
......
بر
نخوره....
گمکردن درد دارد. گم کردن حس خوبی نیست، مخصوصن برای کسی که فکر میکند دلتنگ نمیشود و یکهو نشانهای، خطی میبیند و یادش میافتد که گم کرده است. دلتنگ میشود. دوستی داشتم که گماش کردهام. یکی دو ماه است دنبالش هستم، وقتی بود آنقدر درگیر زندگی بودم که حواسم بهش نبود. حالا که دنبالش هستم، نیست. موبایلش قطع شده، خانهشان عوض شده و... گم شده است، گم. دوستی و آشنایی ما قصهی عجیبی دارد. قصهی ما بماند برای بعد، چون این دوستم قصه مینوشت و شعر میگفت و میخواهم یکی از داستانهایش را برایتان بگذارم. شاید هم چیزی در ادامهی همان بازی زمستانی وبلاگی باشد. نه! اصلن مهم نیست ادامهی چه چیزیست. قصهاش مهم است. کاش حالا که تازه فهمیدهام چه اعجوبهای بوده این دوروبرها بود و تشویقش میکردم که بیشتر بنویسد. برای شعر تشویقش کرده بودم اما داستانهایش را درست و با حوصله نخوانده بودم. توی این کنج دنجی که چند روزیست برای استراحت آمدهام برای بار دوم طی این دو ماه سراغ نوشتههایش رفتم و چیزهای جدیدی کشف کردم. راستش دختر عجیبی بود و کسی با ذهنیات عصیانگر اوکم پیدا میشود. میدانید که؟! فکر میکنم شعرها و نوشته هایش را بیشتر از یکی دونفر مثل من نخوانده باشند. اسماش را هم نمینویسم چون اگر دوست داشت پیدایش میشود و خودش اجازهی اینکار را میدهد! کاش میشد یکی دیگر از داستان هایش با اسم جفتگیری را اینجا بگذارم، اما میترسم وبلاگم فیلتر شود. اینهایی که فیلتر میکنند معنی داستان را نمیفهمند که!
(تصادف)
نگاهها همه بدون مکث، سبک. قدم می زنم. چه توقعی! به چشم همه من یه رهگذرم همون طور که همه به چشم من رهگذرند و بس. می شه قال قضیه رو برای همیشه کند. پشت ویترین مغازهها مثل یه مانکن خوشگل بمیرم هم خوبه، یه نفس عمیق میکشم. من کجای خودم گیر کردم؟!
از مراسم تشییع تو بر می گردم. چه مراسم باشکوهی! تکه تکه شدهای و باید مثل یه پازل تو رو چید کنارهم و خاک کرد. معمولا در مراسم تشییع، جنازهها خوشبختترند. ولی اینبار جنازه برنده مطلق است! جنازهای با بوی ادکلن باربری و توتون سیگار و دهانی یا بخارهایی از جنس الکل. یاد بوی تو که میافتم مور مورم میشه، این بو حتی از فکر تماس انگشتات با پوست لخت پشتم تو تخت خواب دونفرهی تو بیشتر هواییام میکنه.
(نوشتههای من را خواندید اما زیاد مهم نبودند. برایم مهم است که این داستان را بخوانید و در لذتش با من شریک باشید. پس داستان را بهصورت کامل در ادامهی مطلب بخوانید)
بالاخره تمام شد. خوشحالم که داورهای امسال خیلی غافلگیرمان نکردند و جایزههای به حقیقت نزدیکتر بودند. شاید فقط "بهخاطر الی" حق بیشتری برای جایزه بردن داشت. بههرحال از بین همهی منختبها باید به چند نفر تبریک بگویم: کارن همایونفر، اصغر فرهادی و شهاب حسینی. البته خوشحالم که لیلا حاتمی ِ محبوب من و خیلی از همنسلانم هم بالاخره به سیمرغ رسید. برای پدر کارن هم که این روزها سخت بیار هست آرزوی سلامتی دارم. گفته بودم در مورد فیلمها هم مینویسم اما الان خیلی خستهام. بماند برای یک فرصت بهتر.
پینوشت: نتایج جشنواره بیست و هفتم.
