تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

برای رضا به روز می‌کنم!

من: زندگی مارو ببین تورو خدا.
رضا: والا! خیلی ..یریه. همه چی فقط می‌گذره، تا چی پیش بیاد.
من: ما آخرش چه گهی می‌خوایم بشیم؟ می‌دونی؟ من که نمی‌دونم!
رضا: ول‌اش کن بابا! فعلن که داره خوش می‌گذره.
من: .... تو دهنت‌ات و دهن خودمو دهن روزگار.
رضا: آره واقعا!
من: می‌ترسم یه روزی نگا کنیم ببینیم عمرمون گذشت و هیچ پخی نشدیم.
رضا: نه اینجوریام نیست! به‌هرحال پاشنه‌ی زمونه همیشه این‌جوری نمی‌چرخه. گه خورده اگه یه بارم اساسی سمت ما نچرخه.
من: اینو بذا رو وبلاگت. من تازه به‌روز کردم وگرنه می‌ذاشتتم.
رضا: چیو؟
من: این مکالمه رو!!
رضا: خنده!
من : خنده!
رضا: من‌ام پری‌روز به‌روز کردم.
من : بذا تو تاریخ ثبت شه. شاید یه روزی بیاییمو بخونیمو بخندیم.
رضا: قطعا این روز میاد. تو که ساعتی به بار به‌روز می‌کنی. امشب‌ام اینو بنویس. توی قسمت روزانه بنویس.
من: :دی
رضا: خنده !!

توضیح: رضا این رضاست!


موخره : کامنت‌ام برای این نوشته.
خب! اینو الان دیدم! سعید پسر با معرفتیه! یه شب خوب باهاش بودیم! واسه‌م جالبه با هم نگران‌ات بودیم. بهت گفتم! نگران خودم هم هستم. نمی‌دونم. زندگی خوبه؟ نمی‌دونم. فکر می‌کنیم خوبه اما واقعا هست؟ هوم؟! دلم می‌خواد یه شب بارون بباره و کلی راه بریم. شاید از خونه‌ی احمد پژمان تا سر میرداماد. شا.. داشته باشمو دنبال توالت بگردیم!! یه بار دیگه هم این اتفاق افتاد. کی بود؟ من یادم نیست!


شاید حال‌م خوب است که توی یک شب دوبار پشت سر هم به روز می‌کنم. شاید هم نه. پست قبلی را هم بخوانید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

رفیق‌ام نوشته بود: "شوقی چونان ندارد، بی‌دوست زندگانی..." نوشتم "هم‌چنین" و اس‌ام‌اس‌اش را برای چند نفر که فکر می‌کردم خوب است بفرستم سند کردم! شاید آن‌ها هم برای چند نفر دیگر فرستاده باشند. اما قطعا هیچ‌کدام زیاد به این‌که توی این چند خط شعر چه حرفی گفته می‌شود فکر نکرده‌ایم. به این زندگی عادت کرده‌ایم... به "بی‌دوست زندگانی..." عادت کرده‌ایم عزیز!

singel rain


معروف شدن به بی‌معرفتی و این‌که فقط وقتی کار داریم باشیم چیز خوبی نیست. همین!


پس فردا امتحان سازه‌های فولادی دارم، خدا به خیر کند!


پی‌نوشت: من خوبم به خدا. اصلا هم گرفته و دل‌گیر نیستم. نمی‌دانم چرا همه فکر می‌کنند خوب نیستم. باور کنید خوبم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این روزها شایعه شده محسن نامجو رفته است لس‌آنجلس، با توجه به این‌که این شایعات جز دردسر چیزی برای‌اش نخواهند داشت امیدوارم دوستان بی‌خیال این خبرهای بی‌پایه و اساس شوند. محسن اروپاست و تا دو ماه بعد برمی‌گردد ایران.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

انسان بی‌ادبی نیستم، فقط توی نوشتن محدودیتی برای چیزهایی که می‌خواهم بگویم ندارم. امیدوارم کارهایی که این‌گونه‌اند را به حساب بی‌ادبی نگذارید. سوژه‌هایی که قرار هست بنویسم همین فضا و این دایره‌ی واژگانی را می‌طلبند ! 

این‌جا چیزی نیست           دنیا چیزی نیست
می‌خندیم اما                  با ما چیزی نیست
از من می‌رنجی             با من می‌رقصی
اندی بخونه                  حتمن می‌رقصی:
                                             - خوشگلا باید برقصن، خوشگلا باید برقصن   

آبرومون بریزه یا نریزه ، مثل ِ یه تاس
بی‌هوا می‌بوسمت، این لحظه زیباس

شب‌ها بی‌مَردن                مردا بی‌خنده
تو این کثافت                   آغوشت چنده؟
می‌ترسم وقتی                 لبات نزدیکه
این لب که لب نیست          همه‌ش ماتیکه

حالا باور بکنی با نکنی، مثلِ یه مرد
تو رو امشب می‌کنم، باخیلی درد

سوزن نخ می‌شه              ساعت می‌اُفته
مردا نامَردن                   اینو کی گفته؟
ما بازی خوردیم               با دست تو تَشت‌ایم
دوتایی رفتیم                   سه تا برگشتیم

                                                              آفتاب لبِ بومه ....

(میثم یوسفی)


زنجانم و این‌جا دارد باران می‌بارد! انگار نه انگار دی‌روز توی جهنم تهران داشتیم می‌مردیم! حسودی‌تان می‌شود نه؟!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

همه بايد پياده شويم.
قفل چمدان‌ها را باز مي‌كنيم
و هرچه داريم نشان مي‌دهيم:

گره‌هاي دستكش‌ها را باز مي‌كنيم
ثابت مي‌كنيم كه كفش همان كفش است
سه لنگه جوراب پاي چپ و دو لنگه پاي راست.
چه مشكوك، كتابي بدون تقديم به كسي.
چرا اين دستكش‌ها اين‌قدر در هم است؟

شانه‌اي را روي صفحه‌ي گرامافون مي‌كشند،
مسواك بايد به حرف بيايد و بگويد
آن‌چه زبان نمي‌گويد.

با اين‌همه بخت با ماست
آخر دل ما نهفته در پيراهن ماست
و فقط بوي بي‌خطر صابون مي‌دهد.
(حتي كسي نمي‌داند ما سيگار را در كاغذهاي نازك مي‌پيچيم،
تنباكو در كاغذ مي‌گذاريم و سيگار درست مي‌كنيم
درست مثل آن بالا كه دود محو مي‌شود.)

- گونترگراس -


وای چه شبی بود دیشب!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

گاهی داشتن اعتماد به نفس منوط به چیز کوچکی مثل همین پیراهن صورتی‌ست که دو روز است تنم است، این رنگی نپوشیده بودم تا به حال و خیلی بهم می‌آید. این را خودم به تنهایی فهمیدم. جلوی آینه هم نرفته‌ام اصلا!


موخره: از آرش افشار بابت ويرايش اين متن تشكر ويژه دارم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

هرشب ساعت ۱۱:۳۰ برنامه‌ي دوقدمم مانده به صبح با اجرای محمد صالح علا از شبکه‌ی چهار پخش می‌شود. الان چهار شب پشت سر هم است که منظم برنامه را می‌بینم، واقعا کلاس درس است. از تئاتر و فلسفه و نقاشی و ادبیات و ... حرف می‌زنند تا سینما و ... کارشناسان زبده‌ای هم مثل محمد رحمانیان، فریدون جیرانی و ... در برنامه حاضر هستند. شدیدا توصیه می‌کنم این برنامه را از دست ندهید.


بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم از این بیش‌تر نمی‌شود مشکلات داشته باشم. الان من این‌طوری است، ولی خدا را شکر همیشه در بدترین شرایط هم ننشسته‌ام زانوی غم بغل کنم. به قول معروف این نیز بگذرد. مادربزرگم هم‌چنان بیمار است. دانشگاهم کلافه‌ام کرده، کارهای مطبوعاتی از یک‌طرف با من است و چندتا مورد دیگر هم دارد اضافه می شود. از نظر مالی هم وضعیتم اصلا خوب نیست. دوتا پروژه‌ی یک میلیون تومانی دارم که باید انجام بدهم ولی معلوم نیست دقیقا کی پول‌اش به دستم می‌رسد. تا آخر مهرماه که حتما می‌رسد ولی الانم را چکار کنم. اوضاع خیلی به هم ریخته است. خیلی!! ولی من...نمی‌گویم خوبم اما زیاد بد نیستم! این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شکسپیر   آدم و حوا از بهشت رونده شدن... نمی‌ترسی؟
مکبت      از چی؟
شکسپیر   از خدا.
مکبت      پدرم می‌گفت خدا کبوتره، کبوترا از آدما بیش‌تر می‌ترسن تا آدما از کبوترا. می‌گفت: اینو از بهشتش که یه در داره می‌شه فهمید. منو به خاطر همین از مدرسه‌ای که یه در داشت بیرون کردن. خدا از آدم و حوا می‌ترسید که از بهشت بیرونشون کرد... بعد از این دیگه صفحات خالین،آقای شکسپیر.

(مکبت/ویلیام شکسپیر/بازخوانی محمد چرم‌شیر و فرهاد مهندس‌پور)


یادش به‌خیر. بهمن ۷۹ ، دیدن این نمایش با دوستانی که دیگر خبری ازشان ندارم... بازی زیبای حسن معجونی و داریوش موفق... یادش به‌خیر...
انتشارات نمایش نمایش‌نامه‌ی این اجرا را منتشر کرده است. اگر ندیده‌اید حداقل از لذت خواندن نمایشنامه‌اش بی‌نصیب نمانید. البته من دو،سه سالی هست کتاب را دارم، نمی‌دانم الان هم در بازار هست یا نه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

فکر کنم الان لازم است دوباره این یادداشت را که در شماره‌ی هشت‌ام نشریه‌ی گل‌سرخ‌ترانه  منتشر شده بود، مرور کنیم:

  ترانه‌ي چكاوك را روي كاغذ نوشتم و شروع كردم به اين‌كه من هم در مورد چكاوك بنويسم. نوشتم : "ايرج جنتي عطايي شاعر است..."  بعد فكر كردم ... به اين كه چرا شاعر است؟ چون من چكاوك را دوست دارم؟ چون چكاوك خيلي شاعرانه است؟ يا هر دليلي اينگونه‌ي ديگري...خب... ديدم بهتر است بنويسم شاعر است چون شاعرانه و درست زندگي كرده... براي همين اين يادداشت ديگر ربطي به چكاوك ندارد. اين يادداشتي ست كه به "شاعري" ، " شعور" ، "انسانيت" ، "فهم" و ... چيزهاي ديگر مربوط است. به شاعر چكاوك هم ربط دارد. حتي به كساني كه فكر مي كنند شاعرند. ترانه سرا هستند... به همه ... شايد به اين‌ها هم مروبط نباشد و به هيچ چيزي... نمي دانم! ايرج جنتي عطايي شاعر است. مي داني؟ خيلي ها شعر مي گويند ولي شاعر نيستند. مي خواهم دوباره از ميلان كوندرا نقل قول كنم كه خيلي ها از من شنيده اند: "هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران جوان وجود دارد. قبلا آن ها را از بلندي ها به پايين مي‌انداختند يا به رودخانه مي ريختند، ولي امروزه ما به صورت مسالمت آميزي با آن ها كنار مي‌آييم و در كنارشان زندگي مي‌كنيم" خب! اين حرف هرچند سال قبل و هر کجا زده شده باشد هنوز تازه است و هيچ هم فكاهي نيست. هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران وجود دارد. حالا جوان يا غير جوان! گرچه هميشه جوان‌اش بيشتر است چون خيلي ها نمي‌توانند تا آخرش بيايند!اصلا نمي‌دانم از كي و كجا در كشور ما تب شعر و شاعري اين قدر بالا رفت و اصلا چرا بايد ما ملت "شعر دوست" يا "شاعري" باشيم اما در عمل از خيلي‌ها كه هيچ ادعايي در اين زمينه ندارند شعور كم‌تري را دارا باشيم. مخصوصا در ترانه كه محشر است. حقيقت‌اش اوايل مي‌گفتم خوب است كه اين گونه باشد، مي‌گفتم اين گفتن ها از نگفتن بهترند، مي‌گفتم اين يك شعور نا خواسته و اجباري مي‌آورد... ولي اين‌گونه نيست. هيچ‌چيز بيروني به انسان شعور نمي‌بخشد جز فرهنگ دروني. وقتي مي‌بينم خيلي ها كه ادعايي دارند و در اين محيط مثلا فرهنگي فعاليت مي‌كنند نهايت مطالعه‌شان به فلان نشريه‌ي زرد مي رسد يا نهايت شعورشان اندازه‌ي لوبياست از فرهنگ عقم مي گيرد. يا اين‌كه مي‌نشينند پاي كامپيوتر يا زير گوش اين و آن حرف های خاله زنکی مي‌زنند و فحش مي‌دهند و عربده مي‌كشند و ... حالم از شعر و شاعري به هم مي‌خورد. يا وقتي مي‌بينم فلان ترانه سراي قديمي (كه ترسي هم ندارم بگويم ترانه‌هايش را خيلي بيش‌تر از خودش و هر ترانه‌ي ديگري دوست دارم...) مي‌نشيند پرونده‌هاي پوسيده‌اي را باز مي‌كند و چيزهاي درست يا خلاف واقعي مي‌گويد كه نه به درد من مي‌خورد نه خودش و نه تاثيري در نگاه امثال من به اطرافيانم دارد و فقط خودش را پيش من مي‌خنداند، به كوته نظري‌اش افسوس مي‌خورم و به "اي‌كاش ها" فكر مي‌كنم یا حالم از هرچه ترانه‌سراست به هم مي‌خورد. وقتي كه براي خيلي ها چنين مسائلي مهم است و نشسته‌اند ببينند چه كسي چه مي‌گويد يا چه كار مي‌كند يا با هر حرفي به فكر فرو مي‌روند و نگاه شان به دورو برشان عوض مي‌شود، حالم از هر كوته نظري به هم مي‌خورد. وقتي مي‌بينم خيلي ها هنوز دوست دارند زير بليط اين يا آن باشند و به هر قيمتي هم "باشند" و زندگي شان هم همين‌طوري مي‌گذرد و براي تحويل گرفته شدن هر كاري كرده‌اند و مي‌كنند و حتي شايد از اين طريق به جاهاي مهمي هم برسند، فقط دلم براي شعور نداشته‌شان مي‌سوزد و دوست دارم آينده را زودتر ببينم و در ضمن حالم از هرچه بليط هست به هم مي خورد!! بعد از مدتي هم توهم مي‌زنند كه "من در ترانه ي ايران انكار نشدني‌ام"! عزيزم! دوست من! ايرج جنتي عطايي هم خودش اين ادعا را نكرده است. اين يكي و آن يكي هم! كمي آرام‌تر عزيز! كمي آرام‌تر!! اين مساله به يك نفرِ تنها هم مربوط نمي شود. همه‌ي ما ظرفيت كمی داریم. همه‌ي ما كوچكيم. كوچك‌تر از داشته‌ها و ادعاهايمان و كوچك‌تر از آرزوهامان. بهتر است بيشتر از اين كه حرف بزنيم بشنويم ، بخوانيم ،ياد بگيريم و در هر زمينه‌اي كه قصد فعاليت داريم "حرفه‌اي باشيم" و "درست". براي همين است مي‌گويم ایرج جنتي عطايي "شاعر است" . چون بيش‌تر از آن‌كه حرف بزند عمل كرده و بيش‌تر از آن‌كه ادعا كند بوده و همه چیز را با ترانه‌ها و فعالیت هایش، با حضور و شعورش به اثبات رسانده. حرفه‌اي بوده و درست. همین که کسی این‌قدر به نقد خودش اهمیت بدهد و هیچ حرفی را پس نزند بزرگواری و بزرگ مردی‌اش را نشان می‌دهد. به خودم و همه ی هم نسل‌هایم هم توصیه‌ای برادرانه می‌کنم که بیشتر تلاش کنیم تا حرف بزنیم یا ادعا داشته باشیم و واقعیت ها را ببینیم، نه آن چیزی که به اسم واقعیت به ما تحمیل می‌کنند یا با آن قولمان می زنند.
قبلا جایی نوشته بودم: "هنوز به اندازه‌ي همه‌ي كتاب‌هاي نخوانده‌ام، فيلم‌هاي نديده‌ام و موسيقي‌هايي كه نشنيده‌ام نمي‌دانم و واقعا بي‌سوادم! " براي همين دوست دارم الان به جاي اضافه‌گويي بروم آخرين كتابي كه شروع كرده‌ام به خواندنش و هنوز ناتمام مانده را باز كنم ... شايد هم يك ترك از The Wall كه محبوب‌ترين آلبوم موسيقي‌ام است را به هر چيزي ترجيح بدهم. آهنگي مثل Hey You را. شما هم اگر دوست داشتيد به جاي اين همه حرف و حاشيه‌اي كه دورو برمان و دورو برتان است هم صدا با من و پينك‌هاي عزيز بخوانيد...

Hey you, standing in the road
always doing what you're told
? Can you help me
Hey you, out there beyond the wall
Breaking bottles in the hall
Can you help me
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

گاهی به ته رسیده و تکرار می‌شوی
گاهی شبیه بغض تلنبار می‌شوی

( حامد عسگری )


مردونه گفتم که دوست دارم
ساقه‌ برنجم، آبمو ریشه
فکرِ منم باش قده یه ارزن
موهام داره جوگندمی می‌شه

(نادر بختیاری)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

با این‌که زندگی‌م یه جور عذابه
با این‌که تو سرم ترانه ریده
با این‌که تو خودم دارم می‌گندم
دستام هنوز بوی رفاقت می‌ده


هنوز بیشتر از همه به تو فکر می‌کنم!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شماره‌ی امروز هفته‌نامه‌ی سینما (۷۸۴) را به مناسبت سال‌مرگ حسین پناهی مطالعه بفرمایید. واقعا خواندنی‌ست و رضا صدیق هم برای این شماره خیلی زحمت کشید. در این یادنامه مطالبی از محمد صالح‌علا، اکبر عبدی، رسول نجفیان، مسعود جعفری جوزانی، ابوالفضل جلیلی، سعید ابراهیمی‌فر، علی‌رضا خمسه، اصغر همت، گوهر خیراندیش، اسماعیل داورفر، فردوس کاویانی، فاطمه گودرزی، تورج شعبان‌خانی، مجتبی معظمی، سید علی صالحی، محمدعلی بهمنی، حسین بختیاری، سعید معظمی و آنا پناهی(دختر حسین پناهی) را می‌توانید ببینید. 

قسمتی از یادداشت محمد صالح‌علا:
"حسین پناهی، جان بود. من گاهی از خودم می‌پرسم محمد جان تو در دنیایی که در آن حسین پناهی، عمران صلاحی، بابک بیات و ... نیستند چه می‌کنی؟"

قسمتی از یادداشت رسول نجفیان:
"... یک‌بار که طاقت از دست دادی خواستی سر دیگ مچ مادر را بگیری، چه تلخ بود برایت و سخت. چرا که متوجه شدی دیگ خالی‌ست و مادر تظاهر می‌کند که دارد سر کیف از دیگ می‌خورد..."

یادداشت محمد علی بهمنی:
"عزیز و مهربانی که قصه‌های کودکی را با آب روان شعرها، رودها نوشت.
دل‌آرام نگفتن‌ها و شنفتن‌ها رفت.
پرداختنی نو به جهان واژه‌ها می‌نوشت.
رودرروی سرنوشت با آینه می‌نوشت: پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچ‌چی نیست."

قسمتی از یادداشت سیدعلی صالحی:
"دمت گرم داداش، فدای مرامت که خیلی شریف بودی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله می‌ديديم
دست‌هامان خالی
دل‌هامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش می‌دانستيم
هيچ پروانه‌ای پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمی‌آورد.

حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب می‌ميريم
از خانه که می‌آئی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه ی شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!

(نامه‌ها / سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

سعيد شهرام را در خارج از مرزهاي ايران هم خيلي‌ها مي‌شناسند و براي او و هنرش احترام قائلند. با نوازندگان بزرگي مثل فلويد استندي‌فر (نوازنده‌ي سازهاي بادي كه سال‌ها همكار ري چارلز بود )، فيل اسپاركز (اكوستيك بيس) ، ليف توكوسا (گيتار ليد) ، ريكي كلي (وايربرافون)، جرج ال دريج (درامز)  و ... همكاري داشته و خودش هم نوازنده‌ي چيره‌دست پيانوست.

«همين‌كه هنوز خيلي‌ها مي‌گويند با فلان‌كارت خاطره داريم و يا اينكه وقتي بعد 12 سال،  سال گذشته به ايران برگشتم و در عرض اين دو سال از پركارترين آهنگ‌سازان فيلم بوده‌ام براي من بهترين جايزه است.»

« نسل شما خيلي بيشتر از ما، وقتي به سن و سال شما بوديم، مي‌داند و مي‌فهمد.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

بعد از عید هیچ ترانه‌اي ننوشته بودم. حالا مدتي‌ست كه چندتا ترانه‌ي تازه نوشته‌ام و چندتا از كارهاي قديمي‌ام را هم اديت كرده‌ام. زندگي‌ام هم خوب است، فقط از اين‌همه رفتن و آمدن و تجربه كردن و ... كمي خسته‌ام. مي‌خواهم يك‌جايي بنشينم و كمي استراحت كنم. شايد هم تا هميشه همان‌جا بمانم و اگر هم بخواهم تغييري حاصل شود با جايش اتفاق بيفتد!!


(اما...)
به" فرخنده حاجي‌زاده" و كتاب"خلاف دموكراسي"‌اش

 

رو منطقِ نموندن                    اومد، نشست، خندید
تو عکس رنگی گنگ               نبودنِ منو دید

همه چی سر جاش بود             برایِ کشتن من
با چشمای کبودش                   تو آينه زل زد اون زن        

اون ابروهاش يه تير بود           باهاش ستاره می زد
تو جای خالی من                   یه قلبِ پاره می‌زد

و من نبودم  اما                     كه زن نبودی... اما
به لب رسيدم از کی؟              که من ... نبودی ... اما

چقدر گنگه اين ما                  که با تو منگ بودم
و تو نبودی اما...                   شبيه سنگ بودم

لباشُ گاز می‌زد                    به جای سیب و بوسه
دارم ازت می‌ترسم                داری می‌شی یه کوسه

نگات خالی از من                 چقدر کال بودی
يه آرزوی زيبا                     ولی محال بودی

نگات می کنم باز                  به پاشنه های کفشت
موزيک برای تيتراژ              تتق تقای کفشت

لبات خونی‌ان باز                  لباشُ گاز می‌زد
همون کسی که کُشتی‌ش          هنوز ساز می‌زد
- ميثم يوسفي -


شديدا احساس مي‌كنم بايد يك سقف اختصاصي داشته باشم. يعني مطمئن باشم كه حداقل چند سالي مال خودم است. فكر مي‌كنم آرامشي كه دارد خوب باشد. توي فكر خريد يك خانه توي اين شهردرندشت هستم. البته مشخصا بنده چنين سرمايه‌اي ندارم و بدون كمك پدر عالي‌قدرم شايد تا چندين سال ديگر هم ميسر نباشد. به هرحال تقدير پدران ما هم اين‌گونه نوشته شده است. يك عمر بدوند تا صاحب‌خانه شوند و يك عمر بدوند تا فرزندانشان را صاحب‌خانه كنند. نمي‌دانم...! شايد هم يك‌هويي دلم بخواهد تا زماني كه خودم نمي‌توانم خانه‌اي نخرم!! فعلا كه اگر كسي معاملات ملكي آشنا دارد شديدا التماس دعا دارم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

"یه نفر، یه پیرمرد که دستش تسبیح بود اومد تو مترو، ایستگاه هفت تیر بود فکر کنم. دو بار خواستم بلند شم و جامو بدم بهش اما نمی‌دونم چرا نشد. تا بجنبم یه نفر که درست روبروی من نشسته بود و معلوم بود پنج،شش سالی از من بزرگتره جاشو داد به آقا پیره. بعضی وقتا فکر می‌کنم همون شیطونی که قدیما مادربزرگم می‌گفت می‌ره تو جلد آدم که نتونه تصمیم درست بگیره زیاد با من کار داره. در ضمن برای چندمین بار بود بهم ثابت شد آدمای یه نسل قبل از ما نسبت به ما  یه چیزایی رو بیش‌تر رعایت می‌کنن. آقا پیره نشسته بود روبروم و داشت با دونه‌ها تسبیح تو دستش ور می‌رفت و ذکر می‌گفت... دعا می‌خوند. بقیه مسافرا هم درگیر فکرای خودشون بودن ولی من هنوز به اون آقایی که زودتر از من پا شده بود حسودیم می‌شد..."


دی‌روز صبح گاوخونی نوشته‌ي جعفر مدرس صادقی را تمام کردم. فیلم بهروز افخمی را قبلا دیده بودم... جالب است که دی‌روز بعد از ظهر هم در فرهنگ‌سرای ارسباران توی مراسم بزرگ‌داشت بهروز افخمی بودیم. بگذارید یک اعتراف بکنم... البته امیدوارم یاشار عزیز این‌جا را نخواند یا اگر به گوشش رسید ناراحت نشود (:دی) بهروزخان هم همین‌طور. گاو خونی را دوبار دیدم و هر بار یک جای فیلم خوابم برد. فیام‌های این‌طوری را دوست دارم اما خسته‌ام می‌کنند. یادم می‌آید "اتوبوسی به نام هوس" را هم همین‌طوری دیده بودم. خوش‌بختانه این یکی روی سی دی بود و می‌شد جاهایی که از دست داده‌ای را دوباره ببینی. اما خود داستان گاوخونی بسیار دل‌پذیرتر و زیباتر از فیلمش بود. یکی از ده داستان عالی ایرانی که تا به امروز خوانده‌ام. مدرس صادقی داستان‌های ضعیف هم دارد اما این‌یکی واقعا شاهکار بود. دوجاید استان هنوز یادم مانده که برای‌تان می‌نویسم و شدیدا هم خواندن این کتاب را به‌تان توصیه می‌کنم:

" پاهام و تمام تنم خیس بود. اول فکر کردم رخت‌خوابم را خیس کرده‌ام. چون بچگی‌هام، هر وقت خواب آب می‌دیدم رخت‌خوابم را خیس می‌کردم..."

" از آن به بعد ما دوتا دیگر نه باهم رفتیم لب آب و نه حرف زدیم. من آن زمان خیلی توی فکر او بودم اما به خاطر این چغلی و بیش‌تر قلاب ماهی‌گیری قرضی که آب برد و من را پیش حمید کنفت کرد از فکر او آمدم بیرون و رفتم توی فکر دخترهای دیگر. اما حالا دیگر نه از دست او دلخور بودم و نه از دست دخترهای دیگری که بعد از او یکی‌یکی کنفتم کردند و ولم کردند (یا ول‌شان کردم). همیشه آخر سر فقط کنفتی برای آدم می‌ماند- فقط کنفتی. "

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

یکی دیگر از هنرمندان محبوبم فوت کرد. صبح دی‌روز اینگمار برگمن، کارگردان و نمایش‌نامه‌نویس برجسته‌ی سوئدی در سن ۸۹ سالگی در خانه‌اش درگذشت. .از فیلم‌های مشهور وی می‌توان به face to face، نور زمستانی، پرسونا و مهرهفتم اشاره کرد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

وقتی که آدمی حالش خوب باشد، خیلی هم بی‌خودی و بی‌دلیل خوب باشد این‌طوری می‌شود:

مثل ِ یک‌جور حالِ تازه وُ خوب
مثل ِ یک‌جور خلسه می‌مونی
مثل ِ یک خط ِ ممتد از بارون
رو سراشیبی ِ یه بارونی

من به تو احتیاج دارم که
این‌قده خنده‌دار می‌خوامت
تو رو دیوونه‌وار می‌فهمم
تو رو دیوو‌نه‌وار می‌خوامت

وسطِ خنده وُ ته ِ بارون
وسطِ گریه یا ته ِ غربت
مثل ِ گستاخی ِ دوست دارم
مثل ِ کم‌یابی ِ یه هم‌صحبت

همه‌چی‌مو به هم گره زدم و
بختمو با نگات وا کردم
بی‌هوا اتفاق افتادی
تا که با تو به عشق برگردم

تو که باشی همیشه می‌خندم
به غم و گریه، ترس و کابوسم
تو رو دیوونه‌وار می‌فهمم
تو رو دیوونه‌وار می‌بوسم

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

"سیاه‌زنگی‌ها"ی ژان ژنه را می‌خوانم. دومصاحبه باید تا آخر شب آماده کنم که یکی گفت‌و‌گو با ناصر چشم‌آذر است. دوتا فیلم هم هست که باید ببینم. فردا هم باید بروم سرکلاس‌های ترم تابستانی و تصمیم گرفته‌ام مثل بچه‌ی آدم درس‌هایم را بخوانم تا سه ترم بیش‌تر این مهندسی عمران لعنتی طول نکشد و از دستش راحت شوم! به‌طور کلی ایام به کام است و همه‌چیز روبه‌راه. اواخر مرداد هم می‌خواهم با یکی از دوستانم که شرکت خدمات مسافرتی دارد صحبت کنم یک تور خصوصی برای ما بگذارد با دوستانم یک اتوبوس بشویم و برویم اردبیل، تبریز و ارومیه. مطمئنم خیلی خوش می‌گذرد! روی چندتا پروژه‌ي خیلی خوب موسیقی هم دارم کار می‌کنم که اگر اسپانسر مالی‌اش درست بشود قطعا اتفاق خیلی خیلی بزرگی خواهد بود. جالب است که برای ترانه‌هایش هم بیش‌تر به فکر دوستانم هستم تا خودم!! می‌خواهم کتابم را هم کم‌کم جمع و جور کنم شاید برای نمایشگاه کتاب سال آینده آماده شود. توی فکر یک برنامه‌ی رادیویی یا تلوزیونی هم هستم که دارم طرح‌اش را کامل می‌کنم برای همین زیاد نمی‌توانم توضیح بدهم.


صوفی از پرتوِ می رازِ نهانی دانست
گوهرِ هرکس از این لعل توانی دانست
قدرِ مجموعه‌ی گل مرغِ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
ای که از دفترِ عقل آیتِ عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
می بیاور که ننازد به گل ِ باغِ جهان
هرکه غارت‌گری ِ بادِ خزانی دانست
- حافظ -

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شماره‌ی چهارم نشریه‌ی الکترونیکی پیله‌های شیشه‌ای به روز شد. گفت‌و‌گوی من با لوریس چکنواریان را از این‌جا بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

چند شب پیش با عمویم که سرهنگ بازنشسته است به صورت اتفاقی نشسته بودیم و از سینما و فرهنگ حرف زدیم و رسیدیم به سیاست. از سینما کاپری، رادیو سیتی، باشگاه اسب‌دوانی ارامنه و ... می‌گفت ... از این‌که هم نسل‌هایش با سینما بزرگ شدند و به انقلاب رسیدند... از روزهای بمباران می‌گفت و آن هنرپیشه‌ی معروف که می‌خواسته از مرز غربی خارج شود اما به خاطر سنگ‌اندازی بعضی‌ها بیچاره به مشکل خورده بود و ... از هدایت و سارتر و کامو می‌گفت و البته جلال آل احمد... به من تضمین می‌داد علم و دانش بشریت در آینده باعث خواهد شد به انسانیت و اخلاقیات هم برسد ولی من می‌گفتم ملاک باید اخلاقیات باشد نه علم و می‌گفتم الان کاربرد علم هم برای سلطه‌ی بیشتر بر بشریت است تا آزادی... از کودکی‌هایش می‌گفت و مادربزرگم. از امروزش می‌گفت و زمینی که سال ۵۶-۵۷ در منطقه‌ی مرزداران به‌شان داده‌اند و حالا شهرداری اذيت‌شان مي‌كند و سند نمي‌دهد. از این که اگر می‌خواست "درست" نباشد الان برای خودش هزاران متر از آن زمین ها را داشت. از زندگی حرف زدیم و خیلی چیزهای دیگر...
گاهی باید بنشینیم و با بزرگ ترها حرف بزنیم. باور کنید به نتایج خوبی می‌رسیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

خز(fur) را دی‌شب دیدم. اگر ریتمِ کُند و بعضی لحظات اضافه را که به فیلم لطمه زده بود نادیده بگیریم فیلم خوبی بود. مخصوصا سوژه‌اش و بازی نیکول کیدمن. بگذارید یک چیزی را اعتراف کنم: نیکول کیدمن تنها بازیگر زنی‌ست که دوستش دارم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر 
آن نظر بند سبز را 
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته‌ام
در روز روز زندگانیم
-حسین پناهی-


حالم زیاد خوب نیست. مادربزرگم بیمار است، بدجوری هم بیمار است. از پدر بزرگ‌هایم که هیچ‌کدام را ندیدم و قبل از به دنیا آمدن من فوت کردند. مادرِ مادرم هم که چهار پنج سالی می‌شود فوت کرده، یادم نمی‌رود همه چه‌قدر ناراحت بودیم و همیشه چه‌قدر همه‌ی فامیل مادربزرگ را دوست داشتیم و بهش عادت کرده بودیم. تقریبا برای همه‌ی بچه‌های فامیل هم یک‌جوری خدمت کرده بود. مادر زحمت‌کشی بود... کسی بود که همه دوستش داشتند و هنوز هم دارند. حالا تنها کسی که از اجدادم مانده هم بدجوری مریض است. من را هم خیلی دوست دارد، طوری که توی فامیل معروف است. دو، سه ماه مانده به کنکورم، پنج سال پیش، کلا پیش مادربزرگم زندگی می‌کردم که هم راحت‌تر درس بخوانم و هم او از تنهایی در بیاید. آن‌قدر آن روزها برایش خوب بوده که هنوز می‌گوید ۲ سالی که میثم پیش من بود کاش برمی‌گشتند... چند ماه را فکر می‌کند دو سال بود... تا به امروز این‌طوری درمانده و ازپا افتاده ندیده بودمش... با این‌که چند سالی می‌شود مشکل مفصل پا دارد و با عصا یا روی زانو‌هایش راه می‌رود همیشه سرحال و قبراق بود. اما امشب وقتی به زور مرفین خوابیده بود و برای داروهایش بیدارش کردم... وقتی من را دید و در همان حالت نئشگی مرفین سرم را بغل کرد و خوش‌حال شد... وقتی بلندش کردم و روی تخت نشاندمش تا شاید به خاطر علاقه‌اش به من چند قاشق فرنی بخورد... وقتی داشتم اشک‌هایم را یواشکی ازش قایم می‌کردم و هر از چندگاهی می‌رفتم توی اتاق تا چشمم را پاک کنم و برگردم... وقتی سرم پایین بود که دیدم با همان حالت خواب و بیدار دارد نگاهم می‌کند فهمیدم خیلی پیر شده است.. فهمیدم واقعا این‌بار از پا افتاده... کلیه‌هایش داغون شده‌اند و مشکلات معدوی و عضلانی‌اش هم پابرجاست... مادر بزرگم حالش بد است و من بلد نیستم احساساتی بشوم یا نمی‌دانم الان باید چکار کنم... نه از خدا می‌خواهم برایش عمر بیشتری بدهد و نه می‌خواهم دیگر نداشته باشمش... فقط دوست ندارم مادربزرگم را این‌طوری از پا افتاده ببینم... دوست داشتم حالا که بعد از چند ماه برگشته بودم میانه تا خانواده را ببینم و مادربزرگ را بهم گیر بدهد که "گشنه‌ات نیست؟ چیزی نمی‌خوری؟ بیا برو با این پول برای خودت چیزی بخر..." دوست داشتم مثل بچگی‌هایم یواشکی پول یا خوردنی توی جیبم بکند مبادا پدرم ببیند و ناراحت بشود که "بچه‌ها از تو انتظاری ندارند... بد عادت‌شان نکن..." و بعد هم بگوید "اگر زنده بودم وقتی خودت پول درآوردی برایم یک چیزی بخر و اگر مُرده بودم بیا سر قبرم عوض این‌ها فاتحه بخوان." دوست داشتم صبح وقتی برای نماز بیدار می‌شود بی‌تابی کند که من را هم زودتر از خواب بیدار کند مبادا از درسم بمانم... دوست داشتم بپرسد "تو هنوز هم شب‌ها دیر می‌خوابی؟" دوست داشتم مثل همه‌ي مادر زن‌ها از عروس‌هایش گلایه کند و بگویم که بی‌خیال شود و به جای این‌ حرف‌ها بزرگی بکند... دوست داشتم هنوز بنشیند و از من چهارده معصوم را بپرسد و نمازش را مبادا از فراموشی یادش رفته باشد... دوست داشتم برایم چایی بریزد... بغلم کند و بگوید یاد آن دو سال بخیر...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM