
"چیزی که قبلا شکسته رو نمیتونی دوباره بشکنی" (دیالوگی از فیلم ژاکت)
حتما توصیه می کنم ژاکت را ببینید.
ترانه را برای صدای زن و با سفارش نوشته بودم، ولی بعد از اتمام کار چون ترانه به سمتی رفت که مردانه شد به دوستی در ایران دادم و تا یکی دو ماه دیگر امیدوارم منتشر بشود. مجوزش هم گرفته شده است!
(با تو همه چی خوبه)
وقتی که تو این جایی من حال خوشی دارم
از خواب تو می ریزم از عشق تو می بارم
ابریشمی ِ موهات خوش بختی مو می بافه
حتی اگه طوفان شه پیشِ تو هوا صافه
وقتی که تو این جایی هم قد خدا می شم
مثل گرهی کورم با دست تو وا می شم
ابرا همه مست کردن بارونه که می باره
از بس که تو آزادی زنجیر عزاداره
خورشید اگه خورشیده از چشم تو می تابه
وقتی که تو این جایی شب عاشق ِ مهتابه
حال من و می فهمه دریایِ پر از ماهی
خوش حالم و خوش بختم از بس که تو دل خواهی
خوش بختی ِ من با تو ممتد و نفس کوبه
با تو همه جا اَمنه با تو همه چی خوبه
(میثم یوسفی)
دیشب با نیما* از خاطراتی میگفتیم که ... یادش بخیر!!
از همهی باهم بودنهای این چهار پنج سال. وسط حرفهایمان هم رسیدیم به روزهایی که هرکار متفاوتی از جانب ما خوانده میشد بد بود و حتی بارها افرادی که از باهم بودنهای ما واهمه داشتن به صراحت گفتند اینکه عدهای باهم مینشینند و برای هم ترانه میخوانند و نقد میکنند و همدیگر را دوست دارند خوب نیست و... ولی همینها به جایی رسیدند که توی ترانهشان... بگذریم. فقط خوشحالم که زیر چتر کسی نرفتیم و خودمان را گم نکردیم و بدون ادعا کارمان را انجام دادیم تا کمکم خودشان بفهمند قصه چیست. گرچه نیما کوکلانی و چند نفر از بچهها خیلی بیشتر از امثال من سختی کشیدهاند و فحش شنیدهاند ولی همهی ما درد مشترکی داشتیم که باهم بودیم و هستیم و "تا کور شود هر آنکه نتواند دید". بارها گفتهام که ترانهی ایران اتفاق مهمی در فرهنگ و هنر این کشور نیست که فرهنگ و هنر توی این مملکت اصلا اتفاقی نیست، ولی همین تحولهای کوچکی هم که در انسانهای دگم رخ داده دلگرممان میکند.
*: نیما کوکلانی
یک پیشنهاد جدید برای مرگ: از روی پل هوایی بیفتی زیر یک کامیون و قشنگ له شوی!!
یک سالی میشود جلوی پمپ بنزین سردار جنگل (بعد از خروجی سردار جنگل در مسیر همت غرب) پل هوایی زدهاند و تازگیها هربار که در مسیر رفت و آمد به منزل باید از روی این پل رد بشوم به این موضوع فکر میکنم! حقیقتاش از بچگی از پل هواییمیترسم و میگویم مبادا باد بزند و پرت شوم یا یکی از این ورقهای آهنیِ زیر پایم کنده شود... بههرحال این هم حکایتیست از من که از هر چیزی میترسم.
فرحزاد بی چای و قلیان به هیچ دردی نمیخورد!! حیف دیشبمان!!!
مدتیست ترانههایی که مینویسم بسیار آرامتر از چیزیست که قبلا بود و دوستانام میگویند انگار به راه راست هدایت شدهای. اینکه دوستان خواننده و آهنگساز هم به این تحول بزرگ در "من ِ بنده" اینقدر علاقهمند شدهاند و مثلا ترانهی "دیوونهوار" را سه نفر میخواهند، در شرایطی که قبل از این سر نخواستن ترانههای ما دعوا بود، پیش خودم فکر می کنم حتما خبری هست. دو نفر از اینها هم آنقدر معروف و بزرگ هستند که شاید خیلیها و حتی خودم یکزمانی آرزوی همکاری با ایشان را داشتیم، گرچه میخواهم این ترانه را به کسی بدهم که به اندازهی آن دو نفر معروف نیست و حتی پول پرداختی اش هم کمتر است!!! فقط موسیقیاش برای این ترانه بهتر شده و دوست دارم. با همهی این تفاسیر هنوز انسان هدایت نشده ای هستم چون کارهایی را بیشتر دوست دارم که همه نسبت به ننوشتن آن ها تشویقم می کنند. البته شما نگران نباشید چون برای مدت کوتاهی هم شده تصمیم گرفتهام طوری بنویسم که همه خوششان بیاید، شاید هم صلاح در این باشد، خدا را چه دیدی؟!
(در بهروز رسانی بعدی شاید یکی از اینترانهها را بخوانیم.)
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
(این شهر که چلچراغ میروید ازاو
باغیست که درد و داغ میروید ازاو
این شهرفقط کلاغ میروید ازاو*)
دوستی دیشب یک شعر برایم اساماس کرد و توی اینترنت در جستوجوی آن رسیدم به رباعیات جلیل صفربیگی. نمیتوانم بگویم چقدر حالم خوب شد... کم و بیش از طریق اینترنت و نشریات با اشعار این شاعر خوب آشنا بودم ولی نمیدانستم رباعیاتش اینقدر فوقالعادهاند. یعنی آن وقت شب از سرخوشی نمیدانستم چکار کنم!! بسیار بسیار زیاد چسبید، جلیل صفر بیگی عزیز. به واقع ممنون و ممنون!! میتوانید از اینجا و خود وبلاگاش رباعیات این شاعر توانا را بخوانید.
نه سیب نه گندم است بین من و تو
بین من و تو گم است بین من وتو
این عشق که دیگران از او میگویند
یک سوءتفاهم است بین من و تو*
********
بنویس که عشق ِ آخرم باران است
این چتر همیشه بر سرم باران است
بگذار که پاک آبرویم برود
بنویس که دوست دخترم باران است*
********
خوب وبد و اشتباه را بگذارید
شیطان و من وگناه را بگذارید
لطفا سر من کلاه را بگذارید*
- * همهی رباعیها از جلیل صفربیگی
توی کتابخانهی داییام یک کتاب پیدا کردم از شرف رشیدف به اسم پیرزومندان. بگذارید کتاب را بخوانم تا بیشتر در موردش بگویم، ولی اسم رشیدف را قبلا شنیده بودم. نویسنده و سیاستمدار جیزکی معروف! اهل ازبکستان بوده و در زمان دولت شوروی سابقه مینوشته و کار میکرده. کتابی که الان دستم است چاپ سال۱۹۷۹ تاشکند هست و همانجا هم ترجمه شده، یعنی وتی که من هنوز دنیا نیامده بودم!!! در مورد رشیدف بعدا بیشتر مینویسم و در مورد کتاب. البته از اینجا هم میتوانید با او آشناتر شوید. الان از سرِ خوشحالی میخواهم بروم سروقت این عزیز تازه یافته! فقط قسمتی از کتاب را که در آخرش برای معرفی نوشتهاند برایتان مینویسم:
" مبارزه تنها برخورد نظرات نیست؛ سرنوشتهای انسانی نیز به مبارزه کشیده میشوند و خط جبهه ا میان قلوب ما میگذرد. "
به عقیدهی خیلیها آلبوم سرگرمی تا سرحد مرگ (Amused to Death) موفقترین آلبوم راجرواتز پس از جداییاش از پینک فلوید هست. ترانهی سرگرمی تا حد مرگ که اسم آلبوم هم از همین ترانه گرفته شده است را باهم میخوانیم تا بیشتر با این خواننده و هنرمند بزرگ و آلبوم (Amused to Death) آشنا شویم.
ROGER WATERS » Amused To Death
Doctor, Doctor, what is wrong with me
This supermarket life is getting long
what is the heart life of a color tv
what is the shelf life of a teenage queen
Ooooh western woman, Ooooh western girl
News hound sniffs the air, when Jessica Hahn goes down
He latches on to that symbol of detatchment
Attracted by the peeling away of feeling
The celebrity of the abused shell, the belle
Ooooh western woman, Oooooh western girl
Ooooh western woman, Oooooh western girl
And the children of
is absolute zero cold enough
and out in the valley, warm and clean
the little ones sit by their tv screen
no thoughts to think, no tears to cry
all sucked dry, down to the very last breathe
bartender what is wrong with me,
why am i so out of breathe
the captain said excuse me ma'am
the species has amused itself to death
amused itself to death
it has amused itself to death
amused itself to death
we watched a tragedy unfold
we did as we were told
we bought and sold
it was the greatest show on earth
but then it was over
we ohhed and awed
we drove our racing cars
we ate our last few jars of caviar
and somewhere out there in the stars
a keen eyed look out
spied a flickering light
our last hurrah
our last hurrah
and when they found our shadows
grouped round the tv sets
they ran down every lead
they repeated every test
they checked out all the data on their list
and then the alien anthropologist
admitted they were still perplexed
but on eliminating every other reason
for our sad demise
they logged the only explanation left
this species has amused itself to death
no tears to cry, no feelings left
the species has amused itself to death
amused itself to death
دکتر! دکتر! بگو چه مرگم شده؟
اين زندگی سوپرمارکتی ديگه داره زيادی طول می کشه...
حقيقت زندگی ِ يه تلويزيون رنگی چيه؟
تاريخ مصرف يه ملکهی زيبايی نوجوان کی تموم ميشه؟
آه ... ای زن غربی!
آه ... ای دختر غربی!
سگ شکارچی اخبار هوا رو بو میکشه
وقتی که جسيکا هان سقوط میکنه
مثل یه کنه به اون نماد بیتفاوتی (تلوزیون) میچسبه
عاشق لخت کردنِ احساساتشه
شهرت اون خوشقیافه مورد سوء استفاده قرار گرفته
آه ... ای زن غربی!
آه ... ای دختر غربی!
بچههای ملروز بزن و برقص راه انداختن،
يعنی صفر مطلق به اندازه کافی سرد هست؟
اون پايين (دره) توی یه جای گرم و نرم و تميز
کوچولوها پای تلويزيون نشستن،
نه فکری می کنن
نه اشکی می ريزن
چشمهی اشکشون خشکیده
هی متصدی بار (بار من)! من چه مرگم شده؟
چرا اينقدر نفس نفس میزنم؟
کاپيتان گفت، عذر می خوام خانم
ولی اين مدلی خودش رو تا سر حد مرگ سرگرم کرده
فاجعه رو از نزديک ديديم
همون کارهايی رو کرديم که بهمون دیکته شده بود
خريد و فروش کرديم
بزرگترين شو روی زمين بود
ولی بعد تموم شد
داد و بيداد کرديم
سوار ماشينهای مسابقهمون شديم
آخرين قوطیهای خاويارمون رو هم خورديم
يه جايی اون دورها توی ستاره ها
يه نگاه تيزبين
افتاد به يه نور چشمک زن
آخرين هورای ما ...
آخرين هورای ما
وقتی که سايههای ما رو گروه گروه دور تلويزيونهامون پيدا کردن
همه سرنخها رو دنبال کردن
همه آزمايشها رو تکرار کردن
تمام اطلاعاتشون رو دوباره چک کردن
بعدش آدم شناسای فضايی
اعلام کردن که کاملا سردرگم شدن
اما تمام دلايل انقراض غمبار ما رو خط زدن
تا فقط يه دليل باقی موند:
اين گونه خودش رو تا سرحد مرگ سرگرم کرده (که از بین رفته)
نه اشکی باقی مونده ... نه احساسی
اينگونه بيش از حد خودش رو سرگرم کرده...
(یادداشتی در مورد تئاتر و محسن نامجو با "ادای روشنفکری" اضافی)
خیلی وقت بود میخواستم در مورد چیزهایی بنویسم که انگار جزئی از زندگی ما ایرانیها شده است.اسماش هم میتواند "ادای روشنفکری" باشد یا هر چیز دیگری. حتی نوشتن من هم شاید یک "ادا"ست، و خودم هم از پیروان این مکتب، نمیدانم!!
یادم نمیرود ۴-۵ سال پیش که کمکم پایم بهطور جدیتر به تئاتر شهر باز میشد بهجز دانشجویان و علاقهمندان دائمی تئاتر معمولا چهرهی جدیدی پیگیر دائمی تئاتر نبود. من هم به هرحال ساکن دائمی تهران نبودم و نیستم ولی خیلی از "پا"های آنروزها شاهدند که جادوی تئاتر روز به روز چطور من را شیفتهی خودش میکرد و تهران بدونهایم بدون تئاتر نبود. سالنهای تئاتر خالی نبودند ولی تئاتر رفتن هم "ادای روشنفکری" نبود. حالا آنقدر تماشاگر زیاد شده است که خیلی وقتها اجراهای زیادی را بهخاطر نبود بلیط از دست میدهیم. ادعای تئاتری بودن نمیکنم ولی از تئاتر هم بیرون نیستم، که شاید بهخاطر علاقهام و یا پسرداییام که تئاتریست حداقل چهار، پنج سال اخیر را از تئاتر دور نبودهام. میخواهم بگویم این را نمیفهمم که چرا برای نمایش "کوارتت" -که خوب یا بد بودناش بماند- بلیط گیر نیاید، ناراحت نیستم ولی این را نمیفهمم؛ چطور میشود مردم اینقدر تئاتر دوست شده باشند. نمیفهمم چرا صف بلیط "در میان ابرها"ی همین امیررضا کوهستانی یک دور کامل دور ساختمان تئاتر شهر چرخیده بود. بگذریم از اینکه این نمایش واقعا یکی از اجراهاییست که بابت آنهمه تلاشی برای به دست آوردن بلیط از خودم متاسفام. بد نبود ولی به آن همه سختی نمی ارزید.
در مورد محسن نامجو هم قصه چیزی جز این نیست. محسن از دوستان من است، گرچه دوست صمیمی و نزدیک نیستیم ولی همدیگر را خوب میشناسیم. اگر اشتباه نکنم دو سال پیش بود که همین حامد، پسرداییام -که بهواقع یکی از اصلیترین منابع ارتباطی من به دنیای جدید دور و برم است- با کلی تعریف روی امپیتری پلایر موزیکی را گذاشت تا گوش کنم، یادم نیست کدام کار بود، فکر کنم جبر جغرافیایی، چون بعد از گوش دادن گفتم اینها اداست و مثل خیلیهای دیگر زود تمام خواهد شد. گذشته از این، این آقا برود مشکلات ترانه اش را درست کند "همه رو بردی ز یاد"... به این گیر دادم و "ز" که تالیفاش مشکل داشت. حامد گفت حالا گوش کن. تقریبا همراه با کارم همهی آهنگهای موجود را گوش کردم و آخرش گفتم بدک نبود ولی نه به اندازهای که تعریف میکردی. شاید چون از جمع بچههای "موزیک زیرزمینی" میآمدم و آنجا کلی جوگیر شده بودم این را گفتم. گذشت تا مدتی بعد یک سیدی کامل از نامجو به دستم رسید. مدتی که از گوش دادن به آهنگهایش سپری شده بود دیدم ای دل غافل، واقعا چیز خوبیست و حتی خیلی خوب. چرا ما همیشه باید چیزهای جدیدی را پس بزنیم و یا در مقابلاش موضع بگیریم. (میدانم اکثر دوستانی که نامجو را بار اول پس زده بودند مثل من "نامجو گوش کن" شدهاند ولی به رویشان نمیآورند) از اولین برخوردم با این موسیقی پشیمان بودم. روزها میگذشت و عمر ما به اشتیاق یافتن آهنگ جدیدی از نامجو طی میشد. خودش را هم کمکم میدیدم. از "میدان انقلاب" گرفته تا دانشکدهی هنرهای زیبا. (محسن جان میدانم این وبلاگ را نمیخوانی اما اگر یک زمان دیدی میخواهم ببینم یادت میآید که میدان انقلاب از پشت دیدمات و زدم پشتت که چطوری آقای نامجو؟ آن پیرمرد را یادم نمیرود که نمیدانم چرا به تو گیر داده بود و ازت سیدی عباس قادری میخواست!!) گذشت تا اینکه نامجو را -که دیگر شاید یکی از محبوبترین خوانندههایم بود-۰به همه معرفی میکردم. هرعلاقهمند به موسیقی که میدیدم بهخاطر نامجو با او وارد بحث میشدم. اگر از دوستان آهنگساز کسی برای سریال و فیلم یا هرچیز دیگری خواننده میخواست میگفتم نامجو...نامجو... خود محسن یکی دوتایش را میداند که... بگذریم. میخواهم بگویم محسن نامجو را خوب میشناسم و در همین حد کم که موسیقی و ترانه میفهمم مجبورم به هنرش احترام بگذارم چون قطعا حداقل از لحاظ خوانندگی کسی نمیتواند به او خرده بگیرد. از اینکه خیلی از کارهایش بدون پرداخت موسیقیایی درست و اکثرا به قول خودش به حالتی که "فقط یک طرح" بوده دست به دست چرخیده خوشحال نیستم چون قطعا باید خیلی روی این طرحها کار بشود تا به یک اثر موسیقیایی ایدهآل تبدیل شود. خود محسن هم این را خوب میداند. گرچه همین طرحها از ۹۰ درصد تولیدات رسمی موسیقیایی این مملکت سرترند ولی هدف بزرگ، تلاش بسیار بیشتری را طلب میکند. گرچه فردین خلعتبری عزیز که استودیوی نادریاش خیلی وقتها محل ضبط کارهای نامجو بوده میگوید موسیقی محسن اگر تنظیم شود خراب میشود و باید همینطوری شنیده شود. گذشته از فردین موزیسینهای بسیار زیادی که نسبت به هنر خوب منطقی رفتار میکنند و با حقیقت کنار میآیند صدا و هنر محسن نامجو را تایید کردهاند، سعید شهرام، محمدرضا شجریان، عبدالحسین مختاباد، حسین علیزاده... خیلیها... خیلیها... ولی چیزی که این وسط هنوز من را اذیت میدهد همان مسئلهی اصلیست که گفتم، "ادای روشنفکری". پیگیر کارهای نامجو بودن نیز برای عدهای تبدیل شده است به "ادا"یی که خودشان نمیدانند از این صدا و موزیک چه میخواهند. اگر بحث فقط لذت بردن باشد فرق میکند، ولی وقتی سنگ آن را به سینه میزنند و هیچ چیزی از آن نمیفهمند اعصاب آدمی خورد میشود. محسن نامجو خوانندهي خوبیست ولی قطعا نه آنطور که خیلیها میگویند بد است و نه آنقدر که خیلیها اسطوره کردهاند فوقالعاده است و فوقالعاده. همانقدر که پس زدن نامجو و متهم کردناش به ادا در آوردن بدون کمترین دانشی در مورد موسیقی و آواز و ... یک نادانیست، ادای طرفدار در آوردن هم از نادانی میآید. لازم به گفتن نیست که طرفداری چشم و گوش بسته، خود عین نادانیست. در ضمن این را بگویم که خودم را دانا و عالم نمیدانم و از موضع بالا صحبت نمیکنم که چون خیلیها نمیفهمند، پس خودم میفهمم. فقط به خودم و همه توصیه میکنم سعی کنیم از این به بعد تمرین کنیم که بلافاصله جو زده نشویم یا سوار بر موجها راه نرویم. بدانیم و بفهمیم تا نظر و انتخابمان درست باشد، درستتر باشد. از اینجای کوچک شروع کنیم تا در سیاست به الف-نون نرسیم. خدا نکند دوباره بنشینیم و دودستی به سرمان بزنیم که "دیدی چی شد؟!"
مؤخره: یادم رفت از آلبوم "ترنج" بنویسم که بالاخره منتشر شد. فکر میکنم فردین خلعتبری هم پربیراه نمیگوید. هنوز تنظیمکنندهای هم قد صدا، شعر و حتی آهنگ محسن نامجو در کارهایش دیده نشده است و امیدوارم بالاخره تنظیمکنندهی توانایی که به حال و هوای کارهای نامجو هم بخورد به او بپیوندد.
پنجشنبه ۱۲ مهر، برابر با چهارم اکتبر، ساعت ۹:۳۰ شب به وقت ایران میتوانید گفتوگوی رادیویی پیمان نیکسار (خواننده) را با رادیو بیبیسی (برنامهی زیگزاگ) از موج MW فرکانس ۱۳۱۴ گوش کنید.
کاش کاسهای شیر به دست، پشت در خانهات مینشستم تا تو را از خدایی طلب کنم که فقط تو را طلب کرده بود، خدا عاشقت بود و به تو میبالید... این را خودش به من گفت...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
اینجا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا
اینجا تمام مردها نامردن آقا
دستا به دزدی کردن عادت کردن آقا
با ذوالفقار تو خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزهها یکجا خریدن
اینجا شبی از معدهها طوفان بهپا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد
حتی بهشتام قیمتاش بالا کشیده
میگن معاویه سهاماش رو خریده
اینجا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بیشماره
...
تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه میدونه که تو عاشقترینی
...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
(میثم یوسفی)
اینکه تازه یکی از همسایههای قدیمی و هم بازیهای دوران کودکیات را پیدا کنی و ببینی ازدواج کرده و خوشبخت است و آنسر دنیا دارد زندگیاش را میکند و تازه به این فکر کنی که چقدر زیبا بوده و چرا اینرا وقتی بچگی و همبازی بودن نفهمیدی حال خاصی دارد! میفهمید؟!
امشب برای چندمین بار "خداحافظ رفیق" بهزاد بهزادپور را دیدم (از سینما ماوراء) و مثل همیشه گریه کردم، بدون اینکه خجالت بکشم. این فیلم یکی از محبوبترین فیلمهای زندگی من است، مخصوصا اپیزود پایانیاش را بیش از اندازه دوست دارم.
"دیوانهوار" کریستین بوبن را میخوانم با این روایت جذاب و نفسگیرش. عشق یک دختر بچه دو سال و نیمه به یک گرگ. اول فکر میکردم خیلی مسخره است ولی صفحهی اول که تمام شد نتوانستم قصه را ول کنم. عالیست! فعلا که عالیست!!
"سپری کردن مدت زمانی بس طولانی در نگاه کردن به چشمان شعلهور یک گرگ در واقع سفری به آخر دنیاست."
امروز تولد مولاناست، حیف نمی شود برایش تولد بگیریم. بدون شک شاعری را همقد مولانا دوست ندارم، البته شاعری همقد را او سراغ هم ندارم. به همه این روز را تبریک میگویم.
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
چشم تو ناز میکند لعل تو داد میدهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
نقد الست میرسد دست به دست میرسد
زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
من که خریدهی ویام، پرده دریدهی ویام
رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد

آلبوم بازیگوش با صدای دوست خوبم بابک صدری منتشر شد. آهنگسازی و تنظیم قطعات آلبوم با خود بابک بوده و سام سرابی در سه قطعه به عنوان آهنگساز حضور دارد. ترانهسراهای آلبوم نیز افشین مقدم، سام سرابی و هدیه نصیری هستند. بابک صدری از خوانندگان شناخته شده در بین اهالی موسیقیست که اولین آلبوماش بعد از قریب به ۴سال بالاخره منتشر شده است. این آلبوم توسط موسسهی فرهنگی هنری حافظ تهیه و توسط شرکت ایرانگام پخش گردیده است. آلبوم را میتوانید از مراکز فروش معتبر و کتابفروشیها بخواهید.

از سریالهای ماه رمضانی "اغما" را بسیار دوست دارم. واقعا به سیروس مقدم باید تبریک گفت که در فرمت تلوزیونی چنین کار خوب و قویای ساخته و بهترین ساختهاش هم تا بهحال قطعا همین است. البته چند قسمتاش را از دست دادهام، امیدوارم بقیهاش را ببینم!
میوهی ممنوعهی حسن فتحی هم خوب است! یعنی میشود دید و لذت برد. بقیهی تلوزیون همکه مثل همیشه تعطیل...!
ابجدِ ابوالفضل جلیلی را دیدم، بسیار خوب بود! جالب اینجاست که شبکهی دوی ایران از تهیهکنندگان فیلم بود ولی فیلم توقیف است!
از فیلمهایی هم که این چند روزه دیدهام "damage" علارغم شروعاش که انتظار دیدن یک فیلم معمولی را داشتم، فیلم پایانی درخشان داشت و در واقع فیلمی بسیار خوب بود. ژولیت بینوشاش که هم خیلی خوب بود! این قسمت از تکگویی جرمی ایرونز را در نقش دکتر استفان فلمینگ در سکانس پایانی فیلم، با آن شکل و شمایلاش دوست داشتم.
"همهی ما در برابر عشق تسلیمایم چون عشق به ما یکجور احساس ناشناخته میده، دیگه هیچچی اهمیت نداره... فقط یه بار دیدماش، اونهم بهطور تصادفی هنگام تعویض پرواز در فرودگاه؛ منو ندید. همراه پیتر بود و بچهای در بغل داشت. با هیچکس ِ دیگه تفاوتی نداشت. "
وقتی فیلم را میدیدیم رضا میگفت مطمئنم این را فردا میگذاری روی وبلاگت! خوب بهخاطر حرف او گذاشتم وگرنه نمینوشتماش!! راستی این فیلم دیدنهای شبانهی ما چه عادت خوبی شده است!
نمیدانم واقعا زن ایرانی همینقدر سیاه و کدر و بیانتخاب است که اینهمه توی وبلاگهای فارسی خواه یا ناخواه موج میزند یا نه... وقتی به مادر خودم نگاه ميکنم که زنی از طبقهی متوسط جامعه است، خوشبخت است، مدیر مدرسه است، کارهای خانهاش همه سروقت و بهجاست، به تفریحات و علایقاش تا حد امکان میرسد، فرزندان خوبی تربیت کرده(البته اگر خود من را فاکتور بگیری)، به معنای سنتی خصوصیات زن ایرانی را هم در پس زمینهی هویت ظاهریاش دارد که بههرحال خودش میداند نفر دوم است و هیچوقت اول نبوده، اما از این هم ناراضی نیست... وقتی اینها را میبینم و حتی اینرا که مادرم اگر میخواست چیزهای بیشتری هم داشت و شاید بهخاطر اینکه فکر میکرد همینقدر کافیست نخواسته، منظورم آزادی و هویت مستقل است، که حتی مشوق اصلی اشتغال و ادامهی تحصیلاش هم پدرم بوده، باهمهی خصوصیات درونی یک مرد ایرانی و خصوصیات بیرونی یک مرد تحصیلکردهی کتابخوان آگاه معتقد و ... آنوقت میبینم اینقدرها هم که میگوییم زن ایرانی بدبخت و درمانده نیست... که اگر چیزهای دیگری که خودمان هم خوب میدانیم را ببینیم فقط مختص زنها نیست که این ندانستنها و نادانیها و حقنطلبیدنها خیلی جاها توی وجود همهی ما ایرانیها رسوب کرده! یکچیزی که نمیدانم از کی و کجا نسل به نسل منتقل شده است! با این تفاسیر حداقل مادرهای سطح متوسط جامعه که میشناسمشان زنهای خوشبختی هستند!
خیلی وقت بود میخواستم در اینمورد بنویسم و این نوشته بیربط یا باربط بهانهای شد. دوست دارم بقیه هم در این مورد نظر بدهند! در واقع این یک دعوتنامه است که اگر دوست داشتید در مورد اینموضوع بنویسید!

تو که خونهت رو دست مهتابه پشت پلکت فرشته میخوابه
جنگ اعصابه زندگی بیتو زندگی بیتو جنگ اعصابه
مرگ بر جادههای یک طرفه جادههای بلا گرفتهی شوم
"دوستت دارم "های بیمورد "دوستم داری" های بیمفهوم*
شرم انگشت و دکمههای سمج خاطرات مزخرفِ اروتیک
نامههای مچالهی بد قول کارتهای مزخرف تبریک
منو از بویِ تندِ الکل و دود منو از بستههای خالی قرص
منو از کافههایِ دربهدری منو از قهوههای تلخ بپرس
مجرمام تو شبی که زن نشدی مرد باش و من و محاکمه کن
ته نشینِ ترانههای من و با صدایِ بلند زمزمه کن
از شبِ حجلهی بدون عروس تا گناه شب عروسی تو
من به اسمِ ترانه مشکوکام "زندگی نامهی خصوصی تو"
*در خوانش حرف ه در "دوستم داری های"...دوستت دارم های" ...میافتد، یعنی خوانده میشود: دوستت دارمای و دوستم داریای....
این ترانهی حسین را خیلی زیاد دوست دارم. یکی دو ماه میشود یکجاهایش را توی زمانهای مختلف زمزمه میکنم. در کل حسین غیاثی از ترانهسراهای مورد علاقهام است و از دوستان خیلی خوبم. بابت این موضوع خیلی خوشحالم!