تبليغاتX
که زن نبودی... امّا
به کسی بر نخوره
        بر نخوره....

......

بر

نخوره....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

گم‌کردن درد دارد. گم کردن حس خوبی نیست، مخصوصن برای کسی که فکر می‌کند دلتنگ نمی‌شود و یک‌هو نشانه‌ای، خطی می‌بیند و یادش می‌افتد که گم کرده است. دلتنگ می‌شود. دوستی داشتم که گم‌اش کرده‌ام. یکی دو ماه است دنبالش هستم، وقتی بود آن‌قدر درگیر زندگی بودم که حواسم بهش نبود. حالا که دنبالش هستم، نیست. موبایلش قطع شده، خانه‌شان عوض شده و... گم شده است، گم. دوستی و آشنایی ما قصه‌ی عجیبی دارد. قصه‌ی ما بماند برای بعد، چون این دوستم قصه می‌نوشت و شعر می‌گفت و می‌خواهم یکی از داستان‌هایش را برای‌تان بگذارم. شاید هم چیزی در ادامه‌ی همان بازی زمستانی وبلاگی باشد. نه! اصلن مهم نیست ادامه‌ی چه چیزی‌ست. قصه‌اش مهم است. کاش حالا که تازه فهمیده‌ام چه اعجوبه‌ای بوده این دوروبرها بود و تشویقش می‌کردم که بیشتر بنویسد. برای شعر تشویقش کرده بودم اما داستان‌هایش را درست و با حوصله نخوانده بودم. توی این کنج دنجی که چند روزی‌ست برای استراحت آمده‌ام برای بار دوم طی این دو ماه سراغ نوشته‌هایش رفتم و چیزهای جدیدی کشف کردم. راستش دختر عجیبی بود و کسی با ذهنیات عصیانگر اوکم پیدا می‌شود. می‌دانید که؟! فکر می‌کنم شعرها و نوشته هایش را بیشتر از یکی دونفر مثل من نخوانده باشند. اسم‌اش را هم نمی‌نویسم چون اگر دوست داشت پیدایش می‌شود و خودش اجازه‌ی این‌کار را می‌دهد! کاش می‌شد یکی دیگر از داستان هایش با اسم جفت‌گیری را این‌جا بگذارم، اما می‌ترسم وبلاگم فیلتر شود. این‌هایی که فیلتر می‌کنند معنی داستان را نمی‌فهمند که!


(تصادف)

نگاه‌ها همه بدون مکث، سبک. قدم می زنم. چه توقعی! به چشم همه من یه رهگذرم همون طور که همه به چشم من رهگذرند و بس. می شه قال قضیه رو برای همیشه کند. پشت ویترین مغازه‌ها مثل یه مانکن خوشگل بمیرم هم خوبه، یه نفس عمیق می‌کشم. من کجای خودم گیر کردم؟!
از مراسم تشییع تو بر می گردم. چه مراسم باشکوهی! تکه تکه شده‌ای و باید مثل یه پازل تو رو چید کنارهم و خاک کرد. معمولا در مراسم تشییع، جنازه‌ها خوشبخت‌ترند. ولی این‌بار جنازه برنده مطلق است! جنازه‌ای با بوی ادکلن باربری و توتون سیگار و دهانی یا بخارهایی از جنس الکل. یاد بوی تو که می‌افتم مور مورم می‌شه، این بو حتی از فکر تماس انگشتات با پوست لخت پشتم تو تخت خواب دونفره‌ی تو بیشتر هوایی‌ام می‌کنه.

(نوشته‌های من را خواندید اما زیاد مهم نبودند. برایم مهم است که این داستان را بخوانید و در لذتش با من شریک باشید. پس داستان را به‌صورت کامل در ادامه‌ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

بالاخره تمام شد. خوشحالم که داورهای امسال خیلی غافلگیرمان نکردند و جایزه‌های به حقیقت نزدیک‌تر بودند. شاید فقط "به‌خاطر الی" حق بیشتری برای جایزه بردن داشت. به‌هرحال از بین همه‌ی منختب‌ها باید به چند نفر تبریک بگویم: کارن همایون‌فر، اصغر فرهادی و شهاب حسینی. البته خوشحالم که لیلا حاتمی ِ محبوب من و خیلی از هم‌نسلانم هم بالاخره به سیمرغ رسید. برای پدر کارن هم که این روزها سخت بیار هست آرزوی سلامتی دارم. گفته بودم در مورد فیلم‌ها هم می‌نویسم اما الان خیلی خسته‌ام. بماند برای یک فرصت بهتر.

پی‌نوشت: نتایج جشنواره بیست و هفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- خاتمی آمد. تیتر همه‏ی روزنامه‏های امروز بود. خوشحالم.

۲- پریشب ساعت ۲-۳ با علیرضا پوریوسف رفتیم از کافه‏اش (ریرا) یک سری خرت و پرت برداریم. مامور شهرداری پیاده‏رو را جارو می‏کرد. دنبال هزاری یا دوهزار تومانی گشتم ولی فقط پانصدی و پنج هزار تومانی داشتم. پانصد تومان دادم که اگر ناراضی بود یک پنج هزاری هم بدهم. اما برای همان پانصد تومان دستم را بوسید و شاد و خرامان به کارش ادامه داد... کرو لال هم بود. اما... حالم خوش نیست. برای پانصد تومان دستم را بوسید. می‏فهمید یعنی چی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- صابر ابر فیلم از کجا پیدا شد؟ چقدر خوب که توی تیتراژ ابتدایی نبود. چقدر مریلا زارعی خوب بود، بعید است دوباره بتواند چنین بازی‏ای بکند. جدی می گویم. چرا الی آن‏قدر کلافه بود. احمد مهران‏فر چقدر شبیه یکی از دوستانم بود. وای. پیمان معادی و مانی حقیقی چقدر بازیگر بودند. چقدر شمال بود آنجا. چرا فیلم ولم نمی‏کرد. چرا نفهمیدم کی تمام شد؟ چرا دلم برای صابر ابر می‏سوزد؟ گلشیفته... چقدر جایت در سینمای ما خالی می‏شود. برگرد. شخصیت‏ردازی‏های اصغر فرهادی چقدر دقیق بود. چقدر آن لحظات ابتدایی ورود به شمال و ویلا و لحظاتی که همه دنبال کسی می‏گشتند را با آن‏همه تنش و کات و حرکت درست ساخته بود. جوگیر شده‏ام؟ بله! افتخار می‏کنم که جو این فیلم من را گرفته است. یک فیلم خوب دیدم. دوست داشتم. زیاد. پس حق دارم جوگیرش باشم.

۲- درباره‏ی الی یک غافلگیری بود. چیزی که دنبالش بودم و نمی‏یافتم. شروع شد و هنوز تمام نشده است. لحظه به لحظه توی ذهنم ته نشین می‏شود. فیلم‏هایی که از دیدنشان ناامید نشدم کم نبودند اما غافلگیری فثقط همین بود. می‏خواهم بیشتر بنویسم، اما نه الان. بگذارید از جوش خارج بشویم بعد. کمی صبر کنید. می‏نویسم.  اصغر خان فرهادی! کارهایت را دوست داشتم و پیگیرت بودم اما خدا را چه دیدی، شاید از دیشب طرفدارت شده باشم. منتظرم از برلین برگردید. باید در مورد این فیلم حرف زد... 

۳-  بابت کامنت‏ها سپاسگذارم ولی بگذارید جشنواره تمام شود و بعد در مورد همه‏ی فیلم‏ها بنویسم. می‏ترسم جو این روزها از قضاوت منصفانه دورم کند. فقط خوشحالم که امروز تحمل کردم تا تردید واروژ کریم تمام شود و بابت این استقامت پشیمان نیستم. فکر می‏کردم با یک هملت ایرانی شده، با یک فرم روایی و پایان‏بندی کلیشه‏ای مواجهم، اما پایان فوق‏العاده‏ی فیلم (هرچند همان هملت بود و فقط چندجا فرم کشتار و روایتش جابه‏جا شده بود) دلگرمم کرد. امیدوارم این کارگردان خوب هرچه زودتر سلامت جسمی‏اش را به دست بیاورد و باز هم فیلم بسازد.

۴- تهران چه‏قدر زیبا بود. دیشب، با سرخوشی ِ "درباره‏ی الی" و هوای ناب تهران و اتوبان‏های سرحالش، با همراهی علیرضا پوریوسف در مسیر بازگشت از خانه‏ی آرش همه‏چیز خوب بود. تا ۲ شب درباره‏ی الی را دیدیم، تا ۴:۳۰ صبح در موردش حرف زدیم و بعد هم با هوای مه‏آلود و تصویر کلوزآپ الی با آن روسری قرمز و چشم‏های کلافه‏اش به خانه رسیدیم. الی چیزی‏ست که کم کم در من ته‏نشین می شود...

۵- حسن خان فتحی. قول دادی که پایان‏بندی فیلم را توی تدوین درست کنی. این را برای دررفتن از کباب‏خوری با من و فردین خلعتبری هم که گفته باشی جدی‏اش گرفتم. باور کن حیف فیلمت بود. اگر آن توضیح واضحات نبود یک اثر عالی ساخته بودی. راستی ما هم کباب نخوردیم. دیرمان شد و نرسیدیم دیگر.

۶- آدم چیست؟
آه و دم
آه از دمی که این همه ساعت طول می کشد!...
(شمس لنگرودی)

*: این را شهاب حسینی از قول زن آلمانی‏اش در مورد دلایل جداییشان در پاسخ به سوال ترانه علی‏دوستی (الی) می‏گوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- هنوز غافلگیر نشده‏ام، اما نسبت به چند جشنواره‏ی اخیر جشنواره‏ی بهتری‏ست. زاد بوم داوودی بد نبود، توی لیستم ننوشته بودم، دیدم و خوشم آمد. ریتم فیلم کمی کند و کشدار بود، اما سوژه، قصه و بازی‏ها را دوست داشتم. یک دیالوگ خیلی شعاری ولی جالب هم بین مسعود رایگان و رویا تیموریان بود که خوشم آمد: «-بچه‏هامونو دادیم جاش آلبوم عکس گرفتیم. -خوش به حال تو که اون آلبوم عکسو داری.» بدون رفیق بازی بهترین موزیک متنی هم که تا امروز توی کارهای شنیده‏ام موسیقی کارن همایون‏فر برای همین فیلم بود. عیار ۱۴ شهبازی هم سالم‏ترین فیلمی بود که تا به امرزو دیدم، هرچند به اندازه‏ی نفس عمیقش غافلگیرمان نکرد. می‏خواستم چیزی در مورد برخورد منتقدین(؟!) با فیلم‏ها بنویسم که دیدم الان صلاح نیست. بماند برای فرصت و جایی دیگر.

۲- درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زنده‏ی ما روشنی می بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما را پایانی است این دیالکتیک بر همۀ زندگی بشر حکم‏فرماست. (دیالکتیک تنهایی/ اکتاویو پاز)

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمی‌دانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی می‌گفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- جشنواره‏ی فیلم فجر شروع شده است. با بهرام بیضایی‏اش و خیلی‏ها که امیدوارم غافلگیرمان کنند. امیدوارم امسال دوباره بهنام بهزادی، محسن امیریوسفی یا بایرام فضلی دیگری هم  کشف شوند. امیدوارم مثل دوسال اخیر آن‏هایی که انتظار داریم کارشان خوب باشد زیادی توی ذوقمان نزنند!

۲- "وقتی همه خوابیم" بهرام بیضایی را خیلی دوست داشتم. همان‏قدر که "سوپراستار" میلانی به نظرم سفارشی و اعصاب خوردکن آمد یا "هر شب تنهایی" رسول صدرعاملی کسل‏کننده. منتظر این فیلم‏ها هستم:
"بیست" عبدالرضا کاهانی. "عیار ۱۴" پرویز شهبازی. "صداها"ی فرزاد موتمن. "پستچی سه بار در نمی‌زند" حسن فتحی. "بی‏پولی" حمید نعمت‏الله و "تردید" واروژ کریم‌مسیحی.
  گفته‏اند "درباره‏ی الی" اصغر فرهادی هم قرار است باشد!

۳ -  برعکس خیلی از دوستان از اینکه مطبوعاتی‏ها امسال دوباره در سینما فلسطین هستند خیلی خوشحالم. از میدان گلها تا فلسطین ده دقیقه هم نیست و به من که خیلی خوش می‏گذرد. هرکس هم شکایت دارد یا راهش دور است شب بیاید خانه‏ی من! (البته می‏دانید که این یک تعارف بود!)

۴- این شب‏های ترانه گفتن، فیلم دیدن‏های مداوم و خوابیدنم وسط خیلی از فیلم‏ها، ترانه‏هایی که شبیه من نیستند اما دوستشان دارم، دور هم بودن‏های سرخوش و تنهایی‏های کلافه، این شب‏های دو، سه ماه اخیر را دوست دارم. اما دلتنگ چیزی‏ام که نیست...

۵- به قول امیر توده فلاح: "حسین غیاثی دهنت سرویس!" از دیشب این یک بندت بدجوری رفته‏ توی مخم:
نه تسکین دردی، نه تصویر ِ گریه
زدی زیر ِ حرفت، زدم زیر ِ گریه

چه‏قدر خوب است پسر. مرسی. مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

بهار را بر تنم خال‏کوبی کن، کافی‏ست!
تنها به کوچه می‏روم
از عابران ساعتِ وقوع ِ خوش‏بختی را می‏پرسم
عابران:
اخمو، کج‏خیال و عبوس
جواب ِ مرا نمی‏دهند.

(احمدرضا احمدی)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - عشق ما ناجوره
آخرش چی  می‏شه؟
به نبودن با تو
کیه که راضی شه؟

۲ - گفت‏وگویم با سیروان خسروی در شماره‏ی جدید ماهنامه‏ی نسیم چیز خوبی شده است! "همه‏ی شانس‏های من!"

۳ - این روزها شبی بیشتر از دو سه ساعت نمی‏خوابم. نمی‏دانم تا کی می‏توانم ادامه بدهم!

۴- وای! نوستالژی، نوستالژی...

Dreams are made winding through my head
Through my head

۵ - وای... وای... نوستالژی بزرگ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

مسئله‌ی جالب اس‌ام‌اس‌هایی بود که قبل از شروع برنامه‌ی امشب به خیلی از گوشی‌ها فرستاده می‌شد: "برای حمایت از عادل فردوسی‌پور در نظرسنجی امشب نود شرکت می‌کنیم و با شروع برنامه به شماره‌ی ۲۰۰۰۹۰ پیامک می‌فرستیم." این یعنی چه؟ یعنی می‌خواهند زیرآب نود را هم بزنند؟ در همین مدت چند ساعته تا شروع برنامه‌ی امشب بود که چندنفر از دوستان هنرمند موسیقی و سینما با من تماس گرفتند و از ماجرا پرسیدند و حمایت کاملشان را از عادل فردوسی‌پور اعلام کردند. از شواهد سازمان تربیت‌بدنی بخشنامه‌ای صادر کرده یا قصد صدورش را دارد که با حضور همه‌ی افراد زیرمجموعه‌اش بدون هماهنگی سازمان در برنامه‌های تلویزیونی جلوگیری شود و این ارتباط مستقیم با نود دارد. خیلی‌ها می‌گویند همه‌اش به برنامه‌ی سال گذشته‌ی نود با حضور مهندس صفایی فراهانی که در آن حال سازمان تربیت‌بدنی مهندس علی‌آبادی بدجوری گرفته شد و همچنین برنامه‌ی دو هفته پیش نود که طی آن آقای سردار عزیز محمدی به عنوان رییس سازمان لیگ عادل فردوسی‌پور را روی آنتن زنده به ضد نظام بودن و مخالفت با منافع کشور متهم کرد، برمی‌گردد.
مدتی پیش به یکی از دوستان می‌گفتم که نود تنها نماد واقعی دموکراسی در کشور ماست و انگار این روزنه‌ی نور هم روبه خاموشی‌ست. شبی که عادل فردوسی‌پور علارغم همه‌ی حرف‌ و حدیث‌ها با لبخند همیشگی برنامه را آغاز می‌کند، چون به پیامک‌های مردم و حمایتشان دلگرم است، اخلال در سیستم پیامک‌ها نمی‌تواند مسئله‌ای اتفاقی باشد. این را از خداحافظی فردوسی‌پور هم می‌شد فهمید: "امیدوارم این اخلال اتفاقی باشد و به جریانات این چند روز مربوط نشود. اگر عمری باشد و هنوز بشود روی این صندلی نشست و از حق و حقانیت دفاع کرد، هفته‌ی بعد در خدمتتان خواهیم بود." او این دو جمله را در شرایطی گفت که نود امشب سردترین و بی‌حاشیه‌ترین برنامه‌ی خود را در طول عمرش تجربه می‌کرد و مدت زمانش هم به یک ساعت نکشید تا بعد از آن بازی آرشیوی لیورپول-بولتون پخش شود. بغض فردوسی‌پور هم کم معنا نبود. آیا هفته‌ی بعد نودی خواهیم داشت؟ آیا اهالی فوتبال این‌بار در کنار می‌ایستند هم از یک برنامه‌ی آزاد که در توسعه‌ی فوتبال ما در سال‌های اخیر کم‌تاثیر نبوده است حمایت می‌کنند؟ فکر می‌کنید حمایت امثال پروین و حجازی از نود برای همراهی دیگر فوتبالی‌ها و مردم کافی نیست؟ باید صبر کرد و دید!

پی‌نوشت۱: اعتماد- با تحريم برنامه 90 از سوي مديران ورزشي شکل مي گيرد ؛ زورآزمایی تربیت بدنی و تلویزیون.
پی‌نوشت۲: صالح علا برنامه‌ی امشب را به عادل فردوسی‌پور تقدیم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM