
كسي نميآيد؟
در انتظار نبودي وگر نه ميآمد
در انتظار نبودي وگرنه ميتابيد
ستارهي سحري
(نصرت رحماني)
۲-
ثقل زمين كجاست؟
من در كجاي جهان ايستادهام؟
با باري از فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من!
من در كجاي جهان ايستادهام؟
(خسرو گلسرخي)
۳-
بهانه در رگ من فرياد ميكشيد:
- نخواب
زمان بيداريست
هنوز بيدارم
هنوز...
(نصرت رحماني)
پينوشت: اي سرزمين من! در انتظارم و بيدارم...
دیشب دوروبر یک شب بود که پویا نیکپور خبر بدی داد مبنی بر اینکه عبدی یمینی، آهنگساز بزرگ کشورمان هم توی هواپیمای کاسپین تهران ایروان بوده است. به ناصر چشمآذر زنگ زدم و گفت سالهاست از عبدی بیخبر است و امیدوار است خبر درست نباشد. هیچکدام دلش را نداشتیم تا شمارهی عبدی را بگیریم و بشنویم خاموش است یا از خانهاش... تا امروز ظهر که محمد خاکپور پس از صحبت با خانوادهی عبدی خبر را تایید کرد، امیدوار بودیم این خبر درست نباشد که بود... شمارهی ۸۹ در بین اسامی مسافران پرواز کاسپین عبدالرضا یمینی یا عبدی یمینی موسیقی ما بود. امیر تاجیک و خشایار اعتمادی هم با بغض و غم خبر را تایید کردند و ... همین! یک انسان بزرگ دیگر هم مفت مفت از بینمان رفت و همسفر بچههایی نوجوان تیم ملی جودو و مسافرانی که شاید برای فراموشی این روزهای غمگینشان میرفتند تا چند روزی در ارمنستان باشند پرواز کرد و نپرید، سوخت... حالا چند ساعتیست که آلبوم امان از داریوش اقبالی را با گریه گوی میکنم و موسیقی فوقالعادهی عبدی را که تا ابد برای ما مانده است. عبدی یمینی انسان بزرگ و آزادهای بود و از پیشروترین و بهترین تنظیم کنندهها و آهنگسازان تاریخ موسیقی پاپ ایران. روحش شاد.
امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن
امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن
امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن
امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن
ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن
برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...
شهیار قنبری
پینوشت: در مورد عبدی یمینی و کارهایش
نمینوشتم و نمیخواستم بنویسم چون غمگین بودم و حالم بد بود. خیلی بد. از دیدن خون و خون و خون. مینویسم و هستم چون مطمئنم روزهی سکوت چیزیست که میخواهند و من دقیقن آنچه میخواهند را نمیخواهم. مینویسم و هستم، بیخستگی، با امید...
خبرهای خوبی میآید. آزادی دوستان و عزیزان را قاصدکهای خوش خبر آوردند و و همدلی و همپیمانی شبانهی اللهاکبرها را مهتاب شبشکن. این یعنی مدنیتی در این کشور در حال شکل گیریست که سرانجامی خوش را به همراه خواهد داشت. تنها شرطش صبر است و صبر و اراده و امید برای تغییر.
شاید سبزینهها حبس شوند، خونین شوند یا از گاز اشکآور سرفهشان بگیرد... اما نمیخشکند و تا ابد مرگ را حاشا خواهند کرد. هنوز تاریخ این سرزمین صفحات زیادی برای عاشقانه نوشتن دارد.