تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

- قبلا بابا صِدام می کردی
- جوونیه و هزار خریت.
- همیشه دنبال یه دنیای بی عیب و نقص بودیم
- پیداش کردین؟
- هرگز !
-----------
- فکر نکن عاشقِ این پسرم ، اون خودشم می دونه ربط زیادی به من نداره. فقط بهتر از اینه که اسم تو روم باشه !
-----------
- حتی اگه همه ی مردمو احمق تصور بکنی لزومی نداره خودتو به حماقت بزنی.
- زمانی منو دوست داشتی.
- تنها احمقِ خونواده من بودم.
- مادرتم منو خیلی دوست داشت
- تو چی؟
-----------
(اینها قسمتهایی از دیالوگ های نمایش زمین مقدس به نویسندگی و کارگردانی ایوب آقاخانی و بازی داوود رشیدی و افسانه ماهیان هست. هر روز ساعت ۲۰ تالار قشقایی تئاتر شهر اجرا می رود. قسمت های خوب زیادی داشت و برای یک نویسنده ی ایرانی خیلی خوب بود. کلا کاری بود که چسبید !با خودتان است ، می توانید از دستش بدهید یا نه !!


من دراکولایی بودم که این روزها عجیب اصیل شده‌ام! وقتی چهارِ صبح می‌خوابم و پنج بیدارم!


 رستاک از دوستانی‌ست که در مدت یک سال ترانه‌اش عجیب جلو رفته! آهنگساز و خواننده‌ی بسیار قابلی هم هست. به احتمال زیاد در آلبوم بعدی عصار شعر و ملودی دارد. ترانه‌ی "حواست نیست" اش را هم روی گوشی موبایل دارم و از آهنگ‌هایی ست که این روزها زیاد با خودم زمزمه می کنم. زیاد! یک ترانه‌ی خوب دیگر از رستاک را باهم مرور می کنیم.

(تک شات)

احساس ِ خوبی نیست اما این اواخر
حس می کنم پیشِ تو امنیت ندارم
بیهودگی قد می کشه با من کماکان
از بس برایِ تو اهمیت ندارم
وقتی تو هر شب قهرمانِ قصه می شی
من دیر یا زود آخرش باید بمیرم
دستاتو رویِ گردنِ من حلقه کردی
تا حسِ جون کندن رو راحت تر بگیرم
من پشتِ پرده ، کوچه و تک شاتِ رفتن
هر شب یکی از رویِ پرده پاک می شه
من اشک می ریزم تو اما دور می شی
این فیلم نامه باز وحشتناک می شه
رو صفحه ی همراه از بس رفتم از دست
بی عرضگیمو روی کاغذ نت کردم
بشمار تا امشب برای ِ چندمین بار
تو ضربه های ِ پشتِ خطی فوت کردم
وقتی می آی در بازه، وُدکا ته کشیده
بازیگرت روی زمین بیهوشه دیگه
با این سیاهی لشکرت نای جنون نیست
حق با کیه؟ من یا تو یا آغوشِ دیگه؟
شب هایِ اکران ِ تو من توقیف می شم
خوابم رو حتی از اتاقت دور کردم
راحت بخواب از درد مدتهاست خوابم
دیوونگیمو از شبت سانسور کردم
تیتراژِ پایان ، زجه های تکنوازی
موسیقیِ بی وقفه ی بی عرضگیمه
من بر اساسِ یک حقیقت می نویسم
این گوشه ای از خاطراتِ زندگیمه
وقتی رکوردِ هرزگی رو می شکستی
گستاخیِ آغوشتو تشویق کردم
دستاتو از رو گردنم بردار ، مُردم
از بس هواتو تو رگم تزریق کردم

(رستاک حلاج)


آدم بعضی وقتها نمی داند گریه کُند یا بخندد! وقتی بعد از یک جلسه ی کذایی مردک مثلا ادیب و شاعر و منتقد ۶۰-۷۰ ساله می آید و به نامزد یکی از بچه‌ها شماره می‌دهد و یا یکی از دوستان همین مردک متاسف هست که چرا این آقا (در این سن و سال) با دخترهایی می گردد که یا لاغر مردنی‌اند یا قیافه‌ای ندارند و به خودش میبالد که..... روحيه كه چه عرض كنم. رويي دارند اين‌ها...




فضول گشته​ام امروز جنگ می جویمتنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدملگن نهاد خیالش به چشمه چشممبگفتمش که به خونابه جامه چون شوییبه سوی تو همه خون است و سوی من همه آب

(مولانا)

منوش نکته مستان که یاوه می گویمدلا برو تو ز پیشم تو را نمی​جویمبهانه کرد کز این آب جامه می شویمبگفت خون همه زان سوست و من از این سویمنه قبطیم که در این نیل موسوی خویم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دنیا بد است ، اما در حقِ آن کس که نداند که دنیا چیست . چون دانست که دنیا چیست، او را دنیا نباشد.
می پرسد «دنیا چه باشد؟»
می گوید « غیرِ آخرت »
می گوید« آخرت چه باشد؟ »
می گوید « فردا »
می گوید « فردا چه باشد؟ »
(مقالات شمس - شمس الدین محمد تبریزی )


من به نوشتن معتادم. به فکر کردن هم. شاید برای همین است که اینهمه لاغر مانده ام. من با فکرهایم زنده ام. با فکر هایم. من به تو هم فکر می کنم. مطمئن باش !


خُب. لبنان هم تمام شد.برای خبرگزاری ها و تلوزیون ملی هم دل نگرانی نکنید. پرونده ی هسته ای ( که حق مسلم شماست !!!) هنوز بازاست. آدم که همین لحظه دارد می میرد در گوشه و کنار دنیا ، در همین ایران خودمان زیاد هست تا برایش دلسوزی کنیم !


خیلی وقت است شعرها را فقط به نگاه شما وصله می کنم.
این روزها فقط از هوای شما پُرم
    وقتی که نمی خوابم و از خواب می پَرم
خواب ترسناک که می بینم
حتی خواب شما هم ترسناک است خانم !
     خواب می بینم معتاد شده ام 
معتاد بوده ام و خوابش را می بینم
خوابت را می بینم


شما را دوست دارم چون سهمی از اعتیاد من هستید
سهمی از خواب هایم
سهمی از بیداری هایم
باور کنید خانم ! باور کنید !
شما را دوست دارم چون از شما نوشتن را ... نوشتن را ! نـــــــــــــــــــــــــــــ ....


دلم هوس یک دوست داشتن بد را کرده است! دوست داشتنی تا مرز خفگی ! بعضی وقتها اینطوری می شود. و زود می گذرد. من به تنهایی خودم وفادارم ! نگران نباشید !


"می دونی بارِ اول برای چی تیراندازی کردم؟ برای اینکه یه نفر با وجود هفت تیر بزرگم پامو لگد کرد!"

وقتی داشتم دوباره دسته ی سیسیلی ها را می دیدم و به این دیالوگ رسیدم یاد یک نفر افتادم که به خودش خواهم گفت !!!


فردا در حسینیه ی ارشاد دین و مدرنیته به بحث کشیده می شود. دوست داشتید بروید !


این هم از ترانه هایی هست که سه چهار سال می شود نتوانسته ام ادامه اش دهم !

قرارِ از تو تر شدن ، درست ساعت ِ پنجِ عصر
دوباره در به در شدن ، درست ساعتِ پنجِ عصر

...


«گریستن، هلیا!  تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز!» 

 بار دیگر شهری که دوست می داشتم نادر ابراهیمی


همین ! شاد باشید و درست !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این چنین ، در چشم انتظاری ،
شب ها چندان دراز می گذرد
که ترانه ریشه افشان کرده درخت وار بر بالیده است.

و آنان که به زندان ها اندرند -مادر!-
و آنان که روانه ی تبعیدگاه شده اند
هر بار که آهی بر آرند
- نگاه کن! -
اینجا برگی بر این سپیدار
می لرزد.

یانیس ریتسوس، شاعر یونانی / ترجمه ی احمد شاملو


فواد حجازی از معدود آهنگسازان بعد از انقلاب هست که قبولش دارم. کارش را خوب بلد است. موزیک کلاسیک خوانده و زده و قبل از اینکه پاپ کار کند کارش کلاسیک بوده. دنیای بزرگی دارد . بسیار با سواد و توانا و فهمیده هست. خیلی ها مثل اصفهانی ، خشایار ، شادمهر و ... با او شروع کردند و بدون شک علیرضا عصار خیلی از موفقیت هایش را مدیون فواد هست. اما انگار عصار اشتباه بزرگی را دارد مرتکب می شود. شهرداد روحانی و تفکراتش اصلا هم سویی با عصار ندارند و ترانه ی ناموفق جام جهانی نشان داد که این دو به سرانجام خوبی نخواهند رسید. اما عصار انگار این را نمی فهمد. فواد هم نه نیازی دارد که مانع همکاری عصار و روحانی بشود و نه علاقه ای. اما در زمینه ی موسیقی قطعا عدم همکاری حجازی و عصار به ضرر موسیقی ما و بیشتر به ضرر هر کدام از این دو نفر خواهد بود.نزدیک به ۱۰ سال برای هم انرژی گذاشتن کم نیست !
حالا اینها را برای چه نوشتم؟ چند روز پیش بعد از سه چهار ماه دوباره پیش فواد بودم. آرش هم بود. همیشه حرف زدن با فواد برای من لذت بخش بوده . این بار هم ۳-۲ ساعت حرفهای خوبی زده شدند. اما فواد بین حرفهایش چیزی گفت که دوست دارم شما هم در موردش نظر بدهید :

< تصورش را بکنید . قدیم برای عشق و به خاطر عشق چه کارها که نمی کردند. روزها و ماه ها با شترو اسب و .. از شهری به شهر دیگر در راه بودند ، می کوبیدند و می رفتند تا مثلا معشوقه شان را ببینند یا دختری را خواستگاری کنند. به خاطر دختر خون می ریختند ، کوه می کندند ، قبیله ها به جان هم می افتادند ، و ... اما امروز به واقع عشق ها شیشه ی ماشین به شیشه ی ماشین شده است. همه ی زندگی اینگونه اتفاق می افتد. شیشه ی ما شین به شیشه ی ماشین ، عاشق و فارغ می شوند ! دیگر تکلیف موسیقی و ترانه و شعر و شعور این زندگی مشخص است ! >
مشخص هست که هیچ وقت این ارتباطات چندش آور جایی برای دفاع ندارند. اما عشق های خرکی و بی منطق آن روزها را هم نمی پسندم . عشق هم باید منطق داشته باشد ، تفکر داشته باشد و آرمانی باشد !!


بعد از دوسه ماهی که از تئاتر شهر ( و نه تئاتر) دور بودم دوباره چهار راه ولی عصر دارد خاطرات خوبی را به من هدیه می دهد. اما این چند اجرای اخیری که دیده ام آنچنان که از قدیمی ها خاطره دارم نچسبیدند. " یک شب دیگر بمان سیلویا" کار چیستا یثربی یا "حرفه ای ها" نوشته ی دوستا کواچویچ و کارگردانی بابک محمدی ،" گلهای شمعدانی" ، "خرده جنایتهای زن و شوهری" و خیلی های دیگر... دلم یک بازی فوق العاده ، یک نمایشنامه ی عالی ، یک کارگردانی بی نقص ، یک صحنه ی غافلگیر کننده ، دلم یک دیالوگ تکان دهنده می خواهد !برای رضا کیانیان هم دلم تنگ شده است !
البته از اجراهایی که این روزها دیدم "ددالوس و ایکاروس" بد نبود ! کارهای نویی کرده بودند ، بازی خوبی داشت ، یکی دو موقعیت طلایی در کار بود . کلا کار کم نقصی بودو یک تئاتر فرمی خوب. اما چیزی نبود که من دنبالش هستم ! شاید توقعم خیلی بالا رفته !


 برای دوستانی که این مدل ترانه ها را بیشتر دوست دارند :

(وهم ِ بوسه)

 

تکثیر می شم ، با وهمِ بوسه

آروم می شم، با یک نوازش

من مات می شم،  توی نگاهت

بی جنگ و پیکار، بی صلح و سازش

تا با تو بودن ، تا از تو مردن

هی دیر می شه ، لعنت به ساعت

من گیج می شم ، از درکِ چشمات

از لحظه وُ حال ، تا بی نهایت

تو نور می شی ، من کور می شم

تو دشنه می شی ، من دیس می شم

ابلیس می شم ، با خنده ی تو

از ابر چشمات ، هی خیس می شم

لمس ِ تنِ تو ، بی ابتلا نیست

تقدیر ما هم ، از هم جدا نیست

طعمِ گناه -ُ ، طعمِ تنِ تو

اصلا خدا هم ، بی تو ...

(میثم یوسفی)


مرتبط :۱-  مصاحبه ی سال گذشته ی من و آرش افشار با فواد حجازی . 
         ۲- عکس هایی از نمایش ددالوس و ایکاروس .
         ۳- گفتگو با همایون غنی زاده کارگردان نمایش ددالوس و ایکاروس .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دوستان زيادي از اينجا انتظار ترانه دارند. دو ترانه ، يکي از خودم و يکي هم از يک دوست تقديم به اين دوستان.
ابتدا ترانه ي خانم الهه سليمي ، همسر دوست ترانه سراي عزیزم نيما کوکلاني را باهم مي خوانيم . سه ، چهار سالي هست که همسر نيما همراهش توي جمع هاي ترانه با ماست . هميشه نيما مي گفت طي اين مدت اگر يک تکه آجر را با خودم مي آوردم چند خطي مي نوشت!! اما همسرش هيچ مدلي توي وادي نوشتن نبود. تا اينکه به قول خودش يک دفعه از دو سه ماه پيش هوس مي کند بنويسد و البته ترانه ! اين ترانه هايي که حالا هي مدام براي ما مي خواند براي کسي که خيلي تازه شروع کرده واقعا خوب هستند. يکي شان را با هم مرور مي کنيم.


(تبعيدي)

تبعيد شدم از تو                    در وحشتِ آئينه
اينبار کسي با من                  بيدار نمي شينه

 گوشِ کَرِ احساست               فريادِ من -ُ نشنيد
دستاي نيازم رو                   کال و نرسيده ، چيد

 ليوانِ تنم پُر شد                  من ريختم از احساس
بازم که تو مي خندي             خالي شده اين گيلاس

 قد مي کشم از تب يا             هذيانِ کشش دارم؟
ديوارِ تو کوتاهه؟                  يا حسِ پرش دارم؟

 پشتِ سرِ اين ديوار               کاغذاي مسمومه
انگشت بزن مرگُ                 اين يک سندِ شومه

رنگايِ تو کم رنگن                کم مي شي و مي ميري
با پشتِ پر از ترديد               خم مي شي و مي ميري

يک لحظه به جاي تو             ترسي به هوا پاشيد
تبعيديِ تو اينبار                   در آينه خون مي ديد

 - الهه سليمي -

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

يک ترانه از خودم. سه بند از قسمت‌هاي سپید تضميني از يک دوست شاعر هست که نمي‌دانم دقيقا چه کسي‌ست، فقط شعرش يادم مانده بود. فکر مي کردم از مجید ضرغامی عزيز باشد اما نه خودش يادش مي‌آيد و نه توي وبلاگش چيزي پيدا کردم. به‌هر حال اگر دوستي فهميد دقيقا از چه کسي هست ممنون مي شوم خبرم کند. 

بی هوا تو هوایِ تو مُردم               بی وضو آیه هات -ُ بلعیدم
توی اسلیمی و مینیاتور                 چشمام -ُ بستم -ُ تو رو دیدم

از تقدس به تو رسیدم -ُ تو             از تفنُن هوام -ُ دزدیدی
من نترسیدم از تلف مُردن              تو ولی بی دریغ ترسیدی

"حق با کسی ست که از نترسیدن می ترسد ، من ولی لبهایم را به باد دادم"

مریم آبستنِ تو بود -ُ خدا                داشت بابا شدن رو می فهمید
از گلوگیریِ همین تصویر              آینه وهمِ زن رو می فهمید

شرط می بندم اون همه لحظه          با خیالِ تو ، باد می رقصید
من هنوز عاشقِ تو بودم و باز         عین و را ، واو و ضاد می رقصید

" ننوشته و نوشته به نامِ ما تاریک و روشن می شود ، پیامبر زنی ست که عاشق شده بود "


شاد باشید و درست / میثم یوسفی
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دوست دارم در مورد لبنان و اسرائیل و فلسطین و خون بنویسم. حتی اگر بعضی از دوستان خوششان نیاید. سری قبل که از جنگ نوشتم دوستی کامنت گذاشته بود که "قدیم ها شاعران رمانتیک تر از این بودند. تو چه شاعری هستی که گیر داده ای به جنگ." اما حقیقت چیز دیگری ست. گفتن هم ندارد. حقیقت این است که من همیشه از نویسنده ، شاعر و کلا روشنفکری که توی لاک خودش گیر افتاده باشد و دنیایش را  نبیند متنفر بوده و هستم. این که شاعر باید همیشه عاشقانه و رمانتیک بنویسد هم برمی گردد به یک ذهیت غلط کهنه و تاریخی در ما . وگر نه درستش این نیست. کلا توی شاعراها هم  شاعری را که همیشه گیر تغزلش بوده زیاد دوست ندارم. اعتراف می کنم: از قدیمی ها مولانا را خیلی بیشتر از حافظ و سعدی و .. دوست دارم چون هم متفاوت تر بود و سرشار از تکنیک و هم دنیایش از دنیای تغزل های حافظ و تعلیمات سعدی و  حتی عاشقانه هایش و یا قصه های فردوسی بزرگتر و دلنشین تر بود و هست.


اما در مورد خون و جنگ. چه کنیم که ما با جنگ متولد شدیم. توی جنگ بزرگ شدیم و شاید هم توی خون بمیریم. دوستی نوشته بود که "وقتی جنگ تمام شد تو ۶-۵ سالت بود پس چطور می گویی من بچه ی جنگم." عزیز ! اگر بدانی وقتی همه ی بچگی هایم خاطرات دوری از بابا دارد که داشت می رفت تا بجنگد و نمیرد و نمیریم و خاکمان بماند،می بینی که من بچه ی جنگم. همیشه هدیه اش برای من تفنگ بود. من پسر بودم اما عروسک را هم در کنار توپ خیلی دوست داشتم. ولی بچگی هایم با تفنگ اسباب بازی ای گذشت که وقتی بمباران می شدیم و در زیر زمین نموری پناه گرفته بودیم از چنگ خانواده فرار می کردم و به بالای پله ها می آمدم و با تفنگم هواپیماهایی که قرار بود برای ما بمب هدیه کنند را نشانه می گرفتم ! وقتی هم جنگ تمام شد بابا و درد های تازه اش شروع شد. بگذریم. اینها زخمهایی اند که فقط حالا سر باز کرده اند. شاید یکی دو ساعت بعد همه ی این قسمت از نوشته ام را پاک کرده باشم. هیچ وقت نخواسته ام از چیزهایی بنویسم که کسی نه از من می داند و نه انتظارش را داشته است. در مورد نگرش من به دنیا و ایران و جنگ و سیاست هم دوستانی که از نزدیک می شناسندم خوب آگاهند . اینکه رفتند و برای من و تو کشته شدند ربطی به حکومت یا نظام خاصی ندارد. مهم نفسی ست که ما می کشیم و نفس هایی ست که خفه شدند یا هنوز مادرانشان چشم به راهند یا در شماره های آخرند. در حالی که به راحتی می توانستند مثل خیلی های دیگر از پشت مرزها پیغام رهایی ونترسید ، نترسید  صادر کنند یا زیر کرسی های ماردانشان با دو پتوی اضافه قایم شوند. فقط گاهی کمی فکر کنید. واقعا در جبهه حلوا خیرات می کردند؟ خر بودند که رفتند جنگیدند؟ می دانستند بعدا قرار است بهشان پست بدهند؟ مقام بدهند؟ بزرگ شوند؟ رییس شوند؟ برج بزنند؟ اینهایی که همه می گویند درست. اما حساب ما هرگز با ۸ سالی که هر لحظه فردایش معلوم نبود پاک نیست. با هیچ چیزی پاک نمی شود. حالا هم اگر خیلی ها که مانده اند ، خورده اند و شکم بزرگ کرده اند ، ربطی به آن روزها ندارد. بحث ها را توی هم نکنیم.فقط یاد بچگی هایم که می افتم ، یاد دورو بری هایم که هنوز دنبال پسر و بابا و برادرشان می گردند ، وقتی یاد زنان و دخترانی و پسر بچه هایی می افتم که در بمباران یک شهر یکسره به خون کشیده شدند و مردند یا مثل دختر عموی من از ۱۳ سالگی با ترکش وزخمی برای همیشه رنده اند ، وقتی یاد قصه های جنگ بابایم می افتم که شبها را با آن می خوابیدم ، وقتی حسرت این که کسی برای من از بزبز قندی و خاله سوسکه قصه نگفت توی خونم بالا می رود ، وقتی یاد دوست مادرم می افتم که ۱۷ سال چشم به راه نامزدش ماند و فقط برای "حمید"ش نوشت و نوشت می افتم و آخر سر دو تکه استخوان تحویلش دادند، تف می فرستم به هرچه جنگ است و هرچه جنگ است و هرچه... تف به جنگ. لعنت به جنگ. لعنت به جنگ. تف به جنگ.


حالا هم یک طرف مرز اسرائیلی ها و فلسطینی ها با مرگ می جنگند و یک طرف مرز نزدیک به ۳۰ کودک در قانا یک جا به خون کشیده می شوند. این چه قانونی ست؟ این چه وهمی ست؟ این چه زندگی ست خدایا؟! چرا خاور میانه اینقدر نفرین شده هست؟ چرا؟
حتی اگر دوستان موضع بگیرند می خواهم از "سید حسن نصرالله" بنویسم و اینکه چقدر دوستش دارم. چون یاغی ست. چون دارد همه ی معادلات را بر هم می زند.حد اقل از "احمدی نژاد " که "چه گوارا" تر است ! در ضمن همیشه دوست داشتم امثال "چه" الان زنده بودند و می دیدیم چه موضعی می گیرند ! عمویم می گوید در جنگ اعراب و اسرائیل آنهمه کشور عربی با آنهمه پول و سلاح شش روزه تسلیم اسرائیل شدند ولی حالا یک نفر بد فرم دارد خودش را نشان می دهد.  این دوست داشتن هم ربطی به جنگ ستیزی ام ندارد. شاید خودم همیشه دوست داشته ام هدفی باشد وحتی برایش بمیرم . اما خون بی گناهی که می ریزد دیوانه می شوم .


اکبر محمدی،از دستگیر شدگان ماجرای ۱۸ تیر در پی اعتصاب غذا در زندان مرد. زیاد نمی شناختمش و فقط اسمش را شنیده بودم و کمی توصیف از اطرافیان. ولی این فاجعه ها کی تمام می شوند نمی دانم؟ حکومتی که همیشه از مردم سالاری و آزادی دینی به تعبیر خودش دم می زند چه توجیه  تازه ای برای این مردن و مردن ها دارد نمی دانم. فقط برای خانواده و دوستان اکبر محمدی متاسفم. و برای خودم که هیچ چیز دورو برم شکل دنیایی که می خواهم و باید نیست. خودم با زخم و ترس بمب از درد انسان و آزادی خفه می شوم و کودکانی از بمب و خون مشق می نویسند. متاسفم ! متاسفم ! به این هم فکر می کنم که آیا من تحمل آن شرایط و اعتصاب غذا را  داشتم و دارم؟ مردن در راه هدف ، در جبهه ی جنگ یا در زندان ،یا مثل لورکا زیر تیر باران ، فرقی نمی کند . اصل هدف هست و شیرینی این گونه مردن. نمی توانم هراسم را از تلف مردن قایم کنم.


سر خیابانمان ترانس مرکزی برق اتصال کرده و ترکیده بود و نمی توانستند درستش کنند. چند ساعت برق نداشتیم. داشتم به دنیای بی برق فکر می کردم. زور می زدم تا بخوابم چون جز موبایل همه چیز حتی تلفن ثابتم قطع بود. که بعد ۴-۵ ساعت برق تشریف آورد !


داره از خورشید هم خون می ریزه / روی نبض زندگی بمبه که چیکه می کنه / یه نفر / چه فرقی می کنه؟ زن و بچه ، بزرگ یا کوچیک؟ /  داره آخرین نگاهاشو به خورشید می کنه ! / آخرین خبر همین بود :/ یه نفر یه جای دیگه /توی سلول/ از بی هوایی خفه شد !


اینها را هم ببینید :۱- يازده شعر از آدا آهاروني شاعر اسرائيلي ، الهام گرفته از نامه‌هاي سربازان اسرائيلي در لبنان

۲ - مدیر کل زندان‌های استان تهران گفته بود «اين موضوع را تکذيب می کنم و اکبر محمدی در اعتصاب غذا به سر نمی‌برد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

من آمفتامینم ، من کوکائینم ، من جیم موریسونم ، من ادیسونم ....

پروانه ها گرگن ، لاکپشتا بزرگن ، لرزیدنت زیر برفا ، رمانتیک -ُ از این حرفا ، کوتوله های کور ، رودخونه های انگور ، طلسم ِ باغ ِ مخفی ، رو تُفِ زرد ِ زنبور ، من بر می گردم ، چه با تو چه بی تو ، کلاهِ تازه می خوام ، با کفشهای نو ، کو بوسه ی سفید ؟ کوبارونِ ملخها؟ مدرسه ها تعطیل ، بادبادکا نخ ها ، من بر می گردم ، چه با تو چه بی تو ، فلسفه ی سفید می خوام ، با شال گردن ِ نو ، من بر می گردم ، چه با تو چه بی تو ، کلاه تازه می خوام ، با کفشهای نو ...


خط های بالا از کارهای یکی از دوستان خوبم ، تایماز افسری بود . بعد از مدتها باز دوباره پیش اومد که بین دوستان جمع بشیم و از این کارهای خاص و فی الواقع خفن بشنویم. همیشه حسرتش با منه که چرا همچین کارهایی رو نمی شه توی سطح گسترده تری به گوش همه رسوند. تا هم به اجرا رسیدن کارهای خاص رو ببینن و هم شاید کمی به موسیقی ای که در ایران اجرا می شه امیدوارتر بشن ! فعلا که پاپ هم تعطیله ، چه برسه به این کارا. نادر بختیاری هم اون شب کار تازه شو خوند و حال کردیم : سگ وفا داره ، ولی حیوونای مث تو نه ...! و البته بچه های دیگه هم کلی حال دادن !


فکر می کنم . به این که خیلیا دارن دورو برم تنها زندگی می کنن. با تنهاییاشون خوشن یا ناخوش ، گلایه می کنن یا نمی کنن مهم نیست. این که همه به تنهایی ، تنهایی بزرگ ، تنهایی خودشون برگشتن یا قبولش کردن. باهاش کنار اومدن. آره کنار اومدن ، به این فکر می کنم. شاید همه به این رسیدن که هرچقدر هم دنیاشون کوچیک باشه - حتی به اندازه خودشون فقط - باز امنیت و آرامشی که داره به همه چیز می ارزه. به این که دنیای خودت چاله چوله هاشم از خودته و فقط مال خودت ، زخم هاتم با خودته ، زخم غریبه نیست و... همه ی این قصه ها...
دورور برم آدمایی که به دنیای تنهای خودشون ، در عین ارتباطات زیاد اجتماعی و حضور دوستای خوب و زیاد عادت کردن کم نیستند ! نمی دونم این یه تراژدیه؟ یه اتفاق عادیه؟ خوبه؟ نمی دونم !


تاول نزن، باشه قول می دم یخ بزنم ، زخمی نشو، باشه قول می دم ریشامو از ته بزنم ، حالم بده ! بچه ها بیایین بریم ولگردی ... (تایماز)


تو یه صحنه از عشق و مرگ وقتی وودی آلن  توی دوئل تیر می خوره ، بازوی چپشو نگاه می کنه و می پرسه :

این از خشکشویی همین طور اومده یا شاتوت روش ریخته ؟ 
ناظر دوئل - حالا تو باید شلیک کنی !
وودی آلن - نه ، من این کارو نمی کنم !
ناظر - شلیک کن ! این قانون دوئله !
آلن - خب ، پس در اینصورت من تیر هوایی می ندازم ! (شلیک می کنه) بفرمایین ، من تعهد خودمو انجام دادم ! ( تیر بر می گرده به دست راستش می خوره)
طرف مقابل دوئل - من امروز اینجا درس بزرگی گرفتم 
آلن  - بله منم همینطور ، وقتی تیر هوایی شلیک کردی هیچ وقت خودت زیرش وای نَایستا !
طرف مقابل - تو می تونستی منو بکشی ولی اینکارو نکردی . من چطوری می تونم این کارتو جبران کنم؟
آلن - اول کاری که می کنی اینه که پاتو از روی انگشتای من وردار.
طرف مقابل -اه ! خیلی معذرت می خوام . تو منو عوض کردی . از امروز به بعد من زندگی جدیدیو آغاز می کنم. من با تمام قلبم به خدای بزرگ ایمان آوردم و شاید به کلیسا هم برم .تمام کوشش خودمو مثل دوران کودکیم صرف آواز خوندن می کنم. لا لا لا لا لا لا...
آلن - اگه می دونستم صدا به این خوبی داره حتما می کشتمش .


و یک بند ترانه ی کمی قدیمی از خودم :
دارم شکل کابوس می شم ! بگو سهمم از تو ، از عشقت چیه؟
داری شکل دیوار می شی ، نه تقصیر تو نیست ! هوا کیریه !

خداییش این گرما غیر قابل تحمله . با همه ی کارهایی که سرم ریخته شاید باز چند روزی پا شم از تهران بزنم بیرون !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این ترانه مو خودم خیلی دوست دارم ! لیلی دوست داشت توی وبلاگش بذاره و این کارو کردیم. دوست دارم بخونینش .

تو هنوزم شبا نمی خوابی؟! .... 
ترانه رو  اینجا بخونین و نظری هم داشتین حتما بدین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM