
روزهای آخر سال فقط دلشوره دارد. شاید خستگی یک سال، دلتنگی روزهایی که رفتهاند یا دلشورهی نبودن همهی خوبیها و بدیهایی که یک سال زندگیشان کردیم، به یکباره بر سرت آوار میشوند. همهی این سالهایی که بهخاطر دارم، نزدیکیهای سال جدید کلافه بودم. همیشه فکر میکردم فقط من اینطوریام یا اینها اتفاقیاند و برای همین جدیشان نمیگرفتم. وقتی دیروز صبح با آرش که حرفش شد دیدم اطرافیانم، دوستان نزدیکم هم کم و بیش اینگونهاند. برای همین کمی متعجبتر شدم و کنجکاوتر. دقت نکرده بودم که هرسال و در هر حالی، در خوشی و ناخوشی، با خنده و گریه، این حال عجیب با من بوده است. نه خوشحالیست و نه دلگریه. یک تعلیق و خلا عجیب است که انگار وسط قلبت، وسط مغزت خالی شده.
دلم برای هیچ کس و هیچچیزی که داشتهام و حالا ندارم تنگ نشده است. حسرت چیزی را نمیخورم و از جایی که هستم کاملا راضیام. همیشه هم همینطور بوده. حتما همینقدر تلاش کردهام و لیاقت داشتم که این جا هستم. اگر هم بیشتر لایق باشم بیشتر جلو میرود. روزهای خوبی دارم. همهچیز روبهراه است یا در آینده روبهراه میشود. آینده روشن است و زندگی جریان دارد. اما اصلا حال خودم را نمیفهمم، مخصوصا اینروزها که باید شادتر از همیشه باشم، یا پریشبی که منگ منگ بودم و نمیفهمیدم هستم یا نیستم و دی شبی که از ترس بمب ها فقط به خواب گذشت. شاید هم بیشاز اندازه این حال را جدی گرفتهام. چون مطمئنم اگر فکر کنی روبهراهی روبهراه خواهی بود و اگر فکر کنی مشکلی هست، مشکل پیش میآید. فکر نمیکنم مشکلی هست و یا روبهراه نیستم، فقط دوست دارم این یک روز باقیمانده از سال ۸۶ هم زودتر تمام بشود و برود پی کارش. با اینکه امسال یکی از بهترین سالهای زندگیام بود ولی مطمئنم سال بعد بهتر از امسال خواهد بود.
هنوز همان و همین:
صفحههای تقویمامون دیر به دیر عوض میشه
ما میگیم شاه نمی خوایم، نخست وزیر عوض میشه
(این ترانه ربطی به امروز و دیروز ندارد و فقط چون "باحال" شده است، به سمع و نظر شما میرسد، گرچه تاریخ سرایشاش به خرداد ۵۷ باز میگردد!)
بر آن فانوس کش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آئینهی زنگار بسته
بر آن گهواره کش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در کش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کسش ننهاده دیری پای بر سر
بهار منتظر بی مصرف افتاد
بههر بامی درنگی کرد و بگذشت
بههر کوئی صدائی کرد و استاد
ولی نامد جواب از قریه، نزدشت
نه دود از کومه ئی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دم به نی داد
نه گل روئید، نه زنبور پر زد
نه مرغ کدخدا برداشت فریاد
به صد امید آمد، رفت نومید
بهار -آری بر او نگشود کس در
درین ویران بهرویش کس نخندید
کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه کس از کلبه نه دود از اجاقی
هوا با ضربههای دف نجنبید
گلی خودروی بر نامد ز باغی
بهار آمد، نبود اما حیاتی
در این ویرانسرای محنت و درد
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!
بهار منتظر بی مصرف افتاد!
(احمد شاملو)
با صدای فرزاد فرومند گوش کنید.
سه سال است که سال نو را تنهایی تحویل می کنم. امسال هم سعی می کنم از این میهمانی های فامیلی در بروم و یک گوشه تنهایی ام را تحویل سال جدید بدهم!
حرفش را نمیزنم، توی دلم همهی خوبیها را برایتان آرزو میکنم.
پی نوشت: شعر مجید ضرغامی را از دست ندهید.
اولی برای چهارشنبه شب بیتو بود و دومی برای همهی دلشورههای دیشبم، نمیدانم چرا ولی داشتم خفه میشدم، باور کن!
۱)
نمیترسم
از اینکه اینقدر دوستت دارند؛
مردانی که دوستت ندارند
به اندازهی ابرهایی که نمیبارند
احمقاند
تنها هراسم از این است
که نفهمی
چهقدر دوستت دارم.
۲)
وقتی که دلخوش نیستی
خندیدنت بیمعنیه
وقتی نمیفهمی من و
بوسیدنت بیمعنیه
چند روزیست میخواهم مجموعهی داستانهای کوتاه تیم برتون با عنوان «مرگ غم انگیز پسر صدفی» را برایتان معرفی کنم، ولی فرصتاش پیش نمیآید. حالا هم خوابم میآید، پس بعدا در موردش بیشتر مینویسم!
من یک اصلاحطلبم ولی حقیقتا چند روزی درگیر رای دادن و ندادن بودم. اصلاحطلبان در این شرایط رد صلاحیت اگر همهی کرسیهایی که برای آن کاندیدا دارند را به دست بیاورند، فقط یک سوم مجلس را میگیرند. با این اوصاف در یک محاسبهی عقلانی بودن یا نبودنشان فرق آنچنانی نمیکند. ولی از تجربهی احمدینژاد میترسم. گذشته از این بحث اصلی که یکی از دوستان نزدیک خانوادگیمان (که از اعضای اصلی مشارکت است) قبل از انتخابات و رد صلاحیتها نسبت به آن تاکید داشت و خاتمی هم تلویحا نسبت به آن هشدار داده است احتمال حذف همهی افرادیست که با دولت و مجلس فعلی یکی نیستند. یعنی در صورتی که اصلاحطلبان در انتخابات شرکت نمیکردند به احتمال زیاد با انگ ضدنظام بودن و آمادهکردن شرایط برای مخالفان، حذف میشدند و در این شرایط یا باید تیغ را از رو میبستند و کشور در شرایطی فوق بحرانی فرو میرفت (فشارهای خارجی که دولت کریمهی احمدینژاد برای کشور به سوغات آورده را هم در نظر بگیرید) و یا باید تقیّه میکردند که سکوتشان تاییدی برای حذفشان بود. این خیلی بدیهیست که من بدترین و کثیفترین ایرانی را به هزارتا تمدن و آزادی جرج بوشی ترجیح میدهم، مطمئنم که نه جرج بوش با بمبافکنهایش برای ما دموکراسی میآورد، نه شاهزادهی محترم پهلوی میآید در میدان ژاله برای ما رژهی آزادی برود، نه رجویها را با آن کثافتکاریهایشان و تفکرات پوسیدهشان به پوسیدگی الفنونیها ترجیح میدهم و نه توهمات اپوزیسیونها را برای ادارهی فلان و بهمان کشور میفهمم. هنوز فکر میکنم باید خودمان کشور را بسازیم، همینقدر که میبینید به صورت شعاری به قضیه نگاه میکنم. هنوز هم فکر میکنم چوب تحریمیها را در انتخابات ریاستجمهوری میخوریم، این دولت ثمرهی لجبازی آنهاست، شک نکنید. البته اصلاحطلبان بیبرنامه و همیشه مدعی هم در این بین به حد کافی مقصرند. اگر میتوانستند به اعتلاف واحدی برسند و بهجای این که در دور دوم به غلط کردم بیفتند و یک پارچه رفسنجانی دوست شوند، از همان ابتدا از بین رفسنجانی، کروبی، معین و مهرعلیزاده یکی را به عرصه میفرستادند قطعا یکی از همینها رییسجمهور فعلی ایران بود. به هرحال با همهی این تفاسیر و با در نظر گرفتن خیلی چیزهای دیگر که الان فرصت گفتنش نیست، در انتخاب بین بد و بدتر بد را انتخاب میکنم. من قطعا در انتخابات شرکت خواهم کرد و به ائتلاف اصلاحطلبان رای میدهم.
تازه عروسی کرده بود، همه میگفتند انسان مسئولیت پذیریست. میگفت: من رای نمیدهم و نظری هم در مورد کشور ندارم. تو هم رای نده تا مسئولیتی نداشته باشی. گفتم باشد و در دلم خندیدم!
موخره: ۱- خدایا ما را از شر کروبی در امان نگه دار که هرچه میخوریم از خودیهاست!
۲- این شعر مجید ضرغامی مال همین روزهاست. «دست به آتش نزنيد، زود بر می گردم.»
سرم سنگین است
زانوانم تاخورده
صورتم گلآلود
چون چراغی که
روشن
و
خاموش شود،
افتان و خیزان میروم...
(تورا دوست دارم چون نان و نمک / ناظم حکمت / ترجمهی احمد پوری / نشر چشمه)
بعد از یک ماه و نیم کار، بیخوابی و خستگی؛ این چند روزِ مسافرت و تنهایی و استراحت، آی میچسبد، آی میچسبد!
بعضیها واقعا روی اعصابند، از بس خودشان را جدی گرفتهاند!
با هم چهقدر راه نرفته، نرفتهایم
بیتو چهقدر بغض نکردم، گریستم
با من چهقدر شکل همین عشق میشوی
بیتو چهقدر، با تو، کنارت... گریستم...
تو غنچهی گلی که به خشکی رسیده است
تا گل کنی؛ به وقت بهارت... گریستم
(اینقدر از سفر نگو که نباشی... نگو؛ نگو...)
- دوستت دارم که ساکتم- تو راهی ستارهشدن باش نازنین
من ریل میشوم برای قطارت.... (گریستم)
- احساس میکنم که تو را دوست... دوست... دوست...
بیترس عاشقم، اگرچه که مَردم... .... داخل پرانتز گریستم!
.....
- بیتو همیشه بغض نکردم،
گریستم
(میثم یوسفی)
ترسی از اینکه بگویم محسن چاوشی گوش میدهم تا به پز ترانهسرا یا روشنفکر بودنم بر نخورد ندارم. این چیزها را بلد نیستم. روشنفکر نیستم، ادعای ترانهسرایی هم ندارم! افتخار میکنم که بگویم با اشعار این دو تا ترانهسرای نابغهای که برای محسن چاوشی مینویسند (امیر ارجعینی و حسین صفا) لذت میبرم، دوستانم هستند و منتظر لحظات ناب دیگری از نوشتههایشان هستم. این ترانهی حسین صفا جز این چه باید باشد و مگر لذت بخشی یعنی چه؟ به قول یک دوست صدای مریض چاوشی را هم دوست دارم. به واقع باید همینقدر صدایش بیمار باشد تا بچسبد، که هست. فقط متاسفم که از بدقولی و شخصیت این خواننده خاطرهی خوبی ندارم. اما این هم مهم نیست. مهم این است که من با چاوشی حال میکنم!
با چشمهای خیس
این چشمه های غم
با گریهی زیاد
با خندههای کم
انگار تا ابد
با این بهونهها
جای من و تواَن
دیوونه خونهها
حرفی بزن گلم
من کم تحملم
با من بمون گلم
من کم تحملم
من این عکسهای فتو دات نت را میپرستم. از آنجا که احتمالا برای شما فیلتر شده است این یکی را خودم آپلود کردم!
این کار نابودم میکند:
بگو بگو، کی می تونه پس بگیره جوونیمو
کی شستشو میده بگو، صورتو دستِ خونیمو
کجا باید پیدا کنم، رفیقای جون جونیمو
کبریت کی آتیش زده، لباسای مهمونیمو
...
انگار فقط من یکیَم، که دوس داره خطر کنه
از بوسه ای گُر بگیره، دوس داشتنو باور کنه

| سوگند میدهم به سر زلف خود تو را (صائب تبریزی) |
کز من اگر شکسته تری یافتی بگو |
صفر دقیقه تا خلاء...
بگذار بدانند خوشم میآید
از بوسه و لبخند خوشم میآید
تصمیم گرفتهام لبت را بخورم
من بچهام از قند خوشم میآید
(ج.ص)
اینها را برای تو نوشته بودم. مطمئنم! دوبارهای در کار نیست. هماره برای تو بود که هست:
خوشم خوشم با تو خوشم!

شمارهی جدید(شماره ۳، اول اسفند ۸۶) دوهفتهنامهی رویش منتشر شد. در این شماره این ها را میتوانید بخوانید:
گزارش حاشیههای جشنوارهی فیلم فجر، گفتوگو با برندگان سیمرغ امین حیایی و هنگامه قاضیانی، گفتههای آنهایی که سیمرغ نگرفتند، بررسی آلبوم ترنج با نگاهی به دیگر آثار محسن نامجو، پروندهی رانتخواری موزیسینها در تلویزیون، گفتوگو با امیر تاجیک، بابک امینی، نیوشا ضیغمی، روبرتو چولی و بهروز افخمی، دفترچهای برای یادبود مرحوم مازیار(خواننده)، یادداشتی از حسین زمان در مورد موسیقی نابسامان کشور و گفتوگوی غیرقابلچاپ با سردار رادان در مورد دیش ماهواره، کولهپشتی و...
دوست فیلمساز و روزنامهنگارم مسعود بهارلو به جمع وبلاگنویسها پیوسته است. خرده خوابهای خراباش را دریابید!