تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

۱- حالا قبول کنیم یا نه، دوست داشته باشیم یا نه، پرشین رپ مهم‌ترین پدیده‌ و جریان دو سال اخیر موسیقی ما بوده که هنوز هم ادامه دارد. خیلی‌ها می‌گفتند این یک موج است و به‌زودی به سرنوشت فریدون و بنیامین و ... دچار خواهد شد، ولی نمی‏دانم چرا روزهایی که همه وعده می‌دادند نمی‌رسد. معلوم هست که من علاقه‌مند پرشین رپ نیستم و کلا با موسیقی رپ نسبتی ندارم، ولی هیچ موضع‌گیری‌ای هم در قبال آن ندارم. با این‌که کارهای ضعیف در این حوزه کم نیستند، اما بعضا تولیداتی با ترانه، آهنگ، آرانژمان و صدابرداری عالی هم به گوش می‌رسد. کلا در هر حیطه‌ای کار با استاندارد و دارای کیفیات قابل ستایش و کار ضعیف، غیرقابل اعتناست.

۲- خیلی‌ وقت‌ها به‌خاطر ارتباطات مشخص و محدود اطرافمان، از جریاناتی که در هر زمینه‌ی هنری اتفاق می‌افتد و از سلیقه‌ی مردم بی‌خبر می‌مانیم. خاطره‌ی جالبی را برایتان تعریف می‌کنم تا بفهمید منظورم چیست: هفته‌ی پیش طبق معمول بعد از این‌که پنج‌شنبه شب کلاسم در زنجان تمام شد، یا ماشین‌های خطی زنجان به تهران عازم تهران بودم. راننده‌ یک سی‌دی از معین داشت و دست از سر ما و او برنمی داشت. متاسفانه من هیچ‌وقت طرفدار و علاقه مند معین و صداهای معینی نبوده‌ام. توی عوارضی قزوین بودیم که از راننده خواستم تا متوقف شود و از صندوق عقب یک سی‌دی آوردم و به‌زعم خودم انتظار استقبال دیگر مسافران را هم داشتم، چون می‏دانستم آن ها هم از صدای معین خسته شده‌اند. آهنگ‏های اول توی سی‌دی (که سلکشن پسردایی‌ام بود)  کوه علی لهراسبی و تقدیر شادمهر بودند. البته ترانه‌هایی که مونا برزویی برای این دو سروده است را بسیار دوست دارم و از بهترین ترانه‌هایی هستند که توی این ماه‌ها شنیده‌ام. بعد از این‌ها آلبوم‌های جدید سعید شهروز و محسن چاووشی هم توی ماشین پلی شدند، ولی هم چنان قیافه‌ها بیشتر اخمو می‏شد. کارهای بعدی هم معلوم بود که به مذاق هم‌سفرانم خوش نخواهند آمد، آلبوم آلوده‌ی اوهام، آلبوم باغ وحش جهانی کیوسک و همه‌ی ترانه‌های فرهاد انتخاب‌های من بودند که به تایید پسردایی‌ام هم رسیده بودند اما هم‌سفران را کلافه‏تر می‌کردند و فقط چند ثانیه از هرکدام را می توانستند تحمل کنند.. تا جایی که وقتی آهنگ مشترک کیوسک و محسن نامجو پخش می‌شد یکی از خانم‏ها مسافر قاتی کرد و خواست که سی‌دی را در بیاوریم. "من توی زندگی‌م از این ترانه‌ها گوش نکردم، این‌ها چین آقا؟"
جالب این‌جا بود که خانم هم‌سفر یک سی‌دی به آقای راننده داد تا توی دستگاه پخش قرار دهد و  باهمراهی خواننده و بقیه‌ی مسافران به هم‌آوایی با جنابان! خواننده‏ها مشغول شدند. از کیفیت و وضعیت ترانه‏ها و آلبوم چیزی نمی‌گویم جز چیز‌هایی که از آن در ذهنم مانده است:
تو فروغ چشم منی/ تو دوایی خودت، تو شفایی خودت / مجید خراط‌ها، مهدی ابراهیمی / ز چشمت گله دارم، هنوزم بی‌قرارم، بی‌قرارم آآآآيييي/ ...
باور کنید از چیزی که مردم دوست دارند بی‌خبریم و این تقصیر ماست، نه آن ها...

