تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

اطلاعات بیشتر در سایت گل سرخ ترانه

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

دیشب یک ترانه اینجا گذاشتم و بنا به دلایلی بلافاصله برداشتمش. ولی نمی دانم هانیه کی ترانه را کش رفت !!! حالا هم یک ترانه ی قدیمی دارید و هم ترانه ی مذکور را ! خیلی جالب شد !!!


از کدوم ستاره باید
پر زد -ُ رو بومت اُفتاد
تا تو آخرین نفس ها
توی دستای تو جون داد

از کدوم گُل می شه فهمید
این بهار چقد بهاره
جز همون گُل که هنوزم
گرمیِ دستات -ُ داره

با کدوم شب می شه رفت -ُ
از خودِ چشات طلوع کرد
با کدوم گل / واژه می شه
این ترانه رو شروع کرد

این حماسه رو شروع کن
ای همه گل / واژه ی نور
جا نمون رویایِ جاری
رو تنُ این خوابِ ناجور

تن حریرِ آینه پیرهن
عاشقِ پروانه بازی
من میام همپایِ چشمات
رویِ یک خطِ موازی

این من -ُ از نو شروع کن
پا به پا همپایِ من باش
وقتِ خوابِ نازِ چشمات
خفته ی زیبایِ من باش

(بهار ۸۳)


هی رفیق  ! من دلم سفر می خواهد !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دیشب سینما ۴ را می دیدم. " هتل روآندا" ، فیلمی در باره ی نسل کشی توتسی ها در سال ۱۹۹۴ که پس از سقوط هواپیمای رییس جمهور وقت رواندا در نزدیکی کی‌گالی پایتخت این کشور به‌ وقوع پیوست. قوم توتسی این عمل را به قوم اکثریت "هوتوس" نسبت داد. همین امر آغاز درگیری‌های شدید میان این دو قوم شد که‌ به‌ کشتار حدود ۸۰۰ هزار توتسی رواندايی و هوتوسهای ميانه رو در مدت 100 روز توسط هوتوسهای تندرو منجر شد. جنايت رواندا  در نوع خود بى نظير است. پيش از سال ۱۹۹۴ يعنى تنها ۱۲ سال قبل ۸۵ درصد جمعيت كشور رواندا را قوم توتسى به خود اختصاص مى دادند. بعد از نسل کشی ها ۷۵ درصد جمعيت توتسى ها بى رحمانه از بين رفتند.
یک صحنه ی فیلم خیلی دردآور بود
. وقتی که شخصیت اصلی داستان بعد از تهیه ی غذا برای آنهایی که در هتلش پناه گرفته بودند ،در راه برگشت ، توی جاده و هوای مه آلود از راننده شاکی می شود که اشتباه آمدی و ما توی رودخانه هستیم که اینقدر ماشین بالا پایین می پرد. ولی وقتی پیاده می شود می بیند زن و مرد و کودک و بزرگ هست که کشته شده و توی مسیرشان ریخته اند و اینها از روی جنازه ها رد می شدند.
اصلا نمی شود تصورش را هم بکنی . درعرض ۱۰۰ روز نزدیک به یک میلیون نفر کشته می شوند. فقط به خاطر نژادشان ! نمی دانم اینها چه گناهی داشتند که سیاه به دنیا آمدند.این چه برابری است؟ خدا خوب سیاهشان ( و سیاهمان کرده) که از هرکس به اندازه ای که به او داده ام بازخواست می کنم. خدا به سیاهان جز فقر و مرگ و درد چه چیزی داده است؟ از دیشب به این طرف  فکر می کنم دوست داشتم یک سیاهپوست به دنیا می آمدم. فقط برای مبارزه با سرنوشت نحسم. من به خدا اعتقاد دارم ، به شفقت و رحمتش هم ،دوست خوبی برای من هست گرچه شاید من دوست خوبی برایش نباشم .  فقط از بعضی کارهایش سر در نمی آورم !


موخره :

دارم یه جاده می سازم / تا ماشینا از روش رد شن / دارم یه جاده می سازم / میون نخلا / تا روشنی و تمدن از روش رد شه.
دارم یه جاده می سازم / واسه سفیدپوسّای پیر و خرپول / تا با ماشینای گُندشون از روش رد شن و منو این جا قال بذارن / اینو خوب می دونم که یه جاده به نفع همه س : / سفید پوسّا سوار ماشیناشون میشن / منم سوار شدن اونارو تموشا می کنم / تا حالا هیچ وخ ندیده بودم / یکی به این خوشگلی ماشین برونه
آی رفیقا ! / منو باشین : / دارم یه جاده می سازم

(لنگستون هیوز / شاعر سیاه پوست / ترجمه ی احمد شاملو )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

احمد کایا ، خواننده و مبارز تُرک ، همیشه محبوب ترین خواننده ام بوده است. به اندازه ی او فقط فرهاد را دوست دارم. دوست دارم شما هم بیشتر بشناسیدش. یغمای ِ عزیز کتابی جامع و کامل از ترانه هایش را ترجمه کرده است که سخت منتظر انتشارش هستم. این دو لینک را در مورد کایا داشته باشید تا بعد :

احمد کایا:دموکرات خسته  ، ما سه تن بودیم


هفته ی پیش جشنواره ی تئاتر عروسکی بود و پسر دایی ام حامد هم اجرا داشت. " مرگ مبارک به نویسندگی و کارگردانی حامد ذبیحی" . متاسفانه بجز دو اجرا نتوانستم بیشتر هوای بچگی را توی خونم تزریق کنم. ولی اجرای حامد باعث شد از هوای یک ترانه پُر شوم! نقدا یک بندش را داشته باشید تا بعد . جای خالی را خودتان پر کنید . طبعا هرگونه تشابه اسمی زاییده ی ذهنتان به پای خود شماست و ربطی به من ندارد !!

" وقتی که مبارکم به دست ما سیا می شه / می بینی ... سوپور یک شبه کدخدا می شه ! "


و یک ترانه :

این کبودیِ رو لبهام                 جای بوسه هاتِ لابُد
داری فوتم می کنی با               شمع هایِ کیکِ تولُد

من به خاطرت می میرم            تو ستاره تر می مونی
من کلاغ می شم ، تو وقتی        که کلاغ پَرُ می خونی

من سقوط می کنم تا                 تو بازم پرنده تر شی
یه درختِ تازه می شم              تا بازم واسه م تبر شی

هرچی بیشتر دست و پا می زنی بیشتر تو تنم فرو می ری
رو چشام خیس می شی ، رو لبام گُر می گیری

بذا ته بگیرم اینبار                   توی ِ حسِ ته گرفتن
شاید از نفس بیافتم                  شاید عُقَّم بیاد از زن

ولی از یه حسِ مرده               پُرِ دیوار -ُ ملافه م
خیلی از خودم می ترسم           تو خودم بدجور کلافه م

دارم از نفس میافتم                 توی خونه ای دوخوابه
بیست و چند تا شمعِ سوخته       زیرِ عکسی که تو قابه

هرچی بیشتر دست و پا می زنم ، بیشتر تو چشات فرو می رم
رو لبات گُر می گیرم ، تو نگاهت می میرم


صدا بحث ِ دیگریست ، مُجزّاست ، صداست .
سردرد خوردنیست ، میز خوابیدنیست، مرد جلو آینه خواهد ایستاد.مبلها ریزه ریزه فرو می روند تو زمین .
سکوت پُر از نقطه چین است.
دلم می خواهد حرف بزنم. چیزی غیر از سکوت بنویسم . هق هق ِ زن را بنویسم . مرد را و ... ترس را .
بله . ترس را !
ترس را تو خیابانی که منتهی می شد به سگ ها. سگ ها پارس می کنند. سگ بودن نه هق هق است نه دودِ سیگار . امّا صدای پارسشان ... .
صدا چیزِ دیگریست . صدا یعنی ایستادن ِ مرد جلوِ آینه . یعنی هق هقِ زن .

(حجت بداغی / من فکر می کنم من)


* عنوان برگرفته از ترانه ای با صدای احمد کایا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

با کوچه آوازِ رفتن نیست ، فانوسِ رفاقت روشن نیست
نترس از هجومِ حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست ....

وقتی تو نباشی من به من مشکوکم
به هر گل به هر سایه روشن مشکوکم
مشکوکم به اشکِ کبوتر مشکوکم ، به خوابِ خاکستر مشکوکم

بی تو به کابوس و به رویا مشکوکم
به شعله به پروانه حتی ..... مشکوکم !

با کوچه...

(ایرج جنتی عطایی / با صدای مانی رهنما)


حالا تو دستِ بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم
خوبیِ ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه    اومدنی رفتینه
...

کسی حرف من و انگار نمی فهمه
مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهایی مو از من نمی دزده
درد ما رو در و دیوار نمی فهمه
.....

سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه
دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته ...حقیقته....

(شهیار قنبری/ با صدای داریوش)


این ترانه ها و خیلی ترانه های دیگر ، همه ی روزهای منند. من در حالت عادی دقیقا این مدلی گوش می دهم و به راحتی زندگیم ادامه دارد ! گاهی شاد. گاهی غمگین. در ضمن سقوط همیشه محبوب ترین ترانه ی من بوده !


ولی واقعا عجب دیالوگ هایی گفتیم و شنیدیم آن شب . در جمعی که همه ادعای نوشتن یا سینمایی بودن داشته باشند کمتر از این انتظار نمی رود ! فعلا این دوتا یادم هست ! (حافظه ی من معمولا با تاخیر به راه می افتد!! وگر نه دوست داشتم همین ها را در پست قبلی بنویسم !)

- بُدوئیم؟
- می دونم گولم می زنی و باز از نصفه راه بر می گردی ولی عیبی نداره دوست دارم گول بخورم ، بُدوئیم !

---

- اگه این خونه س پس خونه ی ما چیه؟
- خونه ی ما خونه ی ماست خونه ی اینا هم خونه ی اینا 
- میثم دقیقا مثل شاگرد تنبلای کلاس ابلهانه ترین جواب ممکن رو دادی !

---

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

همه ی آن ساعت ها ، وقتی داشتیم مثل بچه ها می دویدیم ، به کودکی ام فکر می کردم. هوس گرگم به هوا کرده بودم اما نگفتم. راست می گویی ! شاید ما سالها پیش یک بار یک جایی هم بازی بوده ایم !


الان هوس ِ سهیم کردن شما در یک حس را دارم. با یکی از اولین ترانه هایم که خیلی دوستش دارم و با همه ی ضعف های تکنیکی و تالیفی اش بخاطر حسی که نسبت به ترانه دارم تغییر چندانی نداده ام و خوشبختانه به اجرا هم رسیده است !


(عکس ِ آه)

تو کلاس کنارِ اون تخته سیاه ، نبشِ اسفنج و گچا عکسِ یه آه
آره عکسِ آهه اسمِ من و تو ، سندِ رد شدنِ هزار تا ماه
از روزایی که خوشی بود و نفس ، از روزایی که تو بودی و نگاه
از روزایی که ستاره ها همه ، پا به پا ترانه بودن تویِ راه

خوشیامون پر کشید ، یکی آه -ُ سر کشید
خوابِ کودکی خوشه ، اما کودکی پرید

خاطراتمون همه خط خطی اَن ، خودمون هم یه صدا قعرِ یه چاه
روزامون هم همه شون حسرتی اَن ، روزایِ مُرده / غلط / رفته / تباه
از کدوم بغضِ تَرَک خورده بگم؟ از کدوم ثانیه های بی گناه؟
که هنوز عکسِ یه آهه اسمِ ما ، جاریه کنارِ اون تخته سیاه

خوشیامون پر کشید ، یکی آه -ُ سر کشید
خوابِ کودکی خوشه ، اما کودکی پرید


من هنوز بچگی می کنم. فقط بعضی وقتها باید باور کنی که بزرگ شده ای. هنوز بهترین هم بازی های من بچه ها هستند. از کودکی و حسرت آن رزوها برای من بنویسید. حتی اگر تکراری. از بچگی هایتان برای من بنویسید. از کودک درونتان...
حالم خوب نیست . دلم برای بچگی تنــــگــ ... ...... ..... ..... .... حالم خوب نیست !

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

زندانبانان نیز زندانی اند ، اما...
کلید زندان را به همراه دارند
و نمی گریزند !

(واهه آرمن)


این ترانه ، این روزها دیوانه ام می کند! همین روزها به طور کامل با موزیک برایتان خواهم گذاشت !

تو می خندی ، حواست نیست ، دارم آروم می میرم
تو می رقصی -ُ من عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی ،چه گیرایی، چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستایِ تو باید به سیگارم حسادت کرد

من -ُ پُک می زنی آروم ، خرابم می کنی از سر 
رُژِ لب رویِ ته سیگار ، تنِ من زیرِ خاکستر
من -ُ پُک می زنی آروم ، خرابم می کنی از سر 
رُژِ لب رویِ ته سیگار ، تنِ من زیرِ خاکستر

تنم می لرزه وُ می ری ، حواست نیست
هوام -ُ کام می گیری، حواست نیست
حواسم هست و می میرم ، حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ، حواست نیست

تنم می لرزه وُ می ری ، حواست نیست
هوام -ُ کام می گیری، حواست نیست
حواسم هست و می میرم ، حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ، حواست نیست
                 حواست نیست.....

(رستاک حلاج)


سفر آخرم با قطار چیزهای جالبی داشت.از حرف زدن با پیر مردی که ادعا می کرد کلی وضعش خوب هست ، از چیزهایی که ما فکرش را هم نمی کنیم مثل جمع کردن پول سکه ای و فروختنش به قیمت سه ، چهار برابر ثروتی به هم زده ، ولی دمپایی پایش بود یا صحبت های پسری که تازه سربازی اش را در جزایر جنوبی تمام کرده بود و چون از کشتی اسرائیلی که در جزیره ی ایرانی لاوان سوخت گیری کرده بود ،عکس انداخته بود اضافه خورده بود گرفته تا دیدن یک دوست قدیمی به صورت اتفاقی !
در ضمن این هفته روی مارکوپولو را کم کردم. شنبه صبح مراغه ، شب میانه ، یک شنبه دوباره مراغه ، دوشنبه صبح زنجان ، ظهر تهران ، بعد دوباره زنجان ، فردا بازگشت به تهران و احتمالا شنبه سفر به همدان یا سلطانیه ! ما اینیم !


فردا خانه ی ترانه بزرگداشت فرهاد مهراد هست. ساعت ۱۳:۴۵ / یوسف آباد / فرهنگسرای شفق. دوست داشتید بیایید !


کون خر را نظام دین گفتماندر این آخرجهان ز گزافطوق بر گردن کپی بستمعجز خواهید روح را که ز عجزحلیه آدم و خلیفه حقزاغ را بلبل چمن خواندمدیو را جبرئیل کردم نامای دریغا که کان نفرین رااز خری بود آن نبد ز خردتوبه کردم از این خطا گفتن

پشک را عنبر ثمین گفتمبس چمن نام هر چمین گفتمنام اعلا بر اسفلین گفتمصفت روح بهر طین گفتمبهر ابلیس و هر لعین گفتمخار را سرو و یاسمین گفتمژاژ را حجت مبین گفتماز طمع چند آفرین گفتمکه خر ماده را تکین گفتمهمه عمرم بس ار همین گفتم

(مولانا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حضور من اين جا برگي است
که از درخت
با وزنِ من مي افتد.

و زکريا درفاصله اغوا مي ديد، در سهرورد وقتي که گفت : نزديک ترين فاصله ي ما با مفاهيم وقتي است که رهايشان مي کنيم . و شهاب گفته بود : زندگي را هم وقتي که رها کردم فهميدم .  - ومرگ ، وقتي به آن رسيديم ديگر نيستيم تا رهايش کنيم ، و همين است که در فهم ِ آن عاجز مانده ايم!

حضور من اين جا
غيبتِ تو در اين جاست.

( يدالله رويايي-هفتاد سنگِ قبر)


افشين سياهپوش عزيز کم کم آلبوم دومش را هم به عنوان خواننده آماده ي انتشار مي کند. امتياز آلبوم اول با نام آشفته گيسو واگذار شده است و احتمالا تهيه کننده تا اواخر مهرماه آلبوم را در دسترس عموم قرار خواهد داد. یک آهنگ که افشین عزیز اجازه اش را به من داده تا به دست دوستانم برسانم را نقدا داشته باشید تا بعد. ترانه ی" بمونم یا نمونم " با آهنگ، ترانه و صدای افشین سیاهپوش و تنظیم رسول رسولی. انصافا تنظیم خوبی دارد و کلا کار خوبی ست.


وضعیت انتشار کتاب اصلا خوب نیست. این روزها که دنبال کارهای کتابم هستم این را بیشتر می فهمم. ناشرهایی که خودشان تماس گرفته بودند و قصد تهیه و انتشار کتاب را داشتند حالا مردد هستند. مخصوصا در بحث مجوزها. من هم برای همکاری قول گرفتن مجوز کامل را می خواهم. اگر مجبور شوم هیچ وقت کتابی منتشر نکنم یا اگر بدانم خودم توانایی گرفتن مجوز ها را دارم به شرط اینکه خودم تهیه کننده باشم این کار را خواهم کرد، ولی اینکه نصف ترانه ها و حتی اسم کتاب تکلیف مشخصی نداشته باشند اصلا قابل قبول نیست !


نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم
 هلهله هاي من وتو
 چطوري ثبت مي شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
 نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

(حسین پناهی)


کار کودک نوشتن هم شیرین است و هم سخت. این روزها که روی یک سفارش شعر کودک برای برنامه ای انیمیشن کار می کردم سختی اش را بیشتر درک کردم. اینکه چیزی بنویسی که رده ی سنی داشته باشد ، کمی از مفاهیمی که دوست داری بگویی رعایت شود ، به سفارش هایی که کرده اند توجه کنی و در نهایت برای مخاطبت قابل فهم باشد کار آسانی نیست. اما شیرینی خاصی هم دارد. جالب هست که خیلی از شاعران و نویسندگان بزرگ ما مثل شاملو برای کودک کار کرده اند. من دوست دارم دلیلش را همین لذت بدانم و ادای دین به کودکی ها. نه مسائل دیگر !


با خودم عهد کرده بودم روی این وزن دیگر ترانه ای ننویسم. از بس که کار شده است. سه بند از همین ترانه ای که خواهید خواند هم به خاطر همین مساله یکی دو سالی بود گوشه ی دفترم خاک می خورد. اما دلم نیامد بی خیال آن دو بند شوم. اتفاق جالبی هم افتاد که باعث شدن برای کامل کردنش بیشتر انگیزه داشته باشم.

شب بویِ تَعَفُّن داشت                 رویایِ تو واهی بود
تصمیم کمال ، اما                     تقدیر ، تباهی بود

چشمانِ تو کمرنگ -ُ                 لبهایِ تو مسمومند
دستانِ من افیونی                     طاعون زده وُ شومند

از تاول ِ آیینه                         تصویر نمی روید
لبهای تو را حتی                     این بوسه نمی شوید

من مرگ ترین لحظه                بی حادثه بر خوردم
با خاطره هایِ تو                     من جای ِ تو می مُردم

با وهم ِ تو ، بی وقفه                می بارم و بیدارم
آغوشِ تو مُسری نیست              من شوقِ خزش دارم

هر پیک به یادِ تو                    یک ریز گلو می سوخت
هر خاطره که می مُرد              لبهای مرا می دوخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

- تو فکرِ تو چیه والنتین؟
- تو نیستی !

( قرمز - کریستف کیشلوفسکی )


همه شب در بولوارها ، پیرمرد مومنی که کلاه شاپو و کراوات پهن دارد از میان مردم می گذرد و بیهوده و پیاپی تکرار می کند : « خدا بزرگ است. به سوی او بیایید. »برعکس همه ی مردم به سوی چیز دیگر می دوند که آن را خوب نمی شناسند و یا به نظرشان واجب تر از خداوند جلوه می کند. در آغاز وقتی که تصور می کردند این هم مرضی ست مثل مرض های دیگر مذهب جای خود را داشت. اما وقتی که دیدند جدی است به یاد خوش گذرانی افتادند. همه ی اضطرابی که در طول روز بر چهره ی آنها نقش می بندد در غروب سوزان و گردآلود ، در نوعی هیجان سبع و آزادی نادانسته که همه ی ملت را تب زده کرده است تحلیل می رود.
« و من هم مانند آنان هستم. چه باید کرد؟! مرگ برای کسانی مثل من هیچ نیست. حادثه ای است که به آنها حق می دهد.»

( طاعون - آلبر کامو)


بعضی وقتها دوست داری برای کسی ترانه بگویی. کسی باشد که همه ی ترانه هایت را به او تقدیم کنی. اما...

لب می زنم تو رو      پس می زنی من-ُ
از ساعتِ تنت          کم می کنی زن-ُ

تو مرد می شی -ُ       زن مست می کنه
دستات قلبم -ُ            بن بست می کنه

گُم می شه تو نگات    آرایه ی تضاد
من فوت می کنم       چشمات -ُ توی باد

زن می شی -ُ هنوز    تا تو معطلم
تو ساده و لطیف       من شکلِ تاولم

می خوابی -ُ من از    پلکات می پرم
می خندی -ُ هنوز      تاول زده سرم

می رقصی -ُ زمین    می لرزه با تنت
بی هوش می شم از   گلهای پیرهنت

تب می کنی -ُ من      پس لرزه می زنم
وقتی که نیستی         درگیر مُردنم
                            درگیر مُردنم..........................

( این ترانه شکل دیگری داشت. به واقع خفن تر از این بود. در نهایت بعد از ادیت خیلی ملایم تر شد. )


< هر که را از دور می بينم
گلويم خشک می شود
می ترسم نکند
اين بار
اشتباه نگرفته باشم
بانو!
من به دنبال تو می آيم
تو هم از من بگريز
بگذار ديرتر بميرم. >

(بانو و آخرین کولی سایه فروش - کیکاووس یاکیده)

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |