته و کهنه هم نمیشود، اما هوای تازه کردن خانهات رهایم نمیکند. میدانم ساکت نیستی، چند ساعتی نشده که صدایت را از پشت خطوط فاصله شنیدم. اما میخواهم که اینجا هم چیزی بنویسی... چیزی به کهنگی رفاقتمان و ترنم روحت، چیزی بنویس همیشه رفیق.. هرچه باشد.
۱-
این زخم، این غم
وا گیره اما
من خوب میشم
با تو
یه روزی
این خونه، این راه
تاریکه اما
دلباز میشه
تا تو
یه روزی
۲- مهدی عزیز کلیپی برایم آورده بود که اجرای ترانهی معروف Summer wine نانسی سیناترا توسط Bono و The Corrs است. مهدی راست میگفت. حالا عاشق نگاههای Andrea خوانندهی The corrs شدهام!
پینوشت: اطلاعات بیشتر را در مورد این ترانه از اینجا بگیرید. لینکهای دانلودش هم همانجا هست.
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
اینجا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا
اینجا تمام مردها نامردن آقا
دستا به غارت کردن عادت کردن آقا
با ذوالفقار تو خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزهها یکجا خریدن
اینجا شبی از عقدهها طوفان بهپا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد
حتی بهشتام قیمتاش بالا کشیده
میگن معاویه سهاماش رو خریده
اینجا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بیشماره
...
تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه میدونه که تو عاشقترینی
...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
(میثم یوسفی)
پینوشت: هی رفیق! شعر همیشه پیشتر از من وتو دردهایمان را آواز کرده است. شعر بیدارست، حتی اگر دنیا و ما خواب باشیم.
سال ها هست از خودم تنها
مثل يك اتفاق ميترسم
از همان شب كه قصه خوني شد
ديگر از اين اتاق ميترسم
صورتم از نكردهها سرخ است
گريهام از نگفتهها مسموم
حرفهاي مرا نميفهمند
اين رسولان ِ قبله نامعلوم
بوي كافور ميدهد باران
مزهي مرگ ميدهد دهنم
از بس اينجا خدا به دار شدهست
بايد امشب به مرگ سر بزنم
...
(ميثم يوسفي)
۱-
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جرماش این بود که اسرار هویدا میکرد
آن که چون غنچه دلاش را ز حقیقت بنهفت
ورقِ خاطر از اين نكته مُحشا ميكرد
...
۲-
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانهی غیباش دوا کنند
آری درون پرده بسی فتنه میدود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند؟
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفام
ترسم برادران غیورش قبا کنند
...
۳-
زین آتش نهفته که در سینهی من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
حافظ چو آب ِ لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
...
۴-
پِی پارهای نمی کنم از هیچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمیرسد
تا صد هزار خار نمیروید از زمین
از گلبنی گلی به گلستان نمیرسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیدهاند
جز آهِ اهل فضل به کیوان نمیرسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمیرسد
۵-
چو پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
۶-
عشقت رسد به ...
فریاد ...
كيـــــــــش !؟
كيش!
مهرهها را تقديم ميكنيم.
(به آسمان ها و دست هايمان
كه پرتـــــــــاب ميشوند
نيم نگاهي)
مهرهها را با ادب و احترام
تقديم ميكنيم.
برجها
پيلهاي كج تاز
اسبها را – كه چهار نعل
اسبهاي – اِل را
(الهي!
نه به اعتراض
نه به التماس)
تقديم ميكنيم.
مهرههاي زيباي ماه رو را
حتي وزيــــرانمان را
وزيران ِ عاقبت انديش را
(به آسمانها – معتاد
و به ستونها محتاج شدهايم.
نيم نگاهي – ربّي !)
هم چنان
همچنـــــانيم كه تقديم مي كنيم.
با عزت و احترام
مهره هاي خوش تراش ِ فكور
با آن شيارهاي مورب!
ما ميان چهارخانه هاي
سپيد
سياه
و سربازان پياده نظام ما
پياده هاي كوچكي بيش نيستند
و تمام نظامشان را
به ضرب خانه ها مي نشانند.
و ما
بازي مي كنيم
همچنان
هم – چنان
(دست هايمان را
از روي بام و آسمان
كه كوتاه
مي آيد!؟
دست هايمان را
به آرزوي تو- پرتاب مي كنيم)
با ادب
با احترام
و عرض ارادت فراوان
مهره هامان را
مهره هاي سپيد را
تقديم شما مي كنيم.
و سياه،
به خانه هاي بخت مي خوابانيم.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره
بزرگان
بازي
مي كنند.
(الهي!
براي يك بار هم كه شده است
بيا و به اين همه مردم كه مات شدهاند
بر آسمانها با آن ستونهاي بالا بلند
نگاهي پرتاب كن ...
الهي ... پرتاب كن!)
مهرهها را تقديم ميكنيم
و برايشان بالا مي زنيم.
اين يك رژهي نظامي است
مهره هاي بزرگ ندانم كار،
و سربازان كوچك
تمام هنرشان را
با يك خانه حركت
به چپ
به راست
كيش مي كنند.
كيــــــــش!
(انگشتهايمان را به آسمان مي پرانيم
و به صداي تيك تاك ساعت
ايمان آورده ايم)
اما،
كما في السابق
با ادب و احترام
مهرههامان را
تقديم ميكنيم.
(مجید ضرغامی 28-مرداد-88)
.
................
پسوند اهورايي:
نخواهد مانــد .
پينوشت: كاش ميخنديديم...
از سر بیکاری نیمهی دوم بازی ایران و بحرین را میدیدم. گذشته از بازی در حد محلات تیم ملی ایران که بازیکنان افشین قطبی از دادن دو پاس سالم به هم عاجز بودند و در عوض بحرینیها تا دلتان بخواهد خرسوسطشان میکردند، گزارشگر بازی شدیدن روی اعصاب بود. البته اینکه جز فردوسیپور و مزدک میرزایی همهی گزارشگرهای تلویزیون ایران روی اعصاب باشند، اتفاق جدیدی نیست. از بس که کمسوادند و کند ذهن! گزارشگر گمنام بازی امشب هم از این قاعده مستثنی نبود. مثلن در ابتدای نیمهی دوم جلال حسینی و احسان حاجصفی تعویض شدند. تلویزیون هم قشنگ این صحنه را نشان میداد. شش، هفت دقیقه بعد تازه گزارشگر متوجه شد تعویضی هم شده است و نمیدانست چه کسی خارج شده و بازیکن وارد شده را هم علیرضا محمد معرفی کرد. چند دقیقه بعد هم حاجصفی را دید و میگفت او و علیرضا محمد بازیکنان تعویضی هستند. خوب عزیزم آیا جدیدن فوتبال را با ۱۳ نفر بازی میکنیم؟ دقایق تلف شدهی بازی بود که گزارشگر محترم هنوز ول کن جلال حسینی نبود و دلیله حملهی خطرناک بحرینیها را ناهماهنگی او و عقیلی میدانست. در حالی که از آغاز نیمهی دوم نصرتی و عقیلی زود خط دفاعی بودند و حاج صفی در سمت چپ بازی میکرد و کعبی در راست. جالب اینجاست که علیرضا محمد هم تازه در اواخر بازی بهجای حسین کعبی به زمین آمد و گزارشگر عزیز باز هم این را نفهمید!
۱- تجسم اسارتي به وسيله ي اسارتي ديگر به همان اندازه معقول است كه بخواهيم چيزي را كه واقعن وجود دارد به وسيلهي چيزي كه وجود ندارد نشان دهيم. - (داینل دوفو)
۲- آدرس سایت راه نیفتادهام را فوروارد کردم روی وبلاگ و به این ترتیب اینجا هم دات کام شد. لطفن دوستان عزیزی که به اینجا لینک دادهاند آدرس را به http://www.meisamyousefi.com تعییر بدهند. ممنون.
۳- سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را
اين روزها قلم به دستم نمیآید، اما هنوز لابهلای کاغذهایم چیزهایی پیدا میشوند که هم حال این روزها باشند. این ترانه را با همراهي رضا دوسال پیش زیر پل سیدخندان کنار سکوت هیجدهمی شهریوری و بیتیر نوشتیم و حالا انگار همه با فریادهایشان بلند بلند می خندند. تیر و مرداد و شهريورش هم فرقی ندارد. سید خندان و ونک، شوش و راهآهنش هم پیشکش اخم کوتولهها...
صدای جیغ و بوق و رد پای چند عابر مُرد
همون شب بود، همون شب که یکی اسم تو رو آوُرد
همهچی دست ما بود و یهو تو قحطی آدم
یکی اومد خدامون شد، بهجاش آزادیمونو بُرد
با زور عدالت رو، میریزی توی لیوان
مردم به تو میخندن، زیر پل سید خندان
یه جورایی هوا خوش نیست، یه جورایی دلم تنگه
دارم فکر میکنم لابد یه جای قصه میلنگه
بهروزی سگ فقط سگ بود، حوا عشق ِ آدم بود
حالا حوا سگه، آدم داره با آینه می جنگه
شب روزه، درست مثل آزاديِ زندانبان
مردم به تو میخندن، زیر پل سید خندان
پينوشت۱: زندانبانان نيز خود زندانياند. تنها كليد را دارند و نميگريزند. (واهه آرمن)
پينوشت۲: چنین حالی ست.
تقدیم کرده به آن پرندههاي ناشناسي كه در اين روزها كوچ كردهاند
با تو حرف مي زنم
كه مقتول توام.
تمام آن لحظه ها به تو خيره شدم
مي توانستي به چشمانم نگاه كني
گفتي صورتم را بچرخانم
تا تازيانه ات بي پروا بتازد
"چقدر شرمگيني تو"
هيچ كس نمي داند
به گردنم خيره شدي
و هوسي دور در دلت ريشه كرد
امّا آيه هاي روشني را از بر بودي
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
و شيطان گريخته بود
و باز من ماندم و تو
"چقدر شبيه مني تو".
" انگشتانت را مي شناسم
ما فرزند يك آدميم "
اين آخرين جملهام بود
پيش از آنكه انگشتانت با رگهاي گردنم بياميزد.
مرا ببخش
كاش مي توانستم
ناله زيباتري بكشم
تا هر شب اينگونه نترسي
كاش يك صبح از خواب برخيزي
و يادت برود كه قاتل مني.
آن باد پنهان شاخه ها
آن پرنده ي ناشناس بر كلكين
آن سايه آرام همراهت
اين صداي موهوم در ذهنت منم
دست خودم نيست
حرفهای بسیاری دارم.
ما هر دو مردگانيم
تنها تو نفس مي كشي و من نميتوانم
اما وقتي دستهايت را در آب ميشويي
نفست بند مي آيد
با من حرف بزن
كه مقتول توام.

آوار میشن رو سرم دردای بیدرمون
من مست میرقصم میون بهت این زندون
کابوس میگم..
آه..
هذیون خواب میبینم
آتیش تو چشمامه، زمستون خواب میبینم
این شهر وحشی گریهی مرد و نمیفهمه
زخماشو میبینه ولی دردو نمیفهمه
(حسین غیاثی)
دیشب و پریشبام که با خبرهای بد از حال و روز احمد زیدآبادی و عکسهای افطاری کنار دیوار اوین و عکس بچههای علی تاجرنیا خراب شد. امشب هم نامهی فاطمه قدیانی را به فاطمه شمس -همسر محمدرضا جلاييپور- ميخواندم و از آنجا هم رسيدم به غزلي از خانم شمس براي رضايش و بعد هم نامهاش به رييس قوه قضاييه... مني كه سخت گريه ميكنم هم... واي خدا.. واي خدايا... اين چه بازيايست؟ همین محمدرضا جلاييپور، دوتا از عموهایش شهيد شده اند، برندهي مدال طلاي المپياد ادبي، رتبه يك كنكور، قاري برتر قرآن... خدايا! اين قاسطين از كجا پيدايشان شد و صاحب همهي هست و نيست اين ملت شدند؟ آیین اينها چيست؟ با چه زباني بايد با اينها سخن بگوييم؟ علي از دست آنهايي كه قرآن به سرنيزه كرده بوند و بدتر از ايشان آنهايي كه اين صحنهي سياه را باور كردند چه
كشيد؟ ما که حتی علی هم نیستیم. كجا چاهي پيدا كنيم تا ضجه نه، فريادهايمان را بشنود... خدايا! مگر یک عمر در کتابهای دینیمان نخواندیم که دنیا دار مکافات است و هرکس ظلمی روا دارد یا ظلمی ببیند، بدون دادخواهی از دنیا نخواهد رفت؟ مگر آن آیهی معروف قرآن نیست که حتی روزگاری بالای خیلی از نامههای اداری این مملکت نوشته میشد که خداوند از حق خودش میگذرد، اما از حقالناس نه... نمیدانم حتی اگر خونها و بندها هم تمام شود، آهها و گریههای اینهمه کودک و مادر و دلشورههای این فاطمهها و اینهمه نفرت و نفرت و نفرت را کجا دلشان خواهند گذاشت این ظالمان. خدایا... صبر ما کم نیست، اما باور کن این زخمها خیلی عمیقند، خیلی... حتی بیشتر از فریادهای فروخوردهی ما...
یکی نبود و یکی بود و دختری که سه سال
سکوت کرد و غزل خواند با صدای رضا
هجوم شايعه ها عشق را دروغي خواند:
چه عاشقانهی تلخیست ادعای رضا!
یکی نبود و یکی بود و دختری که فقط
سپرده بود دلش را به کیمیای رضا
تمام قصه همین بود و سردی دی ماه
و استکان پر از چای و حرفهای رضا
میان آبی کم رنگ بوم نقاشی
کشید فاطمه شکل سوال جای رضا
...
پينوشت: بنويس! آنها نوشتن نميدانند.
خدايا! در اين روزهاي مبارك بابت اينكه آدم را خلق كردي و نوادگانش چیزهایی مثل موبایل و اينترنت را اختراع كردند تا بشود مچ آدمنماهاي دروغگو را گرفت، توراشكرگذارم. اما بيشتر از اين بابت گوگل ريدر شاكرم و دوستان خوبي مثل
پينوشت: پيوندهاي روزانه وبلاگم و آرشيوش را از دست ندهيد.
شمارهي جديد نسيم هراز هم منتشر شد. همهي تلاش من و حمید منبتی برای بخش موسیقی در این شماره آماده کردن پروندهای مناسب برای ربنای شجریان بود که این روزها خوشبختانه مثل گذشته از صداوسیمای غیرملی پخش نمیشود و فقط از شبكه اول پخش شده به اين خيال باطل كه در آينده جايگزيني برايش پيدا كنند. بههرحال برای این پرونده یادداشتهای خوبی گرفتیم و مباحث خوبی هم در مورد ربنا، شجریان، رابطهی موسیقی و مذهب و کشمکشهایش و ... مطرح شد. البته هنوز خودم مجلهی چاپ شده را ندیدهام. یادداشتها از افراد مختلفیست که هرکدام نگاهی متفاوت به موضوع داشتهاند. از آیتالله بیات زنجانی گرفته تا داریوش ارجمند، رضا رویگری، غلام کویتیپور، محمدعلی سجادی، کیوان ساکت، کارن همایونفر، علیرضا دبیر، محمد طالقانی، مهندس غفوریفرد، حمید خندان، رسول نجفیان، افشین یداللهی، فرمان فتحعلیان و خیلیهای دیگر که اسمشان الان یادم نیست! مزدک هم برای تلویزیون بعد از انتخابات پروندهای آماده میکرد که حتمن خوب شده است، گرچه میدانم به خیلی از موارد نتوانست اشاره کند. فکر میکنم این شماره هم در نوع خودش خواندنی شده باشد.