پی‌نوشت: این کلیپ مربوط به نوشته‏ی اول این پست است و خیلی باحال!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


برف، یک کودک است. مرگ، یک کودک است. عشق، یک کودک است. مرگ مانند عشق موجب بهتی سفید رنگ می‌شود. عشق مانند برف، مرگ مانند عشق، تب کودکی را در ما بیدار می‌سازد. مرگ، نوزادان، سالمندان و یا پری‌های چهل و چهار ساله، چهل و چهار ساله و نیمه را در آغوش می‌گیرد و درست لحظه‌ای پیش از آن، عمرشان را از ایشان می‌گیرد. مرگ، عشق و برف، خارج از محدوده‌ی زمان، ما را مفتون می‌سازند. همه‌ی ما دربرابر برف کودکی بیش نیستیم، همه‌ی ما دربرابر عشق، کودکی بیش نیستیم،‌همه‌ی ما دربرابر مرگ، کودکی بیش نیستیم. برف کودکی است در لباسی سفید....

(فراتر از بودن/ کریستین بوبن/ برگردان نگار صدفی/ نشر ماه‌ریز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


من اشک می‏ریختم و
رضا  بغض کرده بود. توی دو سه ماه گذشته هیچ‏کدام از فیلم‏هایی که دیده بودم به این اندازه ناثیرگذار و زیبا نبودند. هنوز به حرفی که وزیر به درایمن زد فکر می‏کنم : "حالا چه چیزی هست که بخوای در موردش بنویسی؟" چقدر شبیه جمله‏ای‏ منسوب به شاملوست، با این مضمون: "هنرمندان هر جامعه‏ای باید با نظامی که بر آن‏ها حکم می‏راند مخالف باشند."
 the others lifeزندگی دیگران فیلمی آلمانی و اولین فیلم بلند فلورین هنکل فون دونرسمارک و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان سال ۲۰۰۶ است. فیلم با بودجه کمی حدود ۲ میلیون دلار در آلمان ساخته شده و حدود ۱۰۰ میلیون دلار فروش داشته است. این فیلم بیش از ۳۰ جایزه از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۶ را به دست آورده و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبرو شده است.
  اولریش موئه بازیگر نقش گئرد ویسلر، در تاریخ ۲۷ ژوئیه ۲۰۰۷ بر اثر سرطان معده در گذشت. زندگی شخصی او شباهت‌های زیادی با زندگی اشخاص در فیلم دارد. در زمانی که او ستاره تئاتر آلمان شرقی بوده از سوی اشتازی (پلیس امنیتی آلمان شرقی) زیر نظر بود. موئه بعدها متوجه می شود همسر سابقش جِـِنی گروئل من هنرپیشه آلمانی، به عنوان مخبر برای پلیس امنیتی کار می‏کرده است. خود اولریش موئه در این فیلم نقش کسی مامور اشتازی را بازی کرده است و حقیقتا عاشق بازی و شخصیتش در فیلم شدم!
با اینکه همیشه ادعای دفاع از حقوق زنان و این چرت و پرتها را دارم، ولی نمی توانم کتمان کنم که زن ها در همه ی بدبختی های بشر نقشی پررنگ داشته اند. همان طوری که رضا بعد از فیلم می گفت: "دشمن از زن قابل احترام تر است، چون با معرفت تر است" فیلم را ببینید تا بفهمید چه می گوییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

از بندرگاه الویرا
برآنم که عبورت را ببینم
تا به نامت بشناسم
و به گریه بنشینم

از بندرگاه الویرا
عبور تو را می‏بینم
تا نگاهت را بنوشم
و به گریه بنشینم

از بندرگاه الویرا
عبور تو را می‏بینم
تا ران‏هایت را به بَرکشم
و به گریه بنشینم

(فدریکو گارسیا لورکا)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


 nostalgie
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

در این روزهای تشویش و کلافگی، سردرد و دلتنگی، بدترین چیز این است که چندتا ملودی هم روی دستت مانده باشد و هرروز بدقول‌تر شوی. آن‌هم ملودی‌هایی بسیار سخت! این‌جور مواقع داشتن دوست گلی مثل حسین غیاثی که قطعا یک شاعر بالفطره است، نعمت بزرگی‌ست. او فکرهای آشفته‌ات را همراهی می‌کند تا با اتفاقی خوشایند، به التیامی نسبی برسی. قسمت‌هایی از ترانه‌ای را که با همراهی حسین عزیزم  برروی ملودی دوست خوبم فرزین قره‌گزلو نوشتیم و به‌زودی با صدای یک خواننده‌ی خوب خواهید شنید، برای‌تان می‌گذارم.

حالم بده از من نخواه آروم بگیرم
وقتی که از هم تا همیشه دور می‌شیم
می‌دونم و می‌دونی این درد کمی نیست
داریم به این دیوونگی مجبور می‌شیم

...

تقدیر سهم ما رو این طوری رقم زد
ای‌کاش می‌شد رسم تقدیرو به هم زد
بارونی‌ام دل دل نکن چترت رو بردار
باید تموم بی کسی‌ها رو قدم زد

...

من و تو آخر خطیم
ته قصه ته بازی
من و تو دوتا قطاریم
رو دو تا ریل موازی
من باید تو رو ببازم
تو باید منو ببازی
موقع رد شدن از هم
من بسوزم، تو بسازی
...

پی‌نوشت۱: خالی از بغض همیشه...
پی‌نوشت۲: راست می‌گوید. مردم ما امکان دسترسی به چیز‌هایی که دوست دارند را نمی‌یابند و به هر چیزی که در اولین مواجهه به‌شان عرضه می‌شود جواب آری می‌دهند. بیش از ده هزار کلیک در بیست‌وچهار ساعت برای خبر رفتن لونا شاد از صدای امریکا و ازدواجش با آرش سبحانی مسئله‌ی کم اهمیتی نیست. خیلی چیزها را در این کنجکاوی و پیگیری ایرانیان می‌شود فهمید! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

همه‌ی حجاب‌ها یک حجاب است. جز آن‌یکی، هیچ حجابی نیست. آن حجاب این وجود است.
سخن با تو توانم گفتن. با هرکه خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن. تو اینی که نیاز می‌نمایی. آن تو نبودی که بی‌نیازی و بیگانگی می‌نمودی -آن دشمن ِ تو بود. از بهر ِ آنَش می‌رنجانیدم که تو نبودی. آخر، من تو را چگونه رنجانم؟ -که اگر به پای تو بوسه دهم ترسم که مژه‌ی من در خَلَد، پای ِ تو را خسته کند.

(مقالات شمس)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

یکم/
کمی بیش‌تر از بیست‌وچهار ساعت است که به حرف‌هایش فکر می‌کنم. شاید این فکرها قبل‌تر از این حرف‌ها شروع شده بودند، یک هفته قبل‌تر، یک ماه یا بیش از این‌ها... نمی‌دانم. اما می‌دانم کمی بیش‌تر از بیست‌وچهار ساعت است که این موضوع توی من جریان دارد. گاهی سمت راست مغزم را اشغال می‌کند، گاهی سمت چپ را و گاهی هم می‌افتد توی دلم.

دوم/
از یک بحث سیاسی شروع شد. معمولا همین‌طور ی‌شود، ته همه‌ی بحث‌های سیاسی خانوادگی ما به گیر دادن به من ختم می‌شود که "این وسط تو کجای بازی هستی؟" و معمولا هم جوابی ندارم. راست می‌گویند. همه‌اش بازی دیگران را تماشا می‌کنم و خودم هیچ‌جای بازی نیستم. این از ترسم نیست. بازی برایم مسخره است و بیهوده. ولی عجیب است که وقتی توی چنین جمع‌های خانوادگی قرار می‌گیرم، برای گیر دادن به خیلی چیزها از همین بی‌اهمیت‌ها حرف می‌زنم. شاید این یک عقده‌ است، یا چیزی شبیه یک تومور بدخیم که با هر اشاره‌ای سرباز می‌کند. شاید من انسان بیماری هستم.

سوم/
"فکر نان باش که خربزه آب است"... اما من هندوانه را بیش‌تر دوست دارم، آبش هم بیش‌تر است. جدی می‌گویم. "تا کی می‌خواهی حرف این و آن را بزنی، برای این و آن سینه سپر کنی و از خودت مایه بگذاری؟! چند سال فرصت داری؟ تا کی می‌توانی ادامه بدهی؟ خودت چی؟ خودت مهم نیستی؟ می‌خواهی به چی برسی؟ هدفت از زندگی چیست؟ کجا را نشانه گرفتی؟ راهت را درست می‌روی؟"... فکر می‌کنم. هنوز به حرف‌هایش فکر می‌کنم. مخصوصا توی این شب‌های کش‌دار...

چهارم/
کودکی‌های من دو قسمت بود. من دو وطن داشتم. شاید هم هیچ وطنی نداشتم. راستش را بخواهید همین به حقیقت نزدیک‌تر است: من هیچ وقت هیچ وطنی نداشته‌ام. معمولا سه ماه تابستان را بچه‌ی کرج بودم. خاطراتم توی کوچه‌های محله‌ی میان‌جاده‌و ۴۵متری گل‌شهر می‌گذشت، توی بوی بربری‌های اول صبح عمو، نوارها و کتاب‌هایش، جدول‌های حل نشده و شده‌اش، فیلم‌های ویدیویی‌ای که هر روز برایم می‌آورد،‌ بوی نم زیر زمین‌شان که همیشه پر بود از ترشی‌های گوناگون و توپ‌های بازی میثم کوچولو و خرمالوهای توی حیاتشان که همیشه کال بودند... فکر می‌کنم ترانه را هم اولین‌بار همان‌جا کشف کردم، چند سالم بود؟ یادم نیست... تصویر کدری از یک نوارکاست قدیمی توی ذهنم هست که صدای پریسا را توی خودش قایم کرده بود. کدام آهنگش؟ نمی‌دانم... اما عمو همیشه عاشق پریسا بود.

پنجم/
عمو فیروز، بزرگ‌ترین عموی من، هرگز بچه دار نشد. شاید همین باعث شده بود که بچه‌های فامیل را دیوانه‌وار دوست داشته باشد و همیشه هم گرمی آغوشش پناه‌گاهی باشد برای ما. من، سعید، وحید، رضا، حسام، ندا، زینب، نگار، زهرا، پریسا، مسعود، مهسا، مصطفی، مرتضی... مرتضی... مرتضی...

ششم/
پسر عمه‌ام بود، مرتضی را می‌گویم. پسرک سربزیر و کم حرفی که خصوصیات اخلاقی‌اش محصول محیطی بود که در آن زندگی می‌کرد. قم زیبا نیست، شاد نیست، خصوصا اگر مادرت را در اوایل نوجوانی از دست داده باشی و پدر پیرت جز نشخوارکردن و پول در آوردن و ساعت ۸ شب خوابیدن، عادت دیگری نداشته باشد. این‌جاست که یک دایی فیروز برایت کافی‌ست تا پدرت باشد و زن‌دایی فاطمه‌ی شمالی ِ مهربان بس است تا همه‌ی آن‌چه که نامادری نمی‌دهد و مادر فرصتش را نداشت، برایت تدارک ببیند. آخر هفته‌ها از قم به کرج پناه می‌بری، اما هم چنان چیزی نمی‌گویی... بزرگ می‌شوی و چیزی نمی‌گویی... با میثم و سعید و وحید خیلی خوبی، روزهای سرخوشی دارید، اما باز هم چیزی نمی‌گویی... برادرت مصطفی را دوست داری و از او سرزنده‌تری، اما هم‌چنان ساکتی... یک‌روز ازهمه‌چیز خسته می‌شوی.. یک‌روز زیاد است، یک ساعت...نه! یک لحظه. خرابه‌ی کنار خانه‌تان برای یک مرگ بی‌سروصدا جای خوبی‌ست. نظرت در مورد حلق‌آویز شدن چیست؟ موافقم! این‌طوری هم راحت‌تر می‌میری و هم به کثافت کشیده نمی‌شوی... تمام‌ شد. حالا بگذار همه دنبال محبت‌های نکرده‌شان باشند، برادر ناتنی‌ات که روزی معاون وزرای نیرو و راه بوده، افسوس روزهایی را بخورد که به‌جای تو به کرخه ۳ سر می‌زد. حاجی دایی دنبال دلیلی برای کشته شدن‌ات توسط نارفیقان‌ات بگردد، شاید چون خودکشی برای این خانواده چیز غریبی‌ست و برای خیلی‌ها که مناسب مهم دولتی دارند مایه‌ی شرمساری‌ست... اما چه فرقی می‌کند؟ تو مرده‌ای و دایی فیروز شکسته‌تر شده است، پیرتر شده است... پیرتر...

هفتم/
مرتضی که مُرد کرج خیلی به قم نزدیک‌تر شد. دیگر نمی‌شد که آن‌جا ماند... دوری از مادر پیر و بیمار عمو فیروز را پیرتر می‌کرد. همه‌ی زندگی‌اش را فروخت و به شهرمان، میانه برگشت. درست توی روزهایی که من بیش‌تر از گذشته به او نزدیک شده بودم. روزهایی که این بازگشت برای من از همه سخت‌تر بود. دوری از عمو سخت بود و "وطن"اش من را از او دورتر کرد... همه‌ی زندگی عمو خلاصه شده بود در مادربزرگم. روز و شب مثل پروانه پیرامون او می‌گشت. مثل یک بچه‌ی کوچک منتظر بود که مادرش چیز بخواهد و پرباز کند تا مبادا خاطری مکدر شود... مادربزرگ که مُرد بیش‌تر از همه، حتی پدرم، نگران عمو بودم. عمویی که این‌روزها کلافه‌‌تر است و غمگین‌تر. او واقعا پیر شده است. عمو دیشب از جوانی‌هایش ‌گفت، از حزب خرانی که داشتند تا بتوانند با استفاده از اسمش دیوانه‌بازی‌های سیاسی‌شان را در روزهای داغ دهه‌ی پنجاه توجیه کنند. از کارخانه‌ی کفش ملی که روزی جای مهمی بود و عمو هم مدیر مالی آن‌جا. و از زندگی گفت... راست می‌گوید... شاید باید کمی خودم را جمع‌وجورتر کنم...
اما اول باید خودم را پیدا کنم...

هشتم/
مرتضی! آن‌روز چند شنبه نبود؟

پي‌نوشت: من اين حروف نوشتم، چنان كه غبر ندانست/ تو هم ز روي ِ كرامت، چنان بخوان كه تو داني/ يكي‌ست تركي و تازي در اين معامله، حافظ/ حديث عشق بيان كن به‌دان زبان كه تو داني...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

رو زخمام تُف کن و رد شو
رو زخمایی که می‏سوزن
که ‏می‏سوزن، که شب‏هامو
به روز ِ رفته می‏دوزن

تو، کابوسی‏ترین لحظه
ولی هی پابه‏پا بودی
تو! رویای ترک خورده
میون ِ شعله وُ دودی

تویی که پابه‏پا بودی
از آغاز هدر رفتن
غزل پوش اومدن با گُل
ولیکن در به در رفتن

....

(میثم یوسفی/ پاییز ۸۲)

پی‏نوشت۱: آرش این ترانه یادت هست؟
پی‏نوشت۲: آن‏روزها برای اجرا دنبال آلترناتیو «رو زخمام تف کن و رد شو» بودم و آرش گفت «نمک پاشیدی رو زخمام».
پی‌نوشت۳: از بامداد بامداد ممنونم که باعث شد به آن روزها برگردم.
پی‌نوشت۴:
بابک یادت هست چقدر این ترانه را دوست داشتی؟
پی‌نوشت۵: آن روزهای دور... یادم هست؟!
پی‏نوشت۶: «لب‏های شادی می لرزید. توی تاریکی اطاق پرو یکی از فروشگاه‏ها قایم شده بودیم و تو نمی‏دانی آن باریکه‏ی نور روی صورتش چقدر زیبا بود. ترس، ما را زیباتر کرده بود...»...
مزدک... مزدک...
پی‌نوشت۷: وبلاگ کافه سینما هم راه افتاد.
پی‏نوشت۸: پشت ِ این سطرها دلم تنگ است/ مثل احساس ِ ابرهای سیاه/ مثل ِ خرگوش ِ نر که گم‏کرده‏ست/ ماده‏اش را میانِ هفت کلاه... (محمدرضا شالبافان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کافه سینماکافه سینما در کنار دفتر هفته‌نامه‌ی سینما افتتاح شد. در مراسم افتتاحیه‌ی این کافه‌رستوران که با جشن تولد هنرمند پیشکسوت، جمشید مشایخی همراه بود، تعدادی از هنرمندان مثل مسعود رايگان، رويا تيموريان، فرزاد موتمن، رضا يزداني، كارن همايونفر، داریوش تقی‌پور، اندیشه فولادوند، ملیکا شریفی‌نیا، يغما گلرويي، ليلا اوتادي، بابك حميديان، پيمان قاسم‌خاني، بهاره رهنما، آزيتا حاجيان، سروش صحت، خسرو دهقان، فرزين قره‌گوزلو، ليلي رشيدي و ...برگزار شد و پس از بريدن كيك تولد جمشيد مشايخي توسط پريا قاسم‌خاني(دخترپيمان قاسم خاني و بهاره رهنما) هديه‌اي توسط هفته‌نامه سينما به وي تقديم شد. کافه سینما پاتوقی خواهد بود برای سینمایی‌ها و همه.

پی‌نوشت: فارس: هفته نامه سینما با تولد مشایخی صاحب کافه شد.
            متاسفانه فقط همین عکس را از خودم (در کافه) دارم.
            عكس‌هاي يلدا ذبيحي از كافه سينما

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

اگر نوشته‏های آرش در مورد رویش و رضا رشیدپور را دنبال می‏کنید و کامنت‏های رضا رشیدپور را خوانده‏اید و پاسخ آرش را، همه‏ی قصه دستتان می آید. من هم این‏ها را توی همان کامنتدونی برای آقای رشیدپور نوشتم که دوست دارم توی وبلاگم هم ثبت شود (البته یکی دو سطر اینجا اضافه کردم):

آقای رشیدپور یا رضای رشیدپور عزیز؟! نمی‎دانم! سلام!
آقای رشیدپور! تا جایی که به خاطر دارم وقتی آن قصه‎ی دراماتیک جدایی شما از رویش پیش آمد بعضی‏ها مثل من، آیدا مصباحی، رضا صدیق، آرش افشار و ... (که شاید هنوز آن روزها ساده‏تر از امروز بودیم) پیش خود شما و آقای شهبازی بدترین برخورد ممکن را با ایشان داشتیم. یادتان هست که چه پیشنهادهایی برای کار داشتند؟ یادتان هست که شما چه می‏گفتید؟ فکر می‏کنم از نظر مالی اوضاع از زمان شما بهتر نمی‏شد، نمی‏توانست بدتر هم باشد. آقای رشیدپور ما همیشه با شما طرف بودیم، شما بودید که قول پرداخت حقوق در آخر هر ماه را می‏دادید و حقوق قبل از عید من و بقیه را فروردین ماه دادید. (که سیاوش افشار هنوز از آن روزها هم طلب کار است). ولی باز برحسب تصوری که از رفاقت با شما داشتیم و بنا را برصداقت گذاشته بودیم، بنده و آرش افشار از بقیه‏ی دوستانی که قصد شکایت داشتند (علارغم اصرار اکثریت ایشان) خواستیم که شکایت را از آقای شهبازی انجام دهند و دادیم. اما روز نهم آذر و البته چند روز قبل از آن، آقای شهبازی اسناد دیگری را رو کردند که نشان می‏داد قصه چیست. همین دفتر را هم خود آرش به شما معرفی کرد تا برای روزنامه و مجله‏تان اجاره کنید، روزهایی که ما مثل همین امروز از شما طلب‏کار بودیم اما هنوز فکر می‏کردیم رفیقیم. آقای رشیدپور، من، میثم یوسفی، برای رفاقتم با شما طی یک هفته‏ی تمام به طور مجموع فقط 10 ساعت خوابیدم تا هم رویش روی زمین نماند و هم شما تنهایی مسیر کرج تهران را برای فیلم‏برداری طی نکنید (و من کجای قصه‏ی این فیلم بودم، جز رفاقت با عوامل نمی‏دانم). من به خاطر رفاقت با شما و انگیزه‏ای که برای انجام یک کار جمعی داشتم یک ترم هزینه ی 600 هزار تومانی دانشگاهم را بی‏خیال شدم، سر کلاس نرفتم و امتحانات را هم یکی در میان رفتم تا از 18 واحد 4 واحد پاس کنم. شب عید به جای این که ترانه‏های سفارشی 400 هزار تومانی را بنویسم برای رویش مصاحبه و خبر آماده کردم (در حالی که مطالبم را قبل‏تر ها تحویل داده بودم) و سه میلیون و دویست هزار تومان ضرر کردم. (سفارش دهنده‏اش زنده است، آقای مرتضی ساعدی. می‏توانید بپرسید و اگر خواستید شماره‏اش را هم می‏دهم). من ِ میثم یوسفی برای مجله‏ی شما و شما گیلاس در آوردم، خبر در آوردم، چایی ریختم، ساعت 1 شب همه‏ی محوطه‏ی خیابان مفتح را گشتم تا ردبول پیدا کنم و شما نوش جان کنید تا مطالبتان را سر موقع (؟!!) بدهید، خانواده‏ام را یک ماه یک‏بار دیدم، عیدم را خراب کردم تا روز چهارم عید با شما و آرش در مثلا شورای سیاستگذاری برای بهتر شدن رویش حرف بزنیم و برنامه بریزیم، توی سه روز پرونده‏ی آن چنانی برای مجید انتظامی آماده کردم تا صفحه‏های مجله خالی نماند (و به تصدیق شما و اکثر بچه ها  قسمت زیادی از اعتبار آن شماره‏های رویش به یادداشت‏هایی بود که خودتان بهتر می‏دانید فرد دیگری می‏توانست بگیرد یا نه؟!) و ... بیشتر از این‏را هم حتما خودتان بهتر از من می‏دانید. بقیه‏ی بچه‏ها هم همینطور. خودتان یک‏بار با وجدان درست(؟!) همان دفترهای رنگین تان را نگاه کنید و ببینید که چقدر به من و آرش و بقیه بدهکارید تا بعد به دوستان نزدیک ما بگویید که این‏ها که اصلا طلبی از من ندارند. آرش افشار از جیبش هم برای فیلمی که قرار بود شما سوپراستارش باشید خرج کرد و هنوز هم پولش را نگرفته است، آیدا مصباحی گذشته از گفت و گوهایی که تا قبل از مستقر شدن‏اش در رویش برای شما هماهنگ کرده بود، دست کم سه شماره همه‏ی مطالب سیاسی را تامین کرد. مزدک علی نظری به خاطر لطفش به من اعتبارش را برداشت و آمد تا هنوز هم پولی نگرفته باشد. رضا صدیق چند شب بیدار ماند تا مجله راه بیفتد؟ مگر همین آقای تهرانی نبود که خودتان در آخرین جلسه‏مان به عنوان عامل اصلی دیر رفتن شماره‏ی 15 خرداد برای چاپ معرفی کردید و گفتید که از آن شماره بازی از دست شما خارج شد و دست آقای شیرازی افتاد تا آن بلاها (؟!!) را سر ما بیاورند. حالا ایشان بامرام هستند و کاردرست، چون از سروکولتان بالا رفتند، ولی بقیه... شما این جا ادعاهایی کرده‏اید و از رفاقت‏هایی گفته‏اید که هیچ گاه، هیچ گاه، چه در زمان کار و چه در گفت‏وگوهاتان با آن‏هایی که حسابشان پرداخت شده است بویی از آن نبوده، مگر جایی که توی رودربایستی ... آقای رشیدپور. می‏دانی و می‏دانم که ما برای رفاقت با شما، برای مجله‏مان (و نه مجله‏ات) و برای خیلی چیزهای دیگر کم نگذاشتیم، اعتبار گذاشتیم، وقت گذاشتیم... اگر این بچه‏ها نبودند شما جز خانواده‏ی سبز چه در می آوردید؟ (که آن‏روزها همچنان اگر فرصتی پیدا می‏کردی سراغ همه‏ی ایده‏های زردت می‏رفتی و هر شماره صفحه‏ای تاسیس می کردی و ما با هزار دلیل شماره‏ی توجیه‏ات می‏کردیم تا شما بی خیال صفحه‏ی فال و جوک و منبع معتبر و دو در دو و .. بشوی...) رویش اعتباری اگر داشت (که قطعا چیز قابل دفاعی نبود) از همین بچه‏ها داشت، نه از اسم و فکرهای زرد شما. لزومی ندارم دوباره اسم‏ها را لیست کنم، خودتان اسامی را توی ذهنتان مرور کنید و ببینید قبل و بعد از رویش این‏هایی که با اعتبارشان آمدند به آن اضافه کردند و رفتند یا از آن هم برای رویش خرج کردند؟ ولی رضا رشیدپور یک پرونده‏ی روشنفکری را به کارهایش اضافه کرد. بازیگری، اجرا، ترانه سرایی (؟!)و ... بعد هم که شما از مرداد ماه رفتید که رفتید. جواب تلفن و اس‏ام‏اس‏هایمان را هم نمی‏دادید. مگر فکر کردید چه کسی هستید که اگر من دوبار زنگزدم و جواب ندادید بار سوم هم زنگ بزنم؟! بعدها و حالا هم که من، آرش یا هر کس دیگری می‏نشینیم و اسناد موجود آقای شهبازی را کنار اسناد رو نشده‏ی شما می‏گذاریم، می‏نشینیم و به یاد می‏آوریم، می‏نشینیم و فکر می‏کنیم، فقط به روزهای خوش باوری مان لعنت می‏فرستیم. نه تقصیر شما بود و نه این سیستم، ما زیادی خوش باور بودیم، زیادی فکر می‏کردیم که با دو روز دیدار هم‏دیگر را شناخته‏ایم، زیادی فکر می‏کردیم که رفیقیم. فقط به جان همان دختر کوچکتان یک بار پیش خودتان بنشینید، رفتارتان را بسنجید، رفتارتان با ما را بسنجید، با اطرافیانتان.... و آن روزها را به یاد بیاورید تا ببینید قصه چه بود، ببینید چه چیزهای دیگری بود که آرش می‏توانست این جا بنوسید ولی به خاطر شخصیت‏اش و به حرمت همان روزها از آن ها گذشت. شاید هنوز خوش باورم که ادعای‏تان را به دوست داشتن آرش باور می‏کنم، شاید هنوز خوش باورم که این‏ها را نوشتم. شما خوش باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

همیشه با سینمای موسوم به جشنواره‌ای ایران رفتاری محتاط داشته‌ام، حتی با جعفر پناهی‌اش. او از معدود کارگردان‌های سینمای ماست که مدیوم  سینما را خوب می‌شناسد (شاید چون قبل از کارگردانی عکاسی، تدوین و ... را به‌اندازه‌ای کاملا استاندارد آزموده است.) و جوایز بسیاری را در جشنواره‌های مختلف کسب کرده است، ولی نگاه همیشه منتقدش را نسبت به وضع کشور زیاد نمی‌پسندم.(که این سلیقه‌ است و سلیقه‌ی من هم قطعا اهمیت زیادی ندارد!) نه این‌که مشکلات اجتماعی را نباید گفت، ولی مُرددم که رفتار جشنواره‌ها در قبال این سینما چقدر با "منتقد بودن" فیلم‌ها ارتباط دارد. اگر همیشه به فیلم‌هایی که سیاهی‌های جامعه‌شان را نشان می‌دهند جایزه داده می‌شود، نسبت به این نگاه کمی نگران می‌شوم. پس سینما کجای قصه است؟ حداقل اگر در مورد جعفر پناهی، عباس کیارستمی و بهمن قبادی زیاد بدبین نباشم، در مورد مجید مجیدی کاملا بدبینم و از برخورد جشنواره‌ها با چنین فردی غمگین. متاسفانه در مورد شخصیتش نمی‌توانم توصیفات جزیی‌تری بدهم، (فقط خطابه‌های سال گذشته‌ی ایشان در مورد عبدالکریم سروش را مرور کنید وجعفر پناهی مصاحبه jafar panahi پای صحبت چندتا از دستیارانش بنشینید تا بفهمید چه می‌گویم). در بین این مدل کارگردان‌ها فقط محسن امیریوسفی‌ست که بدون هیچ تردیدی دوستش دارم، هم خودش و هم سینمایش را.

 

در ادامه‌ی مطلب می‌توانید متن مصاحبه‌ام با جعفر پناهی را که با حذفیاتی در آخرین شماره‌ی مجله‌ (یا گاه نامه!!)ی نشانی محمد صالح‌علا چاپ شده بود، بخوانید. شاید به‌قول نظام کیایی او برای اولین و آخرین بار حرف‌هایی از کودکی و زندگی شخصی‌اش زد، ولی متاسفانه به دلیل همین گاه نامه بودن نشانی، بازتاب لازم را نداشت. فقط امیدوارم به زودی طلای سرخی دیگری را از جعفر پناهی ببینیم. باید بگویم که علاقه‌ام به خودش هم کم نیست، نه‌ به‌خاطر هم‌شهری (میانه‌ای) بودن‌اش؛ به این دلیل که سختی کشیده، آموخته، ساخته و تقدیر شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد / مرسانی به وی ای باد صبا بوی مرا - دهلوي

۲ - "می‌گفت چه می‌دانستیم این‌طوری می شود. گفتم خوب است شما مدرک لیسانس داری، معلمی. این چه حرفی‌ست. مثل این است که می‌بینی یک زن هر شب کنار خیابان می‌ایستد و مردم سوارش می‌کنند، همه هم می‌گویند خراب است. بعد می‌روی و از او خواستگاری می‌کنی و شوهرش می‌شوی. بعد می‌بینی خراب است. می‌گویی چه می‌دانستم؟ مگهه مه نگفتند مواظب باشید، هیهات، نکنید... از سر لج‌بازی آن‌یکی به این‌یکی دادید... حالا حالش را می‌برید..."

۳ - پایانی ندارد این خانه/ که من در آن/ پاییز را / آغاز کردم. -احمدرضا احمدی

۴ - آرش از شنبه نوشته‌هایی می‌نویسد با عنوان کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟ که روایتی کاملا مستند و دقیق از روزهایی‌ست که ما با رضا رشیدپور هم‌کار بودیم. روزهایی که به خوش‌باوری ما گذشت حقیقت روی خود را دیر نشان داد. با این‌همه خوشحالم که هیچ وقت جیره‌خوار کسی نبودیم و هنوز آن‌قدر عزت نفس داریم که بعد از دیدن این همه مسئله زیر پرچم کسی نمانیم. خوشحالم و خدا را شکر می‌کنم. آرش عزیز! بنویس، پشتت هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی