
دیشب بعد از مدتها به آندرانیک عزیز (آندو) زنگ زدم برای احوال پرسی و یک صحبت کاری. خانمش گفت مدتی حالش بد بوده و بستری شده و الان هم تازه از بیمارستان مرخص شده است. نشد صحبت کنیم چون آندو شرایط جسمی مناسب نداشت. برای این آهنگساز بزرگ کشورمان دعا کنید تا هرچه زود تر سلامتیش را به دست بیاورد.
علاوه بر آلبومی که با صدای خود آندو هست و همهی کارهای زیبای دیگرش، من تنظیم برف با صدای فرهاد و تن به تن با صدای سپیدار را که توسط آندرانیک انجام گرفته خیلی دوست دارم !
دیروز یا دیشب انگار برف میبارید! دو،سه نفر زنگ زدند که پا شو بیا بیرون، هوای توپی است. ولی من دوست داشتم توی خانه بمانم و مثل همیشه با تنهایی خودم حال کنم. کمی درس خواندم و از ساعت ۶ تا دمدمای صبح چهار تا فیلم مختلف دیدم. از "جادهی مالهالند" که دومینبار بود میدیدم گرفته تا "بوسهی داغ" . " آفساید" را هم دوباره دیدم و "tess " را. ولی هنوز یک عالمه فیلم دارم که باید ببینم. همانطور که یک عالمه کتاب نخوانده دارم. همانطور که یک عالمه کار دارم که باید بکنم. همانطور که سرم پر است از دغدغههای کوچک و بزرگ. راستی شما میدانید ما با اینهمه ادعای فرهنگ و تمدن چرا هیچ جای فرهنگ جهانی سهمی نداریم. ببینید "مارکز" ها کجا متولد شدهاند، ما هم فقط ادعا داریم و تمدن ۲۵۰۰ ساله!! ... آخ سرم!!
امتحانهای پایانترم از یک طرف کلافهام کرده اند و از طرف دیگر وقتی یادم میافتد سهشنبه تا پنجشنبه با شش نفر قرار مصاحبه دارم و یاد پیاده کردنشان میافتم از کاغذ و قلم میترسم. جشنواره هم نزدیک است و حجم کارها چند برابر شده. بچههای مطبوعاتی و سینمایی خوب میدانند هفتهنامهی سینما وضعیت خوبی نداشت. ولی حالا وقتی دوستان میگویند خیلی خوب شدهاید و با لطفهایشان دلگرممان میکنند خستگی نمیماند. وقتی فلان کارگردان بزرگ را توی مراسمی میبینم و بعد از اینکه یک شماره از مجله را خواند میگوید "میشود هر شماره از مجله را برای من بفرستید؟ " حالم خوب میشود! گرچه هنوز با ایدهآلهایمان خیلی فاصله داریم! در مورد خودم میتوانم بگویم که اصلا آدم قانعی نیستم. تیم خوبی داریم و روز به روز هم در حال تکمیلتر شدن، ولی خیلی بهتر از این میتوانیم کار کنیم. در مورد بعضی از دوستان بدقول هم چیزی نمینویسم چون آرش گفت بیخیال شو!!!
دوستان میگویند این وبلاگ بیشتر متعلق به افشین است تا تو چون این اواخر بیشتر از او ترانه میگذاری. ولی این حرف ها مهم نیست. دوستان نزدیکم خوب می دانند شاید صدایم در نیاید و سرم را بندازم پایین کار خودم را بکنم ولی کم هستند افرادی که در ترانه واقعا قبولشان دارم. یکی از این افراد معدود افشین است و حقیقتا این ربطی به رفاقتمان ندارد چون خیلی از دوستان دیگر هم هستند که به خودشان هم گفتهام با ترانهشان اصلا حال نمیکنم. دوست نداشتم اینهمه توضیح بدهم ولی شد دیگر ! (بگو از من چی میخوای ) بگوازمن چي ميخواي؟ دوس داري همين باشم؟ رنگي يا سيا سفيد ؟ شكل ِ اون يا اين باشم؟ بگو ازمن چي ميخواي ، چي ميخواي راس يا دروغ؟ حرف ِِ عاشقانه يا ، سرقت ِ شعر ِ فروغ مثل ِ هرمُرده پرست ، ببارم يا نبارم؟ اسم ِ ممنوع شده رو، بيارم يا نيارم؟ بگو ازمن چي مي خواي، بگو چي بايد باشم بدونم تكليف مو ، خوب باشم يا بد باشم؟ زير ِ پاي آدما ، پُل بشم ، دره بشم گرگ اگه به گله زد ، چوپون يا بره بشم دوس داري به دشمنم، حتي لبخند بزنم؟ اسب اگه شيهه كشيد ، من دهن بند بزنم؟ به سر ِكارم برم؟ يا نه اعتصاب كنم بگو پول ِ خونمو، من با كي حساب كنم بگو ازمن چي ميخواي؟ بگو چي بايد باشم؟ بدونم تكليف مو، خوب باشم يا بد باشم بگو از من چي ميخواي ، دست ِ چپ يا راستمو؟ دوس داري كه بشنوي ، يا ندوني خواستمو؟ بگو ازمن چي ميخواي؟ برد و باخت توي قمار؟ پله پله رفتن -ُ ، رسيدن بالاي دار بگوازمن چي مي خواي؟ هفت تير ِگم شده مو كي -ُ بايد بزنم ، بگو تو ....... يا خودمو؟ (افشين مقدم)
دوستی زنگ زده بود و میگفت: "نگرانتم. فکر میکنم از آنهایی هستی که وقتی پیر شدند تازه میفهمند میخواستند کجاها را فتح کنند ولی هیچ نشدند !" گفتم: "نگران نباش، آدمی که زیاد فکر می کند زود می میرد ، من هم پیر نمی شم و می میرم!"
این ترانهی افشین را هم خیلی دوست دارم و یک زمانی دقیقا حرف دل من بود ولی الان فهمیدهام کسی چیزی از من نمیخواهد چون اصلا برایش اهمیتی ندارد.
انگار کسی خواسته با تو شوخی کند که متولد شدی.
(محمد طلوعي)
همين !
علاقمندان به تئاتر به احتمال زیاد نام پیتر بروک را شنیده اند . از بزرگترین افراد تاریخ تئاتر و معدود بزرگان تئاتر تجربی دنیا . برای اینکه بفهمید این آقا چقدر بزرگ است کافی ست بدانید که یکی از کتابهای اصلی و مرجع تئاتر عنوانش " تئاتر از استانیسلاوسکی تا بروک" است. پیتر بروک در سال 1970 در جشنواره ی فرهنگ و هنر شیراز به ایران آمده بود و در تخت جمشید اجرایی را به روی صحنه برد که در آن اجرا دکتر علی رفیعی دستیار " بروک" بود و پرویز پور حسینی بازیگر اصلی اش. حالا زمزمه هایی شنیده می شود که به احتمال خیلی زیاد آقای بروک سال آینده در ایران تئاتری را به روی صحنه خواهند برد . امیدوارم این خبر اختصاصی و داغ به حد کافی غافلگیرتان کرده باشد.
لینک خبر در پندار با عنوان : پیتر بروک در ایران
پیشنهادهای جشنواره ای - برای جشنواره ی تئاتر .
تصمیم نداشتم به صورت جدی وارد روزنامه نگاری شوم .هروقت احساس می کردم با کسی باید مصاحبه بگیرم یا یادداشتی دارم به نشریه ای می دادم و خیلی وقت ها هم دنبال حق التحریر و غیره نبودم. یادم نیم آید دقیقا اولین مطلب سالها قبل در هفته نامه ی جوانان چاپ شده بود یا روزنامه ی صبح امروز. به دوستان روزنامه نگار زیادی در مورد صفحاتشان کمک کردم و مطلب و سوژه دادم. خیلی ها مطلب یا مصاحبه خواستند و برایشان کار کردم . درمورد نشریه های اینترنتی هم همینطور بود. ولی هیچ وقت به طور منظم پیگیر روزنامه نگاری نبودم. دلیل اصلی اش را نمی دانم. شاید چون فضاهای کاری منطبق بر خواسته های من نبود و نمی توانست من را اشباع کند. شاید هم چون ذاتا آدم تنبلی هستم زیاد دوست نداشتم در جریان سختی های این کار باشم. همیشه از پیشنهادهای کاری فرار می کردم ولی همیشه دغدغه ی اینکه نشریه ای برای خودم داشته باشم و با فرمتی که دوست دارم منتشرش بکنم در سرم بوده و هست. حالا از وقتی که آرش سردبیر هفته نامه ی سینما شده ناخودآگاه وارد جریانی شده ام که می شود گفت الان بیشتر وقتم را پرمی کند . مسئولیت صفحه ی موسیقی با من است و در جاهای دیگر هم اگر مطلبی داشته باشم می نویسم یا کمکی از دستم بر بیاید انجام می دهم. احساس می کنم جریانی شروع شده که شاید به این راحتی ها از آن بیرون نیایم ! فعلا به خاطر اینکه با آرش کار می کنم و سینما هم فضای حرفه ای، رسمی و خوبی دارد احساس می کنم قسمتی از دغدغه هایم را می توانم اینجا پیاده بکنم . تا ببینیم این قافله به کجا خواهد رفت . راستی دوست دارم نظرتان را در مورد دو شماره ی اخیر مجله بگویید . مخصوصا در مورد شماره ی فردا . مصاحبه ی من با کامبیز روشن روان را هم حتما بخوانید. دو مطلبی هم که در پندار منتشر شد در اصل مربوط به هفته نامه هستند. منتظر نظراتتان هستم.
(الان هم دفتر هفته نامه هستم و وسط صفحه بندی وبلاگ به روز می کنم!!)
بابک صحرایی عزیز دوباره به جمع وبلاگ نویس ها بازگشته. مریم اسدی هم وبلاگ نویسی را شروع کرده . دوستان را دریابید.
نیما جان هم پیشنهاد خیلی خوبی داده . شما هم به ما بپیوندید !
آقای محمد حسن تهامی از دوبلورهای خوبمان لطف کرده و ما را برای اکران خصوصی هملت که توسط انجمن گویندگان و سرپرستان گفتار فیلم دوبله شده دعوت کرده است. چهارشنبه ساعت ۲۲:۱۵ سینما عصر جدید. تعداد محدودی(!!!) کارت دعوت اضافی دارم و به افرادی که زودتر درخواستش را بدهند می دهم !
خدایا این جنون های شبانه ، این همخوانی های جنون آمیز ، این دوستان مجنون و این شب های بدون سحر را از ما نگیر !
تو به من محکومی
من به شب مصلوبم
حال و روزم خوش نیست
برزخم ، آشوبم
من همه تاریکی
تو خودِ خورشیدی
کاش می دونستی
کاش می فهمیدی
(داریوش شهریاری)
آلبوم جدید شهرام آذر با نام سبک سنگین منتشر شد . من هیچوقت موسیقی تولیدی سندی را پیگیری نمی کردم ولی اینبار به خاطر دوست خوبم مهیار کاظم زاده ترانه هایی که از مهیار و اردلان سرفراز بود را گوش دادم و کارها هم خیلی خوب بودند. مهیار در این آلبوم چهار ترانه به نامهای "امشب" ، "آرزو" ،"تنهام گذاشتی" و "فرصت دوباره " دارد و "دختر" هم کار مشترک مهیار و خشایار آذر است. ترانه ی"عکسهای تو" هم از اردلان سرفراز است که حضورش در این آلبوم قابل توجه و جالب بود. کلا شهرام آذر از اولین افرادی ست که در موسیقی ما هیپ پاپ کار کرده و موسیقی خوب و سالمی را به گوش علاقمندانش می رساند. اگر پیگیر این جریان موسیقی هستید شما را به شنیدن این آلبوم دعوت می کنم.
جشنواره ی موسیقی تمام شد. من هیچوقت پیگیرش نبودم اما امسال حسرت کوارتت "خاچیک بابایان" به دلم ماند !
پیوتر: ببخشید . می ترسم که مرور زمان پاسخ دادن به این سوال رو مشکل تر بکنه. هر آدمی یه وقتی از خودش سوال می کنه آیا کاری که کرده دلیل عقلانی داشته یا نه. به نظر می رسه که با مرور زمان تردیدهای آدم زیاد می شن.مثل اینکه شما می خواستین چیزی بگین...
مرد اول : نه این دقیقا همون چیزی بود که می خواستم ازتون بپرسم.
ده فرمان / فرمان پنجم : قتل مکن / کریستف کیشلوفسکی
۲ ) - اینجا رادیو و تلوزیون هم ندارین؟
- نمی ذارم اینطور چیزای پیش پا افتاده منو از زندگی بندازه .
۳ ) ادبیات که قرقره کردن ِ زندگی نیست . ادبیات خلق کردنشه . ادبیات از زندگی بالاتر می ره .
۴ ) - از کجا می دونین حقیقت یک چیزی بیشتر از دروغ به آدم می ده؟
- حقیقت آقای زنورکو . حقیقت !
- مغازه رو اشتباه گرفتین . من یک جاعلم . توی مغازه ی من حقیقت پیدا نمی شه .
۵ ) مردن ناراحتم نمی کنه اگه بتونم چیزی بنویسم !
۶ ) ما به دروغ احتیاج داریم . ما زندگیمونو مدیون زنده ها هستیم !
اینها دیالوگ هایی از نمایش " نوای اسرار آمیز " نوشته ی اريك امانوئل اشميت است که به کارگردانی سهراب سلیمی تا جمعه شب در تالار چهارسوی تئاتر شهر از ساعت ۱۹ اجرا می شود . از همین نویسنده و با همین کارگردان قبل از این نمایش " خرده جنایتهای زن و شوهری " اجرا شده بود . هر دو نمایش از کارهایی هستند که در بین کارهای محبوب من قرار می گیرند . شما را به دیدن این نمایش در همین چند روز باقیمانده از اجرایش دعوت می کنم. از معدود کارهایی بود که بعد از مدتها خیلی چسبید ! قصه ی نویسنده ی بزرگی ست که تکلیف خودش را با عشق و زندگی نمی داند و توی سوء تفاهمش نسبت به اینها گیر کرده . فکر می کند بازی می کند ولی بازی می خورد !
مسخره بود ولی همه ی مدتی که توی صف ایستاده بودم منتظر بودم تو هم بیایی . بعد از مدتها باز هم فقط حامد بود که مثل همیشه برای تئاتر رفتن "پا " بود ! توی همین سکوت با تمام بلاهت فقط مخلصیم !!!!!!!!!!!
می خواهم لو بدهم . یک راز بزرگ را که نمی دانم کدامیک از شما اولین نفر خواهد بود که این را می خواند . من دارم یک نمایشنامه می نویسم . فعلا فقط چند تا از دیالوگ هایش را داشته باشید.
- شما دنبال چی هستید؟
- آرامش !
ـ آرامش همون چیزیه که هیچ وقت نمی شه بهش رسید .
- بُتی که بشکنه دیگه شکسته !
نوستالژی :
ـ تئاتر برای من تفریح نیست . من دغدغه ی تئاتر دارم . با تو تئاتر دیدن دغدغه ی منه
همین . باید صبح زود ساعت ۸:۳۰ (!!) بروم با روشن روان مصاحبه بگیرم و برای همین ناچارم الان بخوابم. شاد باشید و درست !
این روزها روزهایی سکوت و رخوتند. امتحانات نزدیک است و من هم یک عالمه درس و کار دارم. اما سرما نمی گذارد ! تنبلی نمی گذارد. انرژی ندارم و ... خسته ام ! باتریم تمام شده . نمی دانم. شاید هم کم آورده ام ! گرچه زیاد به رویم نمی آورم و زندگی ادامه دارد !
روزبه عزیز ترانه ای دارد که مثل خیلی از کارهای دیگرش ترانه ی خوبی است . حالا این ترانه قصه ی جالبی دارد. قصه اش هم این است که رستاک جوابیه ای برای این ترانه نوشته که از ترانه ی اصلی کمتر نیست. البته با لحن و خوانش خودش بشنوید صفای بیشتری دارد ! یک ماهی می شود که قرار است ارنه ها را روی وبلاگ بگذارم اما تازه فرصت شد !
ترانه ها را با هم می خوانیم :
یه شاه مقصود ، یه انگشتر / تمامِ زندگیش اینه
تو کیفش چند ورق فالُ / سه چارتا عکس ِ فردینه
همینجا یک شب عاشق شد / تو نورِ کافه ی سوسن
همینجایی که می خوابه / کنار ِ سینما بهمن
شب ِ اکران ِ طوقی بود / تو صف چشماش به اون افتاد
همون لحظه خرابش شد / همون طوقی به بادش داد
به خاکستر نشوندش رفت / به شب خوابی ، پس ِ دیوار
یه شب از سینما دیدم / داره داد می زنه سیگار
درست سال ِ گوزنا بود / کنار ِ گیشه سانس ِ هشت
یکی داد زد آهای سید / نمی دونم چرا برگشت
همینجا یک شب عاشق شد / همینجا از خودش خط خورد
همینجا دیشب از سرما / کنار ِ گیشه یخ زد ، مُرد
( روزبه بمانی )
یه سی دی آی ، یه بوق بنزی / تمام زندگیش اینه
تو جیبش چند تا نخ بهمن / سه چارتا لیمو شیرینه
همینجا از موتور افتاد / تو سربالایی ِ جردن
یه مشت نالوطی ِ قرتی / همینجا مسخرش کردن
شب ِ اکران ِ قرمز بود / تو صف چشماش به اون افتاد
یه پیکان گوجه ای سالم / همون قرمز به بادش داد
به کیف قاپی کشوندش رفت / به بالا رفتن از دیوار
یه شب از پنجره دیدم / که می گفت بی خیال سرکار
شبِ سالگرد ِ آقاش بود / کنار ِ حجله ساعت هشت
یکی فریاد زد مِیِت / نفهمیدم چرا برگشت
سر این کوچه دعوا کرد / سر ِ این کوچه چاقو خورد
همینجا یک شب از گرما / سر این کوچه تب کرد ، مُرد
( رستاک حلاج )
این دوستمان دارد کارهایی می کند. قورباغه ی طلایی اش را دریابید !
۵ شنبه قرار بود دوستی را که خوب ترانه می نویسد برای باراول زیارت کرده وبه خانه ی ترانه راهنمایی اش کنیم اما فکر می کنم ۲ ساعت سر یوسف آباد کاشتیمش . گرچه کارمان با آرش توی مجله طول کشید ولی برف هم بی تقصیر نبود . بعد از باریدنش هم که سرمایش نفس آدم را می برد . می خواهم به این نتیجه برسم که تابستان از گرما می نالیم و می گوییم کارهایمان را می خواباند و زمستان از سرما . خدا هم از کار ما سر در نمی آورد !
* عنوان مطلب برگرفته ازیک ترانه از نادر بختیاری است !
شماره ی جدید نشریه ی ادبی عروض با نگاهی به ترانه های منفی و واسوخت منتشر شد . در این شماره یادداشت من و یادداشت ها و ترانه های دیگر دوستان را می توانید در باب و درباره ی واسوخت و .. بخوانید.
( وقتی توی" گند " نفس می کشیم و توی" گند" زندگی می کنیم و "گندیده "دورو برمان زیاد است و خودمان هم همه اش گند می زنیم چرا باید " گندیدی بُریدمت" حرف بدی باشد ؟ )
ادامه ی مطلب
همان چیزی که گفتم . من نه مخالف منفی گفتن هستم نه موافق ! مثلا با اینکه مجوز گرفتن این کار خیلی عجیب است اما شاهکار از بس قشنگ و دلچسب از یک حقیقت حرف می زند آدم خوشش می آید :
باز با آن دیگری دیدم تورا
جای قهر و اخم خندیدم تورا
باز گفتی اشتباهت دیده ام
گفتمت باشد ، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد
با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقَدَر رفتی که دیگر قلبِ من
از تو وُ از عشقِ تو بیزار شد
تورا دیگر نمی خواهم ، مگو دیوانه می باشد
که دیگر خانه ات همچون مسافرخانه می باشد
آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکیت می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخواستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
تا همیشه پاک می مانی دگر
اندکی از حرفِ تو نگذشته بود
باز رفتی با رقیبانی دگر
تورا دیگر نمی خواهم ، مگو دیوانه می باشد
که دیگر خانه ات همچون مسافرخانه می باشد
ـ شاهکار بینش پژوه / ترانه ی دیگری / آلبوم ادبیاتی دیگر -
سرم می خورد به پنجره هایی که
هیچ کس در آنطرف شیشه هایشان
به تو زل نزده!
از دنیا بی خبرم. حتی مرگ صدام را با اس ام اس یکی از دوستان فهمیدم . گفتم خدا بیامرزدش. چون از هرکسی بیشتر به آمرزش نیاز دارد. از مرگ هیچ کسی شاد نمی شوم. حتی مرگ دیکتاتورهایی مثل صدام که تکلیف من و آنها مشخص است !
خانه ی آرش افشار هستیم . خیلی شب خوبی است . شاد هستم و پر انرژی . چون دوست دارم اینطوری باشد. دارم به خیلی چیزهایی که امروز با بچه ها در موردش حرف زدیم فکر می کنم . وقتی خانم آرش فوق لیسانس روانشناسی دارد و خیلی چیزها در مورد اشکالاتم در روابطم به من توصیه کرده که راست هم می گوید ترجیح می دهم از این به بعد رعایت کنم . گرچه تضمینی نیست !!
چند روزی درگیر بودم که به این غزل لینک بدهم تا بدانید چقدر این روزها دوستش دارم . مثل همه ی کارهای سید مهدی . ولی در نهایت فهمیدم دوست دارم اینجا بگذارمش ، وقتی اینطور کاری را خیلی دوست داری و خودت را جای شاعرش می گذاری توهم عاشق بودن می زنی :
آن چشمها که آخر بدمستی من است
آن چشمها که هی همهی هستی من است
در تاکسی نشسته به من فکر میکنند
همراه دختری که بغلدستی من است!
آن چشمهای خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شبهات در سرم
هر بار می نویسمشان ، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم
این غم میان سرخوشی ِ گیج ِ آبجو
از من شروع می شود و چشمهای تو
از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هرچه بیشتر!
از بوسهی ندادهی تو ، توی خانهام
از چشمهات ، از قفس عاشقانهام
از تو که نیستی و من انگار مردهام
از من که سالهاست به بن بست خوردهام
از من : در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک عاشق آن چشمها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شبها کنار بی کسیاش گریه میکند
شبهای دوست دارمت و روزهای بد
شبهای من که مال تو هستند تا ابد
شبهای چشمهای تو و بی قراریام
شبهای دوست دارمت و دوست داریام!
از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع میشود و چشمهای تو
از چشمهای شبزدهی در مقابلم
که جیغ میزنند ترا در تهِ دلم
آن چشمهای مسأله دار ِ همیشه خواب
مثل سؤالهای من از عشق بیجواب
از آن دو چشم مستِ به آتش کشیدهام
از من که خواب بودهام و خواب دیدهام
« خواب دو تا ستارهی قرمز » که نیستیم
بیدار میشدیم و فقط میگریستیم
بیدار / میشدیم دو تا استکان پر از...
بیدار / میشدیم دو تا چشم دلخور از...
از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار میشدیم دقیقا ً چهار « دی »
بیدار میشدیم در « آذر » که سوختم
بیدار میشدیم و مرا میفروختم
به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم « آبان » گرفته بود
چندم؟! سؤال مسخرهای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی
چندم؟! که فکر میشدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس!! خستهام و خستهتر عزیز...
خسته شبیه درصدی از احتمالها
بس کن! نپرس!! خستهام از این سؤالها
مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که میگریست در من و باران ادامه داشت
مثل تویی که اینهمه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف میزنی
هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!
مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است
یک جفت چشم ِ خیس ِ بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصد ِ یک مشت هیچ جا
دستان دور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس ، همه ی عمر استرس
دستان دور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم ، مثل دقیقا ً خود شما!
یک جفت چشم ، حاصل یک عمر خستگی
من اینطرف ، نتیجه ی یک دل نبستگی!
من اینطرف ، صدای غم انگیز باد که...
تو آنطرف ، همان زن بی اعتماد که...
که با تنش به پوچی من حرف میزند
که حرف می زند ، از زن حرف میزند!
که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خوابهای خودت بیاجازه است
که فکر میکند به من و عمق دردها
زل میزند به آلت جنسی مردها!
زل میزند به اینهمه تکرار پشت هم
زل میزند به غم ، همهی زندگیش غم!
حس میکند که آخر این راه بسته است
که خسته است ، مثل خود مرگ خسته است
که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خستهتر از درد ِ در سرت...
مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همهی هستی تو است
مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است
سید مهدی موسوی
از دو سه پست قبلی یک چیزهایی حذف شد که اشتباه بود نوشتنش و شاید حرف من نبود . حذفش کردم.
بعد از تحریر : میثم باید دختر می شد. متاسفم که پسر عمه ام الان دارد توی آشپزخانه غذا می پزد و من هم کمکش خواهم کرد .
حامد
افشین مقدم هم اینجاست و من آرش و افشین را بیشتر از بقیه ی دوستانم دوست دارم . حسودی بکنید لطفا!
میثم
غذای امشبمان سوسیس بندری با دستپخت میثم است .متاسفم !
افشین .
فقط اسم آشپز را داشتم . سر آشپز بودم در واقع !
خودم !
" هم ترانه ی همیشه ی عشق و فریاد، بیداری و پویائی خاموشی پذیر نیست. جشنواره خاطره خوانی، همراه و هم ضیافت با هم خاطرگان خنیاگر بزرگ "بابک بیات" تاریخ را در کنار ما به آینده پیوند می زند تا مهر و ترانه بیاموزیم و عشق و آفرینشگری . "
بزرگداشت آنلاین بابک بیات با حضور محمد اوشال ، ایرج جنتی عطایی ، فرهاد مجد آبادی و ...
خبر کامل و نحوه ی شرکت در برنامه را از اینجا پیگیری کنید .
آه ، جهان به تمامی شبی ست و زندگی آذرخشی در آن .
«اکتاویو پاز»
شاید اینها را هم باید توی مطلب یلدا بازی می نوشتم (نه اینکه خیلی کم نوشته بودم!!) که یادم نبوده :
اس ام اس بازی از کارهای اصلیم است و امکان ندارد پول اس ام اسم با هزینه ی مکالمه ام یکی نیاید یا از آن بیشتر نباشد . ( نمی گویم چقدر ولی شما خیلی زیاد فرض کنید !)
می گویند آدم ساده ای هستم . دوستان نزدیکم بعضی وقت ها از بس برای بقیه از خودم مایه می گذارم می خواهند خفه ام بکنند . می گویند تو یک ابله هستی !
حرمت نان و نمک برایم مهم است . آدم رفیق بازی هستم ولی اگر لازم باشد خیلی راحت دوست هایم را فراموش می کنم . البته خاطراتم را هیچ وقت ! به این هم مطمئنم که به هیچ چیزی اعتیاد ندارم . هر چیزی را بخواهم به راحتی کنار می گذارم یا فراموش می کنم .
تن ماهی و بادام زمینی مزمز را خیلی زیاد دوست دارم !!
فعلا همین !
الان ناراحتم و شاید توی رفتارم تجدید نظر کنم. اشتباه از خودم است که واقعا ساده هستم و سعی می کنم صادق باشم . به هر چیزی هم زیاد فکر می کنم و بعضی وقت ها زود رنج می شوم . ولی هر چیزی جای خودش را دارد . نهایتش این است که اگر کسی هم از من ناراحت است بهتر است این را بگوید تا اشتباهم را تکرار نکنم .(وقتی تا این حد از خودم مایه می گذارم . واقعا از خودم چندشم می آید.) ولی بی توجهی بوی بی احترامی می دهد .
موخره : می خواستم بالاخره در این مورد حرف بزنم اما الان می بینم دیگر از چیزی ناراحت نیستم و عصبانی هم نیستم !! همینطوری یکدفعه آرام می شوم !
یک کار تازه با کمترین ویرایش و کمترین توضیح :
۱ )
آینه / خطِ لب / ماتیک خنده های ِ هیستریک
ابروی ِ تَتو شده گریه های ِ هو شده
لحظه های ِ برزخی عشق های ِ ساعتی
من شبیه ِ عادتم تو شبیه ِ نفرتی
توی ِ جنده خونه ی ِ خاطرات ِ گم شده
از دل ِ یه فاجعه اشکهام سرُم شده
روزها سادیسمی ام طرحی از یه نوع جنون
شب اِچ آی وی اَم که باز گم می شم تو لخت و خون
از شبی که رو لبات بی صدا ترور شدم
از هوای ِ بوسه هات بی دلیل پُر شدم
۲ )
بین ِ خاطرات ِ من یک ملافه گم شده
آخر ِ صد آفرین اشک هام سرُم شده
این ملافه ها هنوز بوی ِ مرد می دهند
برگ های ِ آس ِ من طعم ِ زرد می دهند
بی گلوله مَرد شد مثل ِ توله مَرد شد
بچه شکل ِ جیش بود توی ِ نطفه کیش بود
بچه با تو پا گرفت چشمهاتُ تا گرفت
بچه با تو عشق شد راهی ِ دمشق شد
تف به عشق و قافیه تا دمشقُ ... / کافیه !!
بس کن این شکنجه رو یک دقیقه لال شو
گه بمون ، فقط کمی یک کمی زلال شو
بچه بودم -ُ هنوز با تو مرد می شدم
بی تو خشک بودم -ُ با تو زرد می شدم
شاعر ِ تو بودم -ُ شعر، بی کلام بود
عاشق ِ تو بودم -ُ عشق ، انهدام بود
آینه / خط لب / ماتیک گریه های ِ گم شده
ایندفه لبای ِ تو رو لبام سرُم شده
۳ )
مرگ ، شکل ِ عشق نیست شهر ِ ما دمشق نیست
شهر ِ ما جنون نداشت میم و واو و نون نداشت
ابروهاش تَتو نبود سهم ِ عشق هو نبود
بس کن این عذابتُ عُق بزن نقابتُ
من به تو /...نمی رسیم ما چقدر بی کسیم
ما چقدر ساده ایم آخر ِ یه جاده ایم
تف به این ترانه که هی به گند می رسه
تف به عاشق ِ تو که روی ِ بند می رسه
لعنت ِ خدا به تو وقتی از خودش سری
وقتی زیرِ دست و پام از همیشه بهتری
لعنت ِ خدا به من وقتی مرد می شدم
آس ِ دل سیاه بود برگ ِ زرد می شدم
بی تو رو ملافه ها بچه جیش کرده بود
جای خالی ِ تو، باز مرد -ُ کیش کرده بود
سهم من نبودی -ُ عشق (شاید هم شعر) جیش کرده بود
(میثم یوسفی )
اگر ز وهم بر آیی چه موج و کو گرداب
جهان به خویش فرو رفته است ، دریا نیست
(بیدل)
مرسی از حمیدرضا علاقه بند که التماسش کردم و دعوتم کرد و نشان داد از همه ی شما با معرفت تر است !!! البته هانیه هم گفته بود که می خواهد دعوتم بکند ولی فکر می کنم من زودتر از او به روز بکنم ! بازی جذابی ست !
من قبلا از خودم خیلی نوشته ام . برای همین الان پیدا کردن چیزهایی که شما از آن بی خبر باشید کمی سخت است خب ! نه ! حرفم را پس می گیرم . به اندازه ی تمام روزهای زندگیم اتفاق هست که شما از آن بی خبرید . فقط شاید جذاب نباشند !!!
۱ - خیلی کوچک بودم . یادم نمی آید دقیقا چند سالم بود ولی خیلی کودک بودم . یک شب خواب بدی دیدم که یک سوار سفید پوش توی دشتی داشت اسبش را که آن هم سفید بود و زیبا می تازاند و چند سوار که لباس و اسبشان قهوه ای بود و یک سوار که لباس و رنگ اسبش سیاه بود دنبالش می کردند . سوار سفید پوش نزدیک پرتگاهی رسید و نتوانست اسبش را کنترل کند و افتاد ته پرتگاه . همینطوری که دارم می نویسم و به آن فکر می کنم به خودم می گویم این کجایش کابوس بود؟ ولی وقتی توی خواب دوباره این صحنه را می بینم تا سر حد مرگ می ترسم . اولین بار که این خواب را دیدم رختخوابم را خیس کردم . بعد از آن هم تا حدود پنج شش سالگی وقتی روزها زیاد بازی می کردم و بدنم خسته بود این خواب را می دیدم و باز رختخوابم را ... سال ها این کابوس به سراغم می آمد . گرچه شاید دیگر رختخوابی خیس نمی شد ولی از ترس تا صبح نمی توانستم بخوابم . حالا خیلی وقت است دلم برای همین کابوس کودکانه هم تنگ شده است .
۲ - دو خواهر کوچک تر از خودم دارم که همه ی زندگیم هستند . یکی سه سال از من کوچکتر است و آن یکی هم پنجم ابتدایی می خواند. پدر و مادرم را هم خیلی دوست دارم . پدرم همیشه بزرگترین مخالف و بزرگترین پشتیبانم بوده . یعنی اگر پسر این پدر نمی شدم نمی دانم الان کجا بودم . شش هفت سال داشتم که دست من را می گرفت و توی جمع های خودشان که همه آدم های بزرگ و مهمی بودند می برد . همیشه با بزرگتر از خودم بودم و برای همین همیشه فکر می کنم نوجوانی نکرده ام . از رویش پریده ام . یعنی این فاصله ای که بین من و دوستانم بود نوجوانی ام را قربانی کرد . برای خواهرم هم که بعد ها به خاطر من همیشه مجبور بود خودش را بالا بکشد دلم می سوزد . او هم شاید یک جاهایی را زندگی نکرد . یعنی زود بزرگ شدیم ! در ضمن امکان ندارد دو روز من و پدرم با هم باشیم و روز سوم حرفمان نشود . هر چقدر هم زور بزنیم خودمان را کنترل کنیم بالاخره یک بحث یا یک اختلاف سلیقه ای پیش خواهد آمد که باعث شود چند روز با هم حرف نزنیم . معمولا وقتی پیش خانواده ام می روم با خنده و شادی ست و وقتی قرار هست برگردم با پدرم قهرم !
۳ - بهترین هم بازی هایم بچه ها هستند. مخصوصا دختر بچه ها. معمولا هم همه شان دوستم دارند . عکس همه ی آدم کوچولوهای دوست داشتنی دورو برم را توی موبایل دارم !
۴ - از کمتر کسی یا چیزی بدم می آید ولی الان این ها را مطمئن هستم که حالم را به هم می زنند : آدم های چاپلوس ، بادمجان و هر غذایی که با آن درست شود ، اسطوره ها ، دخترهای احساساتی ،کتاب های فهیمه رحیمی و داستانهای عاشقانه و سریالی مجله ها ، انسانهای کثیف و بی ادب و مردهایی که همیشه بوی گندِ سیگار می دهند ، دیکتاتورها ( اعم از زنده یا مرده) ، کله پاچه یا هر چیز اینطوری ( ولی یک بار یک کمی خوردم تا مزه اش را بدانم چون دلم می خواهد با یک نفر یک بار کله پاچه خورم ! اگر چه اگر بخواهد حاضرم هر روز و هر وعده نوش جان کنم !!! ) ، ام آی تی وی و ایران موزیک ، حمیرا و حامد هاکان (این یکی دیگر فاجعه است ! ) ، از فرار بدم می آید و تلاش می کنم هر چیزی را که قرار است تغییر بدهم با آن درگیر شوم و در متن اتفاقاتش باشم . این در مورد کشورم هم کاملا صادق است . ولی هیچ وقت از کسانی که رفته اند دلگیر نیستم . معمولا شرایط برای ما تصمیم می گیرد نه چیزهای که به آن فکر می کنیم . چیزهایی که دوستشان دارم زیادند . فرهد و احمد کایا ، دستپخت مادرم مخصوصا قورمه سبزی ، فوتبال ، کباب بناب ( آن هم توی بازار سنتی اش و یک کبابی که بهترین غذای عمرم را آنجا خورده ام و آرزو دارم یک بار دیگر این اتفاق بیافتد) ، کامپیوتر و اینترنت ، استقلال ، رنگ آبی ، رنگ نارنجی ، یونان ، دوش آب گرم ، عدد ۱۳ و ... در ضمن یک زمانی حقیقتا عاشق و معتاد ِ پفک توپوق بودم ( خورده اید؟) نصفه شب ساعت ۲- ۳ پیاده یا با ماشین بابا می رفتم از مغازه ای که مطمئن بودم باز است پفک می خریدم . البته خیلی وقت ها چند تایی زاپاس داشتم. ولی یک دفعه کلا پفک را مثل خیلی از اعتیاد های دیگرم ترک کردم !! برای همین هر لحظه ممکن است اینجا را ببندم !
دو سه چیز هم دغدغه هایم هستند . به ترتیب : تئاتر ، کتاب خواندن ، شعر و ترانه ، موسیقی ، سینما ، یک نفرکه خودش خوب می داند ، همین !
۵ - دوست دارم ارشد ادبیات نمایشی بخوانم و با اینکه چون تک پسر هستم بعید است خانواده ام راضی بشوند ولی اگر شد در فرانسه یا ایتالیا ادامه تحصیل خواهم داد .
۶ - دلم برای تفنگ اسباب بازی ام که توی روزهای بمباران با آن هواپیماها را نشانه می گرفتم و لباس ورزشی قرمز بچگی هایم که همیشه از رنگش بدم می آمد و تنها عروسکم که یک الاغ است و الان پیشم نیست تنگ شده است. مثل همیشه دلم برای بچگی هایم تنگ شده است . خیلی چیزها هست که می خواهم به آن برسم ولی همیشه از بزرگ شدن می ترسم .
آدم قانون شکنی نیستم ولی همیشه از پنج بدم می آمده، با آن شکم گنده اش ! البته انگاری حرف هم زیاد داشتم ! بر عکس همیشه هفت را دوست دارم و به نظرم عدد خوبی ست . بیست و هفت را هم دوست دارم !! الان هم گرچه خیلی از بچه ها توی بازی هستند ولی اینها را دعوت می کنم ! روی من را هم که کسی زمین نمی اندازد .البته همه ی دوستانی که دعوت نشده اند و دوست دارند توی بازی باشند هم دعوتند .
آرش افشار ، میثم قاسمی ، هولو (ملیکا شریفی نیا) ، حسن علیشیری ، مژگان ، الٍک
موخره :
۱ - برای آشنایی بیشتر با بازی این را ببینید .
۲- دوستانی که یک دفعه همه دعوتم کردید بدانید ناراحتم ( : دی ) و از بس دیر یادتان افتاد که میثمی هم هست یک نموره افسرده شده ام ! هم چنان مرام حمیدرضا را عشق است .
۳ - سیامک پیشدادیان ، فرهاد صفریان ، هدی و نسترن هم فعلا دعوت می شوند !
۴ - پسر داییم هادی هم که بالاخره تصمیم گرفت وبلاگ بنویسد برای اینکه بیشتر توی جمع ما باشد دعوت می شود . شما هم دعوت می شوید که وبلاگش را ببینید و تشویقش کنید تا وبلاگ نویسی را جدی بگیرد !
۵ - رضا صدیق و المیرا آقازاده هم دعوت می شوند !
این را شب مرگ پینوشه نوشتم . ترانه هنوز کامل نیست :
اینجا توی هیچ نقشه ای نیست
نه سانتیاگوس ، نه دمشقه
پینوشه مُرد اما مهم نیست
دیکتاتور ِ زنده رو عشقه !
ما نسل بی هویتی هستیم . بی خودی جبهه نگیرید . من هم بی هوا حرف نمی زنم .ما نسل بی هویتی هستیم. هیچ چیزمان مال خودمان نیست . نه مثل پدرانمان هویت جمعی داریم . مثل آرمان خواهی یا روحیه ی انقلابی ، و نه به هویت فردی که از ارکان جوامع متمدن و مدرن ُ مدنی ست رسیده ایم . نسل روشنفکر جوانمان دارد زورش را می زند به این هویت برسد ولی هنوز خیلی راه مانده است .
حتی احساساتمان هم بین سنت و مدرنیته گیر کرده است . نه مثل قدیمی ها سخت عاشق می شویم یا اگر عاشق شدیم به خاطرش حاضریم بمیریم یا همه چیز را خراب کنیم ، هر چیزی را که سد راه عشقمان باشد ، حتی برای دلمان هم نمی توانیم سنگ تمام بگذاریم . و نه می توانیم این مدل زندگی که دورو برمان است ، این کنار آمدن ، بی تفاوتی و تلاش برای زندگی مسالمت آمیز و بی جنجال یا دوستی های یکی دوروزه و عشق های ساعتی که دارد به ما تحمیل می شود یا خودمان را به آن تحمیل کرده ایم را باور کنیم و برای همین دلتنگ می شویم ! دلتنگ خودمان . آرمان ، عشق ، و همه ی چیزهایی که یا نیستند یا کمرنگند .
یادداشت قبلی ام در مورد آلبوم اخیر عصار بعد از یک بار گوش دادن بود .حالا کار را چند بار گوش داده ام .واقعا می شود گفت آلبوم خوبی ست ولی یکنواخت . فضای آلبوم هم اصلا فضای امروز ما نیست و برای همین از شکست عصار می ترسم . موزیکش موزیکی ست که جواب را پس داده ولی خب کسی دیگر حال و حوصله ی این چیزها را ندارد . شاید عصارمثل خیلی از قدیمی ها که با یک اشتباه یا با یک آلبوم فید شدند از بازی خارج نشود ولی احتمالش هست که خیلی از پایگاه های مردمی اش را از دست بدهد .از قدیمی ها عصار و اصفهانی هنوز بزرگ مانده اند . اصفهانی که تکلیفش را روشن کرده است . ولی قصه ی عصار هنوز تمام نشده است .
دو ترانه ی آلبوم عصار که از دو دوست و هم ترانه ی خیلی عزیزم هستند به همراه " نهان مکن ِ" مولانا را بیشتر از بقیه ی کارها دوست دارم . قبلا ترانه ها را بارها شنیده بودم ولی شاید چون شبیه این روزهای من است حالا خیلی بیشتر چسبید . اجرای "بن بست" توسط عصار حکایتی دارد . ولی چون گفته اند فعلا صلاح نیست چیزی بگویم حرفی نمی زنم.
می خواهم بگویم که این دو ترانه دقیقا به جای من دارند حرف می زنند . وقتی دم از عقل می زنم و مست می روم . وقتی شانه هایم می لرزند ولی می گویم " تکیه به شانه ام بده " دارند جا من حرف می زنند!
(بن بست)
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راهِ هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلبِ خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبارِ معرکه بنشست می رود
اینجا کسی برایِ خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرورِ تازه به دوران رسیده ای وقتی میانِ طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمتِ قدِ کمان ِ ماست تیری ست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد ِ خود ساده می رسند اما مسیرِ جاده به بن بست می رود
(افشین یداللهی)
( بغض )
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده ای
اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده که مثل ِ صخره محکم است
به پای ِ صحبتم بشین ، فقط ترانه گوش کن
جام به جان ِ من بزن ، جانِ مرا تو نوش کن
تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی
مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی
تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می کنی
به چشم ِ من که می رسی فقط سکوت می کنی
اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم
گناه کن ! به جای ِ تو بر سرِ دار می روم
( افشین مقدم )