۱- خاتمی آمد. تیتر همهی روزنامههای امروز بود. خوشحالم.
۲- پریشب ساعت ۲-۳ با علیرضا پوریوسف رفتیم از کافهاش (ریرا) یک سری خرت و پرت برداریم. مامور شهرداری پیادهرو را جارو میکرد. دنبال هزاری یا دوهزار تومانی گشتم ولی فقط پانصدی و پنج هزار تومانی داشتم. پانصد تومان دادم که اگر ناراضی بود یک پنج هزاری هم بدهم. اما برای همان پانصد تومان دستم را بوسید و شاد و خرامان به کارش ادامه داد... کرو لال هم بود. اما... حالم خوش نیست. برای پانصد تومان دستم را بوسید. میفهمید یعنی چی؟
۱- صابر ابر فیلم از کجا پیدا شد؟ چقدر خوب که توی تیتراژ ابتدایی نبود. چقدر مریلا زارعی خوب بود، بعید است دوباره بتواند چنین بازیای بکند. جدی می گویم. چرا الی آنقدر کلافه بود. احمد مهرانفر چقدر شبیه یکی از دوستانم بود. وای. پیمان معادی و مانی حقیقی چقدر بازیگر بودند. چقدر شمال بود آنجا. چرا فیلم ولم نمیکرد. چرا نفهمیدم کی تمام شد؟ چرا دلم برای صابر ابر میسوزد؟ گلشیفته... چقدر جایت در سینمای ما خالی میشود. برگرد. شخصیتردازیهای اصغر فرهادی چقدر دقیق بود. چقدر آن لحظات ابتدایی ورود به شمال و ویلا و لحظاتی که همه دنبال کسی میگشتند را با آنهمه تنش و کات و حرکت درست ساخته بود. جوگیر شدهام؟ بله! افتخار میکنم که جو این فیلم من را گرفته است. یک فیلم خوب دیدم. دوست داشتم. زیاد. پس حق دارم جوگیرش باشم.
۲- دربارهی الی یک غافلگیری بود. چیزی که دنبالش بودم و نمییافتم. شروع شد و هنوز تمام نشده است. لحظه به لحظه توی ذهنم ته نشین میشود. فیلمهایی که از دیدنشان ناامید نشدم کم نبودند اما غافلگیری فثقط همین بود. میخواهم بیشتر بنویسم، اما نه الان. بگذارید از جوش خارج بشویم بعد. کمی صبر کنید. مینویسم. اصغر خان فرهادی! کارهایت را دوست داشتم و پیگیرت بودم اما خدا را چه دیدی، شاید از دیشب طرفدارت شده باشم. منتظرم از برلین برگردید. باید در مورد این فیلم حرف زد...
۳- بابت کامنتها سپاسگذارم ولی بگذارید جشنواره تمام شود و بعد در مورد همهی فیلمها بنویسم. میترسم جو این روزها از قضاوت منصفانه دورم کند. فقط خوشحالم که امروز تحمل کردم تا تردید واروژ کریم تمام شود و بابت این استقامت پشیمان نیستم. فکر میکردم با یک هملت ایرانی شده، با یک فرم روایی و پایانبندی کلیشهای مواجهم، اما پایان فوقالعادهی فیلم (هرچند همان هملت بود و فقط چندجا فرم کشتار و روایتش جابهجا شده بود) دلگرمم کرد. امیدوارم این کارگردان خوب هرچه زودتر سلامت جسمیاش را به دست بیاورد و باز هم فیلم بسازد.
۴- تهران چهقدر زیبا بود. دیشب، با سرخوشی ِ "دربارهی الی" و هوای ناب تهران و اتوبانهای سرحالش، با همراهی علیرضا پوریوسف در مسیر بازگشت از خانهی آرش همهچیز خوب بود. تا ۲ شب دربارهی الی را دیدیم، تا ۴:۳۰ صبح در موردش حرف زدیم و بعد هم با هوای مهآلود و تصویر کلوزآپ الی با آن روسری قرمز و چشمهای کلافهاش به خانه رسیدیم. الی چیزیست که کم کم در من تهنشین می شود...
۵- حسن خان فتحی. قول دادی که پایانبندی فیلم را توی تدوین درست کنی. این را برای دررفتن از کبابخوری با من و فردین خلعتبری هم که گفته باشی جدیاش گرفتم. باور کن حیف فیلمت بود. اگر آن توضیح واضحات نبود یک اثر عالی ساخته بودی. راستی ما هم کباب نخوردیم. دیرمان شد و نرسیدیم دیگر.
۶- آدم چیست؟
آه و دم
آه از دمی که این همه ساعت طول می کشد!...
(شمس لنگرودی)
*: این را شهاب حسینی از قول زن آلمانیاش در مورد دلایل جداییشان در پاسخ به سوال ترانه علیدوستی (الی) میگوید.
۱- هنوز غافلگیر نشدهام، اما نسبت به چند جشنوارهی اخیر جشنوارهی بهتریست. زاد بوم داوودی بد نبود، توی لیستم ننوشته بودم، دیدم و خوشم آمد. ریتم فیلم کمی کند و کشدار بود، اما سوژه، قصه و بازیها را دوست داشتم. یک دیالوگ خیلی شعاری ولی جالب هم بین مسعود رایگان و رویا تیموریان بود که خوشم آمد: «-بچههامونو دادیم جاش آلبوم عکس گرفتیم. -خوش به حال تو که اون آلبوم عکسو داری.» بدون رفیق بازی بهترین موزیک متنی هم که تا امروز توی کارهای شنیدهام موسیقی کارن همایونفر برای همین فیلم بود. عیار ۱۴ شهبازی هم سالمترین فیلمی بود که تا به امرزو دیدم، هرچند به اندازهی نفس عمیقش غافلگیرمان نکرد. میخواستم چیزی در مورد برخورد منتقدین(؟!) با فیلمها بنویسم که دیدم الان صلاح نیست. بماند برای فرصت و جایی دیگر.
۲- درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زندهی ما روشنی می بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما را پایانی است این دیالکتیک بر همۀ زندگی بشر حکمفرماست. (دیالکتیک تنهایی/ اکتاویو پاز)
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمیدانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی میگفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد
۱- جشنوارهی فیلم فجر شروع شده است. با بهرام بیضاییاش و خیلیها که امیدوارم غافلگیرمان کنند. امیدوارم امسال دوباره بهنام بهزادی، محسن امیریوسفی یا بایرام فضلی دیگری هم کشف شوند. امیدوارم مثل دوسال اخیر آنهایی که انتظار داریم کارشان خوب باشد زیادی توی ذوقمان نزنند!
۲- "وقتی همه خوابیم" بهرام بیضایی را خیلی دوست داشتم. همانقدر که "سوپراستار" میلانی به نظرم سفارشی و اعصاب خوردکن آمد یا "هر شب تنهایی" رسول صدرعاملی کسلکننده. منتظر این فیلمها هستم:
"بیست" عبدالرضا کاهانی. "عیار ۱۴" پرویز شهبازی. "صداها"ی فرزاد موتمن. "پستچی سه بار در نمیزند" حسن فتحی. "بیپولی" حمید نعمتالله و "تردید" واروژ کریممسیحی. گفتهاند "دربارهی الی" اصغر فرهادی هم قرار است باشد!
۳ - برعکس خیلی از دوستان از اینکه مطبوعاتیها امسال دوباره در سینما فلسطین هستند خیلی خوشحالم. از میدان گلها تا فلسطین ده دقیقه هم نیست و به من که خیلی خوش میگذرد. هرکس هم شکایت دارد یا راهش دور است شب بیاید خانهی من! (البته میدانید که این یک تعارف بود!)
۴- این شبهای ترانه گفتن، فیلم دیدنهای مداوم و خوابیدنم وسط خیلی از فیلمها، ترانههایی که شبیه من نیستند اما دوستشان دارم، دور هم بودنهای سرخوش و تنهاییهای کلافه، این شبهای دو، سه ماه اخیر را دوست دارم. اما دلتنگ چیزیام که نیست...
۵- به قول امیر توده فلاح: "حسین غیاثی دهنت سرویس!" از دیشب این یک بندت بدجوری رفته توی مخم:
نه تسکین دردی، نه تصویر ِ گریه
زدی زیر ِ حرفت، زدم زیر ِ گریه
چهقدر خوب است پسر. مرسی. مرسی!
(احمدرضا احمدی)
۱ - عشق ما ناجوره
آخرش چی میشه؟
به نبودن با تو
کیه که راضی شه؟
۲ - گفتوگویم با سیروان خسروی در شمارهی جدید ماهنامهی نسیم چیز خوبی شده است! "همهی شانسهای من!"
۳ - این روزها شبی بیشتر از دو سه ساعت نمیخوابم. نمیدانم تا کی میتوانم ادامه بدهم!
۴- وای! نوستالژی، نوستالژی...
Dreams are made winding through my head
Through my head
مسئلهی جالب اساماسهایی بود که قبل از شروع برنامهی امشب به خیلی از گوشیها فرستاده میشد: "برای حمایت از عادل فردوسیپور در نظرسنجی امشب نود شرکت میکنیم و با شروع برنامه به شمارهی ۲۰۰۰۹۰ پیامک میفرستیم." این یعنی چه؟ یعنی میخواهند زیرآب نود را هم بزنند؟ در همین مدت چند ساعته تا شروع برنامهی امشب بود که چندنفر از دوستان هنرمند موسیقی و سینما با من تماس گرفتند و از ماجرا پرسیدند و حمایت کاملشان را از عادل فردوسیپور اعلام کردند. از شواهد سازمان تربیتبدنی بخشنامهای صادر کرده یا قصد صدورش را دارد که با حضور همهی افراد زیرمجموعهاش بدون هماهنگی سازمان در برنامههای تلویزیونی جلوگیری شود و این ارتباط مستقیم با نود دارد. خیلیها میگویند همهاش به برنامهی سال گذشتهی نود با حضور مهندس صفایی فراهانی که در آن حال سازمان تربیتبدنی مهندس علیآبادی بدجوری گرفته شد و همچنین برنامهی دو هفته پیش نود که طی آن آقای سردار عزیز محمدی به عنوان رییس سازمان لیگ عادل فردوسیپور را روی آنتن زنده به ضد نظام بودن و مخالفت با منافع کشور متهم کرد، برمیگردد.
مدتی پیش به یکی از دوستان میگفتم که نود تنها نماد واقعی دموکراسی در کشور ماست و انگار این روزنهی نور هم روبه خاموشیست. شبی که عادل فردوسیپور علارغم همهی حرف و حدیثها با لبخند همیشگی برنامه را آغاز میکند، چون به پیامکهای مردم و حمایتشان دلگرم است، اخلال در سیستم پیامکها نمیتواند مسئلهای اتفاقی باشد. این را از خداحافظی فردوسیپور هم میشد فهمید: "امیدوارم این اخلال اتفاقی باشد و به جریانات این چند روز مربوط نشود. اگر عمری باشد و هنوز بشود روی این صندلی نشست و از حق و حقانیت دفاع کرد، هفتهی بعد در خدمتتان خواهیم بود." او این دو جمله را در شرایطی گفت که نود امشب سردترین و بیحاشیهترین برنامهی خود را در طول عمرش تجربه میکرد و مدت زمانش هم به یک ساعت نکشید تا بعد از آن بازی آرشیوی لیورپول-بولتون پخش شود. بغض فردوسیپور هم کم معنا نبود. آیا هفتهی بعد نودی خواهیم داشت؟ آیا اهالی فوتبال اینبار در کنار میایستند هم از یک برنامهی آزاد که در توسعهی فوتبال ما در سالهای اخیر کمتاثیر نبوده است حمایت میکنند؟ فکر میکنید حمایت امثال پروین و حجازی از نود برای همراهی دیگر فوتبالیها و مردم کافی نیست؟ باید صبر کرد و دید!
پینوشت۱: اعتماد- با تحريم برنامه 90 از سوي مديران ورزشي شکل مي گيرد ؛ زورآزمایی تربیت بدنی و تلویزیون.
پینوشت۲: صالح علا برنامهی امشب را به عادل فردوسیپور تقدیم کرد