تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

این دو روز گذشته بد بیاری های جالبی داشتم. پشت سر هم افتادنشان هم ربط زیادی به عوامل متافیزیک و نحسی و غیره ندارد. بعضی وقتها پیش می آید . دیروز ظهر بعد از اینکه یک ضد حال بد خوردم و "طفلی" شدم ، دوستان زنگ زدند و دعوتم کردند برویم کوه. راهی شدن ما تا ۶.۳۰ طول کشید و همین که بالاخره همه توی ماشین جمع شدیم (یعنی ۶ نفر توی یک پراید.این ماشین ۸،۹ نفر را هم یک جا جابجا کرده است. بیچاره ماشینت نیما کوکلانی !!! ) به قول نیما ک...ن ِ آسمان پاره شد و بر سر ما باریدن گرفت !! رحمت خداست خُب !! کوه را کنسل کردیم که برویم چیتگر. ارتفاعش کمتر بود و دار و درخت داشت. اما آنجا هم تا از ماشین پیاده شدیم انگار پارگی خیلی شدید تر شد و ... ولی بازگشت ما توی ماشین وخنده های دیوانه وار نیما و بهتر شدن هوا و رفتن و نشستن روی زمین خیس و خوردن ساندویچ هایی که فرهود و مهسا درست کرده بودند ( و دستشان درد نکند چقدر خوشمزه بود) و قلیان کشیدن در شرایطی که می لرزیدیم از سرما و در نهایت عزیمت برای خوردن هندوانه در خانه ی نادر خودش شیرینی هایی داشت که فقط چنین مواقعی پیش می آید. افشین مقدم هم که آمد انرژی و خنده شروع شد. شب خوبی بود. بچه ها هم به من گیر داده بودند که یا باید عاشق بشوی یا زن بگیری. از بچه های دور و برمان و دور و برشان پیشنهاد می دادند و این وسط از آشناهایشان که قبلا آورده بودند مخ بنده را بزنند (!!!) و نتوانسته بودند هم می گفتند و می خندیدیم.(خُب تعداد زیاد دختر ها نسبت به پسرها همین ها را هم موجب می شود ! ) فرهود و نیما هم که سر حرفی که من وسط انداختم کلی پته ی همدیگر را ریختند روی آب و نهیاتا هم سر از خاطرات عاشقانه ی بچه ها در آوردیم تا کلی بخندیدیم. یعنی مرده بودیم از خنده ! این هم بماند که آخر شب من و افشین سر کری هر کدام ۱۰ دقیقه ای یک ترانه نوشتیم و پوزش را به خاک مالیدم. " دستتو بدار رو دستم تا که تاخیر کنیم . تا با هم دیر کنیم. روی ساعت مچیای هم دیگه گیر کنیم. " و من ساعت مچی ندارم ! یعنی دارم و بندش خراب است و حال درست کردنش را ندارم ! آخرش هم که دوی شب نادر با تی پا بیرونمان کرد. وگر نه ما ول کن نبودیم ، چون داشت خوش می گذشت !
امیدوارم تو هم که بنا به دلایلی تا به حال پیش نیامده زیاد توی جمع های ما باشی بالاخره بشود که دیوانگی های ما را از نزدیک درک کنی و ببینی خنده ها و حال های خوبی که داریم بسیار شدید تر از تعریف های من است. دلم برایت می سوزد که همیشه اکثرا شنونده ی حکایات ما هستی !! ( : دی )


شاید درست است، که من بعضی وقت ها شدیدا آدم محافظه کاری می شوم ،مخصوصا در قبال خودم . ولی از چیزهایی می ترسم و کاری نمی توانم بکنم ! فقط امیدوارم همه چیز طوری باشد که آدم و اطرافیانش دوست دارند و ایده آلشان هست و روزی این محافظه کاری ها پشیمانی نیاورد ! بیشتر از این هم نمی توانم توضیح بدهم.


افشین کارهای تین ایج بسیار خوب دارد. یادش بخیر سه سال پیش جلسه ی خانه ی ترانه را در نظام پزشکی سر ترانه ای چه ترکاند . " بینِ من و رقیبم / یکی -ُ انتخاب کن / شیر و خطم می ندازی / زود یکی رو جواب کن /....../ بین من و رقیبم / یکی -ُ انتخاب کن / من که کنار نمی رم / برو اونو جواب کن! "
خوش بختانه ( البته شاید !!! ) یک سال پیش مثل خیلی وقت ها اولین نفری بودم که این ترانه  را شنیدم :

می خوای بری برو، معطل نکن                    سوئیچ می خوای یا که با تاکسی می ری؟
باید مراقبِ لباسم باشم                                تا سرِ راهت یقه م -ُ نگیری

می خوای بری برو ، معطل نکن                   زوری که نیست دلم تو رو نمی خواد
خط و نشون نکِش با آه و نفرین                     برو بیـنیـم بابا بذا باد بیاد

حالا مگه چه اتفاقی افتاد ؟                           گیرم که با هم یه قراری داشتیم
تلافیِ هزار دروغِ دیروز                            امروز شما رو سرِ کار گذاشتیم

اگه بهت بر می خوره ببخشید                       ولی گذشت دوره ی ناز کشیدن
نتونی عمرا دلمو بشکنی                             رو پنجره ش دادم حفاظ کشیدن
زمستونم بی نفسِ تو گرمه                           تو خونمون لوله ی گاز کشیدن

رفیقِ جیبم بودی از اولش                            فک کردی آخرم برنده می شی
سوارِ اسبِت شدی رفتی اونور                      اینور -ُ داشته باش ، دوباره کیشی

هی از خودت بی خودی تعریف نکن               آدمِ از خود راضی ما نخواستیم
یه دل دادی هزار تا شرط گذاشتی                  بیا ، بگیر ، بِبَر ، بابا نخواستیم

تازه دو روزه با هم آشنا شدیم                       برای ازدواج چقد حریصی
چیکار داری کی بود بهم زنگ زده                 بگو ببینم ، مگه تو پلیسی؟

می خوای بری برو ، معطل نکن                     جز تو واسه کسی بیلیط ندارم
نبین که صبر اومده ، سرما خوردم                 سنگینه بارت بده من بیارم

می خوای بری، برو ، معطل نکن                   یه چیز نگفته موند می گم بدونی
هیچ کسی نامه ی فدایت شوم                        ننوشته بود که پیشِ من بمونی

( افشین مقدم)


حالم به همین خوبی ست که توی این نوشته ها می بینید . قدر دوستان خیلی خوبم را هم می دانم ! خدایا شکرت !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دلم برای مدرسه تنگ نشده است. خیلی وقتها مدرسه را دوست نداشتم، گرچه بچه ی درس خوانی بودم. از سالهای مدرسه رفتن خاطرات خوبی هم هست. سالهای دبیرستان، سالهای شرارت ، ذوق زدگی های سیاسی ،  روزهای توبیخ . سوم و پیش دانشگاهی ، طعم شیرین کمتر از ده گرفتن. می ترسیدم این تجربه ی خوب را نداشته باشم. از بس زرنگ بودم و از بس از من انتظار همیشه شاگرد اول بودن می رفت. ولی سوم دبیرستان فیزیک و ریاضی و پیش دانشگاهی فیزیک را افتادم ! یک شوک در خانواده ای که میثمشان قرار بود از رتبه های اول کنکور باشد. قرار بود شریف قبول شود. آنقدر گفته بودند که خودم هم فکر می کردم کمتر از شریف جای من نیست. اما این ترس شکست. و بعد از آن همه دنبال علت بودند که "نازنینشان" را چه شده است. هی !یادش بخیر. بعد هم که کنکور ِ سال اول ریاضی قبول شدم و دو سال خواندم اما من اینکاره نبودم ! انصراف دادم. دوباره کنکور دادم تا اینبار چیزی که می خواهم بشوم. می خواستم نمایشِ هنرهای زیبا قبول شوم اما به رغم رتبه ی سه رقمی ام فقط سی نفر از افراد انتخاب شده برای مصاحبه کم بودم و رشته های دیگری که قبول شده بودم برایم مهم نبودند . کنکور آزاد را کاملا از روی تفریح مهندسی عمران مراغه را زده بودم. و قبول هم شدم ! یکی از دوستهای پدرم رییس دانشگاه آنجا بود و این هم بی تاثیر نبود در تمایلم برای مهندسی عمران. من هم به چیزی که می خواستم نرسیده بودم. پس ترجیح دادم حداقل مهندس شوم تا آرزوهای پدر و مادرم برآورده شوم. رشته ی بدی هم نیست. حالا هم که انتقالی گرفته ام زنجان هم به کارهایی که دوست دارم می رسم هم مهندسی می خوانم. گرچه گاهی آنقدر خسته می شوم که از هرچه راه و جاده است بالا می آورم اما اگر کمی هم تحمل کنم از خیلی ها جلوتر خواهم بود. وقتی در کشوری زندگی می کنم که هنر و نوشتن بی ارزش ترین چیز محسوب می شود و اصلا کار به حساب نمی آید و هیچ امنیت شغلی ای ندارد یک مدرک مهندسی عمران خیلی به دردم می خورد. این را خوب می دانم. این روزها آنقدر خسته ام که چند ترم باقیمانده را محکم و خوب  بخوانم تا زود تمام بشود برود.
هیچ وقت برای مدرسه دلم تنگ نمی شود اما برای سالهایی که توی آن ها مدرسه هم می رفتم زیاد دلتنگی می کنم. من هنوز حسرت بچگی های نکرده ام را دارم. هنوز می نشینم وبرنامه ی کودک می بینم. راستی "شهر قشنگ" را می بینید؟ خیلی باحال است!


دوست ندارم زیاد وارد فن بازی ها بشوم. علاقه به جوابیه یا همچین چیزهایی هم ندارم. نباید مساله‌ای را بی‌خودی کش داد. متن اصلی که باعث این نامه شده است را هم هنوز ندیدم. اما به خاطر دوستان و به خاطر اینکه احترام را یاد بگیریم ، به بزرگترها مخصوصا ، لطفا بخوانید . این را!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

خبری که دیشب یکی از دوستان داد آنقدر عجیب و غافلگیر کننده بود که نتوانستم به یکی از دوستان روزنامه نگار اس ام اس نزنم من باب اینکه عجب سوژه ای برای گزارشت پیدا شده است و نصفه شبی به دوستانی که می توانستند در جریان کم و کیف خبر باشند اس ام اس یا زنگ نزنم.

خبر این بود : مجوز کار موسسه ی نوای رامشه ، تولید کننده ی آلبوم ها موسیقی به مدیریت مجتبی شاه علی ( که شبکه ی ایران موزیک هم متعلق به ایشان است ) به علت همکاری با شبکه های غیر مجاز ماهواره ای و عدم رعایت قوانین و تذکرات جمهوری اسلامی و به دلیل همکاری در گسترش فساد و فحشا باطل شد .

دلیل اصلی اینکه چرا اینهمه خبر برای من و دوستانی که در کم و کیف فعالیت نوای رامشه و ایران موزیک بودند عجیب بود بیشتر در مجوز هایی که ایران موزیک به طور مستقیم یا غیر مستقیم از اطلاعات داشت و اینکه هدف اصلی تاسیس و حمایت از آن مبارزه با شبکه های غربی بوده و اسم آدم های گنده ای هم پشت قضیه برده می شد بر می گردد. و اینکه دوستانی که با شاه علی در ارتباط بودند بارها اعلام می کردند که حرف ها و تهدیدهایی که در مورد بستن شبکه یا ممنوع الفعالیت شدن خوانندگانی که با این شبکه همکاری می کنند بیشتر مانور سیاسی ست و خبری نیست. ولی دیدیم که علاوه بر خوانندگان و شبکه پای کمپانی های وابسته مثل نوای رامشه هم به این پرونده باز شد. متاسفانه نه آن دوست روزنامه نگار مع الذکر و نه یکی دیگر از دوستان روزنامه نگار به پیغام من توجهی نکردند ، شاید چون دقیقا از ماجرا با خبر نیستند و من هم الان حوصله ی تایپ کردن زیاد را ندارم !! خود من هم که تا فردا ظهر درگیر دانشگاه هستم و بعد از آن هم چند کار ضروری تا آخر هفته دارم و طبیعتا نخواهم توانست به طور مستقیم پرونده را دنبال کنم و یک گزارش توپ از داخلش در بیاورم. بهر حال فعلا خبر را داشته باشید تا ببینیم از چه کسی کمی انگیزه و بخار بر می خیزد !!!


معمولا وقتی مطلب ، شعر و یا ترانه ای روی وبلاگ می گذارم باید منتظر پس ادامه اش در محیط بیرون و اشتیاق دوستان برای کشف کم و کیف اوضاع باشم . گاهی این مساله قابل درک و تحمل است ولی بعضی وقت ها ( مثل پست دلتنگی و یا نوشته ام در مورد تنهایی و بکارت مرد) آنقدر کنجکاوی و سماجت دوستان زیاد می شود که تصمیم می گیرم یا وبلاگ ننویسم یا از خودم ننویسم یا شعر ننویسم... نمی دانم. اگر اینطور باشد باید تعطیلش بکنیم برود. بابا چطور باید بگویم که حتی تحمل حس کنجکاوی دوستان هم تا یک جایی ممکن است. و یا هر نوشته یا شعری که توی وبلاگ گذاشته می شود قرار نیست توضیح داشته باشد یا ما به ازای بیرونی برایش متجسم شوید. خیلی از اینها فقط یک "خلق ادبی" هستند و علت و معلول خودشان خودشانند. شما را به خدا اینجا دیگر بگذارید از این بحث های مسخره نداشته باشیم. مثلا نوشته ام برای دلتنگی جز اینکه این مدل حرف زدن سر یک موضوع و با فرمتی که می بینید برایم جالب بود و خاطرات مهر ماه هوایی ام کرد دلیل خاص و آنچنانی امروزی دیگری نداشت. وگر نه روزانه من دلتنگ دوستان زیادی می شوم ، دلتنگ زمان ها و مکان های مختلفی می شوم ، بعضی وقتها هم بد دلتنگ می شوم . دلیلی ندارد هر دفعه اینجا چیزی بنویسم و هر بار هم توضیح بدهم. کلا مهر ماه ماه دلتنگی من است. مخصوصا دهه ی سومش چون خاطراتی دارم و اعداد تقویم روزهایی را نشانم می دهند که کاری جز دلتنگ.... بی خیال بشویم و بشوید بهتر است. جان عزیزتان !!! وسوسه ی بازی با طول و عرض جملات و فونت ها ما را به کجا می کشاند !


یک طرح و یک ترانه :

مردمانِ شهری که هیچ جاده ای ندارد
انسانهایی فراموش شده اند.
            - من ساکنِ چنین شهری هستم .

 

خواب از سرم پرید       چشمات رو نشد
چشمات -ُ می کَنَم         رویِ درِ کمد
رد می شم از خودم       با بی تفاوتی
حک می شه اسمِ ما      تو ژورنالِ مُد

تلفیق ِ تازه ای             از واژه و سکوت
یک ارتباطِ نو             با طعمِ شیر و توت
شاید کمی سادیسم         یا نه ! کمی غرور
یا طرحی از دو قلب     رو کُنده ی بلوط

بی اتفاق نیست            هرگز اتاقِ من
با اینکه سردمه            تا مرزِ یخ زدن
بی اتفاق نیست            خوابی که می پره
نه ! اشتباه نیست          این حسِ گم شدن

این حسِ گم شدن          تو بازیِ جدید
این شوقِ پوچ و گنگ    این ترسِ ناپدید
.....
در باز مونده وُ            بازی تمومه / - نه!
یک مرد تو خودش       می لرزه مثلِ بید


اینجا سرده ! بارون می باره و حسین پناهی -ُ گوش می دم !

سردمه ! مثِ یک سگ که تو یک جنگِ سگی
حسِ بویاییش -ُ از دس داده ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کسی هست که دلم برایش تنگ شده است.
دلم برای یک نفر تنگ شده است.
یک نفر دلم را تنگ کرده است.
دلتنگم برای کسی .
دلـ تنگـ ــــــــــَم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

خب ! مساله ای که بین دوتا از دوستانم طی هفته ی گذشته افتاده بود باعث شد هوس کنم اینها را بنویسم :
من دوستان زیادی دورو برم دارم. روابطم با هر کدامشان هم خاص و تعریف شده است. نقطه ی مشترکی که بین همه شان هست اینست که من کمتر از دست کسی ناراحت می شوم و سعی می کنم تا حد امکان دوروبری هایم را با همه ی اشکالات بزرگ و کوچکشان تحمل کنم. گرچه سعی می کنم نگذارم کسی از حدودی که برای رابطه مان تعریف کرده ایم بیشتر پا بگذارد ولی اگر هم این اتفاق افتاد سعی می کنم با مدارا و غیر مستقیم این مورد را به طرف گوشزد کنم. شاید برای همین است که کمتر در ارتباطاتم به مشکل بر می خورم. در ضمن یکسری از دوستانم هستند که هیچ وقت خط قرمز پررنگی در رابطه با آنها متصور نبوده ام. از همان ابتدا یا بعد از گذشت زمان احساس کرده ام که اینها باید چیزی بیشتر از یک دوست معمولی باشند.افرادی که رفیق هستند و بی تعارف دوستشان دارم. برای خیلی ها هم از خودم بسیار زیاد مایه می گذارم و کارهایی می کنم که گاهی هیچوقت خودشان نمی فهمند و نخواهند فهمید. منتی هم برای اینکار نیست. این را وظیفه ی خودم و اصل یک رفاقت خوب می دانم. زیاد هم با افرادی که می گویند دوره ی چنین رفاقت هایی تمام شده است موافق نیستم. چه دلیلی دارد وقتی که می توانیم کاری برای کسی بکنیم یا کمی خوب تر از الانمان باشیم اینگونه نباشیم؟ به طور مداوم دوست دارم از دوستان نزدیکم با خبر باشم و دلم برایشان تنگ می شود. بی تعارف. چون دوستانم حاشیه ای از زندگیم نیستند. یکی از اصولی هستند که زندگیم را تشکیل می دهند و در متن آن جریان دارند. خیلی پررنگ. ولی همین محبت زیاد ممکن است گاهی بعضی ها را آزار بدهد. همانطور که من برای خودم حریمی خصوصی دارم و گاهی دوست دارم انتخاب کنم تا انتخاب بشوم به دوستانم هم کاملا حق می دهم که از اینکه خیلی وقتها به خاطر دلتنگیم حق انتخاب کمتری برایشان می گذارم آزرده شوند. برای همین و برای اینکه یک موقع از محبت زیاد موجب آزار دوستانم نشوم وقتی که می فهمم دارم شورش را در می آورم سعی می کنم کمی عقب بکشم و بگذارم دوستانم بیشتر انتخاب بکنند. حتی اگر خیلی وقتها یادشان برود که یکی از گزینه هایشان هم من هستم ناراحت نمی شوم. دوستم هستند دیگر. زندگی هم سخت شده است. همانطور که خود من با همه ی این حرفها بعضی وقتها آنقدر سرم شلوغ می شود که پیش می آید خیلی ها یادم بروند، این اتفاق برای هرکسی هم ممکن است بیافتد. من عادت دارم که خیلی وقتها دوست داشتنهایم را پیش خودم داشته باشم و برای دوستانی که دوستشان دارم آنقدر عقب بکشم و خودم را بی خیال شوم که حتی از خیلی اتفاقاتی که برایم پیش آمده است هم بی خبر باشند. مثل الان که می ترسم مبادا موجب آزار بعضی ها بشوم. ولی خب ! مهم اینست که محبت زیاد طوری که قدیمیها گفته اند موجب مرض نشود. مهم اینست که حواسمان باشد و حریم خصوصی اطرافیانمان را رعایت بکنیم و از خط قرمزها عبور نکنیم تا مشکلی پیش نیاید. و مهم این است که آدم فراموش نشود. فقط از فراموش شدن می ترسم !


دستی میان دشنه و دیوار است
دستی میان دشنه و دل نیست
از پله ها فرود نمی آیم
              اینک بدونِ پا

***

لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من سپیده دمان
                بدون دست می آیم
و یارای گشودن پنجره با من نیست

***

در زیرِ ریزشِ رگبارِ تیغِ برهنه
می دانم - تو دامنه می خواهی - می دانم
تا از کناره بیایی
و پنجره ها را
              رو به صبح بگشائی
من با سیاهیِ دو چشمِ سیاهِ تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظرِ دست دیگری ست
چشمی همیشه هست که نمی خوابد .

(خسرو گلسرخی)


اینکه من حضرت علی را خیلی دوست دارم و آرزوی آرمان شهر علی را دارم زیاد به اعتقادات مذهبی من مربوط نمی شود. من پیشتر از همه علی را به عنوان یک انسان کامل ، عادل ، آزاده ،روشنفکر ،متفکر و درست کردار قبول دارم تا یک پیشوای دینی. این همان اتفاقی ست که وقتی امروز دوستی که همه به لائیک بودن می شناختندش مخالفتش را با مسافرت توی این روزهای تعطیلی اعلام کرد ، به خاطر شهادت علی(ع) ، بعضی ها را متعجب کرد. ولی این تعجب زیادی ندارد. آنهایی که علی را دوست دارند و برایشان مولاست و محترم و مقدس کم نیستند ، با همه نوع عقیده و فرهنگ ! این را به عینه در برخورد با افراد غیر مسلمان غیر ایرانی هم دیده ام. گستره ی عشق به علی خیلی وسیع است. و علی مرد بزرگی بود. مردی که به قول دکتر شریعتی قرن ها زودتر از ظرفیت زمانه ای خودش آمد و رفت. کسی که شاید  بزرگی و انسانیت و آگاهی اش در جهالت اعراب زمانش ، و نادانی و تحجر افرادی که بعدا داعیه ی شیعه بودنش را داشتند همیشه تاریک و گم مانده است. علی انسان کاملی بود و من اینروزها به سوگ انسانیت عزادارم.


همین روزها برای راحت شدن از دست این بلاگفای لعنتی هم که شده دات کام می شوم. کمی دیگر تحمل کنید لطفا !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

بی تفاوت ، راه می روم . می خوابم . می خندم . می نشینم. نمی دانم تقصیر من است یا پاییز که احساس می کنم همه چیز خوب است. نمی دانم تقصیر... /  چرا اینهمه پاییز را دوست دارم و برایم هیچ وقت غمگین نیست. شاد است. نارنجی است. رنگ محبوبم. حتی خش خش برگهای له شده هم آزارم نیم دهند. آنها ناله نمی کنند می گویند ما هم هستیم. به ما هم فکر کن. و شاد باش. فکر کن و شاد باش. از حقیقت نترس و غمگین نشو و شاد باش . فکر کن و شاد باش. نمیدانم وسط روزمرگی هایم این سید - سید مهدی موسوی را می گویم - این روزها چرا دست از سرم بر نمی دارد. همه جا دارم می خوانمش " چاقو زده به خود که ترا خود کشی کند * حالا نَ ... مرده است فقط خون نداشته * شاعر شروع کرده و حرفی نبوده است * دختر تمام کرده و مضمون نداشته " و هی خودم را ادامه می دهم. من سعی نمی کنم ! مادر زادی مضمون دارم " حالا برقص ، رقص ... در آغوش من برقص * من مرد می شوم... و تو مانند زن برقص * دست مرا بگیر که گم می کنم تو را * در تن،تنم،تنت...تتتن تن تتن برقص " و بی هوا می رقصم . چرت می گویم. یکهویی به سرم می زند. کلاس ها را می مالم و راه میافتم تا توی این شهر گم شلوغ شوم. (مخاطب گرامی  اینجا هیچ واژه ای پس و پیش نوشته نشده است ) و هنوز " پاییز آمدست که خود را ببارمت * پاییز لفظِ دیگرِ « من دوست دارمت» * بر باد می دهم همه ی بود خویش را * یعنی ترا..به دست خودت می سپارمت * پاییز من ، عزیزِ غم انگیزِ برگریز * یک روز می رسم و ترا می بهارمت !! *


به همین سادگی این نوشته باعث شد به سرم بزند از پاییز بنویسم ! آنلاین !
همه ی شعرها از سید مهدی موسوی ست و کتاب فرشته ها خودکشی کردند! اول قرار بود فقط این شعر پایینی را برایتان بگذارم. باز از سید. ولی نوشته ی بالایی هم اضافه شد. امیدوارم حوصله تان بکشد تا آخر بخوانید.

و ایستاده مثلِ مردی ایستاده
مثلِ شبی که گریه کردی ایستاده
له می کند در زیرِ پا خود را... مهم نیست
می خواهدت ، می خواهدت اما مهم نیست
حس می کند هرگز ترا ... حتماً ندیده
در می رود مانندِ مرغی سر بریده
با هرچه دارم - از تو دارم - می ستیزم
دیگر نمی خواهم ترا اصلاً عزیزم !
هی قطره ، قطره ... قطره ، قطره ، آب گشتم
بگذار از چشمان تو پایین بریزم
من عاشقم ... بیخود تقلّا می کنم هی
از تو به سمت دیگر تو می گریزم
اینجا نشسته پیش من در حلقه ای زرد
حس تصرّف در تنم در بستر درد ...
- استاد ! من که مرده ام ، به...من چه مربوط
که شعر باید درس را پاره نمی کرد؟!
از اول این درس هی از زن نوشتم
هی عشق املا کرد... وَ هی من نوشتم
اصلاً کسی می فهمد این را که چرا مَرد
لبخند بر لب در دل خود گریه می کرد
حالا همین جای کسی که می سراید
تصویر می آید که شاعر را بیاید
حالا همینکه لاک پشتی بی اراده
آرام راه افتاده در ابعادِ جاده
حالا به فکرِ ردِ پایِ بی  گناهِ
زنهایِ بی احساسِ خیسِ اشتباهِ
پایانِ اندوهِ کسی که دستِ سردِ
افسوسهای ِ دائم ِ هیچِ مردِ
غمگین ِ شبهایِ ... نه ! او باید بمیرد
تا جاده ای بی انتها پایان بگیرد
از فلسفه تا عقده هایی نا خودآگاه
از این زمین لعنتی تا آنور ماه
از مرد ، از زن ، از هر آنکه فکر می کرد
از شکل غمگین زمان که فکر می کرد
مردی به راه افتاد و از تصویر رد شد
از زود آمد ، از همینکه دیر... رد شد
ما می رویم از دستهایی که نبردیم
ما می رویم از دست با اینکه نمُردیم
مثل سکوتی مست در حجمِ خیابان
و حرکت ِ بی انتهایی دور میدان
ما می رویم از دست ِ از دستی که رد شد
در گیجی ِ بی آدمِ مستی که رد شد
و درد می پیچد در این... در دنده هایم
دنبال در می گردم از اینکه کجایم
دنبال در حتی اگر که باز باشد
پایان همان به معنیِ آغاز باشد
دنبال ِ در از واژه هایی سر بریده
از آدمی که دیده و چیزی ندیده
دنبال در در دردهایی که نداریم
وقتی که خود را جای مردن می گذاریم
هی ربط پیدا می کنم با ... تا ... به ... بی ... که
من می روم ماندست اما آن کسی که
غم را کشیده ساکنِ امسال کرده
چیزی که ما را دائماً اشغال کرده
چیزی شبیه از هر آنچه سیر بودن
زود آمدن اما همیشه دیر بودن
چیزی شبیه میدویدم دم ددم ... مُرد
از سایه ای که نیمی از حجم مرا خورد
چیزی شبیهِ ... نه! خود من، من شبیهِ ...
یک شاعر بی من ، سکوتی بی قریحه !

ما می رویم از دست ، از دستی که رد شد
در گیجی ِ بی آدمِ مستی که رد شد !

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

روزهای کم اتفاقی هستند ! توی روزمرگی ها و عاداتمان می لولیم و ... همین .


این روزها دوستانی که از بی پولی می نالند خیلی زیادند. نمی دانم قضیه چیست. ولی خود من با  اعدادی زندگی می کنم که خیلی ها اصلا باور هم نمی کنند. خیلی هم خوب زندگی ام را می کنم. نه جایی هست که خرج نکنم و نه بد می گذرانم . حتی به ولخرجی هم معروفم. دوستان هم خوب می شناسندم. فقط چشمم سیر هست و خرج های چرت مثل هر روز یک مدل پوشیدن و بودن را ندارم. همه ی نیازهای کالایی ام را هم برآورده می کنم.هر موقع لازم باشد می گردمو کلا کمبود خاصی ندارم. برایم عجیب هست چطور دوستی که شاید ۱۰ برابر من ماهانه به حسابش پول می آید هیچوقت از شرایط راضی نیست. کمی خدا را شکر کنید. کمی چشم و دلتان سیر باشد. به خدا می گذرد. راحت و خوب !


معترض بودم به خوف -ُ به حکومتِ پدرها
به صدایِ جیغِ شلاق ، به خروج ِ توله خرها

همیشه قُل قُلِ قلیون ، پیچیده توی ِ طویله
مادرم همیشه ساکت ، اینجا حرف حرفِ سیبیله

معترض بودم به کوچه ، به ولایت ِ خدایان
به اذان و جیغِ مسجد ، منجی ِ جمعه و قرآن

همیشه غروبِ جمعه  پدرم خیلی پکر بود
مادرم کتک می خورد -ُ خداشم همیشه کر بود

یه روزی غروبِ جمعه ، زدم از طویله بیرون
خسته از صورتِ مادر ، ردِّ مشت -ُ لخته ی خون

دیگه معترض نمی شم ، چون زدم به سیمِ آخر
من دیگه بر نمی گردم ، بیچاره چشمای مادر

(محمد وثوقی)


از محمد وثوقی فقط این ترانه را دوست دارم و به نظرم بهترین کارش همین است.چون یاغی ست !کاش بهتر و محکم تر تمامش می کرد. ترانه را تقدیم کرده به شعری از رسول یونان که نه خوانده ام و نه اسمش یادم هست. همین !


پسر دایی ام پلی استیشن ۲ خریده است و روزهایی که زنجان هستم و خانه ی آنها می روم تا کله ی سحر با برادر بزرگترش فوتبال می زنیم. من آرسنال را بر می دارم و به نق زدن های آنها که تیم ضعیفی ست و سایر تیم ها را قویتر داده اند گوش نمی کنم. عشق تیری آنری است دیگر ! خیلی حال می دهد ! جایتان خالی ! بعد هم یا کلاس های اول صبح دانشگاه را می مالیم یا سر کلاس چشمهایمان را ! من دوست ندارم توی ژست باشم  و از دلخوشی های کوچکم ، از بچگی  کردن هایم ننویسم.کتاب می خوانم،زیاد ، دغدغه های بزرگ هم دارم،زیاد! ولی بچگی هایم را هم می کنم. گیم هم بازی می کنم. فوتبال هم بازی می کنم.چه طبیعی چه مصنوعی ! برنامه ی کودک هم می بینم. دوستانی که همیشه از این نوشته هایم ناراحت می شوند اگر خودشان دوست دارند سر خودشان را گول بمالند که  همیشه همه ی کارهایشان با پرستیژشان می خورد لطفا من یکی را اذیت نکنند و بگذارند زندگی مان را بکنیم ! ممنون ! 
آره پسر دلم برای "هواپیما"ی آتاری و "قارچ خور" تنگ شده است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

خاتون
کلام تو
سنگ را آب می کند
خواب را خواب
و ایوان را پر از مهتاب

در کلام خود شناوری
چون شکوفه ی سفید ماه در چشمه
بیان خویشتنی
چون فواره ای در حوض نقره

تو را در کلامت می چینم
تو را در کلامت می بویم
*
خاتون تو می دانی
میان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخوانی
تو می توانی
آتشی را به آتشی دیگر خاموش کنی
تو می توانی از ما بلابگردانی
مرگ چنان گوش به قصه ات می سپارد
که از کار خویش باز می ماند
*
خاتون
شبی خوش است
می خواهم
گیسوانت را بشنوم

لب می گشایی
نسیم شبانگاه
سراپا گوش می شود
کلام تو سرانجام
آغوش می شود.

(عمران صلاحی)


عمران صلاحی ، شاعر و  نویسنده ی ایرانی مُرد ! به همین راحتی ! به همین سادگی !
تشییع جنازه اش فردا صبح ساعت ۹ از خانه ی هنرمندان خواهد بود.


یک شعر از عمران صلاحی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

امروز جایی خواندم که هلندی ها ضرب المثلی دارند با این مضمون : "تاریکی و شب مادرانِ تفکراند . " خب این میتواند برای افرادی مثل من که بیشتر شب زندگی می کنند امیدبخش باشد. ولی در کل من با اینگونه تعاریف زیاد حال نمی کنم. من شب را دوست دارم. آرامشش را دوست دارم. اینکه شب ها بیدار بمانم - به هر دلیلی - را دوست دارم. حالا گیرم همه ی شب هیچ تفکری در کار نباشد. مهم نیست. مهم اینست که من شب را دوست دارم ! آرامشش را دوست دارم...


رفیق ! برادر ! داداشی ! حرف تازه ای ندارم بگویم. حتی اینکه دلم برایت تنگ شده است حرف نویی نیست !  فقط مخلصیم !


وقتی پرده های اول نمایشنامه ی ژاک و اربابش ، نوشته ی میلان کوندرا را می خواندم بی اختیار مسئله ی بکارت مرد ذهنم را مشغول کرد. این که این بکارت چیست؟ و چگونه می شود آن را فهمید. اینکه مردی با زنی نخوابیده باشد یعنی باکره است !؟ یا به روابط عاشقانه اش هم مربوط است. موضوع جالبی ست برای فکر کردن . اصلا گاهی دچار سوء تفاهم می شوم که برای مرد ، در جامعه ی امروز ما ، بکارت خوب است یا بی عرضگی ست؟!! اصلا فرم روابط در جامعه ی امروز ایران به کجا می رود؟ این بی پردگی در روابط خوب است یا بد؟ اینها سوال های مهمی اند !  یا اینکه فردی (مثلا من !) پیدا بشود که در پرونده اش ارتباط جنسی و حتی عاشقانه ای با کسی نداشته باشد خوب است یا بد؟(نگویید این دو ارتباط ربطی به هم ندارند. سوال من مهم است نه تفاوت این ارتباط ها !) نمی گویید این فرد مشکل ارتباطی دارد؟


این ترانه زیاد تازه نیست. زیاد هم قدیمی نیست.فقط نخوانده ایدش !

(بمبِ ساعتی)

باز دارم می تِرِکم مثِ یه بمب
تو بازم وِر می زنی زِر می زنی
تو سَرَم صدایِ تیک -ُ تاکِته
تویی که باعثِ سردردِ منی

باز دارم وول می خورم ، وول می خورم
تو خودم مثِ یه حسِّ لعنتی
انگاری اینبار می خوایْ بِتِّرِکی
تو سرم ، مث ِ یه بمب ِ ساعتی

- سقف ِ آسمونمون سولاخ شده چیکه می کنه
- عزیزم می شه رو کلّه ی من آبغوره نگیری؟

زندگیم که بدتر از این نمی شه
همه ی ثانیه هام مزخرفن
دغدغه م فقط یه بمبِ تو سرم
باقیِ دغدغه ها تویِ صفن

باز به دادم برس استامینوفن
دیگه طاقت ندارم ، نا ندارم
قول می دم که امشب هرجوری شده
کله م -ُ تو بالشم جا بذارم

- دخترِ همسایه مون ترشیده هیشکی نمی خوادِش
- عزیزم ! خفه می شی؟ اصلا ببین ! می شه بمیری؟؟

- میثم یوسفی -


دوستی چند روز پیش می گفت میثم وبلاگت خیلی خوب شده است. هم خوب می نویسی هم همه عادت کرده اند به طور مداوم بیاییند و بخوانند. خب اینکه من خوب می نویسم یا نه نظر شخصی این دوستمان بود. برایم هم زیاد مهم نیست که خوب بنویسم یا بد ! مهم اینست که چیزی را که دلم می خواهد بنویسم وشما را هم آزادی های کوچکم ، در دلخوشی های کوچکم ، در دغدغه های کوچکم شریک کنم. و اینکه خیلی ها عادت کرده اند که بیایند و اینجا را بخوانند اصلا خوب نیست. من هیچ وقت دوست ندارم تبدیل به عادت بشوم. امیدوارم اینجا را بخوانید چون دوست دارید که بخوانید. نه اینکه عادت کرده اید ! نمی دانم ! شاید اگر روزی احساس کنم که واقعا تبدیل به یک عادت شده ام مدتی ننویسم. یا اصلا کلا ننویسم. نگران نباشید. فعلا همچین حسی ندارم و دلایلم برای نوشتن از دلایلم برای ننوشتن خیلی بیشتر است !


دوستم داشته باش ! عطرها در راهند
دوستت دارم ها آه !  چه کوتاهند
(شهیار قنبری)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

"ترانه، حکایت لحظه هایی ست که باید شکارشان بکنی." همیشه اینطوری نیست، اما وقتی یک ترانه لحظه‌ای از زندگیت یا خاطرات خوبت باشد بیشتر دوستش داری. این ترانه را دوست دارم، حتما هم آن را با مقدمه‌اش و کامل بخوانید. یک بندش هم که عوض شده است . ساخته شده اش را هم شاید در آینده برایتان بگذارم!

ظهرِ یک پنجشنبه ی خوب . میدان ولیعصر . مقابل سینما قدس
تقدیم به الترا لایت گاهی عزیز . و فقط یک نخ !

تو دیر می کنی ، سیگار می کشم
هی حلقه حلقه دود ، هی دار می کشم

پُک می زنم که باز ، بی وقفه دود شم
از سرخی ِ لبات ، شاید کبود شم

معتادِ تو شدم ، تزریقی ِ یه زن
می ترسم از تو وُ ، از عاشقت شدن

بیدار کن من -ُ ، این خواب مُسریه
ترکم نکن بگو ، تکلیفِ من چیه؟

وقتی کنارتم ، تب می‌کنه تنم
می ترسم از خودم ، معکوس می زنم

تشویشه تو صِدام ، از واهمه پُرم
حرفام -ُ هر دفه ، از ترس می خورم

حالا ولی ببین 
من بی تو ... من .... تورو   .............................................................................
............................................... می ترسم از خودم 
                                                 ترکم نکن !                 نرو !

(میثم یوسفی)


ماه رمضان همه چقدر درست کار می‌شوند. مغازه دار ۱۰ تومان باقیمانده ‌ات را می دهد و راننده‌ی تاکسی کرایه‌اش را درست حساب می کند و به جای ۱۷۵ تومان ۲۰۰ تومان نمی‌گیرد ! کاش همیشه ماه رمضان باشد که از ترس یا هر دلیل دیگری هم که شده درست زندگی کنیم !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

- تو عاشقش شده ای؟

- مشخص هست که نه . من اعتقاد زیادی به عاشق شدن ندارم. نسبت به کلمه ی عشق هم حساسیت دارم. خیلی دوستش دارم. و اگر روزی به نظرم نسبت به عشق عوض شده باشد حتما می گویم که عاشق شده ام ! فعلا دلم فقط برای او تنگ می شود.

- همین. تو خیلی دوستش داری . ولی همیشه می خواهی  نسبت به هر چیزی "متفاوت" نگاه کنی . آدم ترسویی هم هستی . اَه اَه . حالم را به هم می زنی .


بیشتر ار مغزهای پوک و فسیلی حالم از روشنفکرهایی که فقط بوی دود و الکل می دهند به هم می خورد. این را چند روز پیش فهمیدم!


این ترانه ی خونی را از نادر داشته باشید تا بعد :

(صندلی الکتریکی)

 

سرم –ُ گوش تا گوش ببُر با عشق
جیگرم –ُ در آر بخور با عشق

رژِ خونی بزن بگو که چیه؟
فرقِ سیمان با دل ، آجر با عشق

 

یه کلیسا بساز تو ذهنِ خودت

قرونِ وسطی رو مجسم کن

بعد پشتِ یه بولدزر بشین –ُ

من –ُ عشقِ من –ُ ازش کم کن

 

دل من از اتاق گاز گرفت

سحری ، جوخه ای ، شلیکی کو؟

گیوتین قفل کرد رو گردنِ من

صندلیِ الکتریکی کو؟

 

دیوونه ! من دوست دارم مثِ مرگ

وقتی که آدم از خودش سیره

وقتی تنهاس –ُ حتی سایه ای نیس

وقتی حبسِ ابد واسش دیره

 

گفتی از من زمان می خوای باشه

عقربه ها سه تان دوتا نیستن

مثِ ضلعای سومِ من –ُ تو

که با ما هستن –ُ با ما نیستن

 

آره  احمق نشو ! بذار باشم

باز می خوام سر روی پاهات بذارم

بگیرم دستاتو برم اونقد

که تو زندون عشق ، جات بذارم

 

تو اتاقِ جلویی ِ خونه

Evenescence  هنوز می خونه

Going under  یا my immortal  ، نه

تو که نیستی فقط دلم خونه

 

خودکار قرمز –ُ سیاهی شب

سفید کاغذ ، آبی حست

من همش اشتراک با شعر –ُ موزیک

تو فقط اصطکاک با اینترنت

 

اگه مشهور شدی خودت –ُ بکش

عکست –ُ یه مجله چاپ می کنه

دیگه مهم می شی ولی بی عشق

دلت –ُ مرگ کافی شاپ می کنه

 

دارم از گندِ رنگ بالا می آرم

بنزین –ُ تینر –ُ افاده قاطی

سینما –ُ تئاتر پرِ سکس اند

هدیه با بهرام –ُ ایرج با فاطی

 

حیف تو حیف من خراب بشیم

عشق ، تو حسای مقدس ماس

هدفِ ما یه دورِ نزدیکه

نگو یه مرغ عشق تو تیررسِ ماس

 

انتقام چی –ُ می خوای بِکشی؟

تو به کشتن دادی دل خودت –ُ

خودتی هف تیری که پیر شده

تو بزرگ کردی قاتل خودت –ُ

 

من میخوام تو نجات پیدا کنی

زندگی تو گره زدم به دلم

دنیا رو سیلِ اشکای ِ من بُرد

من بی چکمه تا زانو تویِ گِلم

 

چن روزه نیستی زندگیم مرگه

با شکنجه با اعمالِ شاقه

با کلنگ رویِ سنگا می نویسم

تو رو با عین –ُ با شین –ُ یا ق ِ

 

دیوونه من دوست دارم مثِ مرگ

صندلی ِ الکتریکی کو؟

(نادر بختیاری)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

اگر قرار باشد فقط  دو نمایشنامه ی محبوبم را انتخاب کنم یکی "عروسی خون"ِ  لورکا خواهد بود و دیگری "کالیگولا" ی کامو . شاید علاوه بر همه ی مزایای تکنیکی و مفهومی این دوکار علایق شخصی و جهان بینی من در این انتخاب کم تاثیر نباشند. اگر قرار بر قصه ای عاشقانه باشد سرنوشت محتوم شخصیت های "عروسی خون" برای من لذت بخش تر است و اگر قرار بر عقیده و اجتماع باشد دوست دارم در دنیایی با یک "کالیگولا"ی مجنون و دیوانه که برای برهم زدن نظم جهان و نظام خدایان هرکاری می کند زندگی کنم و شاید بجنگم. این جنگیدن مهم است. مهم نیست در هیات " کالیگولا" باشی یا در ارتش مخالفانش . این جنگیدن و لذت جنون آمیزش مهم است !

"عروسی خون" در قالب کتابی با نام " سه نمایشنامه " (خود این کتاب یکی از محبوب ترین کتابهایم هست) از فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه ی احمد شاملو توسط نشر چشمه منتشر شده است که اگر اشتباه نکنم الان این کتاب به خاطر تمام شدن چاپ فقط در خود "نشر چشمه" موجود است و  "کالیگولا" ی من نوشته ی آلبر کامو و ترجمه ی شورانگیز فرخ توسط نشر فیروزه در سال ۱۳۷۵ منتشر شده است. امیدوارم اگر مایل به خواندن این دو کتاب هستید بتوانید پیدایشان کنید.فقط من دنبال یک نسخه ی اصلی از کالیگولا هستم. به فرانسه باید باشد. اگر کسی بتواند کمکم کند ممنون خواهم شد !


کالیگولا : دیوانه کی با تو از دروزیلا حرف می زند؟ تو نمی توانی تصور کنی که یک مرد به خاطر چیز دیگری جز عشق بگرید؟
کزونیا : ببخش کایوس ، من سعی می کنم که آنرا بفهمم .
کالیگولا : مردان گریه می کنند برای اینکه اشیا آنطور که باید نیستند . بگذار. اما پهلوی من بمان .
کزونیا : من هرچه تو بخواهی می کنم. در سن من انسان می داند که زندگی خوب نیست. ولی اگر بدی در روی زمین هست چرا باید خواستار افزون کردن آن شد؟
کالیگولا : تو نمی توانی بفهمی. چه اهمیتی دارد؟ شاید من از این وضع رهایی یابم. ولی احساس می کنم که در من موجوداتی بی نام و نشان به حرکت در می آیند. من در مقابل آنها چه کاری می توانم بکنم؟ اوه کزونیا ! من می دانستم که می توان نا امید شد ولی نمی دانستم که این لغت چه مفهومی دارد. من مثل همه ی مردم تصور می کردم که یک بیماری روحی است. ولی خیر ، این جسم است که درد می کشد ، پوستم ، سینه ام ، اعصابم رنجم می دهند. سرم پوک و تهی است و دلم بهم می خورد. از همه وحشتناکتر این طعمی است که در دهان دارم. نه خون، نه مرگ ، نه تب . ولی ترکیبی از همه ی اینها با هم ، فقط کافیست زبانم را تکان دهم تا همه چیز به رنگ سیاه درآید و موجودات از من متنفر شوند. چقدر سخت است. چقدر تلخ است یک انسان شدن !

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM