تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

علی یک مفهوم مداوم است و عمیق‌تر از همه‌ی تاریخ، وراتر از همه‌ی دین‌ها و شمشیرها. علی یک حقیقت محض از انسانیت و عشق است، یک مفهوم بی‌زوال. علی را دوباره، نه با شمشیرکه با عشق باید شناخت. ما سال هاست که علی را توی کوچه‌های کوفه گم کرده‌ایم. این‌جا، توی همین هفتاد میلیونی، سال‌هاست که بسیاری، ردای فریب بر تن به تقوای نداشته‌ای می‌بالند که ظلم را به عدالت تقسیم کرده است. کاش علی بود و می‌دیدیم مهرش را که‌ها می‌برند و تیغ شمشیرش را که‌ها می‌خرند. از چاه به کاسه‌های شیر و شفقت، از ذوالفقارت به شب مردانگی، به ليلة‌المبيت‌ات  پناه می‌برم، ای همیشه‌ی انسان! که هنوز حالی برای گفتن از این حالِ بد نیست...

(اتوبوسی به سمت کوفه)

آقای راننده بازم جا داری؟
دو تا مسافرن برای کوفه
قَطام بیاد بشینه جای شاگرد
بخوابه ابن‌ملجمم رو بوفه

آقای راننده، یه چاهی این‌جاست
که آجراش صدای گریه می‌دن
مشکل ِ این خونه‌س شاید بعضیا
پشت ِ درش فاطمه رو ندیدن

پر شده تو خیابونای کوفه
فیلم‌های بی‌سانسور ِ آمریکایی
زمان ِ صلحِ، یالا حیوون؛ بخون!
بلند و واضح: حسنک کجایی؟

معاویه قاعده‌ی بازیه
که رو لبِ قاعده لَق می‌خوره
دوباره قرآن سرِ سرنیزه‌هاس
دوباره این قصه ورق می‌خوره

آقای راننده، علی گم شده
تو ائتلاف شیعیان ِ مُرده
کماندوهای عمروعاص تو شهرن
می‌گن علی بدجوری گولّه خورده

غم مث تاول روی پوست کوفه
بزرگ و زشت و لیز و چندش‌آور
علی... ولش کن.. بگو طعم چایی   با   کِتری بهتره یا با سماور؟

دیکتاتورو گرفتن اما عراق
مثل زمونه‌ی علی بی‌کسه
دوباره عباس به‌جای امیه
قصه‌ی ما داره به‌سر می‌رسه

آقای راننده؛ نرس به ایستگاه
پیچ و نپیچ، برو تا عمق ِ درّه
بعد ِ علی، عدالت یه چماقه
برای مخفی کردن ِ یه ارّه
...

(نیما کوکلانی)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

غم بود، اما... کم بود
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

ما ایرانی‌ها عادت داریم که همیشه به‌جای تعریف از هر اتفاق خوبی، زود به فکر تخریب آن باشیم. چون فکر می‌کنیم اگر کسی کار خوبی انجام می‌دهد و در آن موفق است، جای ما را تنگ کرده است. همین‌جاست که بعضی از حاشیه‌ای‌های موسیقی و خبرپراکنی، دو روز گذشته را به تخریب کار بزرگی که فردین خلعتبری با همراهی گروه پارسیان، گروه کر نوری، علیرضا قربانی و چند نوازنده‌ی درجه یک کشور مثل بابک ریاحی‌پور در شب جشن خانه‌ی سینما انجام داد، سپری کردند. یکی می‌گوید قربانی در قطعه‌هایی که خواند لب می‌زد، دیگری می‌گوید خلعتبری فلان قدر پول گرفته است و یک کار کم ارزش را تحویل داده. در حالی که دورادور خبر داشتم که چه زحمت‌هایی برای این اتفاق کشیده شد. خلعتبری باید به‌جای این‌که فکرش را متمرکز گروه‌اش بکند، باید غم خرابه‌ای را هم می‌خورد که قرار بود چند شب دیگر پذیرای نزدیک به هفت هزار نفر میهمان باشد. باید شب جشن نگران مجوزهایی می‌بود که برای گروه موسیقی صادر نشد و نهایتا مجریان مراسم با مسئولیت خودشان گروه را روی استیج فرستادند. باید فکر این را هم می‌کرد که از فردا همه‌ی آدم کوچولوها شروع به عقده‌گشایی خواهند کرد و لیچار خواهند بافت. اگر همان یک حرکت فوق‌العاده‌ی گروه موسیقی را که وقت جایزه دادن شروع به نواختن قطعه‌ی مربوط به جایزه گیرنده را می‌کردند و گروه کر صدا، دوربین، حرکت می خواندند را فهمیده باشند، باید بزرگی و منحصر به فرد بودن آن شب را درک کنند. اگر "یه شب مهتاب" را فهمیده باشند، باید بزرگی آن شب را درک کنند. البته اگر فهمیده باشند. با این‌همه این مسائل چیزی از بزرگی کار گروه موسیقی کم نمی‌کند. از آن‌هایی که انصاف دارند و متخصص‌اند بپرسید که گروه موسیقی چه شاهکاری ارائه کرد. اگر اغراق نباشد می توانم بگویم همه‌ی زیبایی‌های شب ملی سینمای ایران را به تنهایی خلق کرد. از کارن همایون‌فر و ناصر چشم‌اذر به عنوان متخصص و رویا تیموریان، مسعود رایگان، بهمن فرمان‌آرا، حامد بهداد، رویا نونهالی، شهاب حسینی، فلانی، فلانی و ... همه‌ی هفت هزار نفرعلاقه‌مند با انصاف آن شب بپرسید که چه خبر بود. این کوچولوها را هم فراموش کنید. آن‌ها همیشه هستند و حرف‌هایشان مثل خودشان بی‌اهمیت است! به فردین خلعتبری خسته نباشید می‌گویم و امیدوارم این اتفاقات که باعث می‌شود سینما و موسیقی هنوز، حتی اگر از روزنه‌ای کوچک نفس بکشد، مداوم و مکررتر باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

که همیشه بدجوری سرازیره...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

وقتی که دلتنگ تو می‌شم
انگار دنیا بی‌قراره
عکست نمی‌افته تو فالم
این کافه هم سرگیجه داره...

و این

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

شایعه‌ی مزخرفی که دیروز با یک اس‌ام‌اس حرام‌زاده همه‌ی شهر را پیمود، اعصاب‌خوردکن‌تر از آن بود که فراموشش کنم و چیزی در موردش ننویسم. ساعت ۱۰.۳۰ صبح بود که سومین اس‌ام‌اس مربوط به مرگ کوروش یغمایی را گرفتم. چون قبل از آن خواب بودم یادم نیست بقیه کی آمده بودند. به‌هرحال چون از این پیامک‌ها بوی قطعی بودن خبر نمی‌آمد، به تکاپو افتادم که از صحت خبر مطمئن شوم. به خانه‌ی کوروش یغمایی زنگ زدم، مثل همیشه تلفن روی پیغام‌گیر بود و کسی جواب نمی‌داد. سراغ پسر عمه‌اش را که دوست یکی از بچه‌هاست گرفتم و از او هم خبری نشد، تا این‌که حدود ساعت یک ظهر مطمئن شدم آقای یغمایی زنده‌اند و در سلامت کامل به‌سر می‌برند. اما قصه این جا تمام نشد. نزدیک‌های ۶ غروب بود که خبر دادند رادیو اعلام کرده است که کوروش یغمایی فوت کرده و الان هم کارهایش را پخش می‌کنند. یک اس‌ام‌اس کذایی هم از یک شماره‌ی ایرانسل ناشناس که نوشته بود "حال بابا خوب نیست، کامیل" همه‌چیز را به‌هم زد. به موبایل اصلی کامیل هم زنگ می‌زدم و در دسترس نبود. آن‌قدر آشفته بودم که اصلا به فکرم هم نرسید که کامیل از کجا می تواند شماره‌ی من را داشته باشد و چرا باید به من مسیج بزند! من که به‌جز کاوه با هیچ‌کدام از خانواده‌ی یغمایی ارتباط نزدیک ندارم تا منتهی به این اس‌ام‌اس شود! القصه، نزدیک‌های ۹ بود که بعد از تماسم با بیژن بیرنگ (تهیه‌کننده‌ی سینما و تلویزیون و از دوستان کوروش یغمایی) ایشان زنگ زدند و گفتند همین الان با خود کوروش صحبت کردم و حتی به شوخی گفتم چرا نمرده‌ای و خبر مرگت شهر را پر کرده است. یعنی کوروش یغمایی در سلامت کامل و در کنار خانواده اش به‌سر می‌برد. بعد از آن بود که به چندتا از خبرگزاری‌ها که تویشان آشنا داشتم زنگ زدم و خواهش کردم خبر سلامتی کوروش یغمایی را بزنند تا این غائله بخوابد. فارس که این‌کار را کرد، از بقیه بی‌خبرم. دیشب و امروز صبح هم که با کاوه یغمایی صحبت می‌کردم و می‌گفت تا بتواند با ایران تماس بگیرد و از سلامت پدرش مطمئن شود، چه سختی‌هایی کشیده و چند بار مرده و زنده شده است، می‌گفت وقتی گفتند کوروش مرده، مثل پتک خورد توی سرم. متاسفم برای آن‌هایی که بدون فهم و شعور کافی، بدون این‌که کمی پرس‌وجو کنند و از درستی خبر مطمئن شوند، چنین شایعاتی را سر زبان‌ها می اندازند. البته این حرکت‌ها مسبوق به سابقه است. حافظه‌ی من آن‌را در مورد پرویز پرستویی، عزت‌الله‌ انتظامی و ابراهیم حامدی (ابی) به خاطر می‌آورد. البته کاوه می‌گفت خبر اصلی در مورد کوروش یغمایی را صدای امریکا منتشر کرده و باعث این آشفته بازار شده بود. به‌هرحال وقتی که همه کمر همت بسته‌اند تا خاطره‌هایمان را از بین ببرند، ‌امیدوارم کسانی که دوستشان داریم را به این راحتی از دست ندهیم. مخصوصا وقتی که مدت‌هاست"گل یخ توی دلم جوونه کرده"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

دوست دارم این ترانه را تقدیم کنم به آرش، که همیشه هست و خواهد بود و امیدوارم همیشه دلش خوش باشد. گرچه این‌روزها خستگی‌اش را می‌بینم و روزهای بی‌خوابی‌اش را، اما دل‌خوشم که این‌ها هم تمام می‌شوند سرخوشی‌های همیشگی با ماست.

(دلم خوش نيست)

ترانه‌ای از سرژ لاما به آواز لارا فابين
ترجمه‌ی محسن قادری 

ديگر رويا نمي‌بينم ديگر سيگار نمی‌كشم
ديگر حتي سرگذشتی ندارم
ژوليده‌ام بي‌تو، زشتم بی‌تو
دخترك يتيم نوان‌خانه‌ام
ديگر حتي نمی‌خواهم زندگی کنم
تو كه مي‌روي زندگي‌ام رنگ می‌بازد
ديگر از خواب و خور افتاده‌ام
با رفتنت شروع می‌شود
از روي سكوي قطار...
دلم خوش نيست، دلم هيچ خوش نيست
مثل آن زمان كه مادرم شب ازخانه بيرون می‌رفت
و مرا با نوميدی‌هايم تنها می‌گذاشت
دلم خوش نيست، دلم هيچ خوش نيست
مي‌آيي اما هرگزنمی‌دانم كي؟
مي روي وهرگز نمی دانم كجا؟
و حالا ديگر دو سالي مي‌شود
كه اصلا برايت مهم نيست
مثل صخره، مثل گیاه
چنگ زده ام به تو
خسته‌ام، بي‌توان‌ام
از خوشبخت نشان دادن خويش
وقتی که مي‌آيند
تمام شب جام‌ها را سرمي‌كشم
طعم همه‌شان برايم يكي است
همه چيز رنگ و بوی تو را دارد
كجا بروم كه نباشي
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
خونم را در رگ تو مي ريزم
پرنده‌اي بي‌جان‌ام، آن‌گاه كه مي‌آرمي
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
همه‌ی آوازهايم را از من ربودی
همه‌ی حرف هايم را از من ربودی
اما آخر پيش از غم تو مرا ذوقی بود
اين عشق از پايم می افکند و اگر ادامه يابد
كنار راديو مثل دختركي كودن
در تنهايي كز خواهم كرد
و آواز خود را خواهم شنيد که گوشم را پر می کند
دلم خوش نيست دلم هيچ خوش نيست
مثل آن زمان كه مادرم شب از خانه بيرون مي رفت
و مرا با آرزوهايم تنها مي گذاشت
دلم خوش نيست آری دلم خوش نيست
همه آوازهايم را از من ربودی
همه حرفهايم را از من ربودی
و من سری سربه سر ناخوش دارم
سر به سر دلتنگ!می شنوی؟ دلم خوش نيست
 

Je suis malade

Lara fabian

Serge Lama

  Je ne rêve plus
je ne fume plus
Je n'ai même plus d'histoire
Je suis sale sans toi
je suis laid sans toi
Je suis comme un orphelin dans un dortoir
Je n'ai plus envie de vivre ma vie
Ma vie cesse quand tu pars
Je n'ai plus de vie et même mon lit
Se transforme en quai de gare
Quand tu t'en vas
Je suis malade complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
Et qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
Je suis malade parfaitement malade
T'arrives on ne sait jamais quand
Tu repars on ne sait jamais où
Et ça va faire bientôt deux ans
Que tu t'en fous
Comme à un rocher
comme à un péché
Je suis accroché à toi
Je suis fatigué
je suis épuisé
De faire semblant d'être heureux
Quand ils sont là
Je bois toutes les nuits
Mais tous les whiskies
Pour moi ont le même goût
Et tous les bateaux portent ton drapeau
Je ne sais plus où aller
tu es partout
Je suis malade complètement malade
Je verse mon sang dans ton corps
Et je suis comme un oiseau mort
Quand toi tu dors
Je suis malade parfaitement malade
Tu m'as privé de tous mes chants
Tu m'as vidé de tous mes mots
Pourtant moi j'avais du talent avant ta peau
Cet amour me tue et si ça continue
Je crèverai seul avec moi
Près de ma radio comme un gosse idiot
Écoutant ma propre voix qui chantera
Je suis malade complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
Je suis malade c'est ça je suis malade
Tu m'as privé de tous mes chants
Tu m'as vidé de tous mes mots
Et j'ai le cœur complètement malade
Cerné de barricades
T'entends je suis malade

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این یکی از دیوارنوشته‌های قبر دکتر شریعتی بود. یکی از بهترین جاهای مسافرت یک ماه پیش‌ام به سوریه و لبنان، دیدار با دکتر علی شریعتی بر سر مزارش بود. بحث مذهبی بودن، انقلابی بودن و ... نیست. من شریعتی را یک‌جور دیگر دوست دارم، چون فهمیدن خیلی چیزها را با او شروع کردم و نفهمیدن خیلی چیزهای دیگر را. این‌که آن‌چه همیشه می‌گویند درست نیست، بلکه آن‌چه در موردش می‌اندیشی، تحقیق می‌کنی و به نتیجه می‌رسی حقیقت را می‌سازد! من نوشتن را با عاشقانه های چمران و نامه‌های شریعتی در با مخاطب‌های آشنایش شروع کردم و یاد گرفتم. وقتی که توی دوران راهنمایی‌ام انشاهایی می‌نوشتم که معلم ادبیات‌مان را هم کلافه می‌کرد. (و همیشه چه‌قدر زنگ‌های انشا را دوست داشتم.) شاید این کرم لعنتی نوشتن، این خوره‌ای که حالا سال‌هاست توی روحم افتاده، سوغاتی همان روزها باشد...

پی‌نوشت: آن‏هایی که عکس بیشتر می خواهند؛ این و این و این و این هم هستند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

صد سال تنهایی

دختر کولی از آن‌ها تقاضا کرد که تنهای‌شان بگذارند و آن‌دو نفر روی زمین، نزدیک تخت، دراز کشیدند. شهوت دیگران شور خوزه آرکادیو را برانگیخت. با اولین تماس عاشقانه، استخوان‌های دخترک مثل یک مشت طاس صدا کرد. گویی می‌خواست از هم جدا بشود. پوست بدنش در عرقی کم‌رنگ از هم باز شد و چشمان‌اش پر از اشک شد و ناله‌ای غم‌انگیز همراه بوی ملایم خاک از سراسر بدن‌اش بیرون آمد. ولی آن تماس جسمانی را با شجاعتی ستایش‌انگیز و اراده‌ی استوار، تحمل کرد. خوزه آرکادیو حس می‌کرد به آسمان، به‌سوی اشراقی ملکوتی صعود می‌کند و در آن جا قلب‌اش می‌ترکد و ار آن هزاران هزار شرم‌ریزه‌ی لطیف بیرون می‌ریزد و از گوش‌های دخترک وارد بدن او می‌شود و به زبان او بدل می‌شود و از دهانش بیرون می‌آید. آن‌روز پنج شنبه بود. شنبه شب خوزه آرکادیو پارچه‌ی سرخ رنگی به‌سر بست و همراه کولی‌ها از آن جا رفت.

(صد سال تنهایی/گابریل گارسیا مارکز/ ترجمه‌ی بهمن فرزانه/ موسسه‌ی انتشارات امیرکبیر)

پی‌نوشت۱: برای دوستانی که شاید بعد از این به کتاب علاقه‌مند شوند: چاپ بدون سانسور صد سال تنهایی با این ترجمه در بازار موجود نیست و نسحه‌های تکثیر شده از روی مجلد اصلی نیز نایاب‌اند.
پی‌نوشت۲: بیشتر بدانید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

من روح خود را به خدا، جسم‏ خود را به گور و نام‏ام را به نسل‏های بعد تقدیم می‏کنم. مردم جهان ِ بعد از من، این هدیه را بپذیرند.

- فرانسیس بیکن -

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

قبل از روایت:
از پله‏ها بالا می‌روم، در آستانه‌ی در ایستاده است. خودم را در آغوش‌اش رها می‌کنم. هیچ‌وقت هیچ‌چیزی نتوانست از ابعاد دوست داشتن‌اش کم کند و همان‌قدر که او دیوانه‌وار دوستم دارد، می‌پرستم‌اش. اما شاید قصه‌ی ما قصه‌ای متفاوت‌تر از دیگر قصه‌ها باشد. کودکی‌هایم همه با او گذشته بود، وقتی پدر خانه را رها کرده بود تا خاک را پاس بدارد و هنوز دو خواهر کوچک‌تر از خودم جهان‌مان را زیباتر نکرده بودند. به حرف‌هایی که همیشه می‌زند فکر می‌کنم و پرده‌ای نم‌ناک چشمانم را می‌پوشاند. آخرین‌بار یک‌ماه پیش بود که سر بر پاهای‌اش بودم و با نوازش‌های همیشگی‌اش از من حلالیت می‌خواست. می‌گفت اگر حلالم نکنی خدا هم نمی‌بخشدم، چون سال‌های خردسالی‌ات شیری که می‌خوردی به شوری اشک‌هایم بود. پدر نبود و فشار عاطفی اطرافیان در یک خانواده‌ی بزرگ در شهری با بافت نیمه‌سنتی، ویران‌کننده. پناهی جز گریستن‌های دلتنگی برایش نمی‌ماند و پسر کوچک‌اش هم که درد دوری نمی‌فهمید یعنی چه. ناچار بود غذای من را با اشک‌هایش درآمیزد. گرچه من هم یک یاغی کوچک بودم و بیش از سه‌چهار ماه از شیر مادر نخوردم. از همین بود که عموها و دایی‌هایم روزهای سخت جنگ و تحریم را باید به پیدا کردن مارک‌های خارجی مختلف شیرخشک و مکمل‌های غذایی می‌گذراندند تا کوچولویی که یک‌جورهایی نورچشم فامیل بود، از خورد و خوراک چیزی کم نداشته باشد. عکس‌هایی هم که از آن‌روزهایم دارم، همه نشان می‌دهند که چقدر این تلاش‌ها کاری بوده است. یک کوچولوی تپل و بانمک که اگر الان در دسترسم بود خودم به شخصه آن‌قدر لپ‌هایش را می‌کشیدم که زیر گریه بزند.

روایت:
سخنی به گزاف نگفته‌اند که مادر بودن رسالتی‌ست. مادر نسل می‌سازد و آینده و بهشت کم‌ترین منتی‌ست که می‌شود بر سر مهربانی‌هایش گذاشت. اما کدام مادر؟ این‌که کسی مسئولیت مادر بودن را قبول کند، قطعا بزرگترین مسئولیت دوران را پذیرفته است. حتی مسئولیت پدر بودن هم همین‌طور است. دقیقا مسئولیت مهم‌ترین عاملی‌ست که خیلی از هم‌نسلانم را از پذیرفتن  شرایط درست روابط دوطرفه‌ (دختر و پسر)ی باز می‌دارد. حتی خیلی‌ها را می‌شناسم که هم شرایط زندگی مشترک (چه رسمی و چه غیر رسمی) را دارند و هم مشکلی با این قضیه ندارند. اما ترس از قبول مسئولیت، از هدف شدن این مسئله جلوگیری می‌کند. عدم پایدار بودن خیلی از روابط امروزی هم جز تنوع‌طلبی و خیلی چیز‌های دیگر، به بی‌مسئولیتی هم گره خورده است. در ابعادی وسیع‌تر این عدم مسئولیت پذیری به قبول نکردن مسئولیت‌های اجتماعی و شهروندی ختم می‌شود. در مسائلی مثل انتخابات، N.G.O ها و حرکت‌های اجتماعی و انسانی خودجوش، این مسئله به وضوح قابل بررسی‌ست. گرچه در سنین پانزده تا بیست سالگی مسایلی مانند شور و هیجان‌ حضور در اجتماع و حق انتخاب و حق مشارکت باعث می‌شود حضور پررنگ‌تری را شاهد باشیم، اما هرچه عدد سن بالاتر می‌رود، این حرکت‌ها به دو سمت عقل‌محوری (انتخاب آگاهانه‌تر) یا عدم قبول مسئولیت پیش می‌رود. تنوع‌طلبی در روابط دختر و پسری را هم از همین دیدگاه می‌توان بررسی کرد. چنین است که خیلی از جوان‌های امروز، حتی اگر تن به ازدواج بدهند از قبول مسئولیت پدرشدن و مادر شدن پرهیز می‌کنند. اگر نگاهی به اطراف‌تان بیندازید نمونه‌های زیادی را در این رابطه می‌توانید ببینید. گرچه مسائل اقتصادی، بالاتر رفتن سطح دانایی و شعور اجتماعی نسل امروزی نسبت به نسل‌های پیشین و مسئله‌ی ارتباطات و ... در این عدم قبول مسئولیت نقش پررنگ دارد، اما درنهایت چیزی که الان برای من مهم است همان مسئولیت‌ناپذیری‌ست، نه دلایل آن.
مادر بودن رسالتی است. همان قدر که این جمله شعاری‌ست، حقیقت دارد. اما مسئله‌ی مهم‌تر این‌ است که مادر ایرانی علاوه بر رسالت‌اش، یک انسان همیشه بدهکار است. زن‌هایی مثل مادر من کم‌تر پیش می‌آید که فکر کنند از زندگی، جامعه، حکومت، همسر و فرزندشان طلب‌ کارند و این سرفصل‌ها مدیون اوی‌اند نه این‌که او مدیون این سرفصل‌ها باشد. اما باور غالب در بین زن‌هایی هم‌نسل مادر من، خلاف این است. بحث اجتماعی بودن، سواد و ... هم در این بین زیاد مطرح نیست. چون مادر خود من یک الگوی تحصیل‌کرده، آگاه و فعال در مسئولیت‌ها و مناسبات سیاسی و اجتماعی، و ... است. شاید مسئله‌ای که باعث می‌شود این نسل چنین فکر کند، همان مسئولیت‌پذیری زیاد است و قوی‌تر بودن ژن ایثاراش، البته از هم گسستن تفکراتی سنتی که همیشه زن را یک پیرو می‌داند نه پیشرو، به این راحتی ها میسر نیست و نسل های زیادی باید بیایند و بروند تا این ریسمان کهنه بپوسد و پاره شود. از همین جهت است که در دخترهای دور و برم، کم‌تر کسی را می‌بینم که هم امروزی باشد و هم ایثارگر. همه در حد معقولی به حقوق خودشان فکر می‌کنند، مگر این که شخصیت اجتماعی و امروزی‌شان کم‌رنگ باشد. (قصد توهین به کسی را ندارم، شاید نمونه هایی مخالف با این زیاد باشد اما همان‌طور که گفتم در دخترهایی که می‌شناسم نمونه‌ای خلاف این دو سراغ ندارم.) البته این هم گفتنی‌ست که هدف من این نیست که بگویم این نسل بهتر است یا نسل گذشته، دوست دارم این‌ دو را توصیف کنم و به واکاوی رفتارهایشان بپردازم تا تصمیم‌گیری شخصی در مورد فضیلت انسان‌ها.

بعد از روایت:
این که من فرزند خَلَفی نبوده‌ام مسئله‌ی مشخصی‌ست، اگر بحث حلالیت  است بدون شک من باید از پدر و مادرم حلالیت بطلبم، نه آن‌ها. اما غرور و سرکشی جوانی، هیچ‌گاه نمی‌گذارد لب باز کنم. برای همین است که هربار مادرم از دینی که به من دارد سخن می‌گوید نه می‌توانم بگویم که این‌گونه نیست و نه توان شنیدن حرف‌هایش را دارم. شاید روزی برسد که این سرگرانی‌هایم پایان یابد، روزی که باید جلوی همه‌ی دنیا برخیزم، جلوی مادرم زانو بزنم و به‌خاطر همه‌ی کرده‌هایش و نکرده هایم دستانش را ببوسم. در این مسئله هم بی‌تردیدم که اگر خداوند نمادی بر روی زمین داشته باشد، آن مادر است. (بگذار همه بگویند باز هم میثم شعار می‌دهد. گاهی لازم است که اعتراف کنی، حتی اگر اعترافات‌ات شکل شعار به خود بگیرد.) به مادرم و بزرگی‌اش رشک می‌ورزم، اما به خود می‌بالم که فرزند چنین مادری هستم. حالا هم قصد دارم بعد از به پایان رساندن این نوشته، گوشی را بردارم و همه‌ی دلتنگی‌هایم را در صدای مادرم بریزم، که می‌ترسم روزی برسد و ندیدن‌اش برایم عادت شود. لعنت به همه‌ی راه‌ها و دلتنگی ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

وقتی فکر می‏کنی که فکر نمی‏کنی، در واقع بیشتر از همیشه فکر می‏کنی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

گفت‏وگویم  با  لیلی رشیدی را که سال گذشته در نشریه‏ی نشانی محمد صالح‏علا چاپ شد به دلایلی مثل صالح‏علایی بودن، تئاتری‏بودن و راحت بودن‏اش دوست دارم. شاید هم چون تعداد مصاحبه‏ی این مدلی‏ام کمتر از مصاحبه‏های کمی تخصصی‏تر بوده است. به‏هرحال می‏گذارم روی بلاگ که  شما هم بخوانید. متاسفانه از عکس‏های خوبی که آن‏روز عکاس‏مان (فکرکنم اسمش مهران بود) گرفت چیزی ندارم تا کنار گفت‏وگو بگذارم. متن گفت‏وگو را در ادامه‏ی مطلب ببینید. تاریخ‏اش هم همان‏طور که گفتم مربوط به مرداد ۸۶ است و آخرین شماره‏ای از نشانی که کنار صالح‏علا بودیم.
در مورد نشانی و صالح‏علا گفتنی‏ها زیاد است، اما لزومی ندارد اتفاقات شخصی را توی یک‏جای عمومی بنویسم. فقط کاش شرایط طوری نبود که من و آرش از نشانی فرار کنیم و پشت سرمان را هم نگاه نکنیم. کاش همه چیز از دور زیبا نبودند. کاش روزهایی که محمد صالح‏علا را خیلی دوست داشتیم و شب‏هایی که (چون قرار کار نبود و همه‏چیز بر رفاقت استوار بود) می‏نشستیم توی پشت بام دفترش، شعر می‏خواندیم، شمع روشن می‏کردیم و سرخوش بودیم، باز می‏گشتند! حیف که کار همه چیز را خراب کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - شاید اگر چند سال پیش چشم هایم را به اندازه‌ی امروزم باز کرده بودند، از دستت نمی‌دادم. زخم و زندگی آدمی را آبد‌دیده‌تر نه، کثیف‌تر می‌کند!

۲ - این من نیستم! خسته شده‌ام. از دیدن بندرهای زیبا و راهی شدن به مسیری دیگر، خسته‌ام. می‌خواهم یک‌جا لنگر بیندازم، حتی اگر بندری سوت و کور و دور افتاده باشد!

۳ - عاشق شده است. خودش نمی‌داند یا دوست دارد حاشا کند! اما حال و روزش را خوب می‌فهمم. وقتی کنار هم قدم می‌زنیم، صدای قلبش را می‌شنوم. خوشحالم. چون خود گم‌شده‌ام را در او می‌بینم که عاشق شده است!

۴ - دیشب  شام را با اعضای فامیل خانه‌ی دایی‌ام در کرج بودیم که مثل همه‌ی روز و شب‌های این چند ماه برق رفت. ما هم از نفتی که آقای احمدی‌نژاد به سر سفره کشیده بودند برای روشنایی استفاده کردیم. واقعا بعد از روزهای مصیبت‌بار دو دهه‌ی گذشته، باور این‌که روز یا شبی، از آمدن برق خوشحال شویم و به شادی بگذرانیم، غیرقابل تصور بود. باز هم دست مریزاد دولت فخیمه که به غافلگير كردن مدام ما همت گماشته است!

۵ -مي‌گويد  این به همه‌ی تهران می‌ارزید!

۶ - و مولاناست که می‌فرماید:
ما را سفری فتاد بی‌ما آن جا دل ما گشاد بی‌ما
آن مه که ز ما نهان همی‌شد رخ بر رخ ما نهاد بی‌ما
چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی‌ما
ماییم همیشه مست بی‌می ماییم همیشه شاد بی‌ما
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

- چه زود بگیردت چه دیر اصلا مهم نیست. شراب کاری می‌کنه که هنگام حرف زدن از راست‌گویی‌ت خجالت نکشی. برای ساعات طولانی هر از چندگاهی هم که یه جرعه بنوشی، لذت‌بخشه. خوب ماکسی‌میلیان، حالا می‌دونی که چرا این‌قدر به شراب علاقه دارم. حالا چیزی هست که بخوای به من بگی؟

- بله.

- خوب چی؟

-مات!

(از دیالوگ‏های ابتدایی فیلم یک سال خوب)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

ورق‏ها را رو بازی می‏کنم و خودم را گول می‏زنم که برنده‏ام. من این نیستم. گمم. اما همین‏روزها پیدایم می‏کنید. نگران نباشید!

۱ - عراقی:
گم شد آخر دل ما، بر در تو آمده‌ایم تا بود کان دل گمکرده‌ی خود وابینیم

 

۲ - صائب:
از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام
نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده‌ام
چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام
از من بی‌عاقبت، آغاز هستی را مپرس کز گرانخوابی سر افسانه را گم کرده‌ام
طفل می‌گرید چون راه خانه را گم می‌کند چون نگریم من که صاحب خانه را گم کرده‌ام؟
به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده‌ام
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

رخصت اگر بدهم
حتی سیگارها مست می‌کنند
ساعت‌ها می‌ایستند
و عقربه‌ها به عشق بازی
روی هم گیر می‌کنند
اما دیگر سال هاست که نمی‌کشم
- فندک دارید آقا؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

خواهر کوچکم خدایش را               
      تکه‏ای ابر می‏کِشد در شب
مادرم عاجزانه رو به خدا 
                 به خودش فحش می دهد هر شب

حسین! به همین شعرت قسم دل‏تنگتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

داداشم وبلاگ باز کرده است. یک بازگشت دوباره، شاید بعد از دو، سه سال. خوشحالم و خیر مقدم می گویم.
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱ -

به باران که فکر می‌کنم
چشمانم خیس می‌شود اما
زیبا نمی‌شوم

به دریا که فکر می‌کنم
چشمانم آبی می‌شود
اما
خیس نمی‌شوم

به چاقو که فکر می‌کنم
زخم می‌خورم اما
تیز نمی‌شوم

به تو که فکر می‌کنم
هیچ...
دروغ بود
عاشق شده بودم!

۲ - 

نیمی رفته
نیمی نیامده
دنبال خودش می‌گردد
جاده


شنیده‏اید که می‏گویند کار هر بز نیست خرمن کوفتن؟ آهان!